X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

به گزارش خبرنگار راديو و تلويزيون فارس، در آخرين نظرسنجي مركز تحقيقات سازمان صدا و سيما، مجموعه تلويزيوني «يوسف پيامبر(عپر بيننده‌ترين و جذاب‌ترين سريال سال 87 شد.
...............

به نظرم باید به جای جذابترین(؟) به عنوان جُک سازترین سریال سال ۸۷ شناخته می شد. کی گفته هر سریال پربیننده ای جذاب هم هست؟ یکی از راههای جدید پول دور ریختن ساخت فیلمهای اینچنینی است. خب بله البته که تماشای چنین پول ریختنی جذاب هم هست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تیک تاک

یعنی

زمان

دارد می رود

بی تو

بی من


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

هوای بازگشت...

از پله ها که می آیم پایین از آن ایرباس غول پیکر انگار که آویزان شده باشم ،یاد آن روز می افتم که با بچه ها توی اتاق از لحظه ی رسیدنمان به خانه حرف می زدیم. از حسی که داریم. از بویی که توی شهر حس می کنیم از بلعیدن هوا هر چه قدر که تازه گرد و خاک شده باشد. و از آن وقتی که  با دیدن یک عبا و دیشداشه( دشداشه) توی خیابان چه قدر ذوق زده می شوم و بوی عطر عربی که همیشه یادم می اندازد برگشته ام... .

عبا: چادر عربی

دیشداشه(دشداشه): لباس بلند مردان عرب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

گناه من

کارگردان: مهرشاد کارخانی

بازیگران: حمید گودرزی .... یغما

نیوشا ضیغمی .... باران

داستان : یغما به همراه دوست افغانی اش ماشینها را می دزدند و اوراق می کنند. روزی هنگام برگشت به خانه با دختری آشنا می شود که می خواهد خودش را بکشد . دختری که بعد از نجات دادنش می فهمد با گذشته ی او و مسیر زندگی اش گره خورده است...

-- ازهمان اول با دیدن پوستر فیلم سر در سینما مشخص بود کارخانی کار خودش را خراب کرده است . با انتخاب بازیگرانی که... . فیلم از دو قسمت گذشته و حال تشکیل شده است که البته هر جا رد پایی از حمید گودرزی و نیوشاضیغمی نیست فیلم قوی تر است. اصلا نظر من این است که اگر این دو تا از فیلم حذف می شدند خیلی فیلم بهتری بود. از رجوع به گذشته و برگشت دوباره به حال هم خوشم آمد. گره گشایی فیلم هم خوب بود. اما مشکلش وجود همان دو عنصر اضافه بود که با آن بازیهای ماستشان حال فیلم را هم گرفته بودند.شاید ایراد از ماست که هرکاری با گذشته ی آن قیاس می کنیم. اما ریسمان باز با آن بازیهای جاندارش یک چیز دیگری بود. اشتباه کردی آقای کارخانی... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دغدغه های پوچ شب عید

استاد روش تحقیق را دیدن یک طرف و این که راضی بشود وقتی را برای جواب دادن بگذارد یک طرف دیگر.

از سرویس خوابگاه جامانده ام. برای یک ربع راهنمایی گرفتن از استادی که دانشجو باید پای اتاقش مقداری سبز شود، مقداری شبیه تیر چراغ برق خشک شود و صاف بایستد تا جواب بگیرد. جواب  بگیرد به شرطی که استاد کلاس نداشته باشد. به شرطی که استاد دانشجوی کارشناسی ارشدی نداشته باشد که راهنمایی اش کند. به شرطی که نخواهد تلفنی صحبت کند و تو همان طور که هنوز پایت از حدود در به داخل تجاوز نکرده است پا را پس بکشی که مبادا  وقتی  هنوز کلمه ها از دهانت بیرون نیامده با در اتاق برخورد کنی چون استاد فقط حواسش به تلفنش هست و نه به تو یا کلمه های بر زبان نیامده ات.  

استاد روش تحقیقم می گوید:به هر حال باید تا آخر اردیبهشت کار را تحویل بدهی.

من کمی روضه ی تحلیل محتوایی می خوانم یعنی اینکه استاد سخت است هم تحلیل محتوای روزنامه انجام بدهم هم روش تحقیقی که از خوش شانسی ما کیفی هم شده است.

از سرویس خوابگاه که جا می مانم توی اتوبوس چیتگر مجبور می شوم گوشم را بگذارم در معرض یک گروه دختر دانشجو که یک ریز حرف می زنند . یک گروه که نمی دانم این همه حرف را از کجا می آورند . دلم می خواهد ساکت شوند و آن خنده هایشان را از همه دریغ کنند. آن صدای شاد و حرفهایشان را هم.

دلم می خواهد بهشان بگویم که حالم خوب نیست. لطفا ساکت!

اما حال این حرف را هم ندارم. حال و حوصله ام انگار که رفته است. گاهی به مادر و دختر کناری ام نگاه می  کنم گاهی به این گروه پر حرف پر سر و صدا.

