X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

به حرفهای من گوش بده ...لطفا؟؟؟!

      دیشب آن قدر عصبانی شده بودم که دلم می خواست زود تر از اون جای سرد و نمور که برای به اصطلاح پرسش و پاسخ در نظر گرفته بودند بلند شم ....روی موکت نشسته بودم و سرما لرز انداخته بود به تنم....خیلی حالم بد بود...حالت تهوع گرفته بودم ....از خودم هم بدم می اومد که دوباره گفته بودم چیزهایی را که آنها نمی شنیدند.... چیزهایی که می گفتند درک می کنیم ولی نمی کردند... گوش می کنیم و لی...

اشتباه کردم ....نباید می گفتم با آدم هایی از این جنس که هیچ وقت حاضر نیستند اشتباهاتشان را قبول کنند که دنبال راهکارهای بهتری باشند.....نباید حرف زد.....

آره... من اشتباه کردم....ان هم وقتی می دانستم گفتن هیچ فایده ای ندارد جواب همه ی حرف ها ...همه ی سوال ها فقط توجیه است و بس....

من اشتباه کردم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

فاطمه جون! خوش اومدی!!

دوست و همکلاسی خوبم فاطمه هم بالاخره به وبلاگستان اومد.... می دونم که وبلاگ خوبی خواهدداشت...من هم به سه نقطه هاش ایمان دارم...

     فاطمه جون خوش اومدی!!  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خوابگاه دنیایی رنگین کمانی

خوابگاه...خوابگاه فقط جای خواب نیست...جایی نیست که روی تختت کتاب بخوانی و در همان حال بخوابی...

خوابگاه دنیای رنگین کمانی است... دنیای زیبایی...اگر بخواهی فراتر از دلتنگی ها ی مدام ، اشک ها ، لبخندها  و یا لفظ های ناخشنودی که میان هم اتاقی ها گاهی  رد و بدل می شود  ببینی...

فصل جالب این نوع زندگی گپ های عصرانه و شبانه ای است که تا فراتر از نیمه شب به طول می انجامد...

همین نوع زندگی ست که تو را از فضای محدود اطرافت جدا می کند ...با افکاری شاید نقیض آنچه تو می پنداری...آنچه با ان بزرگ شده ای و گوشت و پوستت با آن عجین شده است... وقتی می بینی دوستت مسئله ای را که خیلی ساده برای تو حل شده است دشوار تر هضم می کند وقتی ذهنت با چالشی مدام در گیر می کند که کدام درست است ؟ کدام غلط ؟ زندگی زیباتر از انچه که بوده می شود! خوابگاه این سرزمین شگفتی ها برای من شاید جایی باشد که خودم ..فکرم... آرمان هایم را به چالش می کشد...راه باز می کند و بعد سخت ترین مرحله ..مرحله ی انتخاب است.... انتخابی که باور ها ی آینده های مرا شکل می دهد ....و شاید...

خوابگاه جای خواب نیست.... مأمنی است شاید برای دیدن دور نمای خوش آینده...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دیوار کوتاه بود یا مانتو؟مسئله این است؟

همین دیروز بود که آرزو کردم  دیگه هیچ وقت حرف نگفته نداشته باشم ....اما وقتی امروز اون پدیده رو دیدم و آنقدر شوک بهم وارد شد که داشت اسمم هم یادم می رفت فهمیدم اشتباه بزرگی کردم ...تنها چیزی که توی ذهنم تاب می خورد اسم همین پدیده ی خارق العاده بود و این که به دوستام که همراهم بودند بگم که بالاخره پدیده را دیدم .... داشتم نگاهش می کردم و اصلا انگار زبانم را حس نمی کردم که باید حرکتی می کرد آن موقع ....اول گیج شدم... دوستم را توی امور دانشجویی تنها گذاشته بودم تا به حرف های او گوش بدهم... آرام حرف می زد و چیزی در مورد آیین نامه و قبل از عید ...بعد هم نگاه کوچکی به سر تا پای من کرد و گفت عزیزم می دونی شما هیچ مشکلی نداری .فقط....مانتو...

