X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

....

پله ها را یکی یکی پایین می روم... هم اتاقی ام به آن یکی چیزی می گوید و می خندد ... دوست طبقه ی دوم هم صدای خنده اش می آید.

شب شده است اما هنوز کارهایم تمام نشده .می دانم که امشب هم تمام نمی شود... خسته شده ام... چشمهایم سرخ شده اند شاید هم من فکر می کنم که رگه های قرمز خستگی اش خودش را نشانم می دهد توی آینه ... صفحه ها را می شمارم و جدا می کنم شاید که زودتر تمام  شود...

پ.ن.شماره ی پنجم نشریه ی پنجره در راه است... به زودی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کمی با تأخیر برای بنفشها...

وقتی که یه بازی مهم فوتبال هست اتاق شبیه استادیوم  آزادی می شه...پرسپوليس و استقلال كه باشند بدتر هم مي شه ... دوست پرسپوليسي ام ناراحت بود و استقلاليه از ناراحتي زده بود  بي خيالي و مدام مي خنديد و مي گفت: چه قدر جالب! هر دوتاشون 4 تا گل خوردند... بعد ساكت مي شد كمي به در و ديوار زل مي زد و مي گفت: به خدا من هم ناراحتم! راستي يادته گفتم ديشب يه خواب بد ديدم . خواب ديدم كه يازده تا گاو سفيد يازده تا آدم آبي پوش را خوردند!حالا انگار خوابم تعبير شد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بادبادک باز

نويسنده: خالد حسيني

ترجمه ي زيبا گنجي – پريسا سليمان زاده

انتشارات مرواريد

چاپ دوم 1384

422 صفحه

قيمت:3900 تومان

 

شخصيت هاي اصلي :

             امير: راوي داستان

            حسن: دوست امير و پسر خدمتكارشان علي

چند روزي است كتاب "بادبادك باز" خالد حسيني را تمام كرده ام. داستان از همان داستانهاي پركششي است كه تا تمامش نكني وسوسه ي خواندن رهايت نمي كند . نثر ساده و روان كتاب با راوي داستان همراهت مي كند از همان اول كه مي گويد :« در سن دوازده سالگي به آدمي تبديل شدم كه حالا هستم، در روزي دلگير و سرد در زمستان 1975.» (ص 5) و ذهن مخاطب را درگير سؤالاتي مي كند كه تا پايان داستان سعي مي كند به آنها جواب بدهد. مخاطب از خودش مي پرسد بر راوي دوازده ساله چه گذشته كه بعد از 26 سال حس مي كند تمام اين سالها دزدكي به آن كوچه نگاه مي كرده است و اين البته همان شروع موفقيت آميزي است كه كمتر نويسنده اي مي تواند آن را به دست آورد .

راوي اول شخص است و داستان را مثل تكه هاي پاذل كنار هم مي چيند . از دسامبر 2001 روايتش را شروع مي كند و بعد نقبي به گذشته مي زند . به همان روزهايي كه هنوز دوازده ساله نشده و با پسر خدمتكارشان ، حسن بازي مي كنند .

 داستان از نظر زماني به دو بخش قابل تقسيم است قبل از دوازده سالگي و بعد از آن. دوازده سالگي كه امير راوي به خاطر اشتباهي كه در حق حسن مرتكب مي شود تا 26 سال بعد نمي تواند خودش را ببخشد و از قضا هم زمان مي شود با بهم ريختگي افغانستان و مهاجرت امير و پدرش به امريكا.

نثر جذاب راوي خواننده را با خاطرات گذشته همراه مي كند با شيطنتهاي امير ، با بدجنسي هايش در حق حسن ، با تلاشهايي كه براي به دست آوردن محبت پدرش مي كند و حسادتي كه نسبت به محبت علي به حسن دارد و صداقتي كه در بيان اين حسادت به كار مي گيرد:« حسن داشت گريه مي كرد. علي او را به طرف خودش كشيد و با مهرباني به خودش چسباند.بعدها به خودم مي گفتم اصلا هم به حسن حسوديم نشد. به هيچ وجه.»( ص42)

امير با نشان دادن گوشه هايي از زندگي گذشته پلي ميان گذشته و آينده مي زند و هر آنچه كه در داستان گفته مي شود روزي به كار مي گيرد و گره اي مي زند يا گره اي از آن مي گشايد و بر جذابيت داستان مي افزايد.

