X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

"کرگدن"

نوشته : اوژن یونسکو

کارگردان : فرهاد آئیش

 بازیگران : مهدی هاشمی، شهاب حسینی، آتنه فقیه نصیری، رامین ناصر نصیر ،صابر ابر ، فرهاد آئیش و ...

 نمی تونم بگم خیلی عالی بود.حتی شاید عالی هم نبود. ولی حتما خیلی خوب بود.

نمی تونم بگم به پای "افرا"ی بهرام بیضایی می رسید یا اصلا در اندازه ای بود که بشه با اون قیاسش کرد یا نه؟

نمی تونم بگم بازیها بد بود.اما فکر می کنم" آتنه فقیه نصیری" تا وقتی "کرگدن" نشده بود خوب بازی می کرد و "مهدی هاشمی" با اینکه خوب بازی کرد اگر با بازیگر بهتری جابه جا می شد اتفاق خاصی نمی افتاد. و البته اگر "شهاب حسینی" با آن گریم پیرمردی اش نقش همکار کمونیست "مهدی هاشمی" را بازی نمی کرد کسی می تونست بازی خوب ( و نه خیلی خوب ) او را داشته باشد ؟ و باز با خودم این جمله را کوتاه و بلند می کنم که اگر کارگردان دیگری کار را اداره می کرد و نه "فرهاد آئیش" ،کار بهتری ارائه می شد یا نه؟

و اماداستان :آیا ما ، مایی که نشسته بودیم که می خندیدیم به قضایای منطقی آقای منطق دان همان کرگردنهای سرگردان در شهر نبودیم؟ زمانی که تنها بازمانده ی آدمیزاده ها (با اعتقاد به برتری آدم بر کرگدن) به بیرون و به ما اشاره می کرد که من چه طور می تونم تنها زندگی کنم؟ شاید بهتره که اونها رو متقاعد کنم که آدم بودن بهتره! اما برای متقاعد کردن باید زبان اونها رو بلد باشم؟ باید  بتونم با اونها حرف بزنم و... .

پ.ن.۱.قضایای منطقی آقای منطق دان :گربه چهار پا دارد. پیشی چهار پا دارد. پس گربه ،پیشی است . و برای همین سگ هم که چهار پا دارد گربه است.

پ.ن.۲.  اجرای "کرگدن" تا بهمن ماه در سالن اصلی تئاتر شهر ادامه دارد.

مرتبط:

کرگدنی که... ما باشیم

گزارش تصویری نمایش "کرگدن"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بالای شهر...پایین شهر...

نمی دانم چرا؟ ولی من و  البته خیلی از دوستانم فکر می کردیم مصاحبه ی روش تحقیق اگر به جنوب شهر تهران برسد نتیجه ی بیشتری خواهد داشت.

حالا که فکر می کنم هیچ نمی دانم چرا ؟ شاید فکر می کردم استفاده از ماهواره کمتر است و مردم برنامه های تلویزیون را بیشتر می بینند. شاید فکر می کردم جنوب شهریها راحت تر می توانند از آنچه فکر می کنند حرف بزنند یا... . 

نمی دانم چرا؟  ولی امروز وقتی از اول تا آخر "خ. تختی" را رفتم تا نظر آدمهایی را بدانم که سریال روز حسرت را دیده اند حس کردم جنوب شهریها اعتماد به نفس کمتری دارند در بیان نظراتشان. در مورد آنچه فکر می کنند. در مورد آنچه دیده اند. چیزی که وقتی رفته بودم "چیذر" یا "پونک" به این صورت ندیدم . مردمی که شمال شهر زندگی می کردند خیلی راحت تر در مورد فکرهایشان حرف می زدند. هر چه به ذهنشان می رسید در مورد موضوع می گفتند. مدام جوابهای تکراری نمی دادند که "خوب بود." ، "بد نبود." ، " نمی دونم". یا حتی وقتی سوال اول را می پرسیدم پا به فرار بگذارند که :"ببخشید من باید برم. شوهرم منتظره."،" ببخشید دقیق یادم نمی آد."  