گفتم: باشه ...

همین را گفتم و بعد رفتم طرف بچه ها .... مانده بودم به بچه ها چی بگم؟هنوز گیج می زدم... 

بعد که جدا شدم به اطرافم نگاه می کردم و می گفتم : دیگه هیچ کس نبود که به من گفت؟

یه عالمه جمله توی ذهنم تاب می خوره  که دوست داشتم بهش می گفتم ... مدام با خودم می گم : این جمله بهتر بود اگر می گفتم ...

اسمش را نگفتم راستی.....

من که بهش می گم شهلا پدیده ....حالا تو هر چی می خوای صداش کن؟

این پیام هم از طرف من به شهلا پدیده: شهلا جون.... دیگه طرف من نیا که این دفعه بد طوری قاطی می کنم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

  همیشه همین طور است روزهای روشنمان را می فروشیم به آسمان بی ستاره و در حسرت یک ثانیه آفتاب تا ابد می گرییم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

      بین سریال ها یی که گذاشته اند این روز ها ترش و شیرین طعم دیگری دارد ..... کار های عطاران  دو سه سالی است مهمان خانه هایمان شده....خانه بدوش.....متهم گریخت....که بعد از طنز شبانه ی کوچه ی اقاقیا مهمان سفره های افطارمان شد و نسبتا کارهای قوی تری بود .... تضاد طبقاتی جامعه را خوب به نمایش می گذارد.... شخصیت هایی که خوب پرداخت شده است.... بازیگرانی که به نقش تسلط دارند .... شخصیت هایی که  قابل باور است .... از دل جامعه بیرون آمده..... دروغ نمی بافد برایت...همه شان متولد خانه هایی به کوچکی قصر نیستند... 

اما خیلی هم  به مسئله عمق نمی دهد... از ظاهر ماجرا می گذرد اما در میانه ی راه می ماند....داستان از دل همین مسایل روزمره ای که با آن  مواجه هستیم شکل می گیرد...همان مسایلی که  گاه پیش پا افتاده به نظر می رسد.... با این حال فکر می کنم دارد کلیشه می شود.... قاطی کردن های مریم امیر جلالی.... سادگی ها ی آناهیتا همتی ..و...

این  حنا نهایتا تا دو سه سال دیگر رنگ دارد...هر کار تازه ای همان طور که رنگ می دهد...بعد از مدتی رنگ می بازد.... باید مدام به دنبال فکر های تازه بود قبل از یکنواختی های مدامش....

سهم ماهم شاید  لبخند های تلخی است  که به لب می نشانیم....  و حرفی که زیر لب خورده می شود: عجب روز...

 2

  تعطیلات هم داره تموم می شه... هفته ی دیگه دوباره کلاس ها شروع می شه....دوباره من می مونم و هزارتا کار ناقص که به امید تعطیلات یک ماهه ای که به لطف خودم البته فراهم شده بودو یه عالمه پشیمونی....

3

 خیلی هنر کنم کنفرانسی که بیشتر روش کار کردم و البته تموم هم نشده جمع کنم ... یه کار کامل هم یه کاره دیگه....

                                                                                           

پ.ن. خداییش تعطیلات خوبی بود...ولی آدمیزاده دیگه...

همیشه دوست داره حسرت بخوره...مخصوصا اگر هر کار مفیدی بکنه به جز خوندن جزوه هایی که به امید نوروز سماق مکیدند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

---

دیگر تمام شد

باید تمام راه های رفته و نرفته را برگردم

باید

تمام گل های خشک باغچه را

از ریشه  درآورم

هر چه غروب هست

در جیبم بگذارم

و به انتظارت

روی تمام خورشید ها

مثل مشق بچه های دبستانی

خط قرمز بکشم

شاید هم سیاه

فردا که بیاید

تمام روزهای رفته و نرفته را

برای بار هزارم

شماره می کنم

تا کم شود نبودنت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

چه فایده دارد گفتن.... وقتی جواب همه چیز توجیه است...توجیه....توجیه.... گاهی آدم ها چشم هایشان را می بندند و وانمود می کنند که  خوابند..در این مواقع هیچ کس نمی تواند کاری کند تا آن طرفت نخواهد چشم هایش را باز کند.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

سلام

سال نو همگی مبارک

امیدوارم سال خوبی باشه برای همه ....سالی پر از تجربه .....پر از تلاش ....

