X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

غریبه بود...شاید...

تا دیروز اگر مثل آدم هایی رفتار می کردم  که خبر مرگشان را برای دو روز بعد داده اند  امروز مثل آدم هایی شده بودم که سالهای سال خوابیده اند و از دیدن همه چیز تعجب می کنند.

امروز رفته بودم مدرسه . خیلی چیزها عوض شده بود . معاون ها عوض شده بودند. دبیر مطالعات سال اول حالا شده بود معاون مدرسه و معاون قبلیه شده بود مربی پرورشی. مدیر خودمون که عوض شده بود و مدیر بعدی هم بازنشست شده بود. هیچ کدوم از معلم های قدیمی هم صبح کلاس نداشتند.

مربی پرورشی فعلی مثل معاون جدید پیش دانشگاهی حالم رو نگرفت. از معاون ها گفت که کدوم بازنشسته شده و کدوم رفته مدرسه ی دیگه . معاون جدید پیش دانشگاهی امّا حاضر نشد برنامه ی کلاس ها رو نشون بده .نمی دونم شاید فکر می کرد می خوام معلمهاشون رو ترور کنم؟ شاید هم اون راست می گفت به هر حال من قبلاً دانش آموز اونجا بودم ولی حالا... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۳ دی ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بازگشت همیشه خوب بوده است... حداقل برای من... امروز روز خوبی است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲ دی ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کارگاه آموزشی

4شنبه رفته بودم انجمن صنفی روزنامه نگاران که کارگاه های آموزشی با موضوع « روزنامه نگاری صلح»،« خشونت مکتوب » ، «جنگ رسانه ای»، «خبرنگاری جنگ» برگزار کرده بود. هر جند بحث های جالبی بود اما خیلی هم شلوغ نبود. در واقع جمعیتی نبود. دکتر خانیکی و دکتر افخمی از اساتید دانشکده ی ارتباطات هم صحبت کردند. دوست داشتم متن کامل جلسه رو می نوشتم که نشد. سعی می کنم در اولین فرصت این کار را انجام بدم .

مرتبط :

انجمن صنفی روزنامه نگاران

 

ایسنا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ آذر ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بعضی چیزها هست مربوط به یادداشتهای قبلی که یادم می ره بنویسم:

۱.دفتر مطالعات و توسعه ی رسانه به تمام دانشجویان کارمندان رسمی دولت کارت عضویت می ده و دانشکده ی ارتباطات به طور عجیبی برگه ی تعهد را مهر و امضا می کنه. می گم عجیب چون تا قبل از اون برای هیچ کس ( طبق اطلاعات من البته ) مهر و امضا نزده بودند!!!!

 پ.ن. توجه داشته باشید شما اگر دانشجو نباشید و البته محل کارتون هم یه جای خصوصی باشه باز هم نمی تونید عضو کتابخونه بشید.

۲.مامان زینب ۲ هفته پیش فوت کرد!

پ.ن. چیزی برای گفتن ندارم...

۳. امروز از ۱۰ صبح به شیوه ی دکه های روزنامه فروشی بساط پنجره را پهن کردیم و با استقبال بی نظیر بچه های دانشکده روبرو شدیم !

پ.ن.مشکل بود ونبود نشریه نیست ! مشکل فراتر از این حرف هاست.ما همه فکر می کنیم از بقیه دانشجوتریم .شاید برای همین است که با تحقیر نگاه می کنیم و رد می شیم. همه عادت کردیم حرف بزنیم اما پای عمل که می رسه.... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دستم به نوشتن نمی رود....تمام حرفهایم را برای صدمین بار توی ذهنم پاره پاره می کنم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

وقت نمی کنم بخونم! وقت نمی کنم بنویسم! حتی وقت نمی کنم فکر کنم! دارم می دوم ! اما به کجا ؟ نمی دونم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۶ آذر ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

هربار تصمیم می گیرم دیگه خبر تلخی ننویسم دوباره اتفاق جدیدی می افته!اتفاقی که مجبورم می کنه بنویسم برای از دست رفته هایی که .....

بچه ها دیشب گفتند که برادر زینب که ۸۵٪ سوختگی داشت فوت شده!

حالا از خانواده ی زینب فقط برادر کوچکش مانده و مادرش که با  ۶۵٪ درصد سوختگی هنوز توی بیمارستانه و خبر نداره ۳نفر از اعضای خانوادش فوت شدند!

