X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

روز بعد از تولد...

دست خودت نیست. فکر می کنی روز بعد از تولدت یک روز دیگری است. آدمها، آدمهای دیگری می شوند. دنیا بهتر می شود. حوادث بهتری اتفاق می افتد و از بار مصیبت تمام مردم دنیا به اندازه ی ... به اندازه ی ... به اندازه ی یک سرسوزن کم می شود . می شود؟

روز بعد از تولدت که می رسد می فهمی آدمها همان آدمها هستند. دنیا همان شکلی است. حوادث بدتری اتفاق می افتد که نگران کننده تر است و از بار مصیبت تمام مردم دنیا یک صدم سرسوزن هم کم نشده است. شده است؟

دست خودت نیست. فکر می کنی روز تولدت همه ی آدمها هم همراه با تو متولد می شوند. می شوند؟

 


پ.ن.جی میل و یاهو هم که خراب شده اند.بابا به خدا ما کار و زندگی داریم... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

زیستن و باز زیستن...

غروب جمعه ی "انقلاب" است. از آن اتاقک کوچه ی "ژاندارمری" که می آیم بیرون دخترک روابط عمومی خوانده که تا دو دقیقه قبلش در همان اتاقک نشسته بودیم سرعتش را کم می کند: ببخشید ! تیتر و لید باید از هم جدا باشند دیگه؟ پس چه طوری تیتر رو از لید می نویسیم؟

بعداز جوابم دوباره می پرسد شما گزارش کار کردید؟ من از شیرینی گزارش نویسی می گویم. دخترک روابط عمومی خوانده می گوید:یعنی چه قدر باید باشه؟ خیلی سخته؟ نگاهش می کنم. دوباره از شیرینی گزارش نویسی می گویم و از این که چه قدر خبر نویسی را دوست ندارم. به چراغ قرمز می رسیم. یک قدم به جلو می گذارد که رد بشود. در دلم تحسینش می کنم. چون بیشتر از آنها که ایستاده اند می داند چراغ این چهار راه مسخره ترین چراغ روی زمین است. چون وقتی سبز می شود هر چی ماشین هست از هر جا که دلشان بخواهد رد می شوند. اما به حکم ادب می ایستد و می ایستم چون دیگرانی ایستاده اند.

از هم جدا می شویم. مثل مسافری که از اتوبوسی پیاده می شود. به همان غریبگی که ده دقیقه پیش از آن بودیم.

از کنار آن سی دی فروشی که در مغازه ی نیمه باز متروکی سی دی می فروشد رد می شوم. یاد آن روز می افتم که پرسیدم :" الکل دارید؟" و مرد آنقدر خیره نگاهم کرد که مجبور شدم اصلاح کنم جمله ام را:" نرم افزار الکل؟"( برای ایمیج گرفتن)

کتابفروشی های دست فروش . دستفروشهای کتابفروش. سفره کتابهای زمینی. کتابفروشیهای دست دوم و دست هزارم. کتابفروشیهای کتاب خاکی. نمی دانم کدام ترکیب بهتر است؟ هر چه هست انگار جمعه ها بیشتر هستند. یا شاید نیستند و من این جور فکر می کنم وقتی کتابفروشیهایی که دوست دارم تعطیلند.

غروب جمعه ی "انقلاب" است. جلوی چشمت انگار هزار و یک آدم است که راه می رود و نمی رود. انگار همه ایستاده اند و حرکت نمی کنند. حرکت می کنند و ایستاده اند. باز به کوچه ی راهنما می رسم و شبح جسمی چوبی یا آهنی در سرم تکرار می شود که بالا می رود و پایین نمی آید.راهنمایم بود؟

غروب جمعه ی چهارم دی ماه است.صدای "فرهاد" که شادی آور است. تلخ است. شیرین است. اشک آور است.و صدای "فروغ" که منزوی کننده است:"و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد... " 

غروب جمعه ی دی ماه است. کوچه ای که تمام نمی شود و تمام نشدنش دوست داشتنی است. در آستانه ی فردایی که باز هم متولد می شوم... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۴ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خداوند کیبورد را  آفرید تا آدمها انگشتهایشان را ورزش بدهند. اینترنت را آفرید تا با آدمهای جدید و فکرهای جدید آشنا بشوند و مغزهای کوچکشان دنیاهای جدیدتری را ببیند و کمی ورزش کنند. اما بعضی آدمهای ضد ورزش انگشتها را قلم می کنند. در اینترنت اختلال ایجاد می کنند چون تنبل هستند و نمی خواهند ما انگشتها و مغزهایمان ورزش کنند. خدایا نمی خوای یه عذاب بفرستی یا ما رو راحت کنی یا اونا رو؟ دیگه دارن داغونمون می کنن! کسی دیده این برنامه ی خبرنگار جاسوس رو که چهارشنبه و پنجشنبه از  خبر ساعت ۷شبکه ي ۱ و خبر ۲۰:۳۰ شبکه ي ۲ پخش شد؟  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۴ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از فیلمها...