تازه اسباب کشی کردم  و اومدم بلاگفا ....در واقع از این پست به بعد اولین مطلب هایی هست که اینجا می نویسم....

فردا که بیاید

 پنجره ها را باز می کنم

و بهار را سلام خواهم کرد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آتش

زنی خودش را به آتش کشید

دیشب

زنی که نرمال نبود

شاید

حرفی که  همه می گفتند

وقتی جگرش کباب شد

شاید

هیچ حرفی نزد با ما!!!

گوش های ما ناشنوا

شاید

برای دردهای یک  زن کم بود

شانه های من و تو

شاید

دلم برای کسی تنگ است

برای کسی که مهربان بود

شاید

چه سخت بود دردت ؟!

بانو!

که حتی اگر خود را بسوزانی

کسی نمی فهمت

شاید

دلم برای تو سوخت

بانو!

اگر به جای تو بودم

چه می کردم؟؟؟

شاید.....

که دیگر حرف های من تمام نمی شود  شاید

و شاید های من حالت را بهم می زند شاید

واژه هایی که تکرار می شود هر صبح

تهوع آورمی شود برایت  شاید

من وتو درد مشترک نداریم

تویی که نمی شناسمت

شاید

چه تکرار ملال آوری؟

بانو!

که با هر برگ حوادث تکرار می شوی شاید

خبر بد بود و حال من بدتر

زنی میان آتش و تاول

 و زخم قرمزی بی پوست

جگر که را نسوخت آتش؟

کدام خطه؟کدام بوم؟

چه فرق می کند؟؟؟

بانو!

جنوب و شمال نمی شناسد آتش!

روزبرگ حوادث با نام تو زینت می شود

هرصبح

که اگر بدانی این شعر نیست

دوباره خودت را به آتش می کشی

شاید؟؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

زنان همه کارآگاه خصوصی می شوند!

بعضی وقت ها اشتباهاتی می کنیم در زندگی مان که قابل جبران نیستند...می توانم در این مورد خودم را مثال بزنم که به اشتباه در مورد برنامه های تلویزیون فکر می کردم که  همه تکراری اند و هیچ چیزی هم یادت نمی دهند ..... هر روز بی محتوا تر از قبل می شوند به جز  بخش ها ی خبری اش که دو سالی است دارد کم کم پیشرفت  می کند و حداقل از حالت کلیشه ای اش بیرون امده و فیلم های سینمایی که با نقد وبررسی است بقیه ارزش تلف کردن وقتت را ندارند .....                                             

ولی دیشب به طور معجزه آسایی  متوجه تکلیف بزرگ تلویزیون و رسانه های ملی شدم که تحقیق و بررسی پیرامون مشکلات هوو ها و البته بررسی نحوه های گوناگون هوودار شدن و راه های پیشگیری آن است. جالبه واقعا که هر کسی که در این سریال ها از راه راست منحرف شود برای زنش هوو می آورد .....بعد هم به این نتیجه رسیدم که ان شالله از چند وقت دیگر در تلویزیون برنامه هایی راجع به چگونگی همکاری پلیس با زنانی که هوو پیدا کرده اند برای رفع این معضل بسیار بزرگ اجتماعی به نمایش در خواهد آمد... هر چند این برنامه ها فقط برای آکادمیک شدن زنان خواهد بود چون با توجه به پیشینه ی غنی فرهنگ ما در این مورد و سریال های آموزشی که به طور مرتب از تلویزیون پخش می شوند زنان برای خودشان کارآگاهی شده اند که دست کارآگاه شمسی  و خانم مارپل را هم از پشت می بندد  و به طور قطع تا شوهرشان را از چند صد کیلومتری ببینند متوجه می شوند که در چه مرحله ای از هوومند شدن هستند و مراحل سرکوبی را آغاز  می کنند... چه قدر خوش شانسم من!! که خیلی زود متوجه این راز بزرگ شدم.....