مرتبط : او رفت . کجا رفت ؟ چرا رفت ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

هوالباقی

چه ساده در ميان گريه هاي خويش زاده مي شويم

و

چه ساده در ميان گريه هاي ديگران مي ميريم

و

بين اين دو معمايي مي سازيم به نام زندگي

و اكنون در سوگ عزيز از دست رفته مان زينب مصري پور روز شنبه مورخ12/8/1386ساعت 12:30 الي 13:30 در سالن شهيد مطهري دانشكده علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي گرد هم مي آييم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ آبان ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

........

در باز شد و من از هجوم حقيقت به خاك افتادم

خبر بدي بود....دوباره مرگ....دوباره حادثه...

اين بار يكي از همكلاسي هام.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تاریک و پیچ در پیچ

از تاکسی که پیاده شدم ساختمان مرکزی دانشگاه جلوم قد کشید برخلاف آنچه گفته بودند نه تنها سبز نبود بلکه رنگ کدر و خاکستری اش بیشتر مرا به این فکر انداخت که چرا مجبور شده ام این همه راه را تا کریمخان بیایم و چه کار عبثی بود.

از نگهبانی پرسیدم امور خوابگاه ها و به امید این که طبقه ی سوم نزدیک است از راه پله های تاریک بالا رفتم و بعد از 30 – 40 پله دیدم نوشته: طبقه اول

راهروهای پیچ در پیچ و بی انتها یی که شباهت زیادی به ساختمان شهرداری اهواز داشت . از همان نوع ساختمان هایی که باید پلیس گشت داشته باشد تا بچه ها یی را که گم می شوند به در اصلی هدایت کند.

وارد اتاقی شدم که کنارش چند تا برگه بود و یکی دیگه که توجه بیشتری رو جلب می کرد روش نوشته بود خوابگاه روزانه و با ماژیک فلش زده بود به طرف اتاق.

روبروی در خانم نسبتا چاقی پشت میز نشسته بود که وقتی برگه رو دید اشاره داد به میز دیگه که خانم مانتویی پشت آن نشسته بود و آقایی که تمام راه را برای دیدن او و گرفتن امضایش آمده بودم.

گفت : چند روز در هفته ؟

گفتم : یه روز

دوباره به برگه نگاه کردو گفت: خب، شما کلاست ساعت 9 تموم شه کی می رسی خوابگاه ؟

گفتم : 10

گفت : 1 ساعت نمی شه من می گم نیم ساعت ! اگر دیر رسیدی راهت نمی دن خوابگاه !

گفتم: آقا من برای امنیت خودم سعی می کنم زودتر برسم ولی از انقلاب تا خوابگاه زودتر نمی شه؟

برگه را توی دستش گرفته بود و منتظر بود تا خانم مانتویی شماره همکارش را بگیرد.گفت : خانم من هم برای امنیت خودت می گم! شما باید مقررات خوابگاه رو هم در نظر می گرفتی!

گفتم: آقا این طوری که نمی شه من اگر بخوام خودم با مقررات تنظیم کنم که تموم چهار سالی که اینجام به باد می ره!

-خب خوابگاه نگیر اگر بده و باعث می شه از تموم زندگی ات بمونی؟

گفتم: خوابگاه بد نیست! ولی من نمی تونستم از این کلاس بگذرم به هر حال یه روز بیشتر نیست!

من فقط می تونم بگم نیم ساعت ! اگر دیر برسی راهت نمی دن!

گفتم: خیلی ممنون

خانم مانتویی صدا کرد : آقای ....

گوشی را گرفت و 5 – 6 دقیقه ای که حرف می زد من ایستاده بودم کنار میز خانم نسبتا چاق . توی اتاق 2 تا پنکه ی قدیمی خاک گرفته بود که احتمالا از بیست سال قبل تمیزش نکرده بودند . مبلمان قدیمی که نمونه اش را توی انباری خوابگاه دیده بودم مشابه همان پنکه خاک گرفته بود . نور از لا به لای کرکره های پنجره می تابید و سایه ی پاهایم روی زمین قد می کشید.

گفت : التماس دعا و گوشی را گذاشت .به من اشاره کرد تا دنبالش بروم.

