X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

تمام می شوم

گاهی

برای خودم

یا 

تو

نمی دانم !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

برهنگی ات را بپوشان

من نیز زخمی ام

و تمام تنم

هنوز

ملتهب است

این زخم های قدیمی

راه به جایی نمی برد

هرگز!

خیال بیهوده ای است

برهنگی و بهبود

در هوای شور تابستان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

-

غربت واژه ی سختی است

وقتی ندانسته هجی شود

حتی اگر همیشه املایت بیست باشد

و تمام مشق هایت را

هر شب بی غلط نوشته باشی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

-

به نام خداوند بخشنده ی  مهربان

گاهی وقتها  حس غریبی بهم دست می ده. یه نوع حس تردید در عین اطمینان .... می دونی که داری کار درستی می کنی در عین حال سعی می کنی بهترین انتخاب را بکنی.... بهترین انتخاب یعنی چی؟ اون چیزی که دیگران تایید می کنند و بهترین محسوب می شه یا اون چیزی که خودت فکر می کنی درسته و می تونی موفق تر باشی... واقعا کدوم درسته؟

می دونم که باید برم دنبال افسانه ی شخصی ام ....مثل سانتیاگو....(شخصیت اصلی کیمیاگر

پائولو کوئیلو) 

در واقع دارم حسی را مثل سانتیاگو تجربه می کنم ....باید از تموم عادت هام ... از همه ی چیزهای آشنایی که می شناختم... از همه باید دل بکنم....

سخته... ولی دوست دارم تجربه کنم.... می خوام وقتی چهار سال درس می خونم بتونم همه ی سختی ها را تحمل کنم .....با انگیزه... پر تلاش .... نه مثل ژله وارفته.... این چیزهاست که مطمئنم می کنه راه درستی را انتخاب کردم...

اگر شما به جای من بودید می رفتید رشته ای که دوست دارید توی یه شهر دیگه.... یا بهترین رشته توی شهر خودتون....بهم بگید قبل از این که دیر بشه....

روز خوش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خندید...اما تلخ

گفت : می خوام برم .

             گفتم  : نه .

            گفت  : ولی من باید برم . به من احتیاج دارند .

            گفتم  : نمی ذارم بری. اگر بری من چه کار باید بکنم ؟

            گفت  : بهم اعتماد کن . نمی خوام بهت آسیبی برسه.

            گفتم  : از اینجا  می ریم با هم. ولی تنها نرو.

         گفت  : من چیزیم نمی شه نگران نباش .

            گفتم  : چطور می شه نگران نبود. تو داری می ری . داری می ری جایی که سایه ی خطر حتی یه لحظه رهات نمی کنه .

   گفت: اگر نرم سایه ی مرگ روی تو می افته .

   نمی دونم شاید هم نگفت. شاید من فکر کردم می خواد بگه. آخه اون لحظه فقط به چشماش خیره شده بودم. موهای تنم سیخ شده بود ممکن بود هیچ وقت نبینمش ... .

     توی دستم یه طناب پوسیده بود و من چه امید عبثی داشتم که با اون طناب خودم را بالا بکشم ... به هر حال او می رفت بدون این که من بخوام ... می دونستم داره کار درستی می کنه ... می دونستم ... اما دلم راضی نمی شد ...نگران بودم ... نگران...

     گفتم : بذار من هم بیام تنها نرو ...یه دوره ی کمک های اولیه دیدم...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ممنون...ممنون...ممنون

اين تنها جوابي بود که مي دم به هر کس که مي گه بهت تبريک مي گم . بالاخره نتيجه ها را دادند.

دردسريه کنکور.... تا وقتي مي خواي شرکت کني که با چه بدبختي بايد دفترچه پيدا کني و حواست باشه اشتباه نکني تو پرکردنش .....

وقتي ثبت نام کردي بايد همه ي کار و زندگي ات را بذاري کنار چون کنکور داري.....

