X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

دو روی یک سکه

باور صداقت آن که خیانتش بر تو آشکار شده است اما هنوز از رسوایی اش نزد تو بی خبر است سخت است خیلی سخت.

مدام با خودم فکر می کنم یک آدم - اگر هنوز بشود این عنوان را به او داد- تا چه حد می تواند این قدر بی رحم باشد .این قدر دورو.

بعد از سالها زندگی کردن برای اولین بار فهمیده ام که آدمها ورای ناشناختگیهایشان تا چه اندازه می توانند فریبکار باشند . تا چه اندازه دروغگو.

این روزها فقط تلاشم را می کنم که اعتمادم را از دست ندهم به همه چیز.به همه کس. به قول دوستی از آن ور بوم نیفتم. اما من افتاده ام از یک طرف دیگر. خیلی سخت.

اعتماد ... کالای نایابی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

رسوایی نزدیک است. پرده برداشتن از خشونتی به کمال رسیده. از صداقتی دروغین . و از اعتمادی سرشار که لگد مال شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بوی خیانت می آید. خشونتی  به کمال رسیده. دوست دارم تمام روزهای آمده و نیامده خواب باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

نیاز انسان به عشق نیاز اوست به بخشیده شدن. برای همین ما  آدمها خدا را دوست داریم و خدا هم ما را.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ مهر ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

استاد مصاحبه مان همین که می آید سر کلاس با همان لهجه ی فرانسه ی غلیظش و  بقاوو گفتن بعد از هر جواب صحیحی که می شنود یک لیست نسبتا بلند کتاب می دهد و من به همکلاسی ام می گویم : می خواد بی سوادی ما را یک جا حل کنه!

استاد مصاحبه مان نمی خواهد کتابی از بازار بخریم چون فکر می کند این کتابهایی که به خلاق معروف شده اند اصلا هم خلاق نیستند. من از این حرفش خوشم می آ ید چون معیار باورهای ما را از هر چه خلاقیت است زیر و رو می کند با اینکه خیلی نمی دانم حرفش درست هست یا نه؟

استاد مصاحبه مان با آن لهجه ی فرانسه اش می خواهد که ما هر هفته برایش یک مصاحبه ببریم . ما غر می زنیم که زیاد است استاد !نمی شود! اما این حرفهایش مرا یاد معلم انشای دوره ی راهنمایی ام می اندازد با آن موضوع انشاهای عجیب و غریبش! و آن حس ناتوانی قبل از نوشتن !

................

بقاوو : براوو . آفرین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پایان

ما ، زنها، آموخته ایم که اندوهمان را ، همیشه ، باید در پستوهای قلبمان پنهان کنیم. در پس ِ نقابهای پر از لبخندمان.

............................

پ.ن.۱. وقت اضافه ی تعطیلات من هم تمام شد. زود. خیلی زودتر از تعطیلات.فردا دوباره باید ساک و چمدانم راببندم و راهی شوم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ترس

ترس از انکار شدن ، به تمسخر دیگری در آمدن و شکست است که آدمها را به سکوت وا می دارد.  و گاه به نادیده گرفتن حقیقت .

آدمیزاده چون می پندارد که شکستش حتمی است از تلاش باز می ماند. از جستجوی حقیقت . از به دست آوردن حق.

 آدمی عجز و ناتوانی اش را در نفرینها و گلایه هایش  نهان می کند. نفرین نهایت عجز آدمیست. نهایت نتوانستن و ناامیدی در توانستن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

برنامه های تلویزیونی:

مرگ تدریجی یک رویا : به نظرم پینوکیو از مارال باهوشتر بود . تا می آیم پای ثابت این سریال بشوم مارال و پینوکیوبازیهایش حرصم را در می آورد و اگر بتوانم کانال را عوض می کنم.

مثل هیچ کس: کامپیوترمان این روزها یک ویروسی گرفته است به اسم کاظم. یک چیزی شبیه همین شخصیت کاظم توی داستان.

ترانه ی مادری: فرخنده و فرخی که هیچ شباهتی به مادرشان ندارند. فرخنده ای که تا اسم پویا می آید مغزش به اندازه ی یک کشمش کار نمی کند و البته به پای مارال نمی رسد.این سریال را دوست داشتم تا وقتی هما روستا و بازی همیشه خوبش و صدای تئاتری خوبترش را داشت. اما بعدش فقط بی خودی کش آمد .