تكه هاي پاذل را با حوصله كنار هم مي چيند و مخاطبش را به اين باور مي رساند كه اگر اين قسمت نبود حتما نقصي در داستان اتفاق مي افتاد.

گاهي به نظر مي رسد شخصيت اصلي رمان حسن است همان كسي كه از ابتداي داستان راوي با بيان خاطرات گذشته  سعي مي كند او را بشناساند و در تمام كتاب لحظه اي از فكرش خارج نمي شود در تمام سالهاي مهاجرت ، در لحظه ي فارغ التحصيلي از دبيرستان، زمان ازدواج و حتي مرگ پدرش حضورحسن احساس مي شود و سايه وار تمام زندگي امير را تحت تاثير قرار مي دهد. در پايان داستان امير با بازگشت دوباره اش به افغانستان براي يافتن پسر حسن و نجات او  سعي مي كند گذشته اش را ترميم  كند.

بيان تاريخ افغانستان و زمينه ي  مشترك مردمش با ايرانيان كتاب را براي مخاطب فارسي زبان صميمي تر مي كند . همانجا كه امير و حسن زير درخت انار روي تپه شاهنامه مي خوانند و حسن كه از قوم هزاره اي است شيفته ي سهراب پهلوان شاهنامه مي شود.

بايد كتاب را بخوانيد تا بدانيد نوشتن براي اين كتاب و تكه تكه كردن جمله ها چه كار مشكلي است.

كتاب شيرين است و خواندني. از زيباترين كتابهايي كه تا هميشه به ذهن خواهيد داشت... .

پ.ن. كتاب دو ترجمه دارد و ترجمه ي ديگرش را غبرايي انجام داده است كه با وجود آنكه تعريف ترجمه ي غبرايي را زياد شنيده بودم اما فكر نمي كنم اين ترجمه چيزي از آن كم داشته باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مرد هزار چهره

كارگردان: مهران مديري

شخصيتهاي اصلي :

              مهران مديري .............. مسعود شصتچي

              فلامك جنيدي ..............سحر جندقي

مسعود شصتچی كارمند ساده ی بايگانی اداره ی ثبت احوال شيراز است و تصميم دارد با سحر جندقی يكی از همكارانش ازدواج كند. پدر سحر ، مسعود را مجبور می كند تا حساب بانكی پسرش سپهر جندقی را ببندد. در بانك متوجه می شوند كه سپهر در قرعه كشی برنده ی يك اتومبیل شده است و مسعود برای انجام كارهای اداری و تحويل گرفتن آن عازم تهران می شوند و آنچه پيش می آيد زندگی او را به نحوی پيش می برد كه مسعود شصتچی را تبديل به مرد هزار چهره می كند و به دادگاه می كشاند... .

   نگاهی گذرا به چند قسمت از سريال نشان می دهد كه اين كار از آنچه تا به حال مهران مديری ساخته به چه ميزان متفاوت است. تيتراژ فيلم بخش جالبی است. برخلاف آنچه تا به حال مرسوم بوده است كه تنها نام بقيه ی كاركنان و عوامل سازنده نوشته شود تصوير آنها نيز در كنار بازيگران به نمايش گذاشته می شود.

مهران مديری كه كارگردانی سريالهای طنز سيما را از سالهاي 70 شروع كرده است با ساخت اين سريال (پس از "باغ مظفر" كه سال گذشته به نمايش در آمد) نشان می دهد  كه طنز مديری  به بلوغ و پختگی نزديك می شود. او اين بار با خلق موقعيتهايی بالذات خنده آور تماشاگر را می خنداند و به كار عمق بيشتری می دهد. مسعود شصتچی را روانه ی خانه ی قشر تحصيلكرده ی مرفهی می كند كه تنها برای كسب اعتبار خويش، او را موقعيتی ويژه می بخشند. لباس قانون برتن می كند و اسطوره ی مردمانی می شود كه او را نمی شناسند و تنها به افسانه های شجاعت سرهنگ غفاری دلخوش اند. شاعر می شود و انجمنهای روشنفكری را به تمسخر می گيرد و تحسينهای رايج و تشريفاتی را رد می كند و در نهايت به گروهی خلافكار می رسد كه سر دسته ی آنها رويای "پدرخوانده" ی ايتاليايی را دنبال می كند. 