کنکور که دادي بايد اضطراب داشته باشي ببيني اصلا مجاز مي شي يا نه.....اگر مجاز شدي بايد ببيني به کدوم دانشگاه مي رسي که البته بعيد مي دونم کسي با رتبه ي بالای ۱۵۰۰۰۰غير انتفاعي هم قبول بشه.....( بماند آن هايي که پشت دروازه هاي قطور کنکور لحاف و تشک انداخته اند و قصد ندارند حالا حالا ها بيدار بشن)

به سلامتي انتخاب رشته مي کني که جاداره اينجا از زحمت هاي بي دريغ تمام دکه داران عزيز تشکر کنم که با پولهاي داوطلبان عزيز تر( هر چه رتبه بالاتر مي ره وضعيت بهتر مي شه)
.
چقدر به فکر مردمند ...چه قدر انسان دوست...  بعد از کلی انتظار باز می رسی به یه وضعیت دو وجهی...شاد و گریان... البته من از دسته ی بسیار شاد هستم ... چون رشته  و دانشگاهی که دوست داشتم قبول شدم. ولی خوب  برای اون دسته ی گریان خیلی ناراحتم چون خیلی ها به اون چیزی که حقشون بود نرسیدند...قسمت جالب ماجرا را نگفتم هنوز.... این که  حالا قبول شدی همون رشته و دانشگاهی که می خواستی باید بری دنبال خرید کردن و آماده ی سفر شدن...داستانی داره این کنکور...دنباله دار..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

چند روزی  حالم خیلی گرفته بود. فقط می اومدم میل ها و نظر ها را چک می کردم
بدون این که حوصله ی نوشتن داشته باشم. نظرات که البته زیاد بود... خیلی...بس که شما لطف دارید....

دلم گرفته است

تمام قفس های سرد شهر

به استقالم آمده اند

دارم یه کتاب می خونم از یه نویسنده ی هندی به نام آرونداتی روی که اسمش هست خدای چیزهای کوچک و ترجمه اش هم گیتا گرکانی انجام داده. کتاب جالبی است . دارم به نیمه ی کتاب می رسم. حس می کنم به فرهنگ هند چه قدر نزدیک شدم...وقتی این کتاب را می خونم با توصیفات زیبایی که داره حس می کنم دارم استا ، راحل ، آمو، کوچامو کوچولو را می بینم یا حتی ولوتا را که راحل توی تظاهرات کمونیستی می بیند...
 
انگار من هم کنار ماشین هستم وقتی آمو اخم می کند به راحل که دارد ولوتا را صدا می زند و آدامس بادکنکی اش را باد می کند....

من اسیر این روزهای بی جانم

با ماههایی ملتهب

نتیجه ها را ندادند  هنوز. همه نتیجه گرفتند به جز ما... خسته شدم.... مرتب زنگ می زنم به دوستام ...یا اونها زنگ می زنند که چی شد نتیجه اومد یا نه؟دیروز یکی از دوستهام زنگ زد گفت یکی از بچه ها گفته من گرفتم نتیجه رو. حقوق پیام نور قبول شدم... گفتم: من تازه سایت را دیدم... هیچ خبری نبود... گفت: نمی دونم...

زنگ زدم بهش( دوستی که گفته قبول شده حقوق): گفت داداش کوچیکم را فرستادم کافی نت... بعد از کلی اسم و فامیل پرسیدن و شماره ملی، شماره شناسنامه و الخ . گفته قبول شدم حقوق.... جالب این که به داداشه گفته خواهرت کدوم دانشگاه قبول شده... سراسری یا آزاد...حالا این نتیجه از کجا  پیدا شده یا اصلا شماره ملی به چه کاری می اومده دیگه با خودش....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

فردا

آفتاب می شوم

و

از حصار حصیری شیشه

 راه راه و موازی

بر قالی رنگ پریده ی اتاق

تا روی گل های پرزی

کشیده می شوم

 

آفتاب خواهم شد

و

بر عابران  معلق

بی بهانه

خواهم بارید

 

