X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

غرق شدن در دوشاب

دیروز پیامکی رسید که دمل چرک این روزها را باز کرد و باز به یادم آورد که انگار دوغ و دوشاب هیچ فرقی نمی کند.به یادم اورد خیلی فرق نمی کند چه قدر زحمت می کشی چه قدر می دوی چه طور رفتار می کنی . اصلا تفاوتی وجود ندارد. به یادم آورد حرف دوستی را که گفته بود بدون پارتی نمی شود کاری کرد و  من نخواسته بودم قبول کنم . به یادم آورد چه طور خودم را کشته بودم تا کارآموزی ام را خودم جور کنم و نه حتی نامه ی استادی که معرفی کند و باز به همان دری خورده بودم که از قبل رویش حک کرده اند پارتی.نیمه کاره ماندن کارآموزی ام هر دلیلی داشته باشد مهم نیست که دلیلش را نمی دانیم هنوز اما حس بدی است. حس بدی است که بدانی دوغ و دوشاب فرقی نمی کند.

با تمام این حرفها من به روزی امید دارم که اینجا چیزی بنویسم که تمام یادداشتهای این چنینی را نقض کند.

من دغدغه دارم که این روزها در سرزمینی زندگی می کنم که در ان دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی که نمی دوند."

" مهندس میر حسین موسوی"

 پ.ن. برایم مهم نیست که این حرف یک شعار تبلیغاتی باشد برای رای دادن ما یا یک حرف صادقانه. اگر چه موسوی ایده آل نیست اما زندگی به من یاد داده است ایده آلها فقط برای رسیدن به زندگی بهتر هستند با ایده آلها نمی شود زندگی کرد.باید واقع بین بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کهنه یادداشتها

نه این که حرفی برا ی گفتن نباشد که حرف همیشه هست حتی اگر شنونده ای نباشد. مثلا تولد سه سالگی اینجا. چند روزی است هرچه فکر می کنم هیچ چیز برای نوشتن پیدا نمی کنم. چندبار هم جمله های شبیه به اینها را نوشته ام و پاک کرده ام اما... . حرف زیاد داشته ام مثلا در مورد فیلم "حریم"  که اگر چه از شوکهای فیلم خوشم امد ولی بازیهای ضعیفش نقص بزرگی در فیلم بود و پایان بندی اش هم خیلی جالب نبود. اما با تمام این حرفها از آنجا که نمونه ی این فیلم در سینمای ما کم است و کارگردانش به نظر کم تجربه می رسد می شود به ادامه ی کار امیدوار بود به شرطی که خیلی تحت تاثیر فیلم" حلقه " نباشند.

"جنس ضعیف " فالاچی را هم شروع کرده ام اگرچه به نظر می رسد گاهی عقیده اش را تحمیل کرده است به متن ولی خواندنش اذیت نمی کند و البته آشنایی با نگاه فالاچی به زنان جهان و شیوه ی زندگی شان خالی از لطف نیست.

نثر کتاب "ثریا در اغما" را دوست نداشتم اصلا . از آن کتابهایی بود که خواندنش صد سال طول می کشد و اگر کنجکاوی نباشد برای دانستن" بعد چه پیش می آید؟" ترجیحا بر می گردانی سرجایش .و البته از آنجا که دُز کنجکاوی من کمی بیشتر از حد معمول است تا آخرش را خواندم. محتوا: درباره خوشگذرانی ایرانیان خارج از کشور  در زمان جنگ ایران و عراق است . این که می گویم خوشگذرانی و نمی گویم وضعیت ایرانیان خارج از کشور به خاطر قضاوت آشکاری است که نویسنده در تمام طول داستان به مخاطب القا می کند. در واقع بعید می دانم کتاب را بخوانید و نتیجه ای به غیر از این بگیرید. اما به هر حال کنجکاوی بد دردی است. ساختن این وبلاگ هم اولش از کنجکاوی شروع شد اما بعد جدی تر شد و الآن که می خوانید این حرفها را سه سال از نوشتن اولین پست این وبلاگ گذشته است.یکی از بدترین چیزها در وبلاگ نویسی وقتی است که نظرات را چک می کنی و همه اش از این آدرسهای تبلیغاتی است. جواب به این نظرات به شیوه ی برخی از کارگردانان این است که مخاطبهای من کم نیستند شما نمی بینید ! پس لطفا دیگه از این نظرات نگذارید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

