X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

پ.ن. یک ساعته نشستم که بنویسم .حرفم و تصمیمم را برای هر روز نوشتن پس می گیرم.

خیلی بی مزه بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

فضایی برای تمام فصول

دفتر یا سررسیدی است  شبیه بقیه ی دفترها و سررسیدها. گاهی هم از همان دفترهایی است که برگه هایش نقش و نگار دارد و روی جلدش خوش خط نوشته " دفتر خاطرات".

همه شان شبیه به هم اند ظاهراً. مثل آدمها . داخلشان هم کم و بیش مثل هم است . گاهی از ساعت خواب وبیداری می نویسی. گاهی از اینکه چرا صبحانه نخورده ای یا چرا از اتوبوس جا مانده ای! اما گاهی دلت می خواهد چیزهای بیشتری بنویسی. چیزهایی بیشتر از صبحانه خوردن و ساعت خوابیدن.فکرهای گاه وبی گاه. احساسات متناقض . دلخوریهایت از آدمهای  اطراف . یا حتی برنامه هایی که برای خودت داری .آن وقت است که با خودت فکر می کنی کاش این دفتر یا سر رسید با بقیه فرق داشت. کاش یک طوری می نوشتی که اگر به دست کسی رسید نتواند بخواند. کاش به زبانی می نوشتی که فقط و فقط خودت می توانستی بخوانی و بنویسی. گاهی دفترت را عوض می کنی تا از آنهایی باشد که قفل کوچکی دارند . گاهی دفترت را یک جایی می گذاری که دست هیچ احدی به آن نرسد و ... . همین دفتری که شبیه بقیه ی دفترهاست تا از ساعت خواب وبیداری ات در آن می نویسی ، حریم ممنوعه ای می شود و جزیره ای ناشناخته.اگر خیلی محرمانه هم نباشند باز هم دوست نداری کسی به آن نگاه کند . چه برسد به آنکه بخواند. حتی اگر روی آن خوش خط ننوشته باشد : " دفتر خاطرات " .

با این حال گاهی طوری یادداشت می نویسی که انگار یک روزی بالاخره یک نفر آن را می خواند.با خودت فکر می کنی ممکن است تا وقتی زنده هستی کسی آن را بخواند. اگر خواند چه طور در مورد رفتارت قضاوت می کند؟! نکند آنقدر مبهم نوشته باشی که منظورت  را اشتباهی برداشت کند. نکند آنقدر شرح داده باشی که ... .یک چیزهایی را هم فاکتور می گیری. هرچه با خودت کلنجار می روی نمی توانی بنویسی شان. فکر می کنی نکند یک چیزی بنویسم و بعد پشیمان بشوم از نوشتنش . حتی به این هم فکر می کنی که کاش تا وقتی زنده هستی کسی آن را بخواند. این طوری می توانی به چرا ها و چگونه های یادداشتهایت هم جواب بدهی. باز با خودت فکر می کنی اگر مُردی، اگر یک روزی رسید که دیگر نبودی دفتر خاطراتت را چه کسی برگ می زند؟ اصلا نکند گم بشود و سر از جایی در بیاورد که تو را نمی شناسند. هر چند گاه ترجیح می دهی که تو را نشناسند. آدمهایی که تو را می شناسند با همان فیلترهای غبارآلود ذهنی شان تو را می سنجند. آن طور که دلشان می خواهد نه آن طور که تو بوده ای.

شاید حتی به این فکر کنی که کاش می توانستی یک آدمی را پیدا کنی که دفتر خاطراتت را  به او بسپاری. برای همین همه ی آدمهای اطرافت را خوب می کاوی.حرفها، خندیدنها و  گریستنهایشان را . بعد هم از خودت می پرسی:" این آدم می تواند دفتر خاطراتم را نگه دارد؟ نکند مثل یک وسیله ی اضافی پیش خودش نگه دارد و هر موقع که دلش خواست دور بیندازد."

دفتری است شبیه تمام دفترها ظاهرا. مثل آدمها. با این حال هر کدام قصه ی خودش را دارد و خط نوشتهای خودش را . خودکار یا مداد صاحب دفتر خاص خودش را هم.

اینجا هم یک فضایی است مجازی . شبیه تمام فضاهای مجازی دیگر. یک وبلاگی شبیه تمام وبلاگهای دیگر. یک جایی است مثل همان دفترهای شبیه به هم. یک جایی که می شود نوشت تا قضاوت آدمها را به آنچه نوشته ای، آنچه فکر کرده ای ، آنچه دیده ای زودتر از آنکه بمیری بدانی. اینجا هم مثل همان دفترهای شبیه به هم گاهی با خودت کلنجار می روی و بعضی چیزها را فاکتور می گیری و گاهی هم فقط از ساعت خواب وبیداری ات می نویسی.  اینجا هم قصه ی خودش  را دارد و خط نوشتهای خودش را .