پ.ن. وقتی داشتم از پل عابر پیاده ی نزدیک ایستگاه مترو "شوش" رد می شدم فقط توی ذهنم برای یه لحظه قیافه ی چرک و کثیف اون پل رو با پل عابرپیاده ی نزدیک میدون پونک مقایسه کردم  . چرا این قدر تفاوت هست؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

من از شغل آینده ام زیاد نمی دانم شاید اما می دانم این شغل با تمام دوست داشتنی هایش یک چیزی دارد که نمی توانم تحملش کنم آن هم پیاده کردن مصاحبه است!

پ.ن.غصه ی این روزهایم پیاده کردن مصاحبه های انجام شده و نشده ی روش تحقیق است و نوشتن تمام "واو" های با ربط و بی ربطی که گفته شده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حاشیه 3

خیلی تعجب نکردم چون این روزها عادتمان شده که ببینیم  آدمهایی را که کارشان با آنچه خوانده اند از زمین تا آسمان فرق می کند . با این حال وقتی مصاحبه شونده ی طلا فروش بعد از مکث کوتاهی گفت که لیسانس شیمی دارد برایم جالب شد و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم که نپرسم:" لیسانس شیمی اینجا چه کارمی کنه؟ " و مرد نگاه کند به دستگاه کوچولوی توی دستهای من و بپرسد : " خاموش شده ؟ این قضیه بازی روزگار بود خانم. شما دوره انقلاب نبودید. به خاطر گرایش... "

عکسش را وقتی هفده هجده ساله بود گرفته بودند همان وقتی که شور جوانی اش روزنامه های  مجاهدین را به دستهای مشتاق دانستن رسانده بود. به همان جرم نتواسته بود درسش را تمام کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۸ آذر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

همه چیز مثل خواب است یا بیداری؟ نمی دانم. یاد خودم می افتم دوباره که لرز افتاده به تنم و صدایم که مثل همیشه ی این جور وقتها بدجور لرزیده است. یاد خودم می افتم که مدام توی ذهنم  یک جمله رژه می رود: " آیا وقاحت را پایانی هست؟"

دوست دارم تمام این روزها را خواب بوده باشم . دوست دارم اگر تمام این روزها را خواب بوده ام زودتر بیدار شوم و ببینم همه چیز مثل همیشه خوب است.  اما این روزها چیزی هست که بدجوری اذیتم می کند:"آیا همیشه همه چیز خوب بوده است؟ یا این ما بوده ایم که در توهمات خودمان همه چیز را خوب می دانستیم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پ.ن.۱. من عاشق برنامه ی نود شدم وقتی فیروز کریمی را نشان می داد با آن کفشهای جادویی اش و خبرنگاری که نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد.

پ.ن.۲. مامان فکر می کند من یک دعای ندبه به مهدیه ی تهران بدهکارم !

به نظرم وقتش رسیده که دینم  را ادا کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ آذر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

و از انحنای چشمهای روشنت

عبور نمی کنم

مبادا بباری

خرداد۸۷


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

نمایشگاه مطبوعات

در انتشار روزنامه کمیت مهم است یا کیفیت؟ مسئله این است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ما آدمها عادت کرده ایم به قضاوتهای خوب و بد از آشنایانمان بی آنکه آنها را خوب بشناسیم. ما عادت کرده ایم از آدمهای اطرافمان بت بسازیم و هر وقت دلمان خواست بتهایمان را به بدترین شکل بشکنیم. همه فکر می کنند آن کس که بتی می سازد بیش از آن کس که بتی می شود ضربه می خورد . اما چه کسی جواب نبودنهای بتی را می دهد که بت ساز و بت شکن ساخته است؟ آیا بتها حق ندارند از آنچه هستند دفاع کنند؟ چه کسی این حق را از آنها می گیرد که به دیگران اجازه ندهند که هر طور دلشان می خواهد در موردشان قضاوت کنند؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حاشیه های مصاحبه

