X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

آمرزش نامه

خداوند پدر محمود دوم را بیامرزد که ما را از این جهل همیشگی نجات داده و چهره ی منافقین و براندازان نرم و گروه مخملیها را که با سلاح گرم و سرد برای ملت ایران دردسرآفرین شده اند نمایان کرد.

از وزارت بهداشت دولت محمود دوم خواستاریم علاوه بر تلاشهای بی دریغی که در راستای شیوع آنفولانزای آ( خوکی) در وطن اسلامی انجام می دهند نسبت به تغییر فرم گوشهای ملت ایران که همزمان با شیوع آنفولانزا در ممالک غربی بود توجه خاص و ویژه مبذول دارند.چرا که گوشها کمی تا حدی نسبت به گذشته بزرگتر  شده اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

سیاست تلویزیونی و مناظره های تلویزیونی

" تاریخ مزخرف است." این جمله خوشبینانه ترین نظری است که روزی هنری فورد درباره ی تاریخ اظهار کرده است  زیرا در عصر کتاب می زیسته . نیل پستمن نویسنده ی آمریکایی با بیان عبارت پیشین در کتاب " زندگی در عیش ، مردن در خوشی " می گوید که واقعیت تاریخ را امروزه پریز برق و آنتن تلویزیون بیان می کنند:" تاریخ اصلا وجود ندارد."
....



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حرف و حدیثهای کابینه

چی باید بگم؟ دیگر حتی نمی دانم باید برای کابینه ی جدید و آدمهایش ناراحت باشم یا خوشحال؟ حس سقوط دارم.

پ.ن. یک طنابی توی دستم هست که نمی دانم تا کی و کجا می توانم بگیرمش. امیدوارم.  هنوز امیدوارم.

۱.حرفهای زلایا و دوستانش را باور نکنید

۲. گزينه هاي احتمالي تصدي مسئوليت هاي كابينه 

۳. بار دیگر مسجد ضرار (شریعتمداری)

۴.من از هیچ کس نمی ترسم ( اسفندیار رحیم مشایی)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شب شیطان

کتاب "دود مقدس" شیوا مقانلو را می خوانم. یک مجموعه داستان کوتاه.کند می خوانم. کتاب عجیبی است. تشبیهات دوست داشتنی و فضای متوهمی که سخت می توانم با متنش ارتباط برقرار کنم اما دلم  نمی آید بذارمش کنار. مثل یک معجون قطره قطره می چکانمش در گلو. یک معجون عجیب  و غریب از کلمات.

پ.ن." شب شیطان" اسم یکی از داستانهای مجموعه است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شاداب باشیم و امیدوار

امروز "ایران دخت" را خریدم و باورتان نمی شود که چه قدر لذت بردم از همان گذرا خواندن مطالبش. از حضور گروهی که هنوز می توانند مطالبی بنویسند که رنگ سیاست و این روزها نیست لذت بردم . نشریه ای آن قدر شاداب و رنگارنگ که هر صفحه دوست داری تمام مطلب را تا آخر بخوانی. آدمهایی که بی دغدغه نیستند اما می توانند در این فضای همیشه سیاست زده هنر و جامعه و فرهنگی را ببیند که هنوز می تواند شاداب و رنگین کمانی باشد. باور کنید که این روزها ان قدر همه جا را سیاه و سبز و قرمز دیده ایم که شاید کم کم  تشخیص رنگمان دچار مشکل شود.باور کنید که حضور این چنین آدمهایی این روزها غنیمتی است و نوشتن این چنینی هنری نایاب. باور کنید که دنیا به آخر نرسیده است. باور کنید که این روزها حسن زیادی داشته است برای همه ی ما. خب باشد برا ی من بیشتر از شما. چون چیزهایی را دیدم و یاد گرفتم که اگر لطف محمود الف.ن نبود هرگز به آنها نمی رسیدم. و قبول دارم که دیگرانی هزینه ها را پرداختند که کمترین سود را بردند.

امید. تنها سرمایه ی ماست.امیدمان را از دست ندهیم.

پ.ن. جمله ی آخر یک مقدار تبلیغاتی شد. می دونم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مهمانسرای اوین

م.ع.الف را آن قدر خوب نمی شناسم. مثل خیلی آدمهای دیگر که خیلی خوب نمی شناسم. اما بعضی آدمها را از روی یک سری نشانه ها می شود فهمید که چه کاره اند! من که باور کردم. شما باور نکردید؟ چه حرفها؟ عجیب است که شما جز آن ۲۴ میلیون نبوده اید!