هویت: یک قسمتش را دیدم که به نظرم بیشتر روانی بازار آمد تا یک فیلم ضعیف حتی. به سفارش سیمای خوزستان ساخته شده بود ( علاوه بر شبکه ی استانی اگر اشتباه نکرده باشم شبکه ی 3 هم نشانش می دهد.)و آن یک قسمتی را که دیدم همه اش خلاصه شده بود در نشان دادن مراسم عزاداری و مرثیه های دوست و آشنای مرحوم توی فیلم. فیلمهای ایرانی هر چه بد باشند و هیچی نداشته باشند خوب از پس به گریه در آوردن مردم بر می آیند . برای همین مراسم عزاداری یک بخش ویژه ای دارد توی فیلم و سریالهایمان. یادتان نمی آید نمونه اش را . اگر "هویت" را ندیده اید یادتان بیاید "پس از باران" سعید سلطانی را ،" نرگس" تابستان دو سال قبل را، همین" ترانه ی مادری" تابستان 87 و" زمانی برای پشیمانی" شبهای قدر امسال را از شبکه ی 3. هر چیزی هم حدی دارد آخر.

بزنگاه:  هنوز تمام نشده خیلیها منتقدش شده اند سرسخت. من اما آن قسمت اولش را که مراسم عزاداری را نشان می داد و لایه های تناقضات این مراسم را می شکافت دوست دارم هنوز. آخه آقاجون روز آخر من رو صدا کرد و گفت: صابر! گفتم: بله آقاجون! بذارین دستتون رو ببوسم....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مامان...

 تلویزیون روشن است . نمی دانم کدام شبکه است و کدام برنامه ! اما هر چه هست به مناسبت هفته ی جنگ برنامه ای پخش می کند که تاریخ آن روزها را مرور می کند .قبل و بعد از 31 شهریور59 را.

مامان دوست دارد صدای تلویزیون را کمی بلند تر کنم و خودم هم کمتر حرف بزنم : بذار ببینم چی می گه؟ اون وقتها که خوب گوش نمی کردیم سخنرانیها را!

می خندم: بعد از سی سال تازه می خوای گوش کنی ! مگه اون وقتها نگاه نمی کردی ؟

- اون وقتها اعصابم خرد می شد وقتی اخبار جنگ را می گفت.

به مامان نگاه می کنم و مامان را تصور می کنم که جوانتر است شاید دو سه سالی کمتر از حالای من و شادتر . آخر شهریور 59 وقتی می فهمد که جنگ شروع شده بابا وسایل ضروری را جمع شده و نشده می گذارد توی ماشین و مجبورش می کند که برود.

مامان را تصور می کنم که نگران است . ترجیح می دهد تلویزیون سیاه و سفید بابابزرگ خرد و خاکشیر شود اما آنقدر اخبار جنگ توی سرش صدا نکند. مدام نشنود: خبر داری دزفول را زده اند! خبر داری فلان جا را زده اند!

مامان را خیال می کنم که توی حیاط کوچک خانه ی بابابزرگ راه می رود و فکر می کند که بابا برمی گردد؟ و خاله ی کوچکم را که با شیطنتهایش دوست دارد بداند بچه اسمش چی هست ؟ و مامان را که زیر بار نمی رود قبل از برگشتن بابا اسم بچه را لو بدهد.

تلویزیون روشن است و مامان شاید در خفای ذهنش به روزهای اول جنگ فکر می کند. به خاطرات آن روزها.

مامان دوست دارد صدای تلویزیون را کمی بلند تر کنم و خودم هم کمتر سؤال بپرسم که: خُب! بعد چی شد؟

مامان را تصور می کنم که خیلی جوانتر است و بهش می گویند: جنگ زده. مامان را که یک بچه ی بی اسم توی بغلش هست و مدام فکر می کند: بر می گردد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ریسمان باز

کارگردان :مهرشاد كارخاني

شخصیتهای اصلی:

میکائیل ( پژمان بازغی)

عسگر  (بابک حمیدیان)

خلاصه: میکائیل و عسگر هر دو در یک کشتارگاه کار می کنند. آنها برای آن که وانتشان را به خاطر بدهی  از دست ندهند باید یک گاو را برای قربانی کردن به شهر برسانند اما ... .