من

تنگ خواهم شد

 به اندازه ی یک دل

در شرجی مرداد

و

آوار می شوم

گرم و مرطوب

بر صورتی آفتاب سوخته

بر تنی داغ

 

من گم شده ام

در همین شهر

کنار همین معلق آشنا

و غربت واژه های مرا

هیچ رنگی ارغوانی نخواهد کرد

 

می دانم

واژه های بی رنگم

زیر آوار این غربت سربی

خواهد مرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پرنده زخمی است

سرد است. باد می آید، باد سرد. پرنده زخمی است. آب نيست ، دانه هم . پرنده سردش شده . دلش لانه ی گرمش را می خواهد و صدای جيک جيک جوجه هايش را. خودش را به سختی روی زمين می کشاند. صدای گربه می آيد . پرنده می ترسد . جوجه هايش گرسنه هستند و لانه خالی از نگهبان!

    بال هايش را باز می کند به قصد پرواز، اما تنها آه سوزناک ودردآلودش به آسمان پرواز می کند. چشم های پرنده خواب آلود است، پرنده بيدار.

     باد می آيد، باد سرد . چشم های پرنده خواب است. پرنده ،هرگز فردا را نخواهد ديد… .   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

.

درست لحظه ای که فکر می کنی همه چیز خوب و درست پیش می ره اتفاقی می افته که تموم ذهنیات خوبتُ به هم می ریزه . اون وقت این تو هستی که باید فوری خودتُ جمع و جور کنی و وضعیت ُ به حال عادی برگردونی.... تو این لحظه ها فقط خودت می تونی به خودت کمک کنی...نه هیچ کس دیگه....فقط خودت....

مونده بودم چه کار کنم... می دونستم منتظر تلفن منه تا بهش زنگ بزنم و جواب کنکور بهش بدم... یک ساعت گذشته بود از گرفتن نتیجه اش ...از دیشب منتظرم بود..... گوشی را برداشتم تا بهش زنگ بزنم و بگم قبولش نشده.... با زنگ اول گوشی را برداشت .ساعت 6:30 صبح بود.گفتم: سلام ....خوبی ... چه خبر؟

انگار نه انگار که خبر دست من بود..... گفت: چی شد؟

وحشتناکه توی لحظه ای که خودت خوشحالی بخوای به یه نفر دیگه خبر بد بدی.... به کسی که دوسال هم کلاس بودی .... شاید سخت تر هم باشد....

گفت: یعنی چی شده ؟

گفتم : ان شاالله کنکور آزاد...

وحشتناکه چیزی که خودت چندان قبول نداری به یه نفر دیگه توصیه کنی ... وقتی که ناراحتی هیچ کس  نمی تونه بهت کمک کنه... حتی ممکنه از حرفاشون .. از دلداری هاشون هم حالت بهم بخوره.... فقط یه این فکر می کنی که هیچ کس حرفتُ نمی فهمه... اون وقته که بغضت می ترکه...

گوشی را برداشتم. گفتم: سلام....چه خبر؟ چیزی شده؟

گفت: مطمئنی اشتباه نشده؟

گفتم : نه.... مشخصاتت درست بود...

گفت: چرا این جوری شد ؟.....

کنکور تمام شد.... به نظر نمی آد  اما به طور بدی خیلی وقت ها کنکور سرنوشت همه ما را تغییر می ده....برای من و همکلاسی هام که این طور شد.... راهمون از هم جدا شد ومعلوم نیست کی سر قرار ی که برای چند سال بعد گذاشتیم میاد....یا حتی چه طوری؟

امیدوارم سرنوشت خوبی بسازیم ... همه ی ما ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

 برگه ها را از کنار اتاق جمع کرد و داد دستم: گفت بیا آشغالاتُ جمع کن. به برگه ها که نگاه کردم . یخ زدم. برگه ها ی داستانم بود.