پ.ن. دلم فقط برای خونهایی می سوزد که بی گناه ریخته شد!

پ.ن.۱. توجه کردید که بازپرسها چه قدر مهربان بوده اند. شما چی ؟ دوست ندارید یک سر بروید مهمانی اوین؟

- من، نه ، خیلی ممنون. وقت مهمونی ندارم. ضمن این که کاری هم نکردم که لیاقت همچین ضیافتی را داشته باشم. به جان خودم.اصلا ما را چه به این مهمانیهای اعیانی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کلافهای سردرگم

همه چیز شبیه یه کلاف سردرگم شده. نمی دونی غصه ی چی رو باید بخوری و چی رو نه؟ نمی دونی برای چی شاد باشی و برای چی نه؟ چی درسته؟ چی غلطه؟ از آدمهایی که هروز از کنارمون رد می شن و می بینیمشون و نمی بینیم تا آدمهایی که می شینن روی صندلیهای سبز بهارستان و اونایی که با ماشینهایی رفت و آمد می کنن که صدای هلیکوپتر می ده! همه چیز شبیه یه کلاف سر درگم شده! هرچی هم از نسبی گرایی می دونی بریز تو سطل آشغال که دردسر ساز می شه برات این روزها!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

لاست(گمشده)

خوشبختانه یا بدبختانه من هم به بینندگان" لاست" (گمشده) پیوستم. و البته که می دانم با تاخیر زیاد. اگرچه بعضی چیزها تاخیرش خیلی هم بد نیست.

پ.ن. ....

پ.ن. این مطلب اعتماد را بخوانید . خالی از لطف نیست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

داستان غریبی است زندگی...

مامان داشت برایم داستان دوستی را می گفت که این روزها پایش به دادگاه کشیده شده است که طلاقش بدهند. داستان دوستی که ۲۳ سال از زندگی نامشترکش گذشته است و با دو بچه ی بزرگ پایش به دادگاه کشیده شده است. گفتم: چه مهریه ای است که می گویند پشتوانه ی زن است؟ مهریه زن را به چه کار آید وقتی مهری نیست؟ وقتی مهر حلال و جان آزاد می شود؟

مامان ناراحت بود برای دوستش. برای سالیان جوانی که به پای مردی ریخته بود در غربت . دور از خانواده و آشنا. به عشق مردی که گمان می کرده است دوستش می دارد. مامان گفت: هیچ پولی جبران جوانی از دست رفته نمی شود مادر!

مامان گفت :مرد به دو پسرش گفته است از عشق بر حذر باشید که پایان عشق این است!

مامان داشت به زبان بی زبانی بهانه و دلیلی می یافت که توجیه کند خودش را که شاید مقصر دوست بوده است و نه مرد! که شاید راه نمانده باشد و این آخرین راهشان باشد! مامان دنبال بهانه ای می گشت که شاید کار از اولش اشتباه بوده است! مامان نمی دانست تمام از قدرناشناسی مرد است یا دوستش هم مقصر است؟

گفتم: چه عشقی بوده است؟ اگر مشکل امروز ظاهر است که ۲۳ سال پیش و آن روز که ادعای عاشقی اش می شده باید می دیده است نه امروز! اگر داستان سه چهار سال اختلاف سنی و بزرگتر بودن زن است که مگر نمی دانسته است! اگر پیری و شکستگی زن است که مگر مرد خودش جوان و سرحال است که شریک زندگی اش را مثل غذای نیم خورده ای میان راه بگذارد و برود! اگر مرد بر آن است که در جمع دوستان بنشیند و  وافورش را ... زن را به چه کار آید که بساط تریاک او را بیشتر خوش آید.

گفتم عجب داستان غریبی است زندگی ! گفتم :... .

پ.ن. عجبم بر زن است ! بر زنی که آتش بیار معرکه ای می شود و دل هم جنسی را می لرزاند که زندگی ات را ویران خواهم کرد! که برای برادرم زن دیگری خواهم گرفت! چه طور است که آدمیزاده تا این اندازه وقیح و دوست نداشتنی می شود؟

پ.ن. ۲. خدایا

هیچ یک از ساکنان کره ی خاکی را

اینچنین عشقی مباد!