اما  این خط نوشتهای متفاوت ، این خودکار و مدادهای خاص ، این قصه های یکسان و گاه رنگارنگ نشانه ی برتری خط نوشتی بر خط نوشت دیگر نیست. هر چه باشد تمام این خط نوشتها نوشته ی آدمیزاده ایست که گهگاه جوهر خودکارش کم یا زیاد شده و خط خوردگیهای مختلف کوچک و بزرگش  روح صفحه ای را آشفته کرده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

گاهی وقتها نمی دونی چی باید بنویسی چی باید بگی . شاید هم می دونی ولی تردید ... .

حس خوبی نیست اصلا ! ولی خوب شاید ننوشتن و نگفتن بهتر از حروم کردن کلمه باشه که مثلا بگی :

"خب...می دونی...راستش ..." بالاخره یه روز می رسه که آدم می تونه بین یه عالمه کلمه بهترین ها رو انتخاب کنه.

پ.ن. من هم نمی دونستم باید چی بنویسم برای این پست! برای همین کلمه ها را حروم نکردم! البته فکر می کنم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

روزهایی که در پیش اند شاید کمتر وقت داشته باشم برای نوشتن و فیلم دیدن.

کتاب "هنر داستان نویسی "ابراهیم یونسی را هنوز به نیمه نرسانده ام ولی کتاب خوبی است و خواندنش خسته کننده نیست.

پ.ن. دارم تلاش می کنم سر تصمیمم بمانم و هر چند کوتاه هر روز چیزی بنویسم. این پست فقط برای همین است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

باز هم کنکور...باز هم...

امروز نتیجه ی کنکور سراسری 87 اعلام شد و من دوباره یاد همان خاطرات کذایی قبل از کنکور و بعد از کنکور خودم افتادم.

یاد همان صبحهای جمعه ی قلم چی رفتن و کتاب کار نخوانده را توی راه خواندن . یاد ماه آخر قبل از کنکور و آبکش کردن دیوار اتاق با پونز و چسباندن برگه های روانشناسی که درست و حسابی نخوانده بودم و بینش که همیشه مثل یه سایه ی شوم بالای سرم هست.

باز یاد همان همکلاسی ام افتادم که می خندید و می گفت: "من سوالهای کنکور رو دارم ولی برای اینکه تابلو نشه می خوام نفر آخر بشم!" همان همکلاسی ام که خیلی وقت است ندیدمش تابگویم :"شکوفه جک جدید چی داری ؟" و او ریز بخندد و سر کلاس از ردیف اول بیاید ردیف اخر و از خنده روده برمان کند.بعد از کنکور دیگه ندیدمش و نمی دانم سال بعد قبول شد یا نه؟

یاد دویدن توی کوچه بعد از تعطیلی مدرسه  و از دکه ی نزدیک مدرسه پیک سنجش را دوبرابر قیمت خریدن و باز دویدن که از سرویس مدرسه جا نمانیم!

امروز یاد خیلی از روزهای قدیمی دوباره برایم جان گرفت. یاد روز کنکور و نتیجه ی کنکور و قبل از قبولی و بعد از قبولی و ... .

چند روز پیش داشتم آمار بچه های قدیمی را از دوستی می گرفتم و هضمش نمی توانستم بکنم که چه قدر زندگیهایمان فرق دارند؟ چرا اینقدر راههایمان متفاوت شده است؟

کنکور اگر برای جوان ایرانی به لطف انواع دانشگاههای تازه کشف شده دیگر غولی نباشد که تمام زندگی اش را دچار وقفه کند کمتر از آن هم نیست. زندگی ما شده است قبل از کنکور و بعد از کنکور. مثل اینکه خط را در تاریخ بشر اختراع کرده باشیم . باورتان نشود شاید هنوز گاهی با بچه های اتاق و همکلاسیها می نشینیم و نا خودآگاه از رتبه حرف می زنیم و درصد فلان درس و ... .

پ.ن. دوبرابر قیمت می خریدیم تا برایمان نگه دارد و بی پیک نمانیم.

پ.ن.۲. کاش این کنکور کذایی را بر می داشتند ! ولی نه به خاطر اینکه همه برن دانشگاه فقط برای اینکه رفته باشند!