نمی دونم از شور و جوانی من بود یا از سطحی نگری و میانسالی رو به پیری او. شاید من زیاد بزرگش کردم

گفتم :این ها آشغال نیست. گفت: چه می دونم چیه جمعش کن تو دست وپا افتاده بود

آره شاید تقصیر خودم بود نباید می ذاشتم روحم زیر دست وپای بقیه له و لورده بشه. باید می ایستادم و می گفتم: نگاه کن به من . به برگه هایی که فکر کردی آشغاله . توی  این برگه ها روح من نقش خورده.

چه طور بعضی ها می تونند بدون دلیل قانع کننده ای همه چیزُ به بازی  بگیرند بدون توجه به مسایل با سطحی نگری هاشون به بقیه آسیب برسونندمگه می شه چیزی برامون مهم نباشه. اصلا اگر بخوایم همه چیز را به بازی بگیریم یه بازی مسخره که حتی خودمون هم ازش سر در نیاریم زندگی چه قدر احمقانه می شه نمی گم همیشه خشک وجدی باشیم نه... می گم همیشه بخندیم.... به اندازه گریه کنیم....بی موقع عصبانی نشیم...حتی بعضی وقت ها بحران ها را نادیده بگیریم تا بتونیم با دقت حلشون کنیم... یادمه چند سال پیشها وقتی با داداش کوچیکم دعوام می شد سعی می کردم گریه نکنم که البته فقط یکی دو بار جواب می داد اما حالا می دونم گریه ی به موقع چه قدر می تونه سبکم کنه.... حالا هر موقع که دلم بگیره گریه می کنم...هر موقع عصبانی می شم ... هر موقع اونقدر بغض می گیره تو گلوم که نفس کشیدن برام سخت می شه گریه می کنم.... آروم آروم اشک می ریزم... با این حال اگه لازم بدونم با صدای بلند  هم گریه می کنم.... گریه هیچ وقت برام نشونه ضعف نیست در واقع گاهی گریه کردن به آدم شهامت می ده ... نیروی دوباره جنگیدن.... گریه کن... اشک بریز ... نترس... نترس از این که تحقیرت کنن به خاطر این که از یکی از بزرگترین نعمت های خدا خوب و  به موقع استفاده می کنی... شکر کن خدا رو به خاطر این نعمت .... هر موقع گریه می کنی شکر کن....

"""""" از او پرسیدم برای خودش احساس تاسف نمی کند و او گفت:

-         بعضی وقت ها . صبح ها.در این اوقات من برای خودم سوگواری می کنم. به دور و بر وجودم ، به تنم دست می کشم. دستها و انگشت ها یم را که هنوز حرکت می کنند تکان می دهم و برای آنچه از دست داده ام سوگواری می کنم. به خاطر این مرگ کُند و بی سر وصدایی که در گیرش هستم، می گریم. و بعد از سوگواری دست می کشم.

-         شما درست همین کاررا می کنی؟!

-         اگر احساس کنم باید بگریم، می گریم. و بعد، روی همه چیزهای خوبی که هنوز در زندگیم وجود دارند تمرکز می کنم. به مردم خوبی که به دیدنم می آیند، به داستانها یا گزارشهایی که قرار است بشنوم. اگر سه شنبه است به تو فکر میکنم. زیرا که من و تو آدم های سه شنبه ای هستیم.

با نیشخند تکرار کردم :

-         بله آدم های سه شنبه ای.

-         مچ من بیشتر از این برای خودم دلسوزی نمی کنم. چند قطره اشک هر روز صبح کافی است!

      به مردمی که می شناختم فکر کردم ، به آنان که بیشتر ساعات بیداری شان را به غصه خوردن برای خود می گذرانند. چه خوبست که چنین افرادی هر روز کمتر برای خودشان دلسوزی کنند! چند دقیقه ی اشک بار را پشت سر بگذارند و سپس روزشان را شروع کنند. اگر موری شوارتز با آن بیماری هولناک می تواند چنین کند، پس....

     موری گفت:

-         اگر آن را هولناک بدانی ، فقط هولناک به نظر می رسد. هولناک است که می بینم جسم من آرام آرام از بین می رود و به هیچ تبدیل می شود و از سوی دیگر زندگی من هم شگفت انگیز است به خاطر آن همه دیدار هایی که با دوستان دارم و از مصاحبتشان لذت می برم.

