X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

دکه چه قدر تو را کم دارند ... برگرد!!!

به دوستم گفته بودم برام هم میهن بخر و کلی هم سفارش که یادت نره...

ظهر وقتی که برگشت گفتم : چی شد؟

گفت : توقیفش کردند .

باورم نشد.

گفتم : شوخی نکن! برای چی ؟

گفت : نمی دونم ! فقط دیدم همه ی روزنامه ها تیتر زدند که هم میهن توقیف شد!

روزنامه ی روز قبل را که مثل همیشه وقت نکرده بودم خوب بخوانم برداشتم و نگاه کردم هیچ دلیلی برای توقیف کردنش نداشت چون دلیلی نداشتند....

.............

دوستی که کتاب را داده بود گفته بود من با این کتاب گریه کردم...

خیلی باورم نشد ولی وقتی به آخر کتاب  رسیدم دیدم خیلی هم بیراه نگفته است ،  دوباره به  اسم کتاب نگاه کردم : روزنامه نگاران غصه می خورند و پیر می شوند....ژیلا بنی یعقوب.

هم میهنی ها هم شاید دارند غصه می خورند و پیر می شوند هر چند امیدوارم زودتر رفع توقیف شود....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مگه چه قدر پول داری؟

یه قوطی زغال که توش اسپند جلز و ولز می کرد دستش بود با بلوز گشاد قرمز و پشت لب تازه سبز شده ای  که توی صورت سبزه اش  خودش را نشان نمی داد .

 ایستاده بود کنار عابر بانک و زل زده بود به آدم هایی که می آمدند و پول برداشت می کردند.

یکی پول برداشت و رفت توی ماشین دوباره آمد که بردارد ...

بلوز قرمز قوطی به دست گفت: باز هم می خوای برداری؟

پسر با آن چشم های درشت وغ زده که انگار ارث بابای همه را طلب داشت گفت: آره !

بلوز قرمز دوباره با لبخندی که انگار گوشه لبش خشک شده بود گفت : مگه چقدر پول داری؟

چشم های درشت وغ زده جواب داد : ۱۶۰۰۰۰ تومان

قوطی به دست گفت : چه طور این قدر پول داری؟

پسر جواب داد: هر چقدر پول بریزی همون قدر پول می گیری ...خودش که نمی زاد ؟!

قوطی حتما سرخ شده بود مثل بلوز گشادش و رگه های قرمزش زیر پوست سبزه اش  کشیده شده بود با پشت لب تازه سبز شده که دیگه هیچی نگفت... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پارک وی

شخصیت ها:

رها

کوهیار

پدر رها

سیمین: زن پدر رها

نوشین : دوست رها

صدرا : از اقوام رها

فلور : مادر کوهیار

خلاصه : رها و کوهیار در پارک وی با هم آشنا می شوند و ازدواج می کنند پس از دو ماه از ازدواج رها متوجه بیماری فلور و کوهیار می شود و ....

 محوریت این فیلم شاید  حماقت آدم های داستان باشد..... آدم ها...آدم های احمق..... آدم هایی که بی مجال حرف زدن  فکر می کنند، تصمیم  می گیرند و هیچ وقت متوجه حماقت خودشان نمی شوند.

همه ی آدم های این فیلم به نوعی دیوانگی می کنند .....از شخصیت هایی مثل سیمین گرفته تا کوهیار که بیمار روانی است.

ریتم تند داستان بعد از ازدواج  رها و کوهیار کند می شود . در واقع انگار  فیلم تنها برای این ساخته شده تا جزیی از سینمای نوپای وحشت در ایران شود .  برای همین است شاید که بعد  از سفر دو ماهه پس از ازدواج بیشتر از آنچه در ابتدای فیلم نمایش داده می شود روی رفتار و حرکات بیمار گونه ی   شخصیت های  کوهیار و فلور زوم می شود و البته حماقت عاقل نما های داستان بیشتر از قبل  روشن می شود.

استفاده از رنگ قرمز آن قدر ناشیانه است که هدف  القای خشونت بر ذهن مخاطب زود خودش را لو می دهد و اثرش را به نصف می رساند .

قشنگ ترین قسمت فیلم شاید همان قسمتی است که پس از اوج اضطراب و تنش فیلم ( کشته شدن پدر رها و صدرا و فرار کوهیار و فلور به خانه ی فلور) کوهیار از فلور می خواهد برایش لالایی بگذارد ، لالایی که خودش هم ( فلور) دوست دارد.  بعد همراه با پخش اهنگ دوست داشتنی لالایی فیلم ، جو متشنج فیلم  کم کم از آن حالت تنش خارج می شود و همراه با به آرامش رسیدن کوهیار و فلور مخاطب هم  به آرامش می رسد...

