X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

دعا کنید!

دلم شور می زنه . مامان می گفت هوا قرمز رنگ شده از گرد و غبار ! خانم همسایه مان

که مسافر مکه بوده نتونسته بره و پروازش لغو شده.

مدام باخودم می گم : نکنه  فردا نتونم  برم؟       

دعا کنید که موندن دیگه خیلی سخت شده!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تعطیلات و خونه و...

این یک هفته که تموم بشه می ریم مرخصی تا مهر...

دلم لک زده برای بوی نم شرجی که وسط مرداد از درز در و پنجره میاد تو خونه و شرشر عرق کولر گازیها که باعث می شه برنامه های روز بعد رو تا جایی که می تونیم عقب بندازیم.

دلم لک زده برای اون کارون گل آلود بعد از بارون و بوی لجنش که روزهای شرجی بیشترحالت رو بهم می زنه!

دلم لک زده برای بازار کاوه و بوی عطرهای عربی سر راه! برای میدون پنج نخل و کاکتوسهای مصنوعی رنگارنگ نزدیک نمایشگاه بین المللی! برای کتابفروشیهای رشد و بین الملل که قیافه ی راهنماهاشون رو مثل بچه های فامیل می شناسم !  برای ایستگاه اتوبوس نزدیک مدرسه ی پیش دانشگاهی که هنوز هم با دوستهای مدرسه ام همونجا قرار می ذاریم  ! دلم تنگ شده برای پل معلق که اسمش بیشتر از خودش به من شبیه هست!

امتحانها که تموم بشه می ریم مرخصی تا مهر!

دلم لک زده برای همه ی اون چیزایی که بقیه فکر می کنند ارزش دلتنگی نداره چون همیشه کنارشون بوده و مثل من ازش دور نیفتادند!

پ.ن. ۱. رود کارون که از وسط شهر اهواز می گذره نیازی به توضیح نداره فکر می کنم!

         ۲.بازار کاوه : بازار ماهی و میوه که اگر از سمت خ .نادری  وارد بشید حتماْ بوی عطر عربی رو می فهمید!

۳. بقیه ی اسمها هم فکر می کنم  توضیح توی متن کافی بوده ! اگر اهوازی هستید که مشکلی ندارید و

اگر نیستید که ان شالله قسمتتون بشه ببینید !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۸ تیر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

این مطلب را بیشتر برای داداش کوچولوم می نویسم که دیگه کوچیک نیست و کلی بزرگ شده برای خودش و حالا هم که عضو تیم فوتبال جوانان راه آهن شده و خوشحال است و ما هم همین طور!

برای عطیه هم می نویسم یکی دیگه از بچه های دانشکده که یک سالی از ما بالاتر بود و بچه ها خبر فوتش را دیشب دادند!

برای  خودم هم می نویسم که شمارش معکوس امتحانام شروع شده !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

نقد کتاب جامعه شناسی نخبه کشی

« احمد جامه دار بیامد سوار و روی به حسنک کرد گفت که خداوند سلطان می گوید... امیرالمؤمنین نبشته است که تو قرمطی شده ای و به فرمان او بر دار می کنند ... آواز دادند که سنگ دهید ، هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه زار زار می گریستند خاصه نیشابوریان. پس مشتی رِند را سیم دادند که سنگ زنند ، و مرد خود مرده بود که جلادش به رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده. این است حسنک و روزگارش و ... » ( بیهقی: صص 236-221)

آنچه کتاب « جامعه شناسی نخبه کشی» بدان پرداخته است روایت مردانی است که در طول تاریخ ایران سرنوشتی چون حسنک یافته اند. مردانی که نه به خاطر کردار زشتشان که به یادآورد اعمال نیکشان زبانزد عام و خاص بوده اند و مانده اند. مردانی که مانند حسنک وزیر به توطئه ای جان خود را از دست داده اند و از نقش آفرینی مؤثر در سرنوشت سرزمینشان بازمانده اند.