اولش فکر کردم دارد یک سری اطلاعات تاریخی می دهد و تا جایی که خودم شنیده بودم و خبر داشتم تاییدش می کردم و گاهی جمله ها را هم برایش کامل می کردم. اما یک جایی که رسید به آدرس دادن و حرف از امروز کمی شوکه شدم. گفته بود اولش که دانشگاهی است و  من برای اینکه موضوع تحقیق را برایش توضیح بدهم پرسیده بودم که چه رشته ای؟ برای همین وقتی داشت می گفت از نظر حقوقی و قانون را برایم می گفت زیاد تعجب نکردم. اما آن وسطها وقتی حرف از آدرس خانه ی عفاف آمد و وجود فعلی اش و ادامه ی قضایای نماز جمعه و سالهای ۶۰ و ... .

پیرمرد حقوقدان می گفت چون دانشگاهی هستم بهت می گم باید تموم حاشیه را بری و تحقیق کنی ؟ تا بفهمی علت چیه؟

من برایش توضیح می دهم که تحقیق دیگری نیاز هست. من ارتباطات می خونم و می خوام بدونم برداشت مردم از سریال روز حسرت چیه؟ می خوام  بدونم پیامی که کارگردان می خواسته به مخاطبش بگه به همون صورت دریافت شده یا نه؟ چیزهایی هم از رمز گذاری و رمزگشایی می گم .

حقوقدان پیر اما راضی نمی شود .  فکر می کند من باید تمام پس زمینه های ترویج ازدواج موقت و  مجدد در ایران را بدانم .

پ.ن. راستش هیچ فکر نمی کردم رسما جایی به نام خانه ی عفاف باشد اما وقتی حقوقدان پیر گفت که هست و حتی یک اشاره ای کرد به آدرسش شوکه شدم. اگر شما ها چیزی در این مورد شنیدین خبرم کنید. می خوام بدونم این قضیه تا چه حد درسته؟ توی اینترنت که خیلی مطلب پیدا نکردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

چند روزی است که دارم روی مصاحبه ی پرتره کار می کنم . دکتر اسدی معتقد است این نوع مصاحبه در ایران رواج ندارد و ژانر شبیه به آن شاید گزارش از یک شخص باشد. این نوع مصاحبه به این صورت است که در مورد زندگی یک نفر علاوه بر مصاحبه شونده ی اصلی با افراد خانواده و دوستان و آشنایان فرد هم باید مصاحبه شود. تا در مورد زندگی فرد مورد نظر اطلاعات کافی داشته باشیم. تنظیم آن هم اصلا شبیه به بیوگرافی نیست

راستش مصاحبه با استادی که خودش روزی مصاحبه درس می داده است کمی برایم دلهره آور بود اما امروز وقتی نشسته بودم پای حرفهای دکتر فرقانی کلی از این کار خوشم آمد. مصاحبه با آدمی که خودش اعتراف می کند به تودار و درونگرا بودنش و کشف روزهای خوب و بد آدمها بیش از آنچه  همیشه فکر می کردم جالب است

پ.ن.۱.گاهی وقتها بعضی حرفها مثل خون تازه شتک می زند توی صورتت. دیروز دکتر خانیکی حرفی زد که راستش خیلی به آن فکر نکرده بودم. در مورد چاپ مصاحبه ها و کارهای تحقیقی و ... . از این به بعد هیچ کدام از کارهای عملی به ویژه مصاحبه هایم را اینجا منتشر نمی کنم. مصاحبه ی قبل را هم به همین دلیل پاک کردم.

پ.ن.۲. نمی دانم کلمه ی " شتک " را کجا خوانده ام اما به نظرم معنی اش باید یکدفعه پاشیده شدن چیزی مثل خون یا آب باشد که اثرش قطره قطره بماند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

این روزها گاهی آن قدر عصبانی شده ام از وقاحت آدمیزاده ها که حتی اگر نتوانسته باشم جلوی لرزش دستم را بگیرم یا خوردن دندانهایم را به هم ولی جلوی خودم را گرفته ام که جوابش را ندهم . حداقل رو در رو.