امشب به آفتاب می رسم . کمتر از ۵ ساعت ديگه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دلم هوس آفتابی دارد که داغی اش سردی روزهایم را بشکند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دو فیلم با یک بلیط

کانون فیلم و عکس دانشگاه علامه طباطبایی برگزار می کند:

فیلم اول : نقل گُرد آفرید (داستان اولین زن نقال ایرانی)

کارگردان: هادی آفریده

 فیلم دوم : بن بست ( زندگی بابک بیات آهنگساز برجسته و فقید سینمای ایران )

 کارگردان: مصطفی شیری 

 شنبه 2/3/88- ساعت11:30 - خ. شریعتی- سه راه ضرابخانه- خ.شهید گل نبی -سالن مطهری دانشکده ی علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

در "بن بست" اولین زن نقال ایرانی...

دو فیلم مستند پرتره در دانشکده ی ما برگزار خواهد شد . اطلاعات کامل و دقیقش را فردا می نویسم . اما از حالا توصیه می کنم که شنبه را از دست ندهید که حیف است از اولین زن نقال ایرانی و بابک بیات موسیقی دان ندانید و نبینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

روز جهانی جامعۀ اطلاعاتی

داستان روز ارتباطات و روز جهانی جامعه ی اطلاعاتی( ۲۷ اردیبهشت)  از آن داستانهای نامکرر ناخشنودی است که اگر چه گروهی از دانشجویان و استادان ارتباطی و مرتبط به این حوزه را گرد هم می آورد و اگر چه گروهی را به شوق و گروهی را به افسوس  در پایان آن جلسه وامی دارد اما حضور و گرد هم آمدنمان را فرصت غنیمتی است که شاید به ناچار پاس می داریم.

داستان روز جهانی جامعه ی اطلاعاتی امسال برا ی من از روزی شروع شد که بنر بزرگ وزارت فناوری اطلاعات و ارتباطات را زیر پل سیدخندان دیدم.تصویر بنر بچه ای را نشان می دهد که پای کامپیوتر نشسته است و یک سایه ی سیاه هیولاوار پشت سر بچه است و جمله ی هشدار دهنده ای که از مخاطبش می خواهذ بچه را از خطرات اینترنت حفظ کند و البته بالای بنر نوشته است "روز جهانی ارتباطات و جامعه ی اطلاعات" .

ربط معنایی این سازمان به این روز  به عقیده ی من  "وزارتخانه ساخته" است یعنی که به زور خودش را به دانشکده ی ما چسبانده چرا که وسایل ارتباطی نه همه ی ارتباطات که بخش کوچکی از آن است حالا حتی اگر آدمی مثل مک لوهان هم بیاید بگوید: وسیله پیام است باز هم دلیل نمی شود  آن کسی که کار فنی در این وزارتخانه انجام می دهد بیاید و ارتباطات بخواند و... .

به نظر می رسد طراح این بنر از جمله انسانهایی بوده که نه تنها نمی دانسته کلمه ی   information در ترکیب information society  باید صفت معنی شود و نه هم قافیه ی ارتباطات که حتی به خودش زحمت پرسیدن از یک نفر دیگر را هم نداده است .