کتاب به روایت نویسنده در جواب دوستانی نوشته شده است که تصور می کنند با تغییر یک فرد یا چند نفر و به صورت حاضر و آماده می توان تحولات عظیمی در ساختارهای اقتصادی- اجتماعی –سیاسی ایران به وجود آورد.( رضاقلی، 1377: ص9)

نکتة با اهمیت کتاب در طرح این پرسش است که چرا با وجود افرادی که توانایی و شایستگی ادارة مملکت را داشته اند و تلاشهای این افراد در عرصه های مختلف باز هم تغییری چنان که باید در ساختار بیمار جامعة ایرانی حاصل نشده است؟ آیا توانایی این افراد در زمان خود بیش از سطح جامعه بوده است یا کمتر که نتوانسته تغییری ایجاد کند؟  ماجرای حسنک ها ، قائم مقام ها ، امیرکبیرها و مصدق ها اگر چه بحثی قدیمی است اما آیا چنان که باید تا به حال بدان پرداخته شده است ؟

کتاب « جامعه شناسی نخبه کشی» شاید همان طور که خود نویسنده  در ابتدای کتاب اذعان کرده ، تنها قدمی در این راه بوده است و نه بیشتر. ( همان : ص 7)

رضا قلی با بررسی اقدامات سه سیاستمدار ایرانی ( قائم مقام – امیرکبیر- مصدق) تلاش کرده تا علل عدم موفقیت این افراد و تواناییهای آنان را در زمان خود بیابد . وی با بیان ویژگیهای اجتماعی ایران در زمان هرکدام از این سیاستمداران مسئلة عقب ماندگی ایران را در طی پانصد سال اخیر به نوعی موشکافی کند؟ آیا عقب ماندگی ما تنها ناشی از استعمار  بوده است و یا مردم ما بیش از استعمار در این عقب ماندگی سهیم بوده اند و در واقع به تلاشهای آنها میدان داده اند؟

در تعیین جایگاه کتاب شاید گفتة رضاقلی بهترین معرف باشد : « این کار ، کتاب ژرف و فرهنگستانی به معنی دانشگاهی نیست. وقتی که برای آن گذاشته ام و مدارکی که بر آن استناد کرده ام و کتابهای مرجع و قابل استفاده ، همه و همه شاید درخور این نباشد که این نام برازندة کتاب باشد.»( همان: ص8)

در واقع رضاقلی سعی می کند در گزارش کوتاه با پاسخ به پرسشهای مطرح شده دربارة کاستیهای کتاب، ذهن مخاطب را روشن کند. او یأس مخاطب با طرح مسئله به این شکل را با شناختی  منطبق بر واقعیت  و نه آرمانهای دور موجب عمل اصلاحی واقع بینانه تر می داند که به دفع هرچه بیشتر مفاسد منجر می شود. رضاقلی سختی و تلخی این شناخت را که ناشی از ابعاد گستردة نارساییها می باشد از آرمانهای بدون شناخت مطلوبتر می داند. همچنین در جواب مخاطبی که می پندارد کتاب، غرب را الگوی بی عیب و نقص و مطلوب دانسته است می گوید : « آنچه مسلم است ایرانیها در عمل الگوهای توسعة علمی ، نهادهای مدنی ، الگوهای مدیریتی ، صنعتی و تقریباً حکومتی و همچنین الگوهای مصرفی و در بسیاری از زمینه ها نوع زیستن غربیها را پذیرفته اند؛ ولی خوشتر می دارند که در بیان آنها را تقبیح کنند.»( همان : ص11)

رضا قلی در بخش اول کتاب با عنوان « ویژگی فرهنگ اقتصادی ایران» برای آنکه بتواند بافت فرهنگی و اقتصادی ایران را بهتر بشناساند به شرح آنچه در همان دوره در اروپا گذشته است نیز می پردازد که البته بیشتر به ملال خواننده می انجامد چرا که خواننده نمی تواند ربط مستقیم مسائل مطرح شده را با سرفصل بیابد. 