تنها دوبار زندگی می کنیم " به کارگردانی  بهنام بهزادی روایت حسرتهای همیشگی و مداوم زندگی است. حسرت کارهایی که دوست داریم انجام بدهیم یا حرفهایی که باید بزنیم و نمی زنیم . گاهی بی دلیل گاهی با دلایلی که نمی دانیم. شخصیت فیلم به دنبال آن چیزهایی است که روزی می خواسته انجام بدهد اما انجام نداده است. تا آنجا برای جبران گذشته تلاش می کند  که حتی جبران نشدنیها را هم بازی می کند تا به دست آورد تا فکر کند که از دست نداده بلکه با تاخیر به دست آورده است. "سیامک" داستان راست می گوید: آدمهایی مثل او زیاد هستند آدمهایی که مرده اند اما به نظر نمی آید... .                                                                                                                        

پ.ن. سانسهاي محدودي به نمايش در مي آيد: سينما فرهنگ ساعت ۱۷:۳۰ را مطمئن هستم . نمي خواهم اين جمله ي تبليغاتي از دستش ندهيد را دوباره تکرار کنم اما اگر نبينيدش حيف است چون تنها دو بار زندگي مي کنيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از حسها...

حس حماقت شبیه حس آدمی است که ضامن نارنجکش را کشیده و منتظر است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

عکاسی طبیعت نگاه آدمها را به دنیا عوض می کند. چیزهایی را می بیندکه در حالت عادی نمی دیده است.نمایشگاه عکس" آبان گان" هدیه  تهرانی را از  دست ندهید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دنیای چارچوبها...

طنز تلخ زندگی در چارچوبهای شکسته است. برای جا شدن خودمان چارچوبهای سالم را شکستن است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شمس لنگرودی...

شعر
مثل حرف زدن در خواب است
اول دیگران
و سپس تو را
بیدار می کند

شمس لنگرودی

از سه چهار مجموعه ای که از شمس لنگرودی خوانده ام "ملاح خیابانها" را بیشتر دوست داشته ام.توصیفات و تصویرهای شعرش گاهی متعجبم می کند آن قدر که دور از ذهن است.آن قدر که بدیع است آن قدر که

...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۹ آذر ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حسهای پیش از نوشتن

... و این شروع کردنهای نامتناهی، و این شروع کردنهای سخت نامتناهی ، و این شروع کردنهای سخت و زجرآور نامتنهاهی، و این پایانهای ساده ، و این پایانهای ساده ی کوتاه، و این پایانهای ساده ی کوتاهِ دل آزار و این میانه های پرفراز و نشیب، و این میانه های پرفراز و نشیبِ سخت، و این میانه های پرفراز و نشیبِ سختِ دلهره آور ، و این میانه های پر فراز و نشیبِ سختِ دلهره آورِ متروک ،و این جمله های قفل شده ، و این جمله های قفل شده ی مسکوت، و این جمله های قفل شده ی مسکوتِ نامتناهی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۷ آذر ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

راهِ آهن یک رانندۀ راه آهن

راه آهن است و هجوم راننده ها و خیل مسافران تازه رسیده. راننده نمی پرسد کجا؟ فقط قیمت را می پرسد. به خیالش زرنگی کرده است. ساک نه چندان سنگینم را با عجله به دست گرفته و به دنبال خود کشانده است تا ماشین. مکالمه های قبلی را نشنیده است. آن قسمت را که به راننده ی دیگری گفته بودم:من که بچه ی اهوازم! قیمت دستمه! می دونم !

راننده به ماشین که می رسد و ساک را توی صندوق عقب جا می دهد تازه می پرسد: کجا؟

 همین که لب از لب باز می کنم  هاج و واج نگاه می کند. شاید توی دلش خود را لعن و نفرین می کند. اگر عجله نکرده بود می توانست پانصد شاید هم هزار تومان بیشتر بگیرد.حرف دلش به زبان می آید:"عمو! اون مسیر که سه و پونصده!" تلاش می کند تا راهی بیابد و ضرر ناخواسته را جبران کند:" عمو پس من یه مسافر دیگه بزنم؟!"  راضی نمی شوم اما راننده چشمش به خیابان است. مسافر پیدا نمی کند. می خندد اما نه دندانش پیداست و نه باز و بسته شدن لبهایش. من نمی بینم.باز به زبان می آید: "آخرش ببین خودت تنها شدی ها!" نوار را هل می دهد توی ضبط .  آهنگ و ترانه بختیاری است. مرد عرب زبان است:"عمو! به خدا بنزین گرونه! چه کار کنیم؟ پول بنزین هم نمی شه!" از سهمیه ی بنزین می پرسم . جواب می دهد که کفاف نمی دهد مگر چه قدر است؟ و من از بد شدن روزگار می گویم و خودم هم نمی دانم چرا.مرد می گوید:" عمو ! می فهمی این نوار چی می گه؟" من جواب می دهم :"یه کم." اما خودم می دانم که کمی بیشتر می دانم. می پرسم :" مگه شما عرب نیستی؟"      -"آره. ولی من برای این آی آی گوش می دم.(قسمتی که خواننده با سوز آی آی می خواند. یک نوع ناله کردن شدید.)نمی دونم چی می گه."