از اتاق بیرون رفت و وارد یکی از همان اتاق های تو در تو شد که 3 تا اتاق دیگه هم داخلش هست.

روان نویسش را در آورد که صدای آهنگ خارجی توی اتاق پیچید.گوشی اش زنگ می زد!!!!

شروع کرد به نوشتن . به برگه که نگاه کردم دیدم نوشته تاخیر برای 40 تا 45 دقیقه مانعی ندارد!

گفتم: من سعی خودم رو می کنم ولی 1 ساعت می شه!

امضا کرد و همان طور که داشت برگه را می داد دستم گفت : حالا اون جا هم یه خرده اصرار کنید!

از راهروهای پیچ در پیچ و تاریک آمدم پایین

بیرون از ساختمان نور بود و روشنی ... خوب شد که زود کارم تمام شد!

...................................

پ.ن.1 این روز ها وقتی فکر می کنم به مشغله هایم می بینم چه قدر پستند!

مجوز خانه فرهنگ برای نشریه!

مجوز برای تاخیر خوابگاه!

و آخری که مجوز برای فروش نشریه تخصصی ارتباطات که قبلا از خانه ی فرهنگ مجوز گرفته است!

نمی دانم تا کی باید دنبال مجوز برای کارهای ریز و درشتمان باشیم !

عمرمان پای همین امضا بازی هدر می رود و آقایان به اسم قانون ، پنجره را تا پای توقیف می برند!

پ.ن.2. دوستانی که نشریه را دیده اند می دانند پنجره قابل این حرف ها نبود که نگهبان تیز هوش دانشکده بعد از دو ساعت متوجه فروش غیر قانونی نشریه بشود!!!!

پ.ن.3. حدس صحیح این است که به خاطر تکثر و تنوع اسمی و  کیفی نشریه در دانشکده ارتباطات حضور نشریات مطمئنا ضعیفی مثل پنجره باعث افت کلاس مطبوعات خواهد شد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

باز کن پنجره را...!!

خبر خیلی خوبی بود!

خوشحال بودم ...حس کردم تموم خستگی های دیشب  از بین رفته .... خوشحال بودم...

بالاخره نشریه ای که شماره ی اولش از اسفند سال قبل قرار بود پخش بشه مجوز گرفت.

دیشب ( شاید بهتره بگم امروز صبح) وقتی کار صفحه آرایی شماره ۲ تموم شد امیدی نداشتم حتی به انتشار شماره اول..ولی حالا...

فردا ساعت ۱۲ ظهر اگر اتفاق جدیدی پیش نیاد شماره ی اول نشریه ی پنجره توزیع می شه!

با تموم ضعف ها به ویژه صفحه آرایی شماره ۱ فکر می کنم توی دانشکده کوچیک ما کار نویی باشه به خصوص اگر شماره ۲ زودتر مجوز بگیره و دردسرهای شماره اول رو نداشته باشه !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

انفجار....

ناراحتم...عصبانی...

وقتی اشتباه خودشون رو با اشتباهات شما توجیه می کنند و قبول هم نمی کنند ....

دلم می خواد داد بزنم  تا تموم مقام و منصب ها و دیوار های پوک این دانشکده که شاید بهش مغرور شدند روی سرشون آوار بشه ...

نه...

به مرگشون راضی نیستم...

می خوام فقط بدونن وقتی تموم در ها به روت بسته می شه چه حسی می تونه به آدم دست بده!

فقط همین و بس!؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

رفتی...چه زود...چه سخت!!

رفتن دخترخاله ام  باورم نشده بود هنوز که زینب رفت و بعد هم قیصر....

قیصر که رفت اولش باورم نشد.... روز ها بود که دیگر  نه کسی در باد فریاد می زد و نه من کتاب گزیده های شعرش را مرور می کردم... اما انگار وقتی قیصر رفت باید باورم می شد بیش از همیشه که ناگهان چه قدر زود دیر می شود و حرف های ما هنوز ناتمام وقت رفتن است.

رفتن آدم ها بی مجالی برای وداع این روزها دیگر دلم را تنگ نمی کند... رفتن آدم ها بی مجالی برای شناختشان این روزها دیگر به حسرتم وانمی دارد....رفتن آدم ها ....یاد آوری لبخندهای بی دریغشان پیش از رفتن و اشک های پشت پلک خشک شده مان پس از رفتن تنها اندوهم را افزون می کند بی جدالی برای گریستن... .