 او با لبخند افزود: آیا کسی این قدر خوشبخت است؟

   اورا در صندلی چرخدار با تمام ناتوانی اش ، بررسی می کنم، ناتوان در ایستادن، شستشو، بالا کشیدن شلوار،

     خوشبخت....آیا او به راستی گفت خوشبخت....؟!""""""

"من و استاد و عشق

نوشته ی مچ البام

ترجمه ی صدیقه فخرالدینی (فخّار)"

همیشه بخند ... به موقع گریه کن... قدر اشکهاتُ بدون...بی خودی گریه نکن... تا بهت می گن چرا این کارُ کردی .... صبور باش ... می دونم که متوجه منظورم می شی .... تعادل... گریه ی زیاد روحتُ خسته می کنه.... افسردت می کنه .... همون طور که خنده ی زیاد و بی موقع روی شخصیت خودت از نگاه دیگران تاثیر می ذاره ....وقتی الکی بخندی هر کی دلش بخواد بهت برچسب می زنه... قدر خودت و اشک ها و لبخند ها تُ بدون..... همیشه.... از خدا بخواه که کمکت کنه و همیشه یادت بیاره که مواظبته... از خدا بخواه کمکت کنه تا یادت بمونه چه قدر براش عزیزی ... چه قدر برات عزیزه... ازش بخواه .... با تمام وجودت...

شاید اون برگه ها برای کسی که ندونه آشغال باشه ولی برای من تمام روحم بود... حتی اگر به نظر بقیه چیزی برای گفتن نداشته باشه.... روح من لابه لای نوشته هامه .... نگاه کن.....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

.

فکر کردی کی هستی؟ خدا که بزرگتر و رحیم تر از خودش پیدا نمی شه راه شک کردن به وجود خودشُ باز گذاشته تا بتونی به یقین برسی. بعد تو آدمیزاد تا بهت می گن بالای چشمت ابروست سرخ می شی و می خوای زمین و زمان ُ به هم بدوزی. تا بهت می گن فلانی این جای کارت اشتباه بود. رگ های گردنتُ می کشی و می خوای بزنی تو گوش طرف که چی ؟که به من آدمیزاد که همه می دونن جایز الخطاست گفته اشتباه کردی. چه خوب بود همون لحظه فکر می کنیم باید بزنیم توی صورت منتقد اول از همه چند تا ذکر می گفتیم . بعد سکوت می کردیم مگه ائمه ی ما درباره ی عصبانیت نگفتند مگه نگفتند موقع عصبانیت نباید کاری کرد. خداییش تا حالا چند بار موقع عصبانیت کاری کردیم که بعدا" پشیمون نشدیم .چند دفعه؟ اصلا به یک می رسه؟ می دونم سخته شاید  از سخت هم سخت تر باشه ولی غیر ممکن نیست. هست؟  مهم اینه که  اگر موقعی که عصبانی هستیم یه دقیقه فقط یه دقیقه سکوت کنیم  ما برنده ایم چون یه قدم یه سمت موفقیت نزدیک شدیم

از همین حالا شروع کنید از عصبانیت های کوچکی که حتی ممکنه یه روز یادتون بره؟ موقع عصبانیت چند تا ذکر زیر لب بگید ؟ با خدا حرف بزنید ؟ از خدا بخواید که آرامتون کنه .از خدا بخواید صبورتون کنه؟ بگید خدایا از بدی دورم کن ! از خشونت! از تکبر! از هر چیزی که منُ از تو دور می کنه! اون وقت آرو میشید!

مهم نیست کی جواب طرف مقابل را می دید  برای دعوا هیچ وقت دیر نیست. همیشه می شه بحث کرد اما برای آشتی کردن وقت به اون اندازه نیست. تازه بعضی وقتها ممکنه توی عصبانیت چیزهایی بگیم که هیچ وقت از ذهن دیگران پاک نشه!