حتی در مورد سریال قبلی که برایتان نوشته بودم که محور اصلی داستان عاشقانه بوده اشتباه کرده ام چون آن جا هم هدف اصلی سریال بررسی مشکلات هوو ها بوده است منتها  در زمان گذشته.... کی گفته زمان انقلاب هوو ها مسئله نداشته اند و یا اصلا مسایل عاشقانه نبوده است... اصلا ما چه می دانیم پشت پرده چه خبر بوده .... شاید شاه هم می خواسته برای فرح هوو بیاورد!!!!!

فرض محال که محال نیست....هست؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

یادت گرامی!

نگاه که می کنم به سریال ها... به فیلم های تلویزیون ....یا وقتی  فیلم ها را  مرور می کنم می بینم که چه قدر جایش خالی است...

     زمانی دلم خوش بود که سینمای ایران اگر  مشکلاتی دارد و البته زیاد کنارش کسانی را دارد که باید افتخار کرد...   کیار رستمی...حاتمی کیا... صدر عاملی و.......  به ملاقلی پور که می رسم ....دلم می گیرد... سفر به چزابه.......... تا .......میم مثل مادر ....

کافی است نگاهی به فیلم های سینمایی بندازیم و البته با تلویزیون قهر کرده باشیم تا حس مشترکی پیدا کنیم..........چه قدر جایش خالی است.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شنبه - ۳ اسفند – تهران - فر هنگسرای نیاوران - اولین جشنواره فیلم های سینمایی ، تلویزیونی ، مستند

جمله ... جمله... حرف به حرف ...  ذهنم برگ می خورد....

فاطمه ات را به که  می سپاری ؟ فاطمه ی شیرینت ؟ با آن چادر عربی که نذرش کرده بودی؟ با آن قامت کوچک ؟ندیده بودم...باور کن... نوزادی با کمتر از دوهفته سن ... و آزمایشی با نامی سنگین تر از وزنش ... سنگین تر از توان شانه های یک زن... یک مرد ...و دست هایی کوچکتر از هیبت یک سرنگ ....فاطمه ات را به که می سپاری...  بعد از خودت... بعد از عباس....بعد از آن که این ویروس آن قدر در جان هایتان ریشه دواند تا از نفس کشیدن بازبمانید...

سوال های زیادی داشتم برای پرسیدن و حرف هایی برای گفتن ... اما ..

زبانم خشک شد.. حرفهایم را دوباره و چند باره توی ذهنم مرور کردم... زبانم نچرخید....

خواستم بگویم: خسته نباشی بانو... و لبخندت ابدی! ... خواستم بگویم: به کجا رسید نتیجه ؟ تا کی ؟ چند روز ؟ چند ثانیه ؟ فاطمه تا کی می تواند پدر ی داشته باشد و مادری؟ خواستم بگویم... دهانم قفل شد!

خواستم بگویم:  هدیه ات مبارک ! هدیه  ی پاکی ات مبارک ! به عباس که فاطمه را بغل داشت و جلوتر از من بود... نشد...

نگفتم ... چرا ... نمی دانم ...

نگفتم شاید برای آن  که نخواستم شادی آن  لحظه شان  را از بین ببرم....... نگفتم... نوشدارو بعد از مرگ سهراب رسیده یا این نوشداروی ایرانی تو را به فاطمه ات خواهد رساند... عباس را به تو..  به فاطمه... و تو را به عباس..

آه ... مینا ... دلم برای بغض های نشکفته و شکفته ات تنگ است... دلم برای لبخندت ... برای شجاعتت .... برای امیدی که نمی دانم به کجا رسیده است...تنگ است... وقت ... ساعت .. دقیقه ... ثانیه...  تنگ است ..و طلا ارزشی دارد در برابر زمان تو ؟!...وقتی تو روزهایت را با فاطمه .. با 3 فرزند دیگرت  که نامشان را نمی دانم با امید زنده بودن و امید دادن به عباس  .. با امید نفس کشیدن در این هوای سربی  شماره می کنی....