کتاب اگرچه تلاش کرده تا تحلیل جامعه شناختی و نگاه علمی خود را از مسائل دور نکند اما با صفت دادن به شخصیتها چه در وجه مثبت و چه منفی ، مخاطب را به نوعی جبهه گیری در برابر نظر خود واداشته است. در واقع رضاقلی برای در بستر نشاندن قدرت سیاسی در بافت اجتماعی غیرآمادة ایران ،]گاه با اسطوره سازی و نه با نگاه علمی به بررسی نقش سیاستمداران مورد بحث در وقایع ایران پرداخته است. اگرچه نگارنده نیز حضور و وجود سیاستمدارانی چون قائم مقام ، امیرکبیر و ... را محصول استثنایی بافت اجتماعی جامعه می داند و نه محصول طبیعی ، اما به نظر می رسد رضاقلی در نوشتار خود درگیر همان روابط عاطفی با سیاستمداران شده است که در کتاب به آن پرداخته است.

در نهایت آنچه از کتاب برمی آید رغبت جامعه به تولید افرادی چون میرزاملکم خان ها بیش از امیرکبیرهاست که آگاهانه به سودجویی پرداخته اند و اگر چه گاه از قبل اقدامات آنان اتفاقاتی رخ داده اما هدف اصلاحی در پی آن نبوده است . در واقع از آنجا که جامعه نیازی به نخبگان حس نمی کرده است اگر چنین افرادی در جامعه حضور داشته اند یا به نفع منافع شخصی و نه ملی به سمت وسوی دلالی رفته اند و یا چون امیرکبیرها -که پیش زمینة اصلاحی داشته اند-  حذف شده اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

جامعه شناسی نخبه کشی

قائم مقام – امیر کبیر – مصدق

تحلیل جامعه شناختی برخی از ریشه های تاریخی

استبداد و عقب ماندگی در ایران

نویسنده : علی رضا قلی

چاپ دهم - سال 1377- تهران

نشر نی

کتاب تشکیل شده است از یک گزارش کوتاه ، یک مقدمه ، چهار بخش و یادداشت .

« واقعیت این است که اگر کسی این نوشته را با این نام به من می داد و می گفت آیا واقعاً کاری به صورت روشمند و جامعه شناسانه و در خور اسم برگزیده برای عنوان کتاب انجام شده ، می گفتم نه.» ( رضاقلی ،1377 : ص 7 ) علی رضا قلی نویسندة کتاب پس از بیان این مطلب که در آغاز گزارش کوتاه آورده است به مخاطب می گوید که کار مقبول خودش هم نیست اما با «کمی گذشت» می پذیرد که « یک قدم برداشته شده در مسیری مشخص ، و نه بیشتر» . ( همان)

رضا قلی پس از آن به طرح بومی کردن علوم انسانی و مسائل آن در جوامع جهان سوم می پردازد و سعی می کند با قیاس بحث نخبگان در جوامع غربی و جهان سوم موضوع کتاب را شرح بدهد.

 نخبگان و شکل گردش آن در ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اعتراض به نام خليج ع رب ي به جای نام خليج فارس

اگه تا حالا نتونستید اعتراض کنید ازاینجا استفاده کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

برمی گردم

به خود

هر روز

هر شب

هیچ نمی یابم

برمی گردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

عقربه ها می دوند

تا ابد

پشت به هم

فردا

نمی رسد

هرگز

و امروز

نمی رود

اگر...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

برای دو سالگی دنیایی که با دنیای واقعی تفاوتی ندارد...

وسوسه ی آدمها به نوشتن است که رهایشان نمی کند... وسوسه ی زندگی است که نوشتن را رها نمی کند و وسوسه ی مردن که نمی گذارد آدمها یک لحظه زندگی کنند.