از تمام این حرفها که بگذریم نکته ی اصلی باقی می ماند که چرا در روزی که باید برای گسترش و توسعه ی ارتباطات تلاش کرد و فاصله ی مردم را از وسایل ارتباطی روز کمتر کرد وزارت نامرتبط ( تا حدی مرتبط) به این رشته تنها به انعکاس نکات منفی می پردازد؟ اگر بلد نیستیم و فرهنگ استفاده از آنچه به تازگی به دست ما رسیده نداریم آیا این حق را داریم که نگاه غیرواقعی مردم را غیرواقعی تر کنیم و در کنار فوایدی هم که تکنولوزیهای ارتباطی برای ما به همراه داشته است آن تصویر هیولاوار نشان بدهیم تا پدر و مادر از همه جا بی خبر ِبه دنبال یک لقمه نان از ترس به خطر افتادن بچه اش به کابلهای برق هم به چشم دشمن نگاه کند؟ آیا ما حق داریم وقتی تمام سایتهای خوب و غیر خوب را به سلیقه ی خودمان فیلتر کرده ایم باز خانواده ها را از خطرات اینترنت بترسانیم؟ اصلا وقتی هر سایتی که می خواهی فیلتر شده است و سرعت لاک پشتی اش از زندگی پشیمانت می کند -چه برسد به گشتهای معقول و غیر معقول اینترنتی- باز هم خطری وجود دارد که ما این طور با تصاویرمان با ذهن مردم بازی می کنیم؟

پ.ن. گاهی بعضی کارهایی که انجام می دهیم رفع تکلیفی است شبیه جلسه ی امروزی که بچه های دانشکده تشکیل داده بودند. اگر چه دستشان درد نکند برای همان خالی نبودن عریضه که زحمت داشته است حتما اما ... . بی خیال . مریم خوب نوشته است درباره ی استادان دانشکده. بخوانید حتما


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

سرنوشت عجیبی است زندگی

و ارزش آدمی به ارزش رنجها نیست،

زخمها و مدالهای تو یکسان بودند، پابلو!

و پرسشهای تو گرهی نگشودند.

 

باران که فرو می بارد ، می پرسی

فروتر از این جایی هست ،

آری

انزوای عمیق تری ، زخمهای عمیق تری، صبر عمیق تری

و فقط خوشبختی است

که پیمانه پیمانه

نصیب می شود.

شمس لنگرودی- ملاح خیابانها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

از کاندیداها

آدم عکسهای فارس را که از ملاقات کننده ی ساسی مانکن می بیند به چند سوال و چند نتیجه خواهد رسید. سوالها:

۱-هدف شرکت ملاقات کننده ی ساسی مانکن در انتخابات سال جاری چیست؟

۲-هدف اطرافیان او از کمک به کاندیدای ملاقات کننده ی ساسی مانکن چیست؟( این سوال به شدت ذهنم را مشغول و مردد کرده است)

نتایج:

ملاقات کننده ی ساسی مانکن یا مشاور ندارد یا از مشاورانش استفاده نمی کند یا مشاورانش خواب هستند. که  در سه حالت باید به حال این کاندیدا گریست چون با این عکسها و این چهره های اخمالو و عبوس و گاه گریان و البته با بدترین نوع زاویه ( تحقیر شده) گوی سبقت را دستی دستی به دامان رقیب اصولگرا خواهند انداخت! به یار اصلاح طلبی بدهد خب خیلی هم بد نمی شود!

پ.ن. نمایشگاه کتاب امسال هم گذشت و خرید کتابمان شبیه شستشوی نمایشگاه بود البته .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

...

جنینی مُرده ام

در قلبت

جوانه ای نو رَس

که باغبانش

لگدمال کرده است

اردیبهشت ۸۸


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم

شده است که به بینایی تان شک کنید. به چیزی که مدتها کنار شما بوده و آن را ندیده اید. مثل وقتهایی که دو ساعت تمام دنبال خودکارتان می گردید و بعد می بینید که  خودکارتان تمام آن ساعتها توی دستتان بوده است. امروز وقتی بعد از سه ماه خانه ی کتاب را دیدم چشمهایم گرد شد و فکر کردم چرا هر بار که آن تابلوی بزرگ نمایشگاه دائمی کتاب را می دیدم فکر می کردم خانه ی کتاب نمی تواند آنجا باشد. سه چهار باری را که رفته بودم به دنبال خانه ی کتاب و بانکهای صادرات انقلاب تا کالج را گز کرده بودم برای درست کردن کارت کتابم   همیشه آن ساختمان بزرگ را دیده بودم و حتی اگر شکم برده بود باز به خودم گفته بودم که نه بابا ! این نیست!