آمین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

گناه

می گویند بزرگترین گناه ، نا امیدی است.

و کدام یک از ما این روزها از همه گناهکارتر است؟ کدام یک از ما؟

پ.ن. چه کسی باورش می شد صفار ، دلیر نهم جو بگیردش و به جنگ اسفندیار برود ؟ من که هیچ فکرش را نمی کردم!

پ.ن.۲.همیشه باور داشته ام که هر چیزی وقتی دارد! یعنی زمانش که برسد آدم خودش رغبتش را پیدا می کند که مثلا فلان کتاب را بخواند یا فلان شاعر را بشناسد و... . باورم بود که غیر از این وقتها همه چیز نیمه کاره می ماند! مثلا یادم هست سی دی شاملو رسیده بود دستم وقتی که اول دوم دبیرستان بودم و حوصله ام نمی شد که دکلمه های نیم ساعتی کشدارش را گوش بدهم آنقدر که سی دی را بخشیدمش به دوستی .اما سه چهار سال بعد وقتی از شاملو شنیدن لذت بردم که یک تابستان کشدار بود و حالم بد بود و شاملو گفت:

" زندگی سخت ساده است

و پیچیده نیز هم"

نمونه ی این اتفاقها برایم زیاد بوده است نه در خواندن کتاب و شعر. حتی برای آدمها هم . شما را نمی دانم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

جان سالم به در بردن!

دیروز صبح با خودم فکر می کردم ترکیدن! چه مزه ای دارد؟ یعنی وقتی آدم می ترکد چه شکلی است؟ اولی می ترکی یا اول حس ترکیدن بهت دست می دهد و بعد می ترکی؟ اول می سوزی و بعد سوخته ات می ترکد یا اول می ترکی و بعد تکه تکه هایت توی هوا می سوزند؟ بعد هم راستش را بخواهید دلم سوخت چون اگر من می ترکیدم به هر کدام از حالتهای متصور بعدش نمی توانستم برای شما بنویسم که ترکیدن چه حسی است؟ یعنی موقعی که داری تکه تکه می شوی و بعد انگشت نشانه یا شصتت یا کف دستت سوژه ی عکاسهای روزنامه ها می شود و تیتر می زنند فاجعه ی بوئینگ شماره ی فلان تهران -اهواز چه جور حسی به آدم دست می دهد کشیده می شوی یا مچاله ! اول کجای بدنت تکه تکه می شود؟سرت یا انگشتهایت؟ پاها یا بازوهایت؟ بعد فکر کردم این بنده خدایی که نشسته جفتم که مو هم ندارد و دم به دم به نامزدش زنگ می زند و هیچ حواسش نیست که مهماندار گفته گوشیها خاموش ! چه طوری تکه تکه می شود؟ اول گوشی اش تکه تکه می شود یا سرش ؟ گوشش تکه ی بزرگترش می شود یا انگشت کوچکش؟

به نظر می رسد رشد و پیشرفت صنعت هواپیماهای وارداتی دوران ما قبل تاریخ روسهای عزیز- که تا ابد باید داغدار هواپیماهای مضحکشان باشیم- هواپیما در طی چند سال آینده در حد اتومبیلهایی که هر روز در خیابان می بینید خواهد شد! البته متوجه هستید که منظورم رشد سقوط هواپیما و برابری اش با تصادفات جاده ای است که اگر اشتباه نکرده باشم اولین عامل مرگ و میر در ایران زیبا و دوست داشتنی ما است.

دیروز که مامان گفت هواپیمای مشهد سقوط کرده با خودم فکر کردم عجب شانسی آورده ام این بار ! امروز هم وقت اخبار ساعت ۲ - جدیدا هر موقع دروغ خونم پایین می آید چند دقیقه ای گوش می دهم برای برگشتن به زندگی عادی و قبول بیشتر عجب گل و بلبل قشنگی در این باغ هست - گفتم :" چه قدر زور است آدم به خاطر آنفولانزا بمیرد ! "بعد البته جمله ام را اصلاح کردم :" چه قدر زور است به خاطر سقوط هواپیما بمیری ! "