دلم می خواهد بگویم خسته ام. اما چون نمی دانم از چی؟ حرف نمی زنم. هیچی نمی گم. هیچی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

سال ۸۷ هم دارد تمام می شود. سال ۸۷ با روزها و اتفاقات عجیبش و آدمهای عجیبترش.

سال ۸۷ به همان زودی که آمد دارد می رود.زود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

چقدر

ببافم با این میل بافتنی های زنگ زده؟

تمام گوسفندان جهان لخت شدند و

شال رویاهایم تمام نشد.

زمستان!

نمی روی؟

شاهد گرانمایه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اقتباس ناموفق

بارها شنیده بودم آنهایی که کتابی را می خوانند و بعد فیلمی را که از آن کتاب ساخته شده می بینند از فیلم خوششان نمی آید. بعضیهامعتقدند علتش این است که هر خواننده تصویر دیگری از شخصیتها برای خودش دارد تصویری که گاه با آنچه در فیلم می بیند کاملا متفاوت است.بعضیها هم فکر می کنند چون حذف و اضافه هایی در فیلم صورت می گیرد و نقش خواننده را در ساختن داستان کم رنگ می کند و یک نسخه ی دیگری از داستان به خواننده می دهد خواننده از فیلم خوشش نمی آید.

دیدن فیلم "بادبادک باز" برای من و دوستم شبیه مرور کتاب بود. ما از فیلم لذت زیادی نبردیم در واقع این کتاب بود که به یادمان می آمد و جمله های داستان. بعد هم فکر می کردیم  چرا اینجاش رو نشون  نداد؟  چرا امیر زودتر نماز خوند؟ چرا سهراب خودکشی نکرد؟ یک جاهایی هم که دقیقا شبیه داستان بود کلی خوشمان می آمد و به هم می گفتیم:ببین این همون کوچه است که آصف و دوستاش حسن رو می گیرند  و ... . شاید اگر رمان "بادبادک باز با زاویه دید اول شخص نبود هماهنگی داستان و فیلم بیشتر می شد . در داستان خالد حسینی آنچه بیشترین لذت را به مخاطب می دهد روراست بودن راوی با خودش هست . با درونیات و احساسات خودش. اما از انجا که فیلم این امکان را به مخاطب نمی دهد و با زاویه ی سوم شخص به همه چیز نگاه می کند روایت صادقانه ی "امیر" از خودش هم از دست می رود  و ما نمی توانیم بفهمیم امیر وقتی در جشن تولدش مجبور می شود به آصف دست بدهد و از او تشکر کند دقیقا چه احساسی دارد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

این خانه دور است

آنجا زیارتگاه بود شاید. و آیا آنها همان مقدسات گمشده ی ما نبودند؟ آیا آنها نیاز مند تقدیس نبودند به پاسداشت روزهایی که کودکان ناتوانشان را توانا کرده بودند؟ و آیا تقدیر ما همه این خواهد بود؟ ناتوانی در ابتدا و انتها و توانایی در میانه ی زندگی؟ و ... . 

انگار که آخرش شبیه به هم است چه مثل بنجامین باتن سیر زندگی ات برعکس باشد و از پیری به کودکی برسی چه مثل آنها ،هزاران پدر و مادر تنها ،توی کهریزک زندگی کنی. آخرش ناتوانی است و حسرت روزهای از دست رفته. آخرش بنفشه ی ۵ است و چشمهای اشک آلود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اسکار

"میلیونر زاغه نشین" اسکار را برد. این دو تا مطلب را هم بخوانید . جالب است . شاید آن روی دیگر سکه:

زاغه نشین میلیونر؛ آبكي بادكنكي

جایزه ی میلیونر نشین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

هیچ نمی فهمم دارد چه اتفاقی می افتد ازظهر تا حالا؟ این ریزه ها که از آسمان می بارد برف است یا باران؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حس دیر رسیدن دارم.شاید هم جا ماندن. زیاد. مثل وقتی اتوبوس مدرسه ته خیابان بود و من اولش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

میلیونر زاغه نشین تصویری است طبیعی ، زیبا ، اصیل و واقعی از یک زندگی . اگر چه داستان این فیلم هندی است اما به جز تیتراژ پایانی هیچ ربط دیگری به فیلمهای هندی ندارد. انتخاب بازیگرشان هم حرف ندارد مخصوصا کوچولوهای داستان.

مرتبط

میلیونر زاغه نشین 

"میلیونر زاغه‌نشین" برنده هفت جایزه بفتا شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

امضا برای آن که نوروزمان و خاطراتش همیشه بماند . برای ثبت در تقویم سازمان ملل.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

هزار خورشید تابان

نویسنده: خالد حسینی

ترجمه ی پریسا سلیمان زاده و زیبا گنجی

داستان:

مریم دختر حرامزاده ای است که مسیر زندگی اش او را در ۱۵ سالگی از هرات به کابل  و به خانه ی رشید شوهر ۴۵ ساله اش می کشاند. مریم بارها باردار می شود اما هر بار بچه قبل از به دنیا آمدن می میرد.