 ريسمان بازشاید برای خیلی ها کسل کننده ترین فیلمی باشد که تا به حال دیده اند چون تمام فیلم داستان گرفتن و به مسلخ بردن یک گاو است اما نکته ی جالب، سکوت و دیالوگهای کم فیلم است. بیشتر فیلم به جای اینکه با دیالوگهای شعاری رنگارنگ پر شود به سکوت می گذرد.دیالوگها فقط داستان فیلم را پیش می برند بدون آن که حاوی قضاوتی باشد اگر چه به قضاوت بیننده کمک می کند.  این نوع فیلم به مخاطب اجازه  می دهد در فیلم غرق شود و خودش را یکی از آدمهایی بداند که همان اطراف در بطن ماجرا دارد وقایع را می بیند. همه چیز در فیلم بیش از آن که گفته شود نشان داده می شود و در نهایت آنچه به جا می ماند تصاویری است که می توانیم با کنار هم قرار دادن آن معنایی را بسازیم زیبا و شاید ژرف.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تبریک می گم...خیلی!

دست خودم نیست بس که خبرهای بد نوشته ام و تسلیت دیگر دستم به نوشتن خبرهای  خوب نمی رود! اما این بار دوست دارم یک خبر خیلی خوب بنویسم.

این پست مخصوص فاطمه  است همکلاسی، هم بند( بند = خوابگاه) ، همکار ( نشریه ی دانشجویی ) ، دوست و خواهر خوبم !

برایش خوشحالم و همین طور برای برادر خوبم سید ابراهیم که قرار است تنهایی های فاطمه ی عزیزم را پر کند و همراه زندگی اش باشد. امیدوارم  یک زمانی بتوانند از عینک و حتی عصای همدیگر استفاده کنند.

پ.ن. یه زمانی به مناسبت تولد وبلاگ فاطمه ، اینجانوشتم اما فاطمه کلی ما را جلوی دوست و آشنا روسفید کرد بس که مطلب می ذاشت هر دقیقه! انشاءالله این همراهی یک تأثیر وبلاگی هم داشته باشد و فاطمه  وبلاگ رو به موتش را دوباره احیا کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

 فکر می کنید مایوسم  یا دلمرده ؟ مطمئن باشید که اشتباه می کنید!به جان خودم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

یأسهای فلسفی

اظهار یأس می کنند . یک نوع یأس فلسفی که هیچ کس نمی تواند آن را درک کند. یک حسی که خیلیها آن را واقعاً درک می کنند و خیلیها تنها تظاهر می کنند به تجربه ی آن. تنها برای اینکه خود را آدمهای فهمیده ای بدانند و بیشتر شبیه یک نوع ژست روشنفکرانه است. یعنی:" ما خیلی می دانیم و آه! افسوس که شما نمی توانید درک کنید. "

ژستهای روشنفکرانه را رد کردن شاید خود به نحوی یک ژست روشنفکرانه باشد بی دانشی که شایسته ی این نام به طور واقعی باشد. اما از کجا می شود فهمید این یأسهای درونی که گاه خیلی فلسفی به نظر می آیند واقعا تجربه شده اند. یا حرف زدن از تمام آنها نه برای فخر فروشی که به یک عادت و شاید یک عیب قدیمی"هرچه یاد گرفته ای به دیگران بگو " برمی گردد.از کجا می شود فهمید؟ درک درونیات یک آدم بی آن که ادعایی داشته باشد برای فهمیدن، برای دانستن ، برای فخر فروختن و علم به این که این آدم خودش هست نه فقط یک ژست روشنفکرانه، یک حرکت تقلیدی؟ می شود؟

پ.ن. عیب قدیمی نه عادت چون تناسب مخاطب و انتقال دانسته ها درنظر گرفته نمی شود و البته علاقه ی مخاطب به دانستن دانسته های گوینده.

پ.ن.۲.انتشار این سه متن به طور همزمان نتیجه ی دسترسی نداشتم به اینترنت است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شهر کوچک ، محرومیت و دیگر هیچ...

خاک است که آباد می شود . خاک است که آب آبادش می کند و می شود واحه، می شود روستا ، شهر.

آهن است که شهر را جان می بخشد. شهرهای کوچک را بزرگ می کند. بزرگ و بزرگ تر.

شهرهای کوچک همان روستاهایی هستند که تازه شده اند بخش. همان بخشهایی که تازه شده اند شهر. شهرهای کوچک یعنی آرزوهای کوچک و شاید رویاهای کوچکتر.