..........................

 شماره دوم پنجره برخلاف آنچه فکر می کردم بدون اصلاحیه مجوز گرفت ! اگر خدا بخواد شنبه 19/8/86ساعت 12 توی حیاط دانشکده  توزیع می شه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حرف  هایی هست برای شنیدن ! حرف هایی هست برای گفتن و حرف هایی  که اگر برای دیگران نگویی شاید  همیشه در اشتباه باقی بمانی !

     می گفت که بچه انقلاب نیست والبته آمار خیلی دقیقی هم ندارد اما حس می کند بعد از انقلاب گرایش خانم ها به داستان نویسی خیلی بیشتر از قبل شده است که متاسفانه خیلی هم موفق نبوده اند. بعد هم گفت فکر می کند که علتش احساسات گرایی خانم ها باشد چون خانم ها خیلی احساساتی هستند و با مسائل هم احساساتی برخورد می کنند .

    من اما این طور فکر نمی کنم حتی اگر بخواهیم برچسب احساساتی بودن خانم ها را بی هیچ بحثی قبول کنیم  و از تفاوت روحیات آدم ها بدون در نظر گرفتن جنسیت هم چشم بپوشیم تنها زمانی می توانیم این موضوع را علت ضعف داستان نویسی زنان عنوان کنیم که احساسات و احساسات گرایی را یک ضعف بدانیم . ضعف شخصیتی که اگر در داستان نمود پیدا کند ضعف داستان را نیز به دنبال خواهد داشت. حال آن که چه طور می توان از احساسات چشم پوشید و داستانی نوشت؟ مگر نه این که داستان از روح آدمی سرچشمه می گیرد و هنر نشانه ی لطافت روح بشری است؟ پس چرا دخالت احساسات در داستان ضعف به شمار می آید؟ مگر انسانی بدون احساس متصور است که بخواهیم داستانی بدون احساسات بنویسیم ؟ و آیا بروز احساسات ضعفی در شخصیت انسانی است ؟ مگر نه این که داستان همان زندگی ای می تواند باشد که اتفاق نیافتاده است.

با گذشت زمان لایه های شخصیتی و فکری آدم ها ساخته می شود و  گاه تصوراتی حتی نقیض آنچه معتقدیم  چنان در ضمیر نا خودآگاهمان   شکل می گیرد که حذف آن نیاز به خودسازی آگاهانه ی چند نسل دارد .

در واقع این فکر که احساسات گرایی زنانه موجب ضعف داستان است می تواند نشات گرفته از همین قالب های فکری فرهنگی در ضمیر ناخودآگاهمان باشد.کاربرد جمله هایی مثل : « مگه تو دختری که گریه می کنی؟»،«مرد که گریه نمی کنه!» ، « مردی رو دیدم که مثل زن ها گریه می کرد» در زندگی روزمره با تمام عقاید ضد مرد سالارانه از این نوع نگاه حکایت دارد.

مطمئنا  ضعف موجود ناشی از احساسات گرایی صرف نیست و عوامل مختلفی در ایجادآن نقش داشته است با توجه به این نکته که داستان نویسی ایران (به ویژه داستان کوتاه که با جمال زاده به ظهور رسید) عمر کوتاه و البته تجربه های اندکی دارد و آشنایی ما با ادبیات غرب ( داستان نویسی) گاه در تجربه هایی از تقلید محض فراترنرفته است.

پ.ن. دیدن فیلم موازنه ی قدرت می تواند به شما برای تصور دنیایی بدون هیچ احساس انسانی کمک کند. داستان این فیلم بعد از جنگ جهانی سوم اتفاق می افتد و انسان هایی را به تصویر می کشد که برای داشتن دنیایی بدون جنگ و خونریزی از داشتن کوچکترین احساسات منع می شوند تا آنجا که پسر ده دوازده ساله ی قهرمان داستان از او می پرسد آیا می تواند گریه ی خواهر کوچکترش را به مأموران گزارش دهد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۷ مهر ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ادامه می دهیم!

گاهی تصمیم می گیری دنیا رو عوض کنی!

گاهی فکر می کنی بهتره  خودت رو تغیر بدی تو رو چه به عوض کردن دنیا؟

در س می خونی! کتاب می خونی! سعی می کنی به روز بمونی!