تا بوده ، نوشته ایم چه با قلم و کاغذ چه با کیبورد و مانیتور . نوشته ایم و آنچه بر جایی نقش شود جان می گیرد و زندگی می کند کنار ما آدمها که بی فکر می نویسیم و دنیایی را در هم می ریزیم یا به سکون می رسانیم. تا بوده، نوشته ایم بی آنکه به سرانجامی فکر کنیم و به ابدیتی که نمی شناسیم. تا بوده ، نوشته ایم . تنها نوشته ایم .

اولین بار که در این دنیای مجازی نوشتم فکر نمی کردم این مجاز بی انتها مرا دو سال تمام به دنبال خودش بکشاند و واداردم تا بنویسم.

گاهی نوشتن با اسم مستعار بد وسوسه ام می کند. نوشتن با اسمی که هیچ کس تو را نشناسد اما ... .  ایجاب به مسئولیت پذیری به آنچه می نویسی به آنچه می گویی در  رشته ای که می خوانم ، باز می داردم از دنیایی نهان که آرامشی ژرف همراه دارد. 

نوشتن با هویت واقعی خودت، با آنچه همیشه هستی ( حداقل فکر می کنی که هستی ) سخت است.مدام  ترس از بادا و مبادا رخنه می کند لا به لای کلمات  و باید خوب حواست را جمع کنی که مبادا کلمه ای را کم یا زیاد بنویسی . مبادا حرفی که می زنی دلی را بشکند یا دلی را بی جهت خوش کند به آنچه نیست. مبادا حقیقتی را ناگفته بگذاری یا مبادا ... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

...

بچه ها آنقدر توی اتاق استرس داشته اند و  آنقدر از دو روز قبل دعا خوانده اند و نذر و نیاز کرده اند که من و بقیه را هم مجبور کرده اند دنبال نتیجه باشیم.

دوست استقلالی ام باز ی را از رادیو گوش می ده و می گه که اصلا براش مهم نیست فقط به خاطر نتیجه ی استقلال نشسته است پای رادیو ! با این حال وقتی سپاهان گل می زنه از خوشحالی رو زمین بند نمی شه!

بچه ها از خوشحالی نمی دونن باید چه کار کنند ! جیغ می زنن وبعد آماده می شن که برن آزادی!

دوست استقلالی ام بهشون تبریک می گه و طاقتش نمی شه که نگه: ولی حق سپاهان بود که ببره ها!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خدا رفتگان شما را هم بیامرزد...

حرفهای آقای صفار هرندی را که می خوانم یاد "دنیای تصویر" و "هفت" تازه مرحوم شده می افتم که داغ هرچه نشریه ی سینمایی نخوانده را به دلمان می گذارد و به فکرمان وا می دارد که کجا را می شود یافت که محرمعلی خان مربوطه به آن نگاهی نداشته باشد؟
این روزها جای "هم میهن " خیلی خالی است و یادش مدام برایم تکرار می شود . یاد همان روزهای آخر اردیبهشت و اول خرداد می افتم که با سکینه با شوق تا دکه ی نزدیک دانشکده می رفتیم و هم میهن می خریدیم و کارمان شده بود خواندن روزنامه که هر چه می خواندیم از بس که مطلب داشت تمامش نمی کردیم. یاد آن روز کذایی می افتم که خبر توقیفش را شنیدم و هنوز هم دلم می سوزد وقتی روزنامه ها را نگاه می کنم و می بینم هیچ کدامشان هم میهن نمی شود که هنرشان به سیاسی نوشتن های ضعیفشان است و بقیه ی جنبه ها را هم نادیده گرفته اند.این روزها دلم لک زده برای روزهای فرجه ی امتحانی که فقط برای خریدن هم میهن شال و کلاه می کردیم و از خوابگاه بیرون می زدیم ... !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

"سال بلوا"ی "ارکستر چوبها"

این روزها روزهای خوبی نیست...روزهای بدی هم نیست... این روزها بیشتر سردرگمی با خودش دارد و تردید... این روزها بیشتر کتاب خوانده ام ."سال بلوا" ی عباس معروفی را امروز  تمام کردم و قبلترش "همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها" ی رضا قاسمی .  کتابهای  این روزها هم نه آن قدر خوبند که کلمه برای توصیفش کم بیاوری و نه آنقدر بد که از خیر گفتن اسمشان بگذری. اما  هنوز هم فکر می کنم "سمفونی مردگان "عباس معروفی خیلی بهتر از "سال بلوا" هست.