 شهر کوچک یعنی خیابانهای تازه آسفالت شده ی اصلی و کوچه های خاکی . خیابانهای خلوت و بلند با بلوارهایی که بعد از رسیدن هر بودجه ی جدیدی رنگ می شوند .  شهر کوچک یعنی مصوبه های معلق، زمینهای کلنگ خورده. ساختمانهای خالی و تازه ساز آجر سه سانتی با راهروهای سنگ مرمر. ساختمانهایی با امیدهای طولانی رسیدن و نرسیدن. با امید به بزرگ شدن و نشدن.

شهر کوچک یعنی خواستن و نتوانستن و شاید نخواستن و نتوانستن. شهر کوچک ، سینما ندارد و همان طور سینما رو . سینما؟ چه حرفهایی ؟!  شهر کوچک توی رویاهایش کوچه های تمیز دارد ، بازار شلوغ ، بیمارستان مجهز  - نه درمانگاهی که در بهترین وضعیت فقط دوسه پزشک عمومی دارد و  آمبولانسهایی که می گویند  همیشه خراب است. شهر کوچک توی رویاهایش خواب نان تازه می بیند و دانشگاههای نوری که انگار فقط قیمت خانه را بالا می برد . خانه های ... .

شهر کوچک دنیاهای جدید را دوست دارد حتی اگر نتواند برود. شهر کوچک گاهی جوش می آورد ، حرص می خورد بارش را می بندد مهاجرت می کند به هر جا که شد. شهر کوچک مدام غصه می خورد. مدام توی رویاهایش خواب حقوقهای چندماه نداده را می بیند . شهر کوچک فکر می کند حق اعتراض ندارد چون اگر اعتراض کند بهش می گویند : زیاده خواه!

شهرکوچک صورتش را با سیلی سرخ می کند. زن آبستنش شهر دیگری بستری می شود- اگر توی راه نمیرد مثل همان 5- 6 زنی که توی راه بیمارستان تاب نیاوردند. عکس رادیولوژی اش  را در شهر دیگری می گیرد. برای تفریحش هم جای دیگری باید برود.

شهر کوچک یعنی تک کتابخانه ی عمومی خاک خورده.کلاسهای گلسازی و نقاشی نیمه کاره ، گران و پرخرج تابستانی.

شهر کوچک یعنی سهم صفر از زندگی، نفت و از گازی که دلار می شود اما خرج نمی شود توی کوچه هایی که بوی گاز خفه ات می کند. گازهایی که نشتیهایش را آتش می زنند و شعله می شود توی کوچه ها،  توی خاطراتی که از یک بار دیدن شهر  ، ذهنت تا همیشه به یاد خواهد داشت. شهر کوچک یعنی صفر یعنی مرگ یعنی خانه های سقف و دیوار ترک خورده . یعنی :"اگر به من رأی بدهی شهر را بزرگ خواهم کرد و همه با هم پیشرفت می کنیم" . شهر کوچک یعنی : "من گول این حرفها را نمی خورم دیگه" و دوباره رأی دادن به همان آدم.

شهر موتورسوارها ، موتورسوارهای جوان که می چرخند دور میدانها . شهر کوچک کلی میدان دارد نزدیک به هم. شهر کوچک یعنی بودجه های مصوب ، شهرک صنعتی کلنگ خورده. شهر کوچک یعنی روح ناامیدی، بیکاری ، رویای کار در فلان کارخانه ی جدید نزدیک شهر، ازدواج در سن کم . شهر کوچک یعنی : بی خیال ما شو ! بذار به درد خودمان بمیریم. ما که شهر کوچک نیستیم دیگر ! بیمه ی روستایی داده اند به ما !

 شهر کوچک یعنی :" خانم ! نکند اسم ما را جایی بنویسی ! مامانم کلی دعوا کرد وقتی فهمید با شما حرف زدیم!"

شهر کوچک یعنی :"خانم ببینید ما چه قدر کار می کنیم برای اینجا! با اینکه  بودجه کم داریم" و بعد لیست مصوبه ها و کلنگ خورده ها را بگذارند جلوی رویت . شهر کوچک یعنی دریغ از فاضلاب و لوله کشی مناسب شهری . شهر کوچک یعنی : ببینید شهرهای بزرگ همسایه ما را مستعمره ی خودشان کرده اند. شهر کوچک آخرش یعنی :همینی که هست ! بی خیال خانم! آن قدر امثال شما آمده اند و رفته اند . چه کار کرده اند؟! هیچی!