مديری در اين سريال روايتگر مردی هزار چهره است كه نه قربانی اشتباهات خود كه قربانی جامعه ای سهل انگار است. جامعه ای  كه با اسطوره سازيهای بی دليل و ساده لوحيهايش فريب مردی را می خورد كه هميشه يك چهره بوده است و 999 چهره ی ديگرش را ديگران برای او ساخته اند. مرد هزار چهره همان عروسك خيمه شب بازی است كه به روايت خود در دفاعيه ی پايانی دادگاه " شريف" بوده است و "ساده" . و تنها به خاطر ضعفی كه زاييده ی شرايط زندگی اش بوده هرگز جرأت" نه" گفتن را پيدا نكرده است. واژه ای كه اگر تنها يك بار قاطع بر زبان می آورد مرد هزار چهره ای را خلق نمی كرد كه سرگرمی تعطيلات نوروز سال 87 ما باشد. شصتچی  بيش از  آنكه ديگران را فريب دهد خود فريب خورده است و با حماقتهايش نه تنها توهم ديگران را از آنچه نيست يا به تعبير خودش" اشتباهي بودنش" بيشتر می كند كه خودش بيشتر فريفته ی آنچه نبوده است می شود. آنچه كه برخلاف مسعود شصتچی كارمند بايگانی ، ديده می شود، موقعيتی ويژه دارد و مورد توجه است . در پايان دادگاه با آنكه می گويد :" من چه دفاعی از خودم بكنم آقای قاضی من بی دفاعم!"  اما نكته  را رها نمی كند :" من مانده ام و تقاص اين همه اشتباه ديگران و بازيگوشی خودم."

پايان بندی نيز جالب است و اين گونه القا می كند كه مسعود شصتچی همانی كه بوده باقی خواهد ماند . مرد يك چهره ی داستان نمی تواند بر آنچه ساليان سال بر قالب وجودش نقش بسته غلبه كند و باز مغلوب آنچه پيش آيد می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اتاقی از آن خود

نویسنده : ویرجینیا وولف

 مترجم : صفورا نور بخش

سال انتشار: بهار 1385- چاپ سوم

قیمت:1600 تومان

انتشارات:نیلوفر

"اتاقی از آن خود" سرآغاز یک جریان فکری بسیار انقلابی است که به طور کلی نظریه پردازی فمینیسم و به طور خاص نقد ادبی فمینیسم را شکل می دهد... وولف اولین کسی است که محرومیتهای زن و مشکلات او را در تقابل با گفتمانهای غالب و پیش فرضها بررسی می کند.» (وولف، 1385:ص18) کتاب از سپاس ، پیشگفتار مترجم و شش فصل تشکیل شده است. نوربخش در بخش سپاس شرح کوتاهی از چگونگی ترجمه و انتشار کتاب می دهد و در پیشگفتار به معرفی ویرجینیا وولف و جایگاه او و کتاب" اتاقی از آن خود" در عرصۀ فمینیست و نقد فمینیست می پردازد. « رابطۀ وولف و خصوصاً کتاب او، "اتاقی از آن خود"، با نقد فمینیستی رابطه ای کاملاً دوسویه است. به کلام دیگر ، وولف از یک طرف نقد فمینیستی را تعریف می کند و به آن شکل می دهد و ، از طرف دیگر ، نقد فمینیستی وولف را در مقام نویسنده ای فمینیست از نو تعریف می کند و او را در جایگاهی بسیار رفیع و معتبر قرار می دهد. مطرح شدن نقد فمینیستی به عنوان نگرشی موجه و آکادمیک در دهۀ 1970 در امریکا با مطرح شدن وولف و به ویژه اتاقی از آن خود همراه است. مشکل بتوان نقدی فمینیستی از آن دوران یافت که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۷ساعت ۲۰:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

وقتی که نیستی...

از صبح که سال تحویل شده بود ، مدام اشک توی چشمش تاب می خورد و دوباری هم مچش را گرفته بودم که جوابم را هم نداده بود. هنوز حرف نزده بودم که صدایش رفت بالا . دنبال وسیله ای می گشت و پیدا نمی کرد. می دانستم زنگ نزده. نخواسته بود که زنگ بزند.

گفتم : مامان! زنگ نزدی خاله؟

 گفت: نه... ولش کن! بعداً زنگ می زنم . حتماً تازه از سر خاک برگشتن!