پایان فیلم با دخالت سیمین به گونه ای باز می شود چه اگر پلیس وارد خانه می شد شاید دوربین   به ناجار  مجبور به روایتی می شد که چندان خوشایندش نبود....

در کل شاید بشود گفت پارک وی تنها فیلم خوبی است  با بازی  هایی مقبول و نه بیش از آن ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

آدم ها...آدم هایی که با یک تکان 2/3 ریشتری به اندازه ی 9 ریشتر می لرزند و زود یاد بدهکاری هایشان می افتند.....تمام خوبی ها و بدی ها  یادشان می آیند....

آدم های شیشه ای...با شیشه هایی شفاف ، کدر و گاهی شکسته ....

یکی توی حیاط خوابگاه جلوم ُ گرفت و گفت: ببخشید من 120 تومان باید بیارم براتون ....امشب حتما می آرم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

.....

زمانه دارد عوض می شود ...آدم ها هم عوض می شوند... این که  چه چیزی خوب است یا بد هیچ وقت معلوم نیست...همیشه همه چیز نسبی بوده و حتی همین نسبی بودن هم قطعیت ندارد...

روزها، ماه ها، سال ها همه به دنبال هم می آیند و برگ های تقویم زندگی مان بدون مکث برگ می خورند...

فکر آدم ها گاهی آن چنان تغییر می کند که باور گذشته یا حالش از تصور آینده اش سخت تر می شود....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

      اگر یک بار...فقط یک بار... قلم را برای نوشتن به دست گرفته باشی آن وقت با من هم عقیده  می شوی که دیگر نمی توانی که نمی خواهی وسوسه ی نوشتن  رهایت کند....

      چه می شود هر چه بهانه داشتم برای نوشتن سکینه زودتر از من نوشته و البته بهتر.... پس چرا دوباره گویی...

همین تا بعد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

سال قبل همچين روزي خيلي پرخاطره بود...

روزي كه امتحان هاي پيش دانشگاهي تموم شد و يه دوره ي پر اضطراب به دنبالش نه تنها براي كنكوري ها كه شايد خانواده هايي كه كنكوري هم نداشتند شروع شد...

روزي كه يه فيلم خوب مثل پيانيست ديدم و البته يه تئاتر خوب(مطمئن نيستم ولي حدس مي زنم چون حداقل نمايشنامه ي معروفي داشت كه نوشته ي ژان پل سارتر بود) را از دست دادم....

روزي كه توي بي خبري تماشاي فيلم متوجه نشدم بيرون خونه چه غوغايي  شده (به خاطر آتش سوزي خانه ي همسايه  ‏‏) .

و شايد مهم ترين اتفاقش همين وبلاگي هست كه الان مي بينيد....

وبلاگم يك ساله شد...و توي اين يك سال اتفاقات زيادي افتاد كه همش خاطره شد...خاطره هايي كه اينجا مي خونيد و نمي خونيد...

پ.ن.۱. به خاطر شروع امتحانات احتمالا به روز نمي كنم ديگه...

پ.ن.۲. هيچ چيز قابل پيش بيني نيست ...

پ.ن.۳. اتفاق مهم ديگه حضور ناگهاني  يك سوسك پرنده بود كه  البته به قتل رسيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بهت زده بودم...

این روزها، روزهای بدی است...تلخ....

باورم نمی شد...انگار ایستاده بودم جلوی پرده ی سینما....آبی سورمه ای ها هل می دادند بچه ها را .... بچه ها جیغ می زنند...آبی سورمه ای ها آن قدر هل دادند بچه ها را که شیشه ی در انجمن شکست ....من مانده بودم توی انجمن از پنجره ای که برای رای دادن رفته بودم باید برمی گشتم ...شلوغ بود...نمی شد راحت رفت بیرون....بچه ها جیغ می زدند...

حالم بد شده بود... نفسم بالا نمی آمد ....هوا دم کرده بود...راهرو بوی نم گرفته بود...صدای شعار ها می پیچید توی سرم....

«... استعفا...استعفا...» ....« فتحی ...برو بیرون...»

......

امروز بیانیه نوشته شد و بچه هایی که موافق بودند امضا کردند....

 

پ.ن. آبی سورمه ای ها : حراستی ها ی دانشکده + حراست دانشگاه که از المپیک آمده بودند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

26 اردیبهشت،روز جهانی ارتباطات

انجمن روابط عمومی دانشکده جلسه ای ترتیب داده بود در مورد بررسی وضعیت آموزشی ارتباطات ...