 

پ.ن. این شهر کوچکی که توی کابوسهای من هست و زندگی عادی مردمش، نامش آغاجاری است از شهرهای خوزستان . جایی که می گویند 60% گاز ایران را تأمین می کند. اما راستش را بخواهی اسمش می تواند هرچیز دیگری باشد هرجا که تو دیده ای . مثل هر شهر کوچک دیگری که نیاز به کمک دارد و امکانات . هر شهر کوچکی در همین مرز و بوم که بزرگترین آرزوی مردمش شاید کوچکترین خواستهای مردم شهرهای بزرگتر باشد.شاید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خودکشی نامحسوس!

زمانهایی هست که خود را می کشیم. زمانی که از مشکلات فرار می کنیم . از آنچه پیش آمده است. آنچه پیش خواهد آمد و یا هر آنچه فکر می کنیم در برابرش ناتوانیم . در برابرش زبونیم و ضعیف .  آنچه فکر می کنیم قادر به درک و شاید حل آن نیستیم. ناخودآگاه بی قرص یا حتی داشتن ریسمانی خود را می کشیم. بی آن که معتقد باشیم خودکشی خوب است یا بد. پایانی است واقعی بر راه زندگی یا فریبی بر میانه ی آن.

 به ناگاه نه جسم که روح را می کشیم . زمانی که  زبان به گلایه های بیهوده باز می کنیم ؛ وانمود می کنیم که نمی بینیم یا نمی شنویم و  فرصت زندگی کردن را از خود می گیریم.

  زمان را که می کشیم گویی خود را کشته ایم. گویی روح خود را به ریسمانی از داربستی آهنین آویخته ایم.

بانک "پ" تنها جایی می تواند باشد برای وقت کشی و شاید پیش از آن خودکشی.

جایی که آدمیزاده مجبور می شود نزدیک به چهار ساعت روی یک صندلی بنشیند. به غرغر آدمهایی گوش بدهد که وقتشان را مهم می دانند. با عجله می آیند و اگر کار بانکی شان آن قدر مهم نباشد با عجله می روند. آدمهایی که عصبانی اند.می خواهند حسابهایشان را ببندند چون از توی صف ماندن خسته شده اند ولی مجبورند باز هم منتظر بمانند. آدمهایی که آمده اند حساب باز کنند و باز هم منتظرند. و البته به اعتقاد خانمی که در باجه ی 1 کار می کند : " آنها حساب باز می کنند چون بانک "پ" را دوست دارند. و هیچ جا سیستم این بانک را ندارد."

جایی که ورای تمام فکرها و مشغله ها می توانی خودت را به خواب بزنی. می توانی به آدمها گاه و بی گاه خیره شوی و بیشتر به تابلوی شماره نوبتها نگاه کنی که حرکت لاک پشت وارش بی حوصلگی و شاید صبوری ات را هم از رو می برد.

جایی که سعی می کنی شرایط سپرده گذاری را بخوانی میان آن همه شلوغی و حوصله ات هم نمی شود وقتی فکر می کنی حالا حالاها باید توی صف بمانی.

جایی که دختری می نشیند کنارت که عصبانی است. چاق است و وقتی می رود توی فکر، دستهایش روی سینه به سختی به بازوهایش گره می خورد. گاهی مثل مردهای چاق انگشتهایش را طوری در هم فرو می برد و می گذارد روی کیفش که بتواند انگشتهای شست تپلش را  دور هم بچرخاند و چند دقیقه ای به آن خیره شود. سعی می کند پشیمانت کند از نشستن و دلش می خواهد شماره نوبت تو را داشته باشد تا بتواند چکش را کمی زودتر نقد کند.فقط کمی زودتر. دو بار هم راهنمایی ات می کند : " بانک "س" خیابون یک .خیلی خوبه . 10 بری 5/10 خونه ای." و سعی می کند بفهمد به چه فکر می کنی. صورتت را می کاود با دقت و شاید دهانت را که کلمه ای بشنود .دریغ . آوایِ درونی ِ "بی خیال ! حالا که فعلا نشسته ام " تو را نمی شنود و دوباره به تابلو نگاه می کند.

جایی که وقتی نوبتت می رسد باورت نمی شود .