 پ.ن. این روزها یاد عزیزایی که سال 86 از دست دادیم بیشتر زنده می شه مخصوصاً وقتی به این فکر می کنی که پارسال، همین موقع دورهم نشسته بودیم و می خندیدیم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲ فروردین ۱۳۸۷ساعت ۲۰:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

سال نو مبارک

پست قبلی را بگذارید به حساب سال 86 و بهم ریختگی متن رو به نداشتنexplorer ببخشید! سال 86 گرچه تجربه های تلخی به همراه داشت اما آنقدرها هم خالی از لطف نبود!

هر سال که می گذره به دوستام می گم: امسال چقدر زود گذشت! و البته هر سال هم بی کم و کاست آن را تکرار می کنم!

به مامانم گفت: بچه ها چقدر زود بزرگ شدند! مامانم خندید که سال میادو می ره! خیلی هم زود بزرگ نشدند پدر و مادرشون زحمت کشیدند!

پ.ن.سال خوبی داشته باشید! با تجربه های خوب! آخر سال هم که عزراییل خوب عیدی گذاشت کف دستمان با کشته شدن 22 نفر از دانشجوها!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پیرمرد و دریا

شخصیت ها :

سانتیاگو ( پیرمرد ماهیگیر )

مانولین ( شاگرد قبلی ماهیگیر )

 پیرمرد و دریا نو شتۀ همینگوی روایتگر زندگی سانتیاگو ، ماهیگیر پیری است که همسرش را از دست داده و به تنهایی در کلبه اش زندگی می کند. مانولین که زمانی شاگرد سانتیاگو بوده به درخواست پدر و مادرش برای ماهیگیری با قایقی همراه می شود که به گمان آنها شانسی بیشتر از پیرمرد دارند. روزی پیرمرد به تنهایی راهی دریا می شود و در جدال با ماهی بزرگ در دریا پیروز می شود. ماهی را به کنار قایق می بندد و به طرف ساحل حرکت می کند اما از حملۀ مدام کوسه ها در امان نمی ماند و در مبارزه با آنها نه تنها وسایل و لوازم ماهیگیری اش را از دست می دهد که ماهی بزرگ را مثله شده به ساحل می رساند. در پایان سانتیاگو زخمی و خسته به کلبه باز می گردد و به خواب می رود و خواب شیرها را می بیند .

زاویه دید داستان سوم شخص ( دانای کل ) است. راوی ذهن تمام شخصیتهای داستان حتی خوابهای پیرمرد را می کاود و هر آنچه را که لازم می داند به خواننده می گوید . داستان کلاسیک است از ابتدای واقعه شروع می کند و در انتهای آن داستان را به پایان می رساند. شکست زمانی و مکانی در آن وجود ندارد و تنها جایی که پیرمرد نقبی به گذشته می زند آنجایی است که در کمین ماهی بزرگ نشسته است و به یاد مسابقۀ مچ اندازی خودش با یکی از قویترین مردان سیاه پوست کازابلانکا می افتد. داستان واقعگراست،تمام وقایع در واقعیت اتفاق افتاده اند و هر چند عده ای در داستان نماد شناسی کرده اند اما خود همینگوی معتقد است: "شما هیچ کتاب خوبی را پیدا نمی‌کنید که نویسندهٔ آن از پیش و با تصمیم قبلی نماد و یا نمادهایی در آن وارد نموده باشد... من کوشش کردم در داستانم یک پیر مرد واقعی، یک پسربچۀ واقعی، یک دریای واقعی، یک ماهی واقعی و یک کوسه‌ماهی واقعی خلق نمایم. و تمام اینها آنقدر خوب و حقیقی از کار در آمدند که حالا هریک می‌توانند به معنی چیزهای مختلفی باشند ." داستان را می توان به دو بخش تقسیم کرد: بخش اول که از ابتدای داستان شروع می شود و تا زمانی که ماهی بزرگ به دام می افتد ادامه دارد و همینگوی جزئیات آن را مثل یک ماهیگیر پیر برای مخاطب توصیف می کند . بخش دوم از شکار ماهی بزرگ تا رسیدن پیرمرد به ساحل ادامه پیدا می کند و نویسنده شرحی حماسی از مبارزۀ پیرمرد با کوسه ها را بیان می کند. این بار اما برخلاف بخش پیشین تلاشهای سانتیاگو به شکست می انجامد . می گویند همینگوی در تمام کتابهایش مخاطب را به این نتیجه می رساند که انسان واقعی شکست می خورد اما نابود نمی شود. با این تفسیر است شاید که وقتی پیرمرد خسته و زخمی از چندین روز دریانوردی به کلبه اش بازمی گردد تحسین مردم بندر را که روزی او را بدشانس لقب داده بودند برمی انگیزد؛ هرچند از ماهی بزرگش با هزار پوند وزن تنها اسکلتی باقی مانده است . رمان پیرمرد و دریا رمان کوتاهی است. عده ای معتقدند از آن جهت که نمی توان کلمه ای را در آن حذف یا جابجا کرد داستان ، مینی مالیسم است . داستان ، داستان ساده ای است آنقدر که به قول یکی از استادان داستان نویسی بعد از خواندنش هوس می کنی یکی شبیه آن را بنویسی اما ... . آنچه من خواندم ترجمۀ عباس کرمی فر بود که انتشارات ارغوان سال 70 چاپ کرده است. ترجمۀ غریبی بود بویژه آنکه با غلطهای املایی و چاپی که در کتابهای آن دوره کم هم نیست به طرز فجیعی کسل کننده شده بود .