پ.ن. وقاحت حدی ندارد! وگرنه آدم جلوی دوربین از آن حرفها نمی زد که بچه ی توی قنداق هم شاخ در می اورد! سرعت هواپیما زیاد بوده یا سنش ! فرض بر اولی هم باز تقصیر شماست که نه هواپیما را چک کرده ای ؟ نه سازمانش را ؟ و نه خلبانش را؟ وقاحت هم مثل حاشا حد ندارد واقعا برایتان! چه طور می شود با جان این همه آدم بازی کرد و بعد با خونسردی کامل توپ را پرت کرد توی زمین یه بنده خدای دیگری شبیه به خودتان که من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود! حالا هی بنشینید پرونده رو کنید که تمام دنیا از این اتفاقها افتاده است! بعد هم اشک تمساح بریزید که خیلی متاسفیم - البته اگر آمار کشته شدگان از صد گذشت! جان ۲۰ نفر که خیلی هم ارزش ندارد!-  تقصیر خلبان است! آقاجان یک روزی هم شترت می خوابد پشت این هواپیما ! آن وقت که ترکیدی برای ما هم ایمیل بزن که ترکیدن  چه حسی است؟ ما هم برای تشویش اذهان عمومی آن را در روزنامه منعکس می کنیم!

 پ.ن.۲. عکسهای هواپیما


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پایان و آغاز ! ادامه ی راههای ناگزیر!

این جمله را امروز یعنی همان ۳۱ تیر ماه ۸۸ بارها و بارها تکرار کردم:" تجربه ثابت کرده روحیه ات رو هیچ وقت نباید از دست بدی! " این جمله را دیروز هم تکرار کردم. پنج شش روز قبلش هم . چرا؟ چون امروز ۳ تا امتحان داشتم که در حالت عادی همیشه یک دانه در روز و در حالت نیمه عادی اش یعنی برنامه ی خردادماه قرار بود دو تای آنها در یک روز و البته در دوساعت مختلف باشد. چون امروز و دیروز و یک هفته  قبلش و یک هفته قبل تر از هفته ی قبلش که برنامه ی کذایی امتحانات عقب افتاده به گوش و چشمم رسید فهمیدم در یک برنامه ی کاملا غیر عادی هستم. یکی از همان برنامه های کذایی که فقط نمونه اش را باید در مملکت خودمان بویژه در دانشکده مان پیدا کرد. دیشب هم که درس می خواندم و صبح هم که توی سلف درس می خواندم و هدفن توی گوشم صدای شهرام ناظری ترانه ی ایران کهن را به سمعم می رساند این جمله را برای خودم تکرار می کردم. امروز که فکر نمی کردم برسد و تمام شود زود تمام شد. امروز که آخرین فرصت بود برای اینکه در آرشیو وبلاگم یادداشتهای تیرماه از دست برود و من نمی خواستم. نمی خواستم جای تیرماه خالی بماند چون پیرو همین جمله ی معروف این روزهایم نمی خواهم روحیه ام را از دست بدهم. چون دارم تلاش می کنم آرامش را به خودم برگردانم . آرامشی که هر روز اخبار ۲۰:۳۰ از من می گیرد و چرخ زدن در این دنیای مجازی و خبرها تشدیدش می کند. آرامشی که معنی ندارد وقتی هیچ نمی دانی ۲ دقیقه ی دیگر و ۲ ثانیه ی دیگر چه طور خواهد شد؟ آرامشی که شاید اگر با تجربه تر و صبورتر و پخته تر و خیلی چیزهای دیگر بودم می توانستم بیشتر بخندم و راحت تر این همه اتفاق را قبول کنم. شاید راحت تر می توانستم بفهمم گاز اشک آور یعنی چی ؟ و باتوم بالای سر ؟ این روزها بارها و بارها با خودم کلنجار رفتم برای ادامه ی نوشتن در این وبلاگ . بارها و بارها ... . اما ادامه می دهم .

پ.ن. "تهران انار ندارد "مسعود بخشی را در سالنهای سینما "سپیده" و "آزادی" تهران ببینید که روح آدم را شاد می کند. باور کنید که نیمی از عمرتان بر باد می رود اگر نبینیدش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

و فاجعه ای در راه است. دعا کنید که جان ملت به خطر افتاده است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کابوسهای زنده

دیشب من و بچه ها تا صبح بدترین خواب زندگیمان را با چشمهای باز دیدیم. بدترین خوابی که ممکن است فقط در خواب ببینید. این وبلاگ به مناسبت عزای عمومی برای ایران همیشه ویرانمان تا یک ماه شاید   هم بیشتر تعطیل است....