لیلا دختر همسایه ی مریم در جنگ داخلی و در بمبارانها پدر و مادرش را از دست می دهد و از آنجا که رشید او را از زیر آوار بیرون می آورد به خانه ی مریم راه پیدا می کند.

از فصل سوم تلاقی زندگی این دو زن است و اتفاقاتی که آنها را در یک جبهه قرار می دهد...  

"هزار خورشید تابان " خالد حسینی اگر چه مثل "بادبادک باز"ش به دل نمی نشیند و راحت تر می توانی  خواندنش را به تعویق بیندازی اما این دلیل نمی شود که برای خواندن صد صفحه ی آخرش توی صف سلف دانشگاه کتاب را باز نکنی و نخوانی. نمی توانی توصیف قوی اش را نادیده بگیری. توصیفهایی که گاهی باعث می شود فکر کنی مریم جلویت نشسته دارد موهای عزیزه را می بافد. زلمای با رشید درگوشی حرف می زند و توی مخاطب همانجا یک گوشه ای کنار سفره نشسته ای و می ترسی مبادا باز رشید غاطی کند و یک مشت خرده سنگ را بریزد توی دهان مریم و وادارش کند که بخورد.

نمی توانی ساده و روان بودنش را ندید بگیری. وقتی هر ده صفحه یک بار شماره را نگاه می کنی و هیچ متوجه گذر زمان نمی شوی.

هزار خورشید تابان مثل بادبادک باز پر است از غافلگیریهایی که  گاهی با خودت فکر می کنی نمی توانی خالد حسینی را به خاطرش ببخشی.

   هزار خورشید تابان  باور پذیری بادبادک باز را ندارد و در باور من مخاطب هنوز نگنجیده است که چه طور این همه بدبختی فقط برای دو زن و چرا این زنها این قدر دیر اراده شان را به کار می گیرند؟ این قسمتش به نظرم شده شبیه سریالهای ایرانی که یک آدمی را پیدا می کنند و هر چه بدبختی است و مصیبت سرش آوار می کنند و ... .

مرتبط:

یادداشتی برای بادبادک باز

دانلود فایل صوتی بادبادک باز با صدای نویسنده

نمایشی عامه پسند از یک زندگی تراژيك(نقدی بر هزار خورشید تابان)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

و آیا انسان همان متن نانوشته نیست با همان بازتاب متون؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حال پرنده ها را دارم

در ثانیه ای

که گلوله زوزه می کشد

شاهد گرانمایه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دلم صراحت می خواهد.رو راستی. کمی هم جسارت خطر کردن. فقط همین.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مطلق گرایی ایرانی آیا پرتره نویسی را تاب می آورد؟

همیشه هر کار ی هر نوشته ای ناخودآگاه مخاطبش را به سه دسته تقسیم می کند:

عده ای آن قدر تعریف می کنند و از خوبی کار می گویند که با خودت می گویی عجب! اصلا یک وقتهایی فکر می کنی نکند یک جای کار می لنگد که... .

دسته ی دوم کار را کلا می برند زیر سوال ! هیچ نکته ای  هم پیدا نمی شود نه مثبت نه منفی!

یک عده هم بسته به وضعیت کار یکی از این دو حالت را انتخاب می کنند اگر خیلی بد باشد و  به نظرشان قابل دفاع نباشد از دسته ی دوم و اگر وضعیت خیلی خوب از دسته ی اول. گاهی هم   دسته سوم بازی در می آرن و اصلا یک چیزی می شوند به غیر از همه ی این حالتها!

مصاحبه ی پرتره ام دیروز و امروز با هر دو واکنش رو به رو شد. و من امروز مدام با خودم فکر می کنم آیا من پرتره ی مصاحبه شونده ام را بیش از آنچه باید خوب نقاشی کرده ام؟ آیا این ضعف کم و بیش مقبول خودم به خاطر کم کاری ام بود یا اگر کار بیشتری می شد می توانستم بخش منفی مصاحبه شونده را بیشتر نشان دهم؟ اصلا می دونید مسئله ی  من چیه؟ توی مملکتی که این قدر دورویی و دورنگی زیاده و ادمها به محض دور شدن نزدیکترین دوستاشون مراسم نخودچی خورون رو شروع می کنند چه طور می شه آدمی رو پیدا کرد که به جز خوبیهای واقعی و حتی ساختگی عیب و ایرادهای طرف را بگه؟ چه طور؟  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شروع دوباره یا پایان دوباره

ترم جدید شروع شد.

من مصاحبه پرتره ام را بالاخره نوشتم.

رفت و برگشتهای دانشجویی شبیه خواب و بیداری است. هیچ وقت نمی توانی بفهمی کی خوابی و کی بیداری؟

روش تحقیقم تمام نشده و من فکر می کنم اگر من هم مثل استاد روش تحقیقم خونسرد بشوم برای فارغ التحصیلی کارم را تمام خواهم کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)