X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

ساده اما سخت-N2

  چرا این تنش درونی‌ام کمی آسوده‌ام نمی‌گذارد تا به زندگی‌ام برسم و به آن‌چیزها که دوست دارم بپردازم در آرامش؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۶:۲۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

27 - تیر

شکاف افسانه بود
کنار هم بودیم
من
و مادرم
خواب دیدم
پله ای پایین یا بالا بروم
نزدیک می‌ شوم
همسو می‌شوم
و می‌خندیم

تیر 91
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

26 - تیر

در من حلول می‌کند
مادرم
وقتی لبخند می‌زنم
خسته می‌شوم
و آه می‌کشم
در من حلول می‌کند
مادرم
که روبه‌روی من در آئینه نشسته است
موهایش را شانه می‌زند
و آوازهای رنگی می‌خواند

تیر 91
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

25- تیر

چرا مرا باد برد؟
اگر دستهایت جاذبه داشت

تیر91
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۴:۳۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

تأمل بر نظر یک دوست ناآشنا

"مجرد نمون"
چه کسی و چه عواملی تعیین می‌کند که باید دوره‌ای از زندگی را ادامه داد و یا باید در آن تغییر و تحول ایجاد کرد؟

"مجرد نمون خوب نیست"
مجرد بودن خوب است یا بد؟
چه کسی تعیین می کند دوره‌ای از زندگی به طور مطلق خوب است یا بد؟

"هزار تا بند هست که نمی بینیشون"
کدام بندها؟
این بندها را چه کسی به انسان می‌بندد و چه طور می‌بندد که انسان بسته شده خود نمی‌تواند ببیند؟ حتی وقتی با دقت نگاه می‌کند؟ آیا این بندها قابل اشاره هستند؟ آیا این بندها همان لباس پادشاه را تداعی نمی‌کنند؟

"اما فقط به خاطر همین تجرد به دست و پات پیچیده"
چرا اما؟
آیا تأهل هیچ بندی به همراه ندارد؟
آیا تأهل عین آزادی است؟ آن‌قدر که بتوان گفت استقلال، تأهل، جم....

"البته نمی دونم مال تأهل هستی یا نه"
اوج جملات در این جمله نهفته است. مال تأهل هستی به چه معنی است؟ کسی که ازدواج می کند به دسته‌ی مال‌ها می‌پیوندد؟ مال بودن بند بیشتری به همراه ندارد؟

"قبلا که نبودی"
این چه گذشته‌ی مشترکی است بین نگارنده نظر و نگارنده‌ی وبلاگ که چنین قضاوتهایی را در دو جمله بیان کرده است؟ این چه گذشته‌ی مشترکی است که نگارنده‌ی متن حتی جرأت ندارد و دوست ندارد نامش را بیان کند؟

"خیلی وقتها به خاطر اینکه نمی تونیم از خودمون بگذریم "
چه کسی گفته است من نمی توانم از خودم بگذرم؟ چه کسی گفته است من در یک رابطه دلم می‌خواهد مسلط باشم؟ آیا این حرفهای کسی نیست که خودش نتوانسته است از خودش بگذرد و این را به دیگران نسبت می دهد؟

"طاقچه بالا میذاریم"
آیا تا به حال من برای کسی طاقچه بالا گذاشته‌ام.آیا به کسی فخر فروخته‌ام؟ اگر چنین برداشتی از رفتار من بوده است چرا فرد ضربه خورده از این به اصطلاح طاقچه بالا گذاشتن در همان زمان اعلام ناراحتی نکرده است؟ از چه می‌ترسد و چرا؟

"و فک میکنیم نمی خواهیم شوهر کنیم"
آیا من تا به حال به کسی گفته ام نمی خواهم ازدواج کنم؟ لطفا مصداق برای من بیاورد؟ اگر نگفته ام چه طور این سه جمله‌ی گذشته را برای من نوشته است؟

"و از این حرفهای صد من یک غاز... "
بدون شرح

"قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود.... "

آیا باید سوار هر قطاری شد و در هر ایستگاهی پیاده شد؟ این چه منطقی است؟



+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۳:۴۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(5)

24- تیر

آن‌که در آینه می‌خندد
من نیستم
جوانی مادر ِ من است
که بر پله‌ی دیگری از زندگی ایستاده است
و شال گردن جدید می‌بافد