 مدام با خودم فکر می کنم چرا دیوار حاشای بعضی  آدمها اینقدر بلند شده  است. و دیوار اعتماد من  به این آدمها این قدر کوتاه.

رسوایی برای آنکه وقاحت را به کمال رسانده است مصداق همان مثل قدیمی است: خجالت برایش عروسی است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۷ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پله برقی

از پله های مترو که می آییم بالا هنوز می خندیم. می خندیم و چندباره برای هم تعریف می کنیم. خانم پیر با دوستانش کمی جلوتر از ماست . برمی گردد به من نگاه می کند و می خندد . چیزی می گوید به ترکی شاید که من نمی فهمم . فقط سرم را تکان می دهم و یادم می آید که وقتی روی پله برقی افتاده بود و دهانش باز مانده بود من از دیدن آن صحنه چه قدر شوکه شده بودم اول . بعد شروع کرده بودم به خندیدن. خندیدنی که از شادی نبود . از ترس بود. داشتم دوستم را نگاه می کردم که فقط سرش پیدا بود و یکی از دستهایش. یک لحظه فکر کرده بودم دارم خواب می بینم . اصلا نفهمیده بودم که خانم پیر کی تعادلش را از دست داده بود و قل خورده بود و .... پله بالا می رفت و خانم دیگری هم آن زیرها بود که فقط کفشش پیدا بود . من هل شدم. نه می توانستم دستش  را بگیرم نه دسترسی به سرش داشتم. نزدیکتر از بقیه  هم من بودم. آخرش  تنها چیزی که به دستم رسید دامن پیراهن گل گلی خانم پیر بود که از زیر چادرش زده بود بیرون و... .

خانم پیر رو می کند به من دوباره و لبخند می زند. به دوستش چیزی می گوید و ما از کنارشان رد می شویم.من چندباری دست می کشم روی سر دوستم و بلند ازش می پرسم:تو مطمئنی خوبی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۷ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

چه باید گفت؟

آن زمان که کلام به پایان رسیده است و راه به نیمه.

من ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

زیارت آنلاین!

با اینکه سرعت تغییرات و رشد تکنولوژی این قدر زیاد شده است  باز باورت نمی شود که با یک کلیک وصل شوی یک جای دیگری.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

گذشت روزها را نمی فهمم. تمام فکر و ذکرم شده تحقیق.

قدیمها تحقیق برایمان این قدر مهم نبود. یک کتاب یا نهایت دو تا از کتابخانه می گرفتیم و رونویسی می کردیم. معلمها هم خیلی در بند روش تحقیق و این حرفها نبودند. آخرین تحقیقی که دوره ی مدرسه دادم تحقیق فلسفه ی پیش دانشگاهی بود. تقسیم کار عادلانه ای بود. من از کتابخانه کتاب گرفتم و برگه آ۴ دادم به دوستم. دوستم هم تحقیق را نوشت و طلق و شیرازه زد به کار و تحویل معلممان دادیم. نتیجه این که هیچ کداممان نفهمیدیم چی نوشتیم. هنوز هم آن وقتی که فکر می کردم حتما می رسه تا تحقیق  را بخوانم نرسیده است.

موضوع درس روش تحقیقم" بررسی الگوهای رمزگشایی سریال روز حسرت در میان  بینندگان ساکن شهر  تهران  " است. تازه کار را شروع کرده ام و کمی شاید هم بیشتر سردرگم ام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تور کوتاه مدت به آن دنیا...کاتولوگ را از صداو سیما دریافت کنید

آن قدر یک سوژه ای را دستمالی می کنند که حال آدم به هم می خورد.از زمانی که  این رسانه ی دولتی فهمیده که مردم ما از این روح بازیها خوششان آمده است  دیگر ول کن معرکه نیست. تمام فیلمهایش شده ارتباط با ارواح و ماوراء و... .

 دیشب " زندگی بدون من" و "مهمانخانه ای در برف " را اگر دیده باشید متوجه می شوید که پخش همزمان دو فیلم ارتباط با روح آن هم به بدترین شکل ممکن چه قدر می تواندحرص آدم را در بیاورد.