کم و بیش منبع و بیشتر مرتبط

 نقدی از ماریو بارگاس یوسا بر پیرمرد و دریا

پیرمرد و دریا در ویکی پدیا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شما را نمی دانم اما حقیقتش خودم دیگر از این تکه نگاری های روزانه (یادداشتهای گذران ) حوصله ام سر رفته!

قول داده بودم ( در قرون باستان ) شرح کامل کارگاه آموزشی روزنامه نگاری را برایتان بنویسم که به علت بیماری وخیم  mp3   تقریبا مرحومه ام مجبورم قولم را پس بگیرم!

پ.ن.1. سال نو پیشاپیش مبارک !

پ.ن.2.از این به بعد سعی می کنم حداقل با معرفی کتاب برگردم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

همه چيز مثل خواب بود... كوتاه ...عجيب...

 نرفته بايد برمي گشتيم ...

پ.ن.1. اين چند روز تعطيلي خوب بود به خصوص كه كتاب "بادبادك باز"  خالد حسيني هم به دستم رسيد .

پ.ن.2. فيلم بادبادك باز را هم ساخته اند با بازي   همايون ارشادي  كه همين چند روزه اكران هم شده است.

        


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دوباره کلمه ها رو گم کردم و شاید حوصله ی نوشتن ندارم...

پ.ن.۱.  شماره ۴ نشریه اومد بیرون.

پ.ن.۲. حلال کنید اگر برنگشتم ... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دوباره مرگ...

انگار نمي خواد دست از سرمون برداره... هر چند وقت يه بار دوباره چترشُ باز مي كنه و رو سرمون آوار مي شه ...

همه بغض مي كنند... بعد دستشان را مي گيرند جلوي صورتشان ..بغضشان را خفه مي كنند شايد هم خودشان را ...

هر جا مي ري عكسشُ مي بيني كه زل زده بهت ... گاهي انقدر توهم مي گيردت كه فكر مي كني واقعا مي بيني اش...

« پاشو احمو ... پاشو... » مادرت حتما اين طور صدايت مي زند حالا...

مرگ يكي ديگه از بچه هاي دانشكده حال همه را گرفت ... از من كه از دور مي شناختمش و مي دانستم فاميل هم اتاقي ام هست تا آنها كه همشهري و دوست نزديكش بودند ...

پ.ن. كردها به احمد، احمو مي گويند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

امسال به گفته ی قدیمی تر ها چهلمین سال تأسیس دانشکده است... دانشکده ای که در طی ۴۰ سال پر فرازو نشیب خودش گاهی پیشرفتهای خوب و قابل توجهی داشته و گاه پسرفتهایی که این سالها بیشتر از همیشه بر تنه ی نحیفش سنگین بوده است...

دارد اتفاقاتی توی دانشکده می افتد که به ادامه ی راه بیشتر از همیشه امیدوارم می کند ... سرگروه شدن دکتر افخمی شاید مهمترینش باشد اما مثل همیشه روسا تنها یک طرف قضیه اند... ما دانشجوها چه تغییری می خواهیم بکنیم ...باید منتظر ماند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کار...کار...زندگی...