پ.ن. همین طور که زل زده ام به صفحه ی مانیتور به خود می گویم هر کسی علاقه ای دارد . نمی شود ارزش گذاری کرد. نمی شود گفت دخترک که معلوم نیست سال چندی دانشگاه است چرا برا ی عمو پورنگ نظر می گذارد و سرچ می کند و من نمی توانم سیم را وصل کنم به سیستم خودم که روزنامه بخوانم و عکسهای فارس را ببینم. به خودم می گویم حالا کارش تمام می شود و نمی فهمم چرا تا فرصت بود سیستم بغلی اش ننشست و دنبال عموپورنگش نگشت. به خودم می گویم حالا فکر کردی روزنامه خواندن خودت این قدر مهم است؟ برای دخترک هم روزنامه خواندن تو شبیه همان سرچ عموپورنگ و  افسانه ی جومونگ است.نمی شود ارزشگذاری کرد.نمی شود.

پ.ن.۱.اگر اینها را می خوانید یعنی دخترک سیستم را رها کرده است اگر چه بعید می دانم دیگر وقتی برای روزنامه خواندن مانده باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

عجب روزهایی در پیش است دلهره ی رساندن مجوز فیلمهای مستند برای دانشگاه و خریدن کتابهای ارشد و روش تحقیق به مقصد نرسیده ی در حال کپک زدن و تحلیل محتوای دیر آمده و زود خواستن رفته ...

پ.ن. کنفرانسها و گزارشها را فاکتور گرفته ام البته.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

زمان بازایستاده است

عقربه ها چشم نگران

آسمان صاف است

صافِ صاف


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ارشاد یا اجبار!

دخترک انگاری که مانتوی صورتی پوشیده بوده است و تازه  برگشته بوده که مسئول شبمان جلویش سبز می شود و ندا می دهد که : چه مانتوی خوش رنگی!

دخترک می خندد: ممنون!

مسئول شب هم لبخند می زند : اما مناسب خوابگاه نیست!

پ.ن. مثل این است که یک نفر بیاید بگوید توی خانه ات چه لباسی بپوشی بهتر است یا بدتر! این روزها حرفهای جدیدی از بخشنامه های جدید زده می شود درست مثل دو سال قبل که شهلا ی دانشگاهمان به وقاحت امروز نرسیده بود. هنوز اما بین نگهبانهای ما  و خوابگاه بغلی دعواست که چرا نگهبانهای ما حاضر نمی شوند مثل... از راه که می رسی یا می خواهی بروی جایی جلویت را بگیرند و به رنگ لباس و مدلش ... .داستان این حماقتهای ارشادی به کجا خواهد رسید نمی دانم.

پ.ن.۱. فائزه خانم اما انگار توی این دنیا سیر نمی کند ص3 اعتماد ملی را بخوانید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

فرهنگ بی ادبان

فرهنگ بدی است که جا افتاده . اینکه مسئول بالاتر مسئول زیردستی را ضایع کند فقط برای اینکه خودش را توجیه کند. برای بازدید از خوابگاه آمده اند و تازه از اتاق کامپیوتر خوابگاه رفته اند . دلم برای سرپرستمان سوخت وقتی داشت حرف می زد و آقای محترم گفت: خانم نگفتم شما حرف بزنید. بذارید من حرف بزنم . ما همه جور حمایت می کنیم . حالا شما حرف بزنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آسمان ابر دارد اما باران نه. آسمان تیره است و از لابه لای ابرهایش تکه های موازی  آفتاب که انگار با خط کش بیست سانتی مرتبش کرده اند نشسته است روی زمین. یک تکه از آفتاب می خورد روی صورت من . روی صورت من که خیره شده است به یک کتاب . یک کتاب که اسمش هست " ثریا در اغما" . چه جور کتابیست ؟ ۱۰ صفحه بیشتر نخوانده ام ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بازی بازی بازی...