دکتر محسنیان راد ، دکتر خانیکی ، دکتر کوثری استادانی بودند که در این مورد صحبت کردند ... استادان دیگر دانشکده هم آمده بودندو البته پدر ( دکتر معتمد نژاد) که درست در روز جهانی ارتباطات به خاطر مریضی اش مجبور به ماندن در خانه شده بود....بحث های جالبی شد ....هر چند فقط حکم نمک پاشیدن به زخم  ها را داشت از استادها گرفته تا دانشجوهایی که آن جا بودند....آخر جلسه به درد دل استادها کشیده شد.... همه تلخ می خندیدند.... همه مشکلات را می دانستند... همه دنبال راهی بودند تا از این افت مدام  خلاص شویم....اما....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

واژه ها...

واژه ها....

دوباره از یاد می روند....

دوباره...

سه باره...

دارم به رکود می رسم....

حرف برای گفتن زیاد است.....و کلماتی که مدام در سایه روشن ذهن دور و نزدیک می شوند....

 

پ.ن. یکی نیست بگه وقتی حس نوشتن نداری مگه مجبورت کردند....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دارم به رکود می رسم

دوباره...

سه باره...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تممام می شود...فردا!!

  اتفاقاتی دارد می افتد  که نمی توانم جلوی آن را بگیرم....

خودم هم می دانم تا چند روز دیگر تمام می شود ولی .....

همه چیز دارد سریع حرکت می کند  ....جلو و عقبش را نمی دانم....

تصمیم گرفتم دیگه حرص نخورم و منتظر ادامه ی ماجرا بمونم....

بی فایده  است ....شاید ....

ولی می خوام برای یک بار هم که شده سعی کنم....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

زمان...

حرف های زیادی برای گفتن دارم....خیلی زیاد... اما چیز مهمتری هست که این روز ها مدام کم می آرم....

زمان....

حتما همه ی این حرف ها را می زنم....روزی ...شاید هم....

زمان....

اهمیت خیلی چیزها را ازبین می برد....

زمان...

اتفاق غریبی است... چه زیاد باشد...چه کم...

چه خوب باشد ...چه بد...

زمان است که خاطره می شود....

با تمام جزییاتش....

زمان....

 خیلی وقت ها آرزو داریم آینده را بدانیم...

 اما دانستن لذت خیلی چیزها را از بین می برد...

حتی شاید لذت گذشته را...

این ندانستن و در آرزوی دانستن است که زندگی  را رنگ می بخشد ....

 فدریکو گارسیا لورکا جمله ای دارد که خیلی دوستش دارم: « تنها انگیزه ی ما برای زیستن راز نهفته در آن است.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تا کی؟؟

   امروز بچه های دانشکده ادبیات دوباره تحصن کرده اند....دوستم می گفت: آن قدر شلوغ بود که نمی تونستیم رد بشیم چه برسه به فیلم یا عکس....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آب جوش آمده...من می سوزم...

دارم خواب می بینم ….خوابی که  هیچ یادم نمی آید …کسی جیغ می کشد… از خواب می پرم ….صدای جیغ بچه هایی که پشت ساختمان بازی می کنند ... جیغ می زنند… و دختر بچه ای که مدام می گوید: …کار دارم… وایسا….می خوام یه چیزی بگم...

     عرق کرده ام ….  لباسم نمناک شده…. رختخوابم گرم...نه داغ است…انگار دارم می سوزم… پتو را کنار می زنم...دختر است یا پسر نمی دانم …. جیغ می زند…می خندد… من غلت می زنم…. دارم می سوزم….ساعت 6:10 عصر است….هنوز خوابم …. دارم فکر می کنم چرا ساعت زنگ نزده…باید می رفتم کلاس…غلت می زنم…یه جلسه غیبت مهم نیست شاید…بچه ها بازی می کنند…. من نمی خوابم.... بیدار می مانم ...زل می زنم به سقف اتاق …. که فاصله اش با من کم است ..خیلی….

    بچه ها یکی یکی می روند بالای سر مصدوم… تنفس…ماساژ….

    نفس عمیق می کشم…. یک …دو….  اگر مصدوم همان لحظه جان می گرفت!!… کاش جان می گرفت…. حالا ماساژ… یک …دو…سه…

 رکود و خواب از تنم در آمده است دیگر…. یکی از بچه ها  فشارم را می گیرد….11 روی 7 … می گه: خوبه….