پ.ن.۳. دانشگاهها روز به روز دیدنی تر و علمی تر می شن ! اینقدر که گاهی بعد از وارد شدن باید برگردی و تابلوی دانشگاه را دوباره نگاه کنی!

مرتبط:

تمام شد

نتیجه ی ۱ و 2و3

تردید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دکتر ژیواگو

ژنرال ژیواگو یکی از مقامهای نظامی روسیه که به دنبال برادر زاده ی گمشده اش می گردد ماجرای زندگی برادرش(دکتر ژیواگو) را برای دختری تعریف می کند که فکر می کند همان برادرزاده ی گمشده اش باشد.

دکتر ژیواگو که در سالهای جنگ جهانی اول پزشک جوانی است در جبهه های جنگ با دختری رو به رو می شود به نام لاریسا که به دنبال شوهرش به آن منطقه آمده است...  

- امشب بالاخره تونستم فیلم رو ببینم . فیلم خوبی بود . داستانش توی روسیه اتفاق می افتاد و در مورد انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و جنگ جهانی اول بود . شاید این طوری حرف زدن از فیلمی که هر سال جز ء ۱۰۰ فیلم برتر هالیوود می شه خیلی درست نباشه ولی اگر راستش رو بخواید وقتی می ذارمش کنار فیلمهایی مثل "فهرست شیندلر" و " پیانیست " که هر دو در مورد جنگ جهانی دوم هست می بینم خیلی خوب کار نشده است. مخصوصا فیلمبرداری فیلم که گاهی بدون مقدمه وارد صحنه ی بعد می شد  طوری که صحنه ها با هم تداخل پیدا می کرد و خیلی از نکته ها از دستم می رفت. با این حال فیلم خوبی بود و دیدنش رو توصیه می کنم. البته اگر بتونید پیدا کنید .من که خیلی سخت پیدا کردم. ( به خاطر قدیمی بودن فیلم)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شیطان پرادا می پوشد(the devil wears prada )

خلاصه ی فیلم :

آندریا دختری است که روزنامه نگاری خوانده اما هنوز موفق به یافتن شغل مناسبی نشده است. در همین جستجوهاست که در مصاحبه ی مجله ی مد " ران وی" قبول می شود و با وجود ظاهر متفاوت( نوع لباس پوشیدن ) با سایر کارمندان  به عنوان دستیار دوم میراندا پریستلی ( سردبیر مجله و با بازی مریل استریپ )مشغول به کار می شود. آندریا تمام تلاشش را به کار می گیرد اما نمی تواند رضایت میراندا را جلب کند. در نهایت آندریا که هنوز به سبک خودش لباس می پوشد تصمیم می گیرد تغییراتی ایجاد کند که نتیجه ی اصلا بدی ندارد اما ...

پ.ن.فیلم جالبی بود . داستان آندریا شاید داستان جدال تمام ما آدمها باشد برای حفظ "خود"مان.اما پیروز این جدال همیشگی  کیست؟ آندریا یا میراندا؟

مرتبط:

آفتاب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۵ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کبری می شویم...

تصمیم گرفته ام که دیگر تصمیم نگیرم.

تصمیم گرفته ام که خیلی از کارهایی را که قبلاْ انجام نداده ام و همیشه توی فکرش بوده ام انجام بدهم و  بعضی کارهای نالازم توی برنامه را بعدا.

تصمیم گرفتم که وبلاگم را روزنوشت کنم که مثل روز برایم روشن است این اتفاق اصلا نمی افتد .

تصمیم گرفته ام به تصمیمهای قدیمی که احترام نگذاشته ام حداقل گه گاه یادشان کنم.

تصمیم گرفته ام یک بار هم که شده کبری باشم و ...

پ.ن.۱. این همه تصمیمی که گرفته ام را خط اول نقض نمی کند چون مرتبط به یک موضوع خاص و نه چندان خصوصی است که فقط دوستان نزدیک می دانند.

پ.ن.۲. کبری شدن البته کار سختی نیست چون تا آنجا که یادم می آید هیچ وقت نفهمیدم کبری تصمیمهایش را عملی کرد یا نه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۴ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

یک آدمی بود پیر . با سبیلهای بزرگ و سفیدی که رو به دوربین لبخند می زد و من تا قبل از اینکه اسمش را زیر عکس بخوانم - که صفحه ی اول یکی از روزنامه های آخر خردادماه کار شده بود -  نمی دانستم " نادر ابراهیمی" ست و اصلاً هم خبر نداشتم که فوت شده است و همین که خط اول خبر را خواندم کلی خورد توی ذوقم که : "آخی! "و بعد یاد تک کتابی افتادم که ازش خوانده بودم : " بار دیگر شهری که دوست می داشتم " و مثل همیشه همان تک جمله ها را یادم آمد که :

 "بخواب .