صبور باشید وآرام.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

.

آه ...شرمم باد .... شیرین بانوی من ... شرم باد مرا ... که هرگاه به تو نگاه کردم بر خود لعنت فرستادم ...مگر نه من همان بودم که همیشه گفتم باید موقع غم، وقتی به تو احتیاج دارد کنار عزیزت باشی...مگر همان نبودم ...پس چه  شد مرا .... از چه ترسیدم....شیرین بانو ....از چه... از سرزنش دیگران... از نمره ی کم... چه شد مرا ...شیرین بانو....چه می شد اگر به جای 19 نمره ی 14 می آوردم..... شیرین بانو... با مهربانی ات چه کنم .... شرمنده ام می کند ....مهربانم .... نمی دانم ....شاید اگر بیشتر اصرار می کردم مرا با خود می آوردند ....می آوردند تا کنارت باشم ... تا کمک کنم ترا ... تا وقتی می گریستی تکیه گاهت می شدم....شیرینم ....تو چه بزرگواری .... تو چه بزرگی ... تو ... چه بگویم ... مهربانم ....من چه حقیر می شدم در برابرت . وقتی لبخندت را بی دریغ نثارم کردی.... وقتی من که آمده بودم تا کنارت باشم به جبران قصوری که شاید همه از من نبود...خواستم  تا درباره ی شَهرت بنویسم ... شهری که فراموش شده ...تو کنارم بودی...تنهایم نگذاشتی ... آه شرمم باد... وقتی از سر کار  بر می گشتم ..دست و صورتم را که می شستم .... این تو بودی که لیوان شربت را به من می دادی و می گفتی بیشتر نخور تا اشتها داشته باشی برای ناهار... وتو چه مهربانی ...و نگاهت همراهم بود در تمام سفر ...همانطور که چشم نگران تا بعد از رفتن من هنوز در چارچوب در ایستاده بودی...مهتابم ...نمیدانم ...نمی خواهم تقصیر را گردن دیگری بیاندازم شاید اگر یک ربع زودتر می رسیدم  مرا جا نمی گذاشتند یا هر طوری که بود راضیشان می کردم تا مرا با خود بیاورند...

 روزت مبارک شیرین بانو .... این روز شایسته ی توست با تمام  مهربانی ات....

                      تقدیم به خاله ی مهربانم فرنگیس

                            ،

                             به مادرم، نشانه ی مهربانی اش

                         و

                              به تمام زنانی که مهربانی شان را ازدیگری دریغ نمی کنند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تمام شد...

در سالن را که بستم احساس کردم سبک شدم مثل این بود یه بار سنگین را زمین گذاشته ام.تمام شده بود…بالاخره راحت شده بودم ….اونقدر خوشحال بودم که دوست داشتم تمام راه را از حوزه ی آزمون تا در دانشگاه چمران بدوم…یا حداقل پیاده برم…بیش تر از اون که فکرش را بکنید احساس سبکی می کردم … نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که خوشحال باشید اما چون نمی تونید از حس قشنگی که دارید برای دیگران بگید به یه لبخند که هر لحظه ممکنه به قهقهه تبدیل بشه اکتفا کنید و دعا کنید که یه نفر پیدا بشه براتون جک تعریف کنه تا بتونید یه مقدار کمی از اون انرژی شاد را تخلیه کنید….البته یه مقدار راه که رفتم فکر کردم بهتره با اتوبوس برم تا در دانشگاه چون ممکن بود تا اونجا تصعید بشم …با این که از اون آدمهایی نیستم که خودمُ تو خونه حبس کنه تا ۱۶-۱٧ساعت درس بخونه و اگر یه روز ۱۰ ساعت درس می خوندم دیگه انرژی برای ادامه دادن نداشتم  ولی به هر حال به اسم درس خوندن برای کنکور از یه سری تفریح ها دست کشیده بودم …مهمترینش کتاب هایی بود که به قفسه ی کوچک اتاقم اضافه می شد بدون این که وقتی برای خوندنش داشته باشم...حالا دیگه می تونم بدون عذاب وجدان فیلم هایی که دوست دارم  ببینم یا حتی داستان بنویسم...نمی دونم نتیجه چی می شه ؟ اما امیدوارم خوب باشه ؟ هر چی باشه تلاش من فقط برای همین سال آخر یا یکی دو ماه آخر نبوده ؟ دوازده ساله که دارم درس می خونم هر چند نظام آموزشی ما فقط نتیجه ی کنکور و امسال برای اولین بار معدل سال سوم را در نظر می گیره و بقیه ی تلاش ها ....