تیر91
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۴۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

ساده اما سخت-N1

چرا هیچ کاری نمی‌کنم؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(2)

23 -تیر

"آن کس که دیگر خواب نمی‌بیند"*
مرده نیست
زنی است
زنده
که بر آستانه‌ی در ایستاده است
و فرهاد از کوه افتاده را می‌نگرد

تیر91

* از سکانس آخر " سیمای زنی در دورست" به کارگردانی علی مصفا
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

22- تیر

شعر
پازلی است هزارتکه
و من
تنها پنج تکه را بلدم

تیر 91

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

21-تیر

شعرم را نذرت می‌کنم
تا مستجاب شوی

تیر 91
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

20- تیر

جا پای او می‌گذارم
و می‌شوم مادرم
که در میانه‌ی ساعت شنی گرفتار شده است
نجاتی نیست
زندگی مسطح است
با چاله‌هایی ناپیدا
و کسی در دوردست مرا به آوازی پُر راز می‌خواند

تیر91
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۷:۰۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

19- تیر

خشمم را
می‌چپانم
در انتهای حنجره‌ام
صدایم می‌لرزد
من
که مهربان‌ترین زن جهان هستم
و لبخندم
همیشه رنگ اشک دارد

تیر 91
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۶:۲۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

18- تیر

مرگ است
که بال بال می‌زند
و در باغ سبز نشان می‌دهد
رو بر می‌گردانم
و از شانه‌ام پسش می‌زنم
به پارک می‌روم
می‌خندم
می‌دوم
تاب می‌خورم
و از یاد می‌برم که نزدیک من نشسته است
بال بال می‌زند
و آوازهای شیرین می‌خواند

تیر91
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۴:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

17 - تیر

زمین
در آغوشم نمی‌گیرد
روی دست بلند می‌کند
و تاب می‌دهد
من
آسوده می‌خوابم

تیر91
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۱ساعت ۰۸:۳۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