 بخواب هلیا!

 دود دیدگانت را آزار می دهد .

 شب از من خالی ست هلیا...

شب از من، و تصویر پروانه ها خالی ست..."

امروز لابه لای کتابها دوباره پیداش کردم و خواندم :

"خواب.

 تنها خواب ، هلیا!

 دستمالهای مرطوب تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند.

 اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می رانَد.

اینک ، سرنوشت ، همان سرافرازی ِ ازلی ِ خویش را پایدار می بیند.

شاید ، شاید که ما نیز عروسکهای کوکی ِ یک تقدیر بوده ایم... نمی دانم... "


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

زندگی شیرین...خوب...

زندگی خیلی خوب است.خیلی شیرین است . خیلی خوب است که هیچ آدمی نمی تواند با ایده آلهایش زندگی کند . خیلی خوب است وزارت ارشاد با تمام سختی که دارد می تواند به کارش ادامه بدهد و مثلاً به چاپ دوم کتاب "قلعه ی سفید" اورهان پاموک یا مجموعه داستان صادق چوبک یا داستانهای هدایت مجوز ندهد. زندگی خیلی خوب است . فقط نمی دانم کی قرار است من از سرباز داستان نویسی به مقامهای بالا برسم. مثلاً سرهنگ داستان نویسی بشوم یا حداقل سروان. هرچند هنوز وزارت ارشاد بیشتر از درجه ی  ۱ و ۲ به نویسنده های ایرانی درجه ی دیگری نداده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

همه چیز مثل یه بغض سنگینی می کنه . مثل یه کوه. مثل نم شرجی وقتی که می پیچه لای نفسهای یه آدم.

همه چیز مثل یه رگه ی درد می مونه توی شرجی که از پایین قلب شروع می شه . یه رگه ی درد  شبیه خوردن سوزن به مردمک چشمهای یه آدم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

+ نوشته شده در شنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تنگسیر

خلاصه داستان:

زایرمحمد از اهالی تنگسیر به فریب یکی از اهالی بوشهر تمام پس اندازش را به یکی از بازاریان بندر می دهد ولی بندریها پولش را پس نمی دهند و  شیخ بندر (قاضی) و وکیل زایر محمد را هم با خود همراه می کنند. در نهایت زایر محمد پس از یک سال دوندگی تصمیم می گیرد از حق خودش و البته به شیوه ی خودش دفاع کند ....

  " تنگسیر " صادق چوبک را تازه تمام کرده ام و کلی خوشم آمد . تصویرهای قشنگی داشت و توصیفهای نابتری . آخر کتاب داستان "شیرمحمد" رسول پرویزی را به خاطر شباهت زیاد طرح دو داستان و حتی اسم شخصیت اصلی ضمیمه کرده بودند که شاید بدی شد در حق رسول پرویزی که داستانش را بی شوق و بی حوصله خواندم و مدام قیاسش کردم با " تنگسیر " چوبک و هر بار به چوبک امتیاز بیشتری دادم.   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دریا نمی خوابد؛ اما بیداری دریا تسلی است برای روحی که نمی خوابد.

                                                                            جبران خلیل جبران

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

گرماااااا

صدا و سیما تابستان هر سال یک برنامه ی طنز ویژه برای خوزستانیها در نظر می گیرد که کلی همه مان را می خنداند . بخش پیش بینی آب و هوای ساعت ۲ نهایت تلاش صدا و سیماست. امروز آقای مجری  برنامه گفت : اهواز با دمای بیش از ۴۹ درجه گرمترین مرکز استان بود.

ما که نفهمیدیم بیش از ۴۹ درجه یعنی چی ؟

الف) ۵/۴۹

ب) ۵۰ تا ۶۰

ج) بیشتر از ۶۰

د) بیش از ۹۴


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آرامش

عجیبه...گاهی طولانی و گاهی کوتاهه .

یه روز صبح از خواب پا می شی و فکر می کنی می دونی که باید چه کار کنی؟ حس می کنی جواب تموم سوالها رو می دونی؟ همه چیز مثل یه آسمون صاف و بدون ابر می مونه! حس خوبیه! آرامش بخشه ! هر چقدر هم که کوتاه باشه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ندیدمش. 