همین موقع اسم یه کتاب خونه تخصصی رو می شنوی !

تصمیم می گیری عضو بشی!

کتاب ها رو که می بینی کلی ذوق می زنی!

به هر کدوم از دوست ها و همکلاسی که می رسی سفارش می کنی که حتما سر بزنند !

تصمیم می گیری زودتر مدارک عضویت رو تکمیل کنی !

اما نه!

؟؟؟؟؟؟؟؟

فرم تعهد رو  می بری که رییس دانشکده امضا کنه با منشی نسبتا محترمی مواجه می شی که می گه به خاطر بند زیر نمی تونیم امضا کنیم:

« فارغ التحصیلی خانم / آقای ..........منوط به تسویه حساب با کتابخانه دفتر توسعه و مطالعات رسانه ها است.»

تموم کتاب ها آوار می شه رو سرت!

رویای کتاب ها می ره به باد!

مهم نیست !

به راهت ادامه می دی !

اما !

یه سوال !؟

کی می خواد از این کتاب ها استفاده کنه ؟ وقتی شرایط عضویت تنها کتابخانه ی تخصصی ارتباطات برای دانشجو های این رشته مشکل هست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ مهر ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کدام معدل؟ کدام امتیاز؟

انتخاب واحد براساس معدل قصه تلخی شده برام که حتی حوصله ی یادآوری آن را هم ندارم . هر چند تمام یک روز گذشته را حرص خورده ام که چرا این طور شد اما ...

نمی دانم شاید اگر مسئول آموزش به کبری هم می گفت : « شما اگر معدلت بیست هم می شد فرقی نمی کرد ! و ترتیب معدل فقط برای جلوگیری از ازدحام است !» کبری هم تمام تصمیم های قبلی اش را فراموش می کرد و سعی می کرد تصمیم های جدیدی بگیرد و هیچ وقت فراموش نکند که معدلش به هیچ دردی نمی خورد حتی انتخاب واحد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

..

اندوهت را سانت می کنند

با خط کشی بر گونه ات


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آخرین داستانی است که نوشته ام....سال قبل همچین روزهایی بود شاید....

                                  چشم هایی که زیر پالتوی قدیمی گم شد....

       نشست روی صندلی. نگاه کرد به رود . به کارون. با موجهای گل آلودش.... زل زد به آسمون... به ماه ... به ابر که داشت یواش یواش قرص ماه را می جوید...

دوباره نگاه کرد به کارون.... به  موج  گل آلود که انگار رنگ خون گرفته بود ...

خودش را پیچید توی پالتوی قدیمی ... باد ،نرم می خورد  روی پوستش... روی پوستش که سرخ شده بود ... به چشم هایی که رنگ خون بود.....هم رنگ کارون...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

داشتم تیتر ها را نگاه می کردم ....فقط همین ...اما وقتی عکس و تیتر اعتمادملی را دیدم دلم گرفت....شرق توقیف شد...

کم مانده بود اشکم در بیاید ....روزنامه را باز کردم ...چرا؟.... باز هم بهانه ....بهانه...

این روزها باید منتظر توقیف اعتمادملی و شاید اعتماد هم باشیم .... روز خبرنگار در حالی جشن گرفته می شود که دو روزنامه هم میهن و شرق و  خبرگزاری  ایلنا توقیف شده اند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

چه قدر تلخی...چه قدر؟

به مادرم گفتم : دیگر تمام شد

همیشه پیش از آن که فکر می کنی اتفاق می افتد

باید برای برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

این روزها این شعر فروغ را مرتب تکرار می کنم .... حادثه...حادثه های شوم ...حادثه های شومی که مرتب تکرار می شوند....

انگار این روزها هر که را می بینی عزیزی را از دست داده پیر و جوانش شاید مهم نباشد اما وقتی جوانی فوت می کند ......

این روزها هر که را می بینی حال خوبی ندارد یا گریه می کند یا جیغ می زند یا خودش را آنقدر زده که صورتش رو به کبودی می رود...

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست...

این روز ها فقط صدای جیغ و ضجه است که گوشت را پر می کند و تنت را می لرزاند و خاک قبرستانی که از بس کنار قبر عزیزی نشسته ای با تار و پود لباست یکی شده...

این روز ها روزهای بدی است ...خیلی بد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)