وقت نمی کنم از "سال بلوا" بنویسم که نثرش را بیشتر دوست  دارم و داستانش به روز شده ی همان داستان عشق دختر پادشاه هست به زرگر . یا از "همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها"ی رضا قاسمی که حس مشترکی بانثرش ندارم و البته به خاطر مهاجر بودن شخصیت اصلی داستان می شود یک جورهایی بیگانگی اش را توجیه کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ماهنامه ی تخصصی ارتباطات

           پنجره

                                                               برگزار می کند:

پخش فیلم مستند "خانه سیاه است"

کاری از: فروغ فرخزاد

شنبه ۲۱/۲/۱۳۸۷ - ساعت ۱۱:۳۰

خ شریعتی -سه راه ضرابخانه - خ شهید گل نبی -دانشکده ی علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کتاب

از راه که می رسم می نشینم  کنار بچه ها که توی اتاق ۲×۲ خوابگاه کتابهایی را که خریده اند به هم نشان می دهند و تاریخ می زنند که یادشان نرود اردیبهشت ۸۷ از نمایشگاه کتاب خریده اند.

این نمایشگاه هم گذشت... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دنیا همیشه پر از علامت سوال بوده است. سهم هر آدمی هم با دیگری متفاوت بوده است. این روزها سهمیه  ی من  را زیاد تر داده اند انگار؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حلقه

گوشی تلفن را میان زمین و هوا رها می کنم و به رضا خیره می شوم که داد می زند : چی شده؟

مامان نگاهش را از تلویزیون می گیرد.

رضا ابروهایش را بالا می برد : یعنی چی ؟

بغض می کنم .

مامان دستمال کاغذی توی دستش را می پیچاند.

رضا دست چپش را می برد طرف سرش. دست می کشد روی موهای کوتاهش: کِی؟

مامان لبش را می گزد: راست می گی ؟

دستم را می گیرم جلوی دهانم.

اشک می آید توی چشمهای مامان.

رضا حلقه را توی انگشتش می چرخاند

                                  اردیبهشت ۸۷


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

روز جهانی آزادی مطبوعات

امروز یعنی روز دوازدهم اردیبهشت که همزمان است با روز معلم، برای مطبوعاتیها روزی آرمانی به شمار می آید روزی که گویی تنها در آرمانشهر خود آن را جستجو می کنند . انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران به مناسبت روز جهانی آزادی مطبوعات همایشی برگزار کرد که طی آن پنج روزنامه نگار برتر اعلام شدند :1-مرحوم احمد بورقانی 2- لطفالله میثمی 3- عذرا دژم 4- هوشنگ گلمکانی( به دلایل مشکلات کاملاشخصی نتوانست در مراسم شرکت کند ) 5- محمد قوچانی

محمد قوچانی سردبیر سابق روزنامه ی مرحوم هم میهن که سال گذشته توقیف شد و سردبیر کنونی هفته نامه ی شهروند امروز که صدایش از استرس و شاید هیجان می لرزید وقتی پای میکروفن حاضر شد گفت که سخنران خوبی نیست و به جای آنکه بر اساس متن صحبت کند از روی متن می خواند. قوچانی در 10 دقیقه متن بلند بالایی را خواند که در ادامه می آید . نکته ی جالب این متن سوالهایی است که شاید گذشته از طرح آن برای تمام فعالان عرصه ی مطبوعات بیشتر دغدغه ی دانشجویان روزنامه نگاری چون من باشد که جایگاهی برای آینده ی خود نمی بینند حتی در عرصه ی سینما و ادبیات .