     دستهامان کوچک امّاپرکار. سينه هامان پر راز. سرهامان پر زانديشه ی پاک.آسمان پايين است وزمين آن بالا. کودکی را درپس کوچه ای ازسن بلوغ گذرانديم وسر کوچه ی بعد  کوچه ای پرازچاله و گود به اميد پلی که گذر ما باشد تا کوچه ی بعد منتظر ماندیم امّا، هیچ دستی نبود یاریگر ما. خیلی ها ماندند و آن ها که گذر کردند دل هاشان پژمرده، سرها شان پاک از اندیشه و دستهاشان   خشک و بی حاصل چون برهوت.                                   

 آسمان بالا رفت و زمین این پایین. کوچه ی بعد سخت تراز کوچه ی قبل.دستهای بی حاصل کوچه را پر کردند از برگ های خزان. برگ ها تابلوی زیبای بهار را پوشاندند و زمستانش کردند.                                                  

     دستهای بی حاصل آینه ی ما خواهند شد گر دستی نباشد که ما را از پس این کوچه ی سخت بگذراند و به بلندای بهاری سر سبز برساند که همه خوشحالند سبدهاشان پر فکر، اعداد می میرند. دستها پر کار و دل ها پر از شوق رسیدن به بهار.                                               

  دست یاریگر به کمک ما بشتاب... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

نقش زیبای عدالت

اين متن را برای پرسش مهر فرستاده بودم هر چند اول بی مقدمه شروع کردم ولی خيلی خوشحالم از نوشتن اين متن. شايد مهمترين فايده اش سبک شدن خودم بود....              

                                                       نقش زیبای عدالت 

    مسیح را به صلیب کشیدند و نیمه ی چوبین ترازوی عدالت را برافراشتند.

    در حالی که نیمه ی برنده ی شمشیر نماد عدالت  را در خاک مدفون کردند. دسته اش را نقش عدالت زدند و در بازار  بردگان به حراج گذاشتند.

     ای تجسم عدالت ! چه بگویم از نامردمانی که عدالت را دست مایه ی ظلم شان کردند.همان ها که بر فرق شکافته ات قسم یاد می کنند و حق مظلومان را زیر پا لگد مال می کنند. از آنان که تو را نمی شناسند و مشعل ظلم  عدالت نماشان آمال مردمی شده که روحت را نشناختند.

     آه که کوفه چه قدر نزدیک می شود و بوی متعفن نا عدالتی  نزدیک تر...

          چه بگویم !!!

     ای تجسم عدالت

خسته ام از این ریای نا بکاران و بوی متعفن شان . چه بگویم که تو خود شاهدی که ارواح پاک و بی آلایش را چه ارزان می فروشند و ترازوی بی عدالتی را چه گران!!!

     ای پیشوای عدالت

خسته ام ! از رویای محال نمای گل های پژمرده ای که نقش جاده ی بیت المقدس می شوند.

     ای روح عدالت که این کلمه ی زرین با نام زیبای تو آغاز می شود

خسته ام ! از  عدالت نقشی که مغز م را کویر خواهد کرد درست مثل بزرگترین بیابان دنیا!

      آه بیزارم از تو ای عدالت دروغین که مشعل دارانت حتی نمی دانند چند نقطه داری! بیزارم! بیزارم از رنگ فریبنده ات ! بیزارم از آنان که بند پ ذهنشان بی هیچ تبصره می خواهد به ذلتمان بکشد.