رهایت نمی کند... نوشتن و خواندن...یا حتی رویای نوشتن و خواندن...

نوشتن سخت است ... از آن سخت هایی که به دست آوردنش همیشه لذت به همراه دارد... همیشه خوب است ...حتی اگر فقط به درد سطل آشغال بخورد... .

این روزها سرگرم بستن صفحه های شماره ی ۴ نشریه ام ... آنقدر سرگرم که تنهایی هایم را کمرنگ می کند.

تنهایی های خوابگاهی آنجا که روح و فکرت را مدام نمی کاوند نعمتی است که نصیب روزهای شروع دوباره ام شده است...شکر این روزها را که دیگر نمی آید باز...

پ.ن. هیچی... برای خالی نبودن عریضه  پانوشت نوشتم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

....

هرگز از دست زدنهای تشریفاتی خوشم نیامده است...اما تئاتر "افرا"ی بیضایی آن قدر قابل تحسین بود که  تا زمان پنهان شدن بازیگران پشت پرده به دست زدن ادامه بدهم... .

- امتحانات کشدار این ترم بالاخره تموم شد ولی مشغله های ریز و درشت من ...  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

روزها کش می آیند....قد می کشند...درازمی شوند ...کوتاه می شوند... و سخت می میرند... .

این روزها حس مرگ دارد... حس کرختی پیش از مرگ....کرختی انتظار طولانی پیش از مرگ...

پ.ن. این یک هفته فرجه ی اضافه فقط رخوت و کرختی روزهایم را بیشتر کرد...فقط همین!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

عدو شود سبب خیر

- خسته شدم !

- از چی؟

- از میرزا ملکم خان که هر چی مثل سیخ کباب روی آتیش قضاوتهای تاریخ جابجاش می کنم باز هم همون پرنس میرزا ملکم خان ناظم الدوله ای است که همیشه لقب وطن خائن و وطن فروش را به او داده اند که ناشر روزنامه ی قانون هست و از قضا با این کارش بزرگترین خدمت رو به کشورش هم کرده است. تک بُعدی نگاه کردن به میرزا ملکم خان -که هنوز در تلفظ فتحه و ضمه ی میم اسمش مشکل دارم – جز تحسین بیش از حد یا به طور کلی رد کردن او نتیجه ای ندارد . سؤالی که همیشه تکرار می شود : آیا ملکم خان  وطن فروش  می تواند حرکتی در جهت پیشرفت کشورش برداشته باشد؟

-عدو شود سبب خیر . مهم نیست ناظم الدوله چی کار کرده ؟! مهم اینه که چه تأثیری داشته !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تولد...مرگ...تولد...

اگر مرگ مهمترین واقعیت زندگی باشد سال ۸۶ آنقدر با آن روبرو شده ام و از زوایای گوناگون به آن نگاه کرده ام که گاهی فکر می کنم نکند به آخر خط رسیده باشم... .

این آخری بُعد تازه ای بود ....هر چند تلخ...

پ.ن. همیشه با به آخر خط رسیدن آدمها تمام نمی شوند . قبلاً به مرز تمام شدن رسیده بودم قبل از آنکه به آخر خط برسم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۸ دی ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خدایا کفر نمی گویم. پریشانم ، چه می خواهی تو از جانم.مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا تو مسئولی .خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است.چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.

دکتر شریعتی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ دی ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

امروز...

امروز روز خوبی است. نه به خاطر بازگشت نه به خاطر دیدن دوستها و مدرسه های قدیمی ... به خاطر تولدم ...به خاطر اینکه من به دنیا اومدم و بابا برای ورودم به این دنیا مجوز گرفت مثل مجوز نشریه مثل مجوز خوابگاه ... .

امروز بدی هم هست به خاطر سالگرد فاجعه زلزله ی بم  ... به خاطر هزاران هزار آدمی که ممکن بود امروز  روز تولدشون باشه اما مهلت مجوزشون تموم شده بود... .

امروز  روز خوبی است نه به خاطر تولدم .به خاطر اینکه مجوز زندگی ام هنوز مهلت داره تا ... .

امروز ... .

پ.ن. مجوز گرفتن برای نشریه و خوابگاه مشغله ی پستی بود برایم اما مجوز زندگی (؟) حتما اینطور نبوده است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ دی ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)