پ.ن. خدا روشکر من خوابم برد و فقط آخر مهمانخانه در برف را دیدم. اما پخش این فیلمها یک چیزی دارد که آدم را وسوسه می کند : اگر اینقدر آمد و رفت بین دو دنیا راحت است ما هم یک دور بریم و سر بزنیم. این طوری نه مجبور می شوی خودت را برای کتابشناسی روش تحقیق پای اینترنت هلاک کنی نه کلاس و درس و ... . تازه مرتب هم خانواده را می بینی. خیلی هم خوش می گذره.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۴ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دیروز "آواز گنجشگها"ی مجید مجیدی را دیدم . از من می شنوید هر چه دستتان هست بگذارید زمین و بروید سینما که از دستش ندهید. البته اگر قبلش "دعوت" حاتمی کیا را ندیده اید بعدش حتما بروید و "دعوت" را هم ببینید.

پ.ن. فیلمهای سینماها این روزها حتی اگر خیلی عالی نباشند آن قدر خوب هستند که وسوسه ات کنند برای دیدنشان.

پ.ن.۲.در این دارالخلافه ی مبارکه دو چیز هست که مدتی است عوض شده و به حالت عادی برگشته است .یکی فیلمهای سینمایی که  از آن حالت "قلقک"وار و " کلاهی برای باران " در آمده است و دیگری هم مانتوهای توی بازار که من را به خریدن مانتو و ندوختنش امیدوار کرده اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۳ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کارون.تشنه.بی جان

ما آدمها همیشه دوست داریم به یاد روزهایی باشیم که تمام شده است. یاد خانه هایی که دیگر زندگی نمی کنیم. یاد دوستانی که دیگر نمی بینیم. یاد چیزهایی که از دست داده ایم.

این روزها دوست دارم به یاد کارون پرآب باشم .  وقتی که بعد از باران گل آلود می شد و آن قدر بالا می آمد که ترس از طغیان وجودت را پر می کرد. وقتی پارک ساحلی را خیس می کرد و خودش را از لابه لای نرده های کنار پارک شهرداری ( پشت هتل فجر) می رساند به درختهای سبز پارک.

دلم برا ی کارون تنگ شده است. برای طغیانش وقتی بلوار ساحلی و آلاچیقهای زشتش را بی استفاده می کرد.

دلم برای آن عکس قدیمی پل معلق هم تنگ شده است. و شاید همه ی اهوازیها هم دلشان تنگ شده باشد. برای همین گاهی آن عکس قدیمی پل معلق را که آب عریانی پایه های کم پل را پوشانده است  به هم نشان می دهیم و از خودمان و شاید از مخاطبمان می پرسیم: کارون چند وقت است که دیگر این شکلی نیست؟

برای کارون طغیانی را آرزو دارم که مدتهاست به خود ندیده است و بارانی که جان بی جانش را سیراب کند.

.........

پ.ن.۱. بعضی وقتها برنامه های تلویزیونی یک سوالهایی می کنند که مخاطب غیرحرفه ای هم خنده اش می گیرد . تابستان مجری برنامه ی الف وب آمده بود اهواز و رفته بود بلوار ساحلی. آنجا از یک آقایی پرسید :آقا شما چه حسی داری که می بینی کارون این قدر کم عمق شده است؟ آن آقا هم مانده بود انگار اولش که چه بگوید. بعد هم به شیوه ی شرکت در مراسم ختم گفت: خب من هم به نوبه ی خودم متاسفم.

پ.ن.۲. گاهی دلم برای خانه ی وبلاگی قدیمم تنگ می شود و سر می زنم که ببینم آنجا چه خبر است؟ با اینکه می دانم خبری نیست .مثل همیشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ای خدای ایوب!

همه چیز جز خیانت تاب آوردنی است . صبرمان را جز در این راه بیازمای!

آمین

پ.ن. منبع رو نمی دونم . ولی جمله ی قشنگیه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)