      بیزارم از تو ای بند پ ! بیزار ! بیزارم از تو که روح عدالت را کُشتی و جان خسته ام را خسته تر کردی ! از تو  که نا لایقان را بر شایستگان ترجیح دادی و خوبان را راهی دیار غربت... .

دوستت دارم ای عدالت و ای تجسم عدالت که مرزی نباشد میانتان که نامت چیست جز زیباترین نقش عدالت.کاش از فرق شکافته ات خون جاری می شد و تمام نا عدالتی ها را می شست. کاش فرزندت که او را منجی  بشریت نامیدند زود می آمد. زود ! خیلی زود!

        ای فرزند عدالت راستین !

منتظرت هستم تا بیایی . تا پاک کنی جهان را از تندیس بی عدالتی.

و آرامش را هدیه کنی به جهان و شایستگان ...

    آه که  ضجه ی مظلومان چه دلخراش است و زجر آور  و فریاد داد خواهی مظلومان چه زیبا و شوق آور .

    آن زمان که تندیس نا عدالتی به خاک کشیده شود برای بار پنجم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

.

سکوت من

پر از ترانه می شود

پر از صدای لحظه ها

فقط

باورم بکن

تو ای صدای بی صدا

اگر تو باورم کنی

سکوت من

تمام می شود

شکوه باورت

دوباره در وجود من

شکوفه می زند

بهار می شود

فقط

تو ای صدای بی صدا

فقط تو باورم بکن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

.

انگار

گم شده ايم

ميان حجم های هندسی

بی هيچ راهنما

که ما را رهنمون خواهد شد؟

به ابديت

به نور

به راهی مشرقی

که تمام حجم ها

 در برابرش خط راست می شود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حسرت

نشسته بود پشت پنجره و کتاب فارسی روبرویش باز بود.

     مامان از آشپزخانه صدا کرد: امیر . اون پنجره رو ببند و شعر حفظ کن تا ازت بپرسم.

     زل زده بود به کوچه.به بچه ها که توی کوچه می دویدند و عرق از سر و رویشان می ریخت. دلش می خواست او هم می دوید توی کوچه و با بچه ها فوتبال بازی می کرد.

       مامان دوباره صدا کرد :امیر ، بیا تا ازت شعر بپرسم؟

       برای بار آخر به کوچه نگاه کرد.آرام پنجره را بست و بعد چرخ ویلچرش را به طرف آشپزخانه حرکت داد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

در سکوت یک روز پاییزی

 بهار شدم

دویدم

تمام راه را

افسوس!

سراب بود

بی آنکه تابستان باشد

بی آن که زاده ی کویر باشم

به سراب رسیدم

لب های ترک خورده ام

بی آب لرزید

          در سراب غرق شدم

به ساحل رسیدم

بی آن که غریق باشم

به افق دوخته شدم

         با سنجاقی از پر و الماس

بی آن که خورشید باشم

در ظلمت درخشیدم

بی آنکه جواهر نشان باشم

از دور پیدا شدم

بی آنکه گم شده باشم

سفر کردم

بی آن که جاده ای پیموده باشم

به مقصد رسیدم

بی آن که  از مبدایی آمده باشم

به کاخی رسیدم

بی آن که از کوخی آمده باشم

بارانی شدم

بی آنکه ابری بر سرم سایه بان باشد

چمدانم را باز کردم

بی آن که روزی بسته باشم

 و در سکوت یک روز پاییزی

دوم بار  بهار می شوم... .

                    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خط تیره

مرد دستی به سر بی مویش کشید.نگاهش را از پنجره ی سبز رنگ اتاقش گرفت.  به اطراف نگاه کرد.  یه اتاق سفید،درد،سرفه ، کابوس، انتظار ، تنها چیزهایی که سهمش شده بود از خاکریزهایی که پاهاشُُ  به یادگاربرداشته بود .حالا او هم مثل بقیه یه خطِ تیره شده بود لا به لای صفحه های تاریخ.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)