اما آنها که دیده بودند می گفتند  زن بود.

هنوز اوایل بهار بود و شرجی نرسیده بود . توی تاکسی نشسته بودم و خیس عرق بودم.

آنها که دیده بودند می گفتند  زن بود با یه زنبیل.

 ندیدمش.

 می گفتند حدود ساعت 12 بود.

ساعت 12 ، من حتماً دنبال ساعتم گشته بودم . شاید هم با یه دستمال کاغذی نمور عرق صورتم را پاک کرده بودم.

می گفتند عابرپیاده بود . دمپایی زنانه اش را آن سر خیابان  پیدا کرده بودند.

وقتی که من توی راه بودم و دلم شور می زد که نکند دیر برسم .

آنها که نزدیکتر بودند، بی حال شده بودند و حوصله ی حرف زدن نداشتند. می گفتند یه پسر بود. یه پسر جوون . یه موتور سوار.

تاکسی از پل که رد شده بود و پیچیده بود طرف فلکه ساعت. کمی قبلترش شاید 10 دقیقه شاید  یه ربع خواسته بود که از خیابان رد شود اگر همون زن زنبیل به دست بود .

من کیفم را باز کرده بودم و دنبال کیف پولم می گشتم لابد که از روی موتور پرت شده بود اگر همون پسر جوون موتور سوار بود.

کتاب جغرافیا را باز کرده بودم که نکند نکته ای پریده باشد وقتی تنش خورده بود به آسفالت داغ خیابان. 

کتابم را برگ زده بودم که" برنامه  ریزی شهری چیست؟"

 و بچه های مدرسه مان  سر ایستگاه دیده بودند که دختر راننده چه طور هول شده است از دیدن همانی که تنش بد خورده بود به آسفالت داغ خیابان بعد  از روگذر.

"مراحل برنامه ریزی شهری در ایران را نام ببرید؟" را خوانده بودم حتماً وقتی آمبولانس از کنار تاکسی رد شده بود و ماشین ها دور فلکه، آسفالت رنگپریده را سانت کرده بودند.

آنها که دور بودند از دیدن اتوبوس خوشحال شده بودند و نزدیکها اصلاً نفهمیده بودند اتوبوس واحد کی  از روگذر آمده بود پایین که سر پسر جوون موتور سوار یا شاید  زنِ زنبیل به دست ، زیر چرخش له شده بود و ... .

 ندیدمش. وقتی رسیدم در آمبولانس را بسته بودند.

یکی از بچه های مدرسه تشنج کرده بود سر ایستگاه اتوبوس و نزدیکها نمی توانستند جلوی اشکشان را بگیرند .

من اما ندیدمش. هیچ وقت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۱ تیر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ها کردن

نوشتۀ پیمان هوشمندزاده

مجموعه داستان پیوسته

چاپ چهارم

نشر چشمه

قیمت 1400 تومان

ها کردن روایت تنهایی آدمهایی است که کنار هم زندگی می کنند اما با هم نمی خندند با هم نمی گریند . روایت غربت آدمهاست در جایی که باید آشناترین باشد.

داستان روایتی از  تنهایی ها ، بحثها ، دوست نداشتنها و دوست داشتنیهای راویست!

راوی صادقانه از درونیاتش برای کسی حرف  می زند که نه خودش می شناسد و نه به مخاطب معرفی می شود. برای کسی که شاید همان پرستوی منقوش شده بر کف دستش باشد و شاید برای خودی می گوید با گفتن از درونیاتش هر لحظه زاده می شود و جان می گیرد.

هاکردن از چهار داستان تشکیل شده که اگر چه هرکدام به تنهایی می توانند داستانی جدا محسوب شوند اما با کنار هم گذاشتن آنها روایت انسانی از تنهاییهایش کامل می شود.

"یک بار هم شده «سوسن» گوش بده "، " مثلاً بازی"، " سوراخ لحاف" و " هاکردن" نام چهار داستان این مجموعه است.

نثر " هوشمند زاده " به خوبی توانسته است سردرگمی راوی را به تصویر بکشد. چیدمان اتفاقات به خوبی انجام شده و غم مضمون اگرچه به خوبی به مخاطب منتقل شده اما شیرینی نثر را از مخاطبش نگرفته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تابستان

تابستان ما هم بالاخره رسید . هر چند ماه اولش به نیمه رسیده و ذهن مدام غر می زند که این دیگه چه تابستانی است و دادش به گوش وزارت علوم هم نمی رسد که این چه برنامه ایه... تابستانمان را دوماهه کرده ای و ... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)