 

پ.ن. ازآنجا که متن طولانی است تکه تکه آن رامی نویسم و پست می کنم . هر جاکه مطمئن نبوده ام از آنچه شنیده ام نقطه چین می گذارم که البته در حد یکی دوکلمه است. اگر اشتباهی دیدید ممنون می شوم که تذکردهید. سرعت خواندن بالابود و سرعت شنیدن من کم. بخوانید و اگر دوست داشتید  فکر کنید !

پ.ن.۲. متن کامل شده است !

مرتبط:

متن قوچانی در روزنامه ی کارگزاران

گزارش مراسم

"ما بیگانه نیستیم" از بدر السادات مفیدی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

طلسم شکست...

بالاخره طلسم شماره ی پنجم "پنجره" شکست... فردا ظهر... حیاط دانشکده...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کتابخوانیهای ساندویچی

    این روزها عجیب دوست دارم یاد گذشته ها کنم... یاد چهار سالگی ام... ده سالگی...پانزده سالگی... هفده هجده سالگی و .... یاد گذشته ای که هنوز نیامده است... گذشته ای که شاید امروزم را هم به چالش وادارد... چرا؟

   

     احاطه ام می کنند... می رقصند... با نقطه هایشان ... فکر می کنم این کلمه ی سه حرفی با همین جثه ی کوچکش این روزها چقدر زندگی ام را تحت تاثیر قرار داده است؟

گمانم دوباره زده ام به جاده خاکی همان تکه نگاریهای روزانه ام که هر چه ازش فرار می کنم رهایم نمی کند.چرا؟ شاید  برای همین "چرا" هایی که آشفته ام می کند گاهی.

  

    این روزها کارم شده خواندن کتابهای کم حجم که زود تمام می شوند... خوبی این کار حس کاذبی است که آرامشی بهت می دهد : تو کتاب می خوانی!حجمش مهم نیست!

کتاب " بازی عروس و داماد " بلقیس سلیمانی را اگر نخوانده اید از دست ندهید. کتاب کم حجمی است البته و ۶۳ داستان کوتاه دارد که برخلاف اسمش بیشتر به خلق موقعیتهای بکری از مرگ پرداخته است... موقعیتهایی که با پایان غافلگیر کننده و گاه تلخش متعجبتان می کند.پایان بندیها یاد آور داستانهای کوتاه رولد دال نویسنده ی انگلیسی هم هست که فکر می کنم کتاب " داستانهای نامنتظره "اش  را بخوانید بد نباشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کار لنگ است...باز هم تاخیر

پله ها را بالا می روم یکی یکی شاید که نفسم بند نیاید..فایده ای ندارد... نه یکی یکی بالا رفتن من از پله ها نه اصرارهایم به مسئول اتاق کامپیوتر که پسورد را بده عزیز کارمان لنگ است ... کار باید فردا برود برای چاپ( همان کپی)

گوش نمی دهد و حمام رفتن را بهانه می کند...

 غر می زنم ...

رقیه دوست من و هم اتاقی او  به من دلداری می دهد که اشکال نداره عزیز! یعنی حالا نمی شه فردا صحبت کنی ! و وقتی به او می گوید :حالا نمی شه خودت پسورد را بزنی!

 بی جواب می ماند نه من راه دیگری دارم نه او!

پله ها را دو تا دو تا پایین می روم ... سرپرستی ...نگهبانی ....

"یک ساعت صبر کن تا ببینم چه می شود " مسئول شب هست و مهربان... تمام قصه ی نشریه را می ریزم روی دایره  شاید که حل شود...

پله ها را بالا می روم ... پایین می ایم .. زنگ می زند... حل نمی شود... کمی موعظه می کنم که نباید

این طور باشد که... نمی شود صبر کرد... کار لنگ است ...حل نمی شود... باز هم تاخیر...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)