پ.ن. کی می تونه به من بگه چه طور ساعت ۴ صبح همه می دونستند  که رای دروغگو به ۲۳ می رسه؟ کی می تونه بگه چرا ناظرهای ستاد موسوی رو انداختند بیرون موقع رای شماری؟ کی می تونه بگه ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

زنده باد سبزها

امید آنکه موج سبز برنده شود! بی تقلب دروغگوها!

---اینترنت هم این روزها بلای مضاعفی است بس که قطع و وصل می شود!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تمام شد...

دوشنبه که از دانشکده بیرون  زدم نه باد بود که مثل فیلمها بخورد به صورتم و نه می شد وسوسه ی جیغ شادی سر اتوبان همت را جواب داد. از شادی داشتم خفه می شدم و نمی شد برای راننده تاکسی یا همسفرهای شریعتی- صنعت بگویم که حتی اگر دانشجو بودند نمی دانستند چه حالی دارد بالاخره بعد از چند ماه روش تحقیقت را فنر بزنی و ببری برای استاد و بگویی :" بالاخره پایان نامه ی من هم تموم شد." بعد استاد روش تحقیق با همان لبخندهای سکه ای اش بگوید:"بالاخره تموم شد!" و با دستی کمی برگ بزند که :" حالا خودتون از کارتون راضی هستید؟" و من ذوق زده از رسیدن چنین لحظه ی دور از انتظاری بگویم :" خب استاد اگر کدگذاری را بهتر بلد بودم که حرفه ای تر می تونستم کار کنم ولی حالا...".

پ.ن. چه طور می توانند بگویند که دروغگو باشد ولی دزد نباشد... عجب است بر  دانشگاهی که دانشجوی ارشد فلسفه اش و به اصطلاح متفکر جامعه اش چنین فکر می کند. و آیا دروغگویی همان دزدی حقیقت نیست! ( برگرفته از کتاب بادبادک باز خالد حسینی )ساده لوحی است یا لجبازی!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

و دروغ ... و دروغ ....خانه ما را ویران خواهد کرد

به خودم در آینه  نگاه مي کنم. به هم اتاقيهايم . گوشهايمان دراز شده است آيا؟! هيچ کس نيست يعني بتواند اين آدم دروغگو را بنشاند سرجايش! ملت عزيز ايران آيا گوشهايتان دراز شده است؟ آيا مي خواهيد به آدمي راي بدهيد که حرف دو دقيقه قبل خودش را هم نقض مي کند؟

بوي دروغ و خيانت مي آيد! خشونتي به کمال رسيده! و چه قدر  اين رفتارش مرا ياد ولدمورت خائن مي اندازد! به همان شيوه هاي متناقض! به همان حرفهاي بي سر و ته ! مظلوم نماييها! آه که حالم بد است از اين همه دروغ و ريا!

و داستان افشاگریها نه داستان مردی دلسوخته برای ملت عزیز است که به صراحت در حرفهایش گفت که مهم نیست چه می گویند که داستان بچه ایست که بزرگان به بازی نگرفته اند . داستان بچه ای که اگر به بازی گرفته می شد به شیفتگی مقام و صندلی اش  و هاله ي نوراني بالاي سرش لب از لب باز نمی کرد!نه چهار سال پيش ! نه امروز! و نه روز قبل از انتخابات!

و آيا ضعف بينايي و يک نفر را  سه نفر ديدنش به دراز ديدن گوشهاي ما تبديل شده است؟ 

پ.ن. و در مورد پرونده ی یک آقا! بگم؟ نه بگم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

و فارس نام دیگر اوست اگرچه با رفتارش خلیج فارس و امضاهای گوگلی ما را زیر  پا له کرده است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۵ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

نیایش

خدایا

سرزمین ما را از دروغ و دروغگوها

از ریا و ریا کاران

حفظ کن

و راستی را

به جای نفت

بر سر سفره های سرزمینمان

قرار ده!

"آمین"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

به بالا نگاه می کنم . نور می زند  توی چشمم و بعد همه جا تیره و تار می شود. نور ذخیره می کنم توی چشمم تا دوباره به آفتاب برسم... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)