بس که زیر آفتاب دراز کشیده ایم و آفتاب زده است به سرمان و صدای آب پیچیده توی گوشم و "بازی آخر بانو "خوانده ام  به اطراف که نگاه می کنم همه چیز شبیه فیلتر فیلم"درخت گلابی" داریوش مهرجویی شده است. یک رنگ نارنجی قشنگی که زمان و مکان را از دست می دهی. کتاب "بازی آخر بانو " امروز تمام شد و جالبش آن بود که یک آقایی همراهمان بود در شهرستانک  شبیه شخصیت ابراهیم رهامی داستان و کم مانده بود بروم بگویم حاجی! شما چه قدر ظاهرتان شبیه این شخصیت رمانی است که من دارم می خوانم.

 بلقیس سلیمانی پشیمانم کرد از حرفهای دیشبم. نمی گویم بهتر از این نبود اما حالم بدجوری گرفته است. یاد آن جمله ی رهامی می افتم : سرنوشت گل نتیجه ی بازی من و حاج صادق بود.(مضمون تقریبا این بود) و فکر می کنم سرنوشت چند نفر را بازیهای دیگران رقم زده است؟ ما چه؟ من ؟  و من آیا بازی نخورده ام تمام این روزها را که آمده و می رود و خواهد آمد؟

بخوانید و از دست ندهید جمله های نابش را: ما از دیگران توقعات خودمان را داریم. و یادم می آید چطور رهامی با فکر های خودش گل را متهم می کند و ... .

دلم برای گل بانو ی داستان می سوزد؟ چرا هیچ  کس او را گل بانو نشناخت؟! هر کسی دیگری را آن طور که دلش می خواهد تفسیر می کند: گاهی گل، گاهی بانو.

توی اتوبوس که نشسته ایم و کتاب می خوانم گاهی دلم نمی خواهد کتاب پیش برود. دلم نمی خواهد بدانم :" اگر می خواهید آدمها را بشناسید رمان بخوانید." من نمی دانم چرا هر چه بیشتر می خوانم بیشتر به یاد می اورم که آدمیزاده موجودی است ناشناخته.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کتاب "بازی آخر بانو" بلقیس سلیمانی را گرفته ام دست و ... . زیادی توقع داشتم ازش انگار. اگر چه نثرش شیفته ام نکرده است هنوز اما امیدوارم غافلگیریهای مجموعه داستان کوتاهش(بازی عروس و داماد) را فراموش نکرده باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

درست زمانی که حالت گرفته است و زده ای به خط نا امیدی یک تلفنی بهت می شود که کلی خوشحالت می کند. تلفنی که بهت تبریک می گوید چون راهت را درست انتخاب کرده ای ! تلفنی که گوینده اش آن قدر صراحت و صداقت در کلامش دارد که بدانی محض دلخوشی تو نیست که این حرفها را می زند و دریغ نمی کند از تو این حرف را که : می تونست بهتر باشه. نقصهایی هم داره ولی خوب بود!  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

 داستان آن دو آدم را شنیده اید ؟( زن و مرد بودنش مهم نیست) که به شهری وارد می شوندو  مردم شهر که همه به بیماری پوستی مبتلا بوده اند و مدام خارش داشته اند با دیدن دو آدمی که خارش نداشته اند فکر می کرده اند که دو بیمار به شهر آمده اند و کلی آشفته می شوند.

پ.ن.خیلی بد است که کم کاری، دروغگویی، پارتی بازی و ... بشود افتخار یک جامعه.بشود یک واقعیت که دیر یا زود باید به آن عادت کنی. باید همان راه را بروی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)