روز- ماشین- مینا ( بغض کرده)- فاطمه ( روی پاهای مینا) – عباس :" چرا گفتی مینا؟ چرا؟ ( با گریه) من و تو چند وقت دیگه زنده ایم ؟"

مینا:" این طور که ما پیش می ریم... سه سال"

عباس:" فکر کن.. سه سال... تو با گفتن این حرف ها سه سال شادی را از اون ها گرفتی...چرا گفتی مینا؟ چرا؟"

عباس یا تو .. کدام یک زودتر... کدامتان زودتر فاطمه را تنها می گذارید... کدامتان زودتر لبخندش را از یاد خواهید برد. اصلا از یاد خواهید برد؟!....

دیالوگ هایت را توی ذهنم  مرور می کنم .... شب...شاه عبدالعظیم ....عباس و فاطمه پشت سرت ....جلوی دوربین... :" چند وقتیه به هم ریختم... به عباس امید می دم ولی خودم نا امید شدم... همش می ترسم بیماری عباس زودتر عود کنه..."

 چند ساعت قبل تر... روز....ماشین... فاطمه ی ده- دوازده ماهه توی بغلت... " من فقط به خاطر آزمایش های فاطمه موندم.. دیگه کشش ندارم... فکر نکن می رم خونه ی مامانم ...می خوام تنها زندگی کنم"  !!!!!

بعد مکالمه زن هایی که پشت سرم نشسته بودند :" چه قدر پر رو"!!!!؟؟

دلم می گیرد....

خواستم بگویم... چرا ...نمی دانم...

فقط تا آمدی توی سالن.. تا دیدمت ... تا فاطمه ات را دیدم  ..و یا  عباس را با نگاه مهربان پدرانه اش به فاطمه ....یادم امد اشک شادمانی اش را وقتی جواب آزمایش فاطمه منفی بود... چیزی توی سینه ام گم شد...آن قدر که کوچک شده بود...

خواستم بگویم: تبریک.... نه برای بازی در فیلم های مستند «آه ای روزهای خوش» و « قدم 3» با کارگردانی حسن رستگار.... برای شجاعتت ...برای امیدت ... به زندگی ...به این ثانیه هایی  که می گذرند....و کاش من توانی داشتم برای نگه داشتن این ثانیه ها ی طلایی...

اما چه حیف شد از میان آن همه حرف فقط گفتم : موفق باشید...

و شما رفتید .... من پشت سرتان بودم... پشت آن همه رنج .... سختی ... ایثار.... من آنجا بودم... با دنیایی پر از حرف.. با دنیایی پر از سوال.... و شما با آن همه شادی .. رنج ... از من دور شدید....

چه می خواستم بگویم؟چه می توانستم بگویم؟

نگاهم میان فاصله ها گم شد...شما میان فاصله ها...

فرهنگسرای نیاوران- در ورودی - 5شنبه - بعد از ظهر- من و نگاهی که خیره می شود به بنر جشنواره : اولین جشنواره ی فیلم سینمایی ، تلویزیونی، مستند و فیلمنامه های ایدز....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

---

از نفس افتاده تنها بهانه ای شد برایم تا دوباره بنویسم. فیلمی که به نظر می آمد برای دهه ی فجرساخته شده اما آنچه که به تصویر در آمد صرفاً یک داستان عاشقانه بود. عاشقانه ای که دهه فجر و روز های انقلاب را به حاشیه می راند..فیلمی که به من نسل سومی از روزهای انقلاب چیزی نمی گوید... یک سریال کاملا تفریحی که فقط برای این ساخته شده تا من و تو مخاطب را سرگرم کند... و  و قتی تمام شد نه تنها به معلوماتمان چیزی اضافه نشده بلکه تحولی  هم در ذهنمان ایجاد نکرده... در واقع  تنها عاملی  که ممکن است  تا پایان تو را پای تلویزیون  نگه دارد دقیقاً نقطه ای است که دست روی احساسا تت گذاشته....