 وقتی که بیرون می آیی تنها آفتاب ظهر است که گرمت می کند و میل دوباره به زنده بودن ، به فرار از خودکشی با نیم شرجی اوایل شهریور را در وجودت بیشتر می کند. تنها آفتاب است که می ماند و رگه های عرق متصل به هم روی  لباسی که یکپارچه خیس به نظر می رسد با کمترین نقطه های خشک و یا حتی نمور. تنها آفتاب می ماند که صورتت را نشانه می رود و شیشه ی تاکسی ای که کدر بودنش برخلاف همیشه خوشحالت می کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تیتر ندارد مثل خودم!

وراي بسياري از خنديدنهاي ما شايد گريستني باشد بي صدا ،پررنج‌و جانكاه.وراي گريستنهايمان اما شايد خودي است كه پنهان مي شود لابه لاي اشكها تا زمان بگذرد.

پ.ن. زندگی این روزها تمام رخوت است و سستی. هفته ای بود که به اینترنت دسترسی نداشتم و شاید به خودم. هفته ای هم که خواهد آمد شاید همین طور پیش برود .باز هم رخوت و تمام نشدن روزهایی که حتی حوصله ی خودت را هم نداری.

پ.ن.۲. زندگی تمامش نوشتن در پانوشت لحظه هایی است که به آبی بودنش شک داری. به همه چیزش .حتی وجود و بود و نبود نگارنده ی لحظه های آبی من.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲ شهریور ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

به شدت زنده ام . نمی نویسم اصلا. یک سررسید جدید برداشته ام برای نوشتن که دارد خاک می خورد چون حوصله ی خودکار به دست گرفتن را ندارم. اما تا دلتان بخواهد توی ذهنم می نویسم و چند باره خوانی می کنم. می نویسم و خیلی راحت پاک می کنم.

" همنام " جومپا لاهیری با ترجمه ی فریده اشرفی دومین رمان هندی است که خوانده ام و اصلا نمی شود با فیلمهایشان مقایسه کرد. داستان بیگانگی آدمها با هم . بازگشت به آنچه اصالت دارد پس از رفتنها و برنگشتنهای بسیار.

پ.ن. لذت خواندنش مطمئنا بیش از این کوتاه جمله های بی روح است که حتما به بی حوصلگی ام خواهید بخشید!

پ.ن.۲. "خدای چیزهای کوچک" آرونداتی روی با ترجمه ی گیتا گرکانی هم خیلی قشنگ است با توصیفهای زیبایی که کم پیدا می شود ! فضای داستان و مکان هر دو با هم متفاوت است اما هر دو در نشان دادن فرهنگ هندوستان موفق بوده اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خبرنگار روزت مبارک!

همان بهتر شاید که نمی دانستیم آن بلوزهای سفید مردانه ای که کادوپیچش کرده اند و به نام قدردانی بعد از کنفرانس خبری داده اند یعنی چه؟

نه آنها عقلشان را به کار گرفته بودند که  بلوز مردانه به خبرنگارهای زن می دادند و نه من که با کندذهنی بسته را گرفته بودم و  فکر نکرده بودم: چرا؟

همان بهتر شاید که نمی دانستیم و مثل آن آقای خبرنگار شیرینی های گل محمدی ( دانمارکی سابق)را هل می دادیم توی دهانمان و منتظر آبمیوه می شدیم.

پ.ن. درسته که خیلی وقتها اشتباهاتی می کنیم که از نداشتن اطلاعات ما ناشی می شه ولی وقتی می فهمی چه کار کردی حتی یادش عذابت می ده! و این البته به شرطی است که نتیجه ی اون اشتباه تا مدتها رو شونه هات سنگینی نکنه!

پ.ن.۲. خبرنگار روزت مبارک! حتی اگر قبل از رسیدن به 17 مرداد و یا بعد از این روز دیگه خبرنگار نباشی !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خوب نیستم. در واقع بد هم نیستم.

امروز تمام خاطراتم را دوباره مرور کردم. چه با نگاه کردن به آلبومهای قدیمی و چه خواندن دفتر انشاهای دوره ی راهنمایی.

این روزها با تمام کسالتش با خواندن انشاهای قدیمی و خندیدن به متنهایی که نمی دانم چه طور نوشته ام و معلممان چه طور ۱۹ و ۲۰ داده به آنها و خبر خوبی که امروز بهم رسید کمی بهتر شده است.

خوب نیستم. حوصله ی هیچ کس را هم ندارم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

واژه ها گم نشده اند.

من گم شده ام!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)