آرامش‌گاهِ من

اگر بگویم تمام سالهای خوابگاه به سختی و بدی گذشته است دروغ گفته‌ام. اگر بگویم از خوابگاه هیچ خاطره‌ی خوبی به یاد ندارم دروغ گفته‌ام. شش سال از زندگی‌ام را در خوابگاه گذرانده‌ام. جایی که ماندن در آن، روزی آرزویم بود. آن روزها که فکر می‌کردم تمام آرزوهای زندگی‌ام از دروازه‌ی دست‌نیافتنی دانشگاه می‌گذرد. به دنبال حس استقلال طلبی‌ام بودم. جایی که بتوانم مستقل از آدمهای اطرافم تصمیم بگیرم و کمتر از گرفتن چنین تصمیم‌هایی پشیمان بشوم. به دنبال بزرگ شدن بودم. به دنیال یاد گرفتن. به دنبال کمتر پشیمان شدن. به دنبال تجربه‌های تازه. به اصرار خودم و به خواست خودم به تهران آمده بودم. نرفته بودم دانشگاه چمران بغل گوش خانواده‌ام که ناهارم را مامانم بپزد. خواستم عوض شوم. به خودم گفتم سمیرا! این سمیرایی را که هستی باید بهتر کنی. باید تغییر بدهی. و اینها را در دفتر خاطرات پیش از دانشگاهم نوشتم. بعد آمدم خوابگاه و بهترین دوستان زندگی‌ام را پیدا کردم. بهترین کسانی که هر آدمی ممکن است در زندگی‌اش فکر کند می‌تواند پیدا کند. همراه‌ترین آدمها و مهربان‌ترین آدمها. هیچ سالی نبوده است که فکر کرده باشم بدون ماجرا گذشته است. اما در آرامش بعد از هر ماجرایی در خوابگاه، دوستانی را یافته‌ام که زندگی را برایم آسان‌تر کرده‌اند. دانشگاه بهترین فصل زندگی‌ام بوده است. پرهیز ندارم که دوستان قدیمی دبیرستان و پیش از آن بدانند که دوستان دانشگاه همراه‌تر بوده‌اند همیشه و من تا ابد سپاسگذار خدا هستم برای قراردادن چنین دوستانی بر سر راهم. آن قدر این همراهی دلنشین بود برایم که در دوران ارشد کم توانسته‌ام آدمها را به همان نسبتی که در چهارسال گذشته‌اش پذیرفته‌ام در زندگی‌ام بپذیرم. اگر چه اغلب به همان همراهی گذشته بوده‌اند. همراهی محسن در سال اول این حال و هوای نپذیرفتن را در من بیشتر کرد اما تمام مدت می‌دانستم که من نمی‌توانم و این از اشباع شدن روح من است نه ناخوبی دوستان.
بعد می شود با دیدن چنین آدمهایی در خوابگاه خاطره خوب نداشت. یاد خوب نداشت. اشک خوب نداشت. تصمیم خوب نداشت. می شود؟
این روزها دارد فصل جدیدی از زندگی ام شروع می‌شود.جایی که استقلال بیشتری پیدا کنم و راه خودم را بهتر پیدا کنم و بفهمم چه از زندگی‌ام می‌خواهم.بیشتر از قبل. خوابگاه تمام شد. خوابگاه که این سه سال گذشته قلبمان را تکه تکه کرد به اسم مسئولیت داشتن. خوابگاه که تنها دلخوشی‌ام وقت بیرون آمدن از آن رها شدن از بندهای مسئولان ارتشی‌مآب آن بوده است. خوابگاه که روز به روزش بدتر از دیروز آن بوده است. چُنین خوابگاهی می‌تواند آدم را خوشحال کند از بیرون آمدن. چُنین خوابگاهی می‌تواند نفس راحت به سینه‌ات بنشاند. وگرنه آن خوابگاه که اشک به چشم می‌نشاند، یاد خوب، خاطره خوب. رفتن از آن شادی ندارد.رفتن از آن خوابگاه که کوچه‌پس‌کوچه‌های اطرافش همه خاطره است و وقت رفتن توی ماشین بغض به گلو می آورد شادی ندارد.
خوابگاه در تمام این شش سال بخش بزرگی از یادگیری‌ها در زندگی‌ام بوده است. آن قدر که اگر نبودم در خوابگاه شاید این آدمی نبودم که هستم.و دانشگاه بدون خوابگاه ناقص است به‌یقین. خوابگاه دل آدمهاست و دانشگاه ظاهر آدمها. هر آدمی در دانشگاه یک جور است و در خوابگاه شبیه آنچه واقعا هست و می‌خواهد باشد.
این متن برای تمام آدمهایی است که دوستشان دارم و در خوابگاه چیزی به من آموخته‌اند.می‌ترسم اسم بنویسم و نامی به جبر آلزایمر این روزها فراموش شود. پس بدانید که اینها برای شماست.هم‌خوابگاهی‌های خوبِ من.
پ.ن. اشک، اشک، اشک و ... .

مرتبط:
+
+
+
+
+
+
+
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۱ساعت ۰۷:۰۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)

فراغِ بال

در سکانس آخر فیلم دو زن جایی هست که نیکی کریمی می‌فهمد شوهرش دیگر نیست و از بهت نمی‌داند چه باید بکند. هم خوشحال است و هم ناراحت. از خوابگاه بیرون آمدن همچین حسی دارد!

پ.ن. این پست را در اولین خانه‌ام می‌نویسم که ماه را به چشممان آورده است...بالکن شگفت‌انگیزی دارد.جان می دهد برای شبهای زمستان که از سرما بلرزی و بنشینی به آسمان زُل بزنی و این شبهای تابستان خنک که جای شب نشینی‌های دوستانه است...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۳۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(4)

16- تیر

دور می‌شوم
دور می‌شوم
دور می‌شوم
و
گذشته‌ها کم‌رنگ می‌شود
ماه به من لبخند می‌زند
امروز، روز تازه‌ای است

تیر 91
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۲۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

15-تیر

هی زمین و زمان را به‌هم ندوز
زمین زیر پاست
و زمان ابری است که باد می‌برد
ابر را بگیر
و برو

تیر 91
+ نوشته شده در شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۶:۵۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

14- تیر

دلم ضعف می‌رود
برگهای گلدان زرد شده اند
و زمین از ساعت شنی رد نمی شود

تیر91
+ نوشته شده در شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۱ساعت ۰۸:۳۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

ساده اما سخت-N

من چه هستم؟
+ نوشته شده در شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۱ساعت ۰۸:۲۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)