        من تنها چند سکانس از یک قسمت سریال را دیدم ..چیزی حدود بیست دقیقه ....

       به دوستم که علاقه ی زیادی به این سریال پیدا کرده بود... گفتم اگر این فیلم برای دهه ی فجر ساخته شده.. اگر قراره به ما چیزی در این مورد بگه چرا ذهنت معطوف  عاشقانه ی این فیلم شده...چرا به جای اینکه این داستان در حاشیه ی آن روزها مورد بررسی بگیره این دهه در حاشیه ی داستان عاشقانه قرار گرفته...

       اگر به شروع سریال دقت کنیم به تصویر سیاه وسفید از  دختر و پسری  که اگر اشتباه نکنم روی سنگ یا چیزی شبیه به اون نشسته اند به نمایش در می آد!!!! و محتوای واقعی فیلم اون جاست که نشان داده می شه...

       به دوستم گفتم می خوام در مورد از نفس افتاده بنویسم... گفت:نمی تونی ! چون همه ی سریال را ندیدی تا بتونی در مورد همه ی جنبه هاش صحبت کنی....

       این یک نقد نیست ...این فقط نظر من در مورد بیست دقیقه از این سریال است.... مثل این که از یه پنجره به دریا نگاه کنیم.... مطمئناً هیچ وقت نمی تونیم همه ی این دریا را با تمام ویژگی هاش ببینیم.... هر چند نظر دیگه ای دقیقاً متناقض با این نظر وجود داره که مشت نشونه ی خرواره...

شاید وقتی بدانیم کارگردان  این  سریال قاسم جعفری است به این فکر کنیم که جعفری کارگردان چندان بی تجربه ای نیست و لیست سریال هایی مثل: خط قرمز ، مسافری از هند، تب سرد ، کمکم کن و.... یادمان بیاید که البته همه ی آ ن ها ساختی عامه پسند و نوعی عاشقانه محوری نیز داشت ولی نظر معروفی وجود دارد که می گوید: تجربه ات به تعداد اثری که داری نیست به تعداد درس هایی است که از آن ها گرفته ای!حالا ممکن است از یک کار چندین درس بگیری ولی  چندین کار داشته باشی که حتی یک درس هم برایت نداشته باشد....

به هر حال این مشکل تنها مربوط به از نفس افتاده یا سایر کار ها ی این کارگردان نیست اگر سریال چه کسی به سرهنگ شلیک کرد؟ را سال قبل دیده باشید و یا اگر بخواهیم عمومیت بدهیم به اکثریت سریال های ایرانی باز هم به همین جا می رسیم سطحی کردن ،  ساده پردازی و تهی کردن برنامه ها از محتوا   !!!!!!!! 

حال  سوالی که برای من مخاطب با دیدن این نوع برنامه ها پیش  می آید این است که  اگر قرار باشد به همین رویه ادامه بدهیم  نسل بعد ما چه چیزی را از این رسانه ملی  خواهد آموخت؟ رسانه ای که قرار است فرهنگ ساز این کشور باشد؟ آیا این رسانه ی ملی در روند خود تغییری ایجاد می کند یا همچنان به تخریب داشته های فرهنگی مان ادامه می دهد؟ کدام راه؟

***

دوستم  وقتی خواند گفت باید راهکار یا پیشنهادی هم داد... از رسانه چی می خوای...اگر می خوای اینطوری نباشه...

گفتم باید فکر کنم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مدتها بود که دستم به قلم نمی رفت...  حس  بدی است وقتی   نتوانی بنویسی  .....مدام این حس تلخ را داری که نکند دوباره ننویسی ....نکند حس خوب نوشتن برای همیشه از دست رفته باشد....  صدای ناخوشایندی مدام می گوید که دیگر تمام شد...  به خودت می گویی ...نه ...نه .. حتما راهی هست.... تلاش می کنی ... چنگ می زنی به دیواره های ذهنت تا راهی پیدا کنی ... تا بنویسی ... تا وازه های سربی را بدون ابزار صیقل دهی ... و سخت ترین کار دنیا همین است.. مثل این که بچه ای را زودتر از وقت موعود ناقص به دنیا  بیاوری... بچه ای که دیر یا زود خواهد مرد....  اما برای نجات مادر این تنها راه ممکن است والبته سخت ترین و دردناک ترین.....  