زمزمه می کنم : آره ..خوبه….همه چیز خوبه…


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ساده نبود...اصلاً...

     کتاب خریدن شاید کار ساده ای به نظر بیاد...آره...مطمئنا اگر برای خودم می خواستم بخرم خیلی زود می تونستم این کار رو بکنم اما وقتی برای یه نفر دیگه کتاب می خری مسئله خیلی سخت تر می شه... باید سلیقه ی طرف مقابلت رو در نظر بگیری ..که چی دوست داره....اصلا کتاب می خونه یا نه؟ اگر می خونه چه نوع کتابی ؟....

مدام توی کتابفروشی ها گشت می زدم و می گفتم:نه...این خوب نیست ....صحافی خوبی نداره... از این خوشش نمی آد... فونتش درشته...ریزه...موضوع خوبی نداره....

اما بالاخره با هر سختی بود خریدم....

خیلی خوششون اومد...من هم خوشحالم ...مهم نیست چه قدر دنبالشون گشتم....مهم اینه که پیداش کردم....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دوباره خوش اومدی!

دوست خوبم سکینه هم اومد... چیزی نمی گم.... بهتره خودتون ببینید...

سکینه جون خوش اومدی!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

داری چه کار می کنی؟

نمی دانم داریم به کجا می رویم ....جلو...عقب ....تا کی می خواهیم با این بی برنامگی ها به بهانه ی اموری که شاید بشود خیلی بهتر حل کرد وضعیت را بدتر می کنیم...

به شهلا پدیده توی دانشکده یه اتاق داده اند برای کارهای فرهنگی اش«بخوانید ضد فرهنگی » ...خبر رسیده شهلا جون نترس شده است  و بچه ها را تهدید هم می کند که کارت دانشجویی شان  را می گیرد...

بچه های دانشکده ادبیات دیروز تحصن کرده اند ....امروز خبرنگاران خارجی رفته اند دانشکده برای تهیه ی گزارش ....

نمی دانم کی می خواهیم کار فرهنگی کنیم .... تا کی با این روش های ابتدایی می خواهیم نبض جامعه را کنترل کنیم و انتظار داشته باشیم همه نظر ما را قبول کنند!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

سیاهی کیستی؟

    هیچ کس نمی تونه بفهمه من و هم اتاقی هام این دو شب گذشته رو چه طور گذروندیم؟

     حرف سقراط که می گه  چیزی که  ازش اطلاع نداریم  و نمی شناسیمش ترسی هم نداره !  را قبول ندارم ...شاید برای این که تجربه به آدم هایی مثل من ثابت کرده دنیای ناشناخته ها می تونه خیلی بیشتر ترس داشته باشه...خیلی خیلی بیشتر...مخصوصا وقتی با مرگ مرتبط می شه...

    این دو شب واقعا ترسیدم... از اعتراف به ترسیدنم هم هیچ ترسی ندارم...

     هیچ کس نمی تونه بفهمه ما چه شب های سختی  گذروندیم ...مخصوصا وقتی  تموم استخاره هامون در مورد عذاب بود و مهربونی خدا و امتحان شدن...

     جدیداً حس می کنم نسبت به مسئولین دارم آلرژی می گیرم...به خصوص وقتی با سادگی از کنار تموم ترس ها ی ما گذشتند....بدون این که فکر کنند آرامش ما چه قدر مهمه ....بدون این که بخوان بدونن ما دیشب همه توی یه اتاق خوابیدیم تا خیالمون راحت باشه اگر اتفاقی بیافته همه  پیش هم هستیم....

     هیچ کدومشون ....

     دیشب درست وقتی که فکر می کردم همه چیز داره به خوبی و خوشی تموم می شه... تموم تصوراتم  به هم ریخت... دیشب شب بدی بود..خیلی بد...

      اما مثل همه ی شب ها با تموم استرسی که داشتیم خوابیدیم... و روشنی تصویر تموم ترس هامون رو با خودش برد...دوباره خندیدیم و سعی کردیم فراموش کنیم که دیشب دو تا از بچه ها چه طور گریه می کردند و بغض هامون رو با چه سختی فرو دادیم...سعی کردیم همه چیز رو فراموش کنیم حتی دستی که یکی از بچه ها پشت پنجره دیده بود....دستی که شاید هیچ وقت نفهمیم مال کی بود؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

برای فاجعه کمی دیر است!

برای رسیدنت فردا!

مرا به آغوش فاجعه مسپار !

تنم را در انهدام آن بر باد!

نخوان !

این شعر نمای مزخرف را

شجاعتم را دوباره برگردان!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)