دستم ...قلمم.. روحم ...انگار خشک شده اند... این حس بد روز ها ست که با من است .. می دانم باید صبر کنم مثل یک باغبان پیر تا خودش رشد کند... برگ بدهد و بعد از دریچه کوچک ذهن من به آفتاب برسد ... می دانم .... ولی  صبر باغبان پیر تنها رویای دوری است برای روح ناشکیبای من....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

---

من نه قذافی ام ....نه دالایی لاما.... من هیچ  وقت نگفتم میشه از گناهان صدام گذشت... متاسفم که نتونستم منظورم را آن قدر خوب بگم که همه به اشتباه افتادند... شاید اگر مثل الان ساده تر می نوشتم این همه اشتباه پيش نمي اومد ...من فقط و فقط خواستم  از يه نگاه ديگه مسئله را ديده باشم... ب عنوان يه تلنگر ...  يه تلنگر براي برگشت به خودمون ....برگشتي که مي تونه قدم  قدم باشه ..... هر حادثه اي توي زندگي مي تونه تلنگري باشه.... اين طور نيست؟

در ضمن بابت اشتباهي که دوستي متذکر شده بودند در مورد بخشش امام علي(ع) ممنونم... من واقعا نمي دونستم جريان به اين شکل بوده....

پيروز باشيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

--

  نشسته بودم پای تلویزیون ... اخبار 20:30 را می دیدم ....ردیف شد جلوی چشمم ... هر چه را که تا به حال شنیده بودم ....هر چه را که دیده بودم ...از فیلم های سینمایی که ساخته اند....فیلم های مستند... روایت فتح جان گرفت جلوی چشم هایم.....ممد کجایی ببینی  شهر آزاد گشته... کجاست جهان آرا.. کجاست  تا ببیند شهر آزاد گشت و ما اسیر ..... اسیر خودمان... اسیر نفسمان.... یه زمانی یادمه توی گوشمون می خوندند که لذت انتقام یه لحظه است اما لذت بخشش یه عمر...کجا رفت این حرفها ...  زیر نویس کرده بودند: مرگ دیکتاتور بزرگ بر ملت ایران مبارک باد!.... خنده ام گرفت ..... کجا رفت مسلمانی مان ... چرا همیشه موقع عمل کم می آریم؟... نمی گم بخشش که ما در حدش نیستیم .... می گم واگذار کنیم به خدا... نه  گل و شیرینی تعارف کنیم توی خیابون که چی شد صدام را کشتند.... فکر نکن من نمی دونم از جنگ ... از سال های سختی که گذروندیم  ... هر چند سالی که تولد شدم من چیزی به آخر جنگ نمونده بود... ولی دیدم... ولی بودم.. من متولد دزفولم...پس نگو که نمی دونی چه قدر از جوونامون پر پر شدند... نگو نمی دونی همون شهری که متولدشی هر شب بمبارن هوایی داشت... نگو .... چه قدر به فکر انتقامیم .... تا کی کشت و کشتار.... به جای این که وقتی صحنه اعدام صدام را می بینیم عبرت بگیریم ..... شاد می شیم؟؟ .... مگه نمی دونیم یه روزی ما هم مجازات اعمالمون را می  بینیم .... حالا هر چند گناهان ما یک میلیونم گناهان صدام باشد.... کی می دونه  ما چه اشتباهاتی کردیم توی زندگی مون... کمتر یا بیشترش خیلی مهم نیست.... مهم اینه که یه روزی می آد که من و تو هم پای این محکمه حاضر می شیم...نگو دوره  ا ز ما.... نگو تا بزرگترهاش هستند به ما  نمی رسه.... که نزدیک نزدیکه....

    من از آینه ها می ترسم

                   وقتی به تصویر کسی می خندم

 یکی از دوستام فرزند شهیده... دل دل  می کردم که بپرسم یا نه... آخرش گفتم ناراحت نمی شی یه چیزی ازت بپرسم .... نقش شد روی صورتش لبخند... گفتم چه حسی بهت دست داد وقتی شنیدی صدام اعدام شد... گفت :« هیچی .... چه فایده ای داره .... همچین آدمهایی را باید وا گذارش کرد به خدا.....می دونی این آدمها  روح شون کشتند .... نه خوشحال نشدم....برام فرقی نداشت....خیلی جنایت کرده ... به مردم  خودش رحم نکرده .... حلبچه ..... اون همه بچه ای که مردند اونجا....»

نزدیکتر از بمبگذاری های اهواز فکر نکنم حادثه ای بود...( هواپیماهایی که بلیط بهشت را پیش فروش می کنند قلم گرفته ام ) ..... یاد صحنه ی اعدامشون که می افتم .... دو تا اعدامی .... که آویزون شدند ا ز طناب  ... مردمی که  جمع شده بودند دورشون و  شعار می دادند.... شعار دادن  ...اون هم وقتی اون دوتا آویزون شده بودند؟؟

گاهی فکر می کنم یادمون می ره که ما شیعه ایم ..... شیعه ی علی «ع» .... که  ابن ملجم  قاتلش را بخشید...

یادمون می ره خدا وعده داده که اگر از حق خودم بگذرم از حق الناس نمی گذرم... یادمون می ره ما را به بخشش توصیه کردند....

صدام بد... زشت... پلید.. جنایتکار...

 تو  بگو:

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان

ایوان مداین را آیینه ی عبرت دان

نمی گم شادی نکن.... می گم امثال صدام زیادند... نباید گذاشت هیتلر ها ، صدام ها باز هم بوجود بیاد... شاید بگی دست ما نیست ...ولی بدون تا کسی نخواد مظلوم باشه ظالمی هم بوجود نمی آد....

دعا کن برای خودت .....برای همه ی مسلمونها  .... برای همه ی مردم کره ی زمین .... که نرسیم به اینجا.... که وقتی رفتیم از این دنیا ... با شرف و آبرو بریم .... که وقتی رفتیم .... کسی هلهله نکند.... شیرینی پخش نکند..... که هیچ وقت زیر نویس تلویزیون اسلامی برای مرگت پیام تبریک ننویسد..... هیچ وقت...

یا ارحم الراحمین ... یا ستار العیوب ....بیامرز همه ی ما را....

آمین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

باورت نمی کنم

زل زده اند به من انگار ....با چشم هایی پر از امید... نگویم پر امید... شاید بهتر باشد بگویم چشم هایی که می خواهند به مردم امید  بدهند اما نمی دانم تا چه حد موفق بوده اند....

چشم ها عضو غریبی هستند... اگر دروغ بگویی اولین چیزی که تو را لو می دهد همین چشم هاست وقتی مردمکش تنگ تر می شود... وقتی غمگینی چشم هایت اشک آلود می شوند ... وقتی شادی چشم هایت برق می زنند و وقتی می خواهی سکوت کنی چشم هایت به جایت حرف می زنند...

 دوباره نگاه می کنم به این صورت های تکه تکه شده که چشم هایشان زل زده اند به من که باورشان ندارم... می دانم چشم های من هم حس تلخم را لو می دهد...دارم سعی می کنم تکه ی گمشده ای را بیابم ...به چشم هایشان ..به لبخندهای مصنوعی شان نگاه می کنم... فرقی  نمی کند  زن باشی یا مرد....وقتی چشم هایت  با دلت یک حرف را نمی زند...لو می دهی خودت را.. باورت نمی کنم.. نمی توانم  باورت کنم...

به برگه ای که زیر پایم افتاده نگاه می کنم کاندیدای مردمی.....           


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

-

این روزها که می گذرد

هر روز احساس می کنم کسی در باد

فریاد می زند

قیصر امین پور


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تنها مانده ام

میان واژه ها

فرهنگم کجاست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)