به خانه نزدیک شده ایم. چشمش هنوز به خیابان است و آخر آنچه می خواهد می یابد. یک مسافر مسیر مستقیم.زنی ۵۰ ساله شاید حتی بیشتر.زنی که بختیاری است و البته یادآوری این نکته که ۲۰۰ تومان هم ۲۰۰ تومان است

به خانه می رسیم. کمی از مسیر را اشتباه رفته است و به موقع نپیچیده.شاید توی دلش لعنتم می کند اما می گوید:"عمو! کاش زودتر می گفتی!"شاید دارد توی ذهنش عدد و رقم آن بنزینی را که اشتباه رفته است می سنجد .وقتی ساک را از صندوق می آورد هیچی نمی گوید.دلش پیش همان پانصد تومان است وقتی می خواهد بقیه ی پولم را بدهد. راه به جایی نمی برد. می خندد و ساک را می دهد دستم:"بیا عمو!" و شاید اگر ته دلش آن پانصد تومانی قوت بیشتری می گرفت می گفت:" برو عمو!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ آذر ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

افسانۀ "راننده " ها

اگر راننده های تاکسی می دانستند ناشناخته ترین "سیزیف" های دنیا هستند چه می کردند؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

فیلم دیدن

یک معیار برای دیدن فیلم : فیلم خوبی نباشد.چون وقتی فیلم خوب می بینید تمام ذهنتان را مشغول می کند از زندگی ساقط می شوید.

پ.ن. فیلم The lives of others  را  ببینید حتما. داستان فیلم در آلمان شرقی می گذرد و شرایط خفقان قبل از فروریختن دیوار برلین را نشان می دهد. کلی از دیالوگهایش خوشم آمده است.عجب فیلمی بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پراکنده و پریشان نویسی های من

دارم خبرها را می خوانم. تجاوز سه مرد به یک زن در حمله به خانه  شان و جلوی چشم خانواده اش.چون فکر می کرده اند شوهر زن باعث اخراجشان شده به زنش تجاوز کرده اند.

دارم خبرها را می خوانم آوار شدن شش مرد به یک زن در قیامدشت. جزئیاتش را نمی خوانم .

دارم با دوستی حرف می زنم و از دیالوگهای دوتا پسر کارشناسی ارشد در مخزن کتابخانه برایم می گوید. - دخترهای کلاستون چه طورن؟  - همه ترشیده ان!

دارم با دوستی حرف می زنم و برایم از آنچه در اتوبوس از نوار یکی از سخنرانیها شنیده است می گوید:شعور و تحصیلات به هم ربطی ندارند. خانمی هست که دکترا داره اما شعور زندگی کردن نداره! اما خانمی هم هست که تا چهارم و پنجم بیشتر نخونده اما واقعا کدبانوئه! ( شعور زندگی یعنی کدبانو بودن!)

دوست دیگری می گوید همکلاسی پسرش گفته برای چی شما دخترها ارشد می خواین بخونین آخرش که باید بشینین خونه!

دارم خبرها را می خوانم.محصولی با چندتا نظر مخالف رای می آورد. هیچ کس هم ککش نمی گزد. آقا صادق می ایستد از برنامه هایش تعریف می کند بعد هم به ریش همه می خندد! یعنی کشک!

دارم خبرها را می خوانم. دارم روزنامه می خوانم. ریزش طرفداران X! این آمار از کجا در آمده را نمی گویند.

صبح خواب می مانم .پنج دقیقه به هشت بیدار می شوم و با چهل دقیقه تاخیر می رسم سر کلاسی که هشت شروع می شود و مهم است. شرمنده می رسم سر کلاس . بعد پشیمان می شوم. پشیمان می شوم که خودم را رسانده ام برای کلاسی که افسردگی روزهایم را بیشتر می کند. استادش همان استادی است که دو روز قبل گفته بود این زندگی شهری است که قدرت بدنی زنان را ضعیف کرده است. زنان خانه نشین. گفته بود زنها که ضعیف نیستند! و من مانده بودم که چه بگویم ! و  من از آن روز به خودم گفته بودم اگر نبودند پس چرا من درگیر این کلیشه ها شده ام. این کلیشه ها که ازشان بیزارم. این کلیشه های زنانه که هر چه نگاه می کنم می بینم من هیچ جای آن نیستم.

 استادش همان استادی است که معتقد است اگر بخواهی روزنامه نگار خوبی باشی نباید وابستگی مالی داشته باشی به این کار! همان که می گوید نمی شود روزنامه نگار مستقلی بود. دو سرنوشت در انتظار روزنامه نگار است یا حذف فیزیکی یا وابستگی به قدرت.

 سرم داغ شده است دوباره.از دوغ و دوشاب حرف می زند. از تنبلی خبرنگاران. از عدم شایستگی گروه همکاری. از سیستم معیوب. از بی مسئولیتی مسئولان. زل می زنم به برگه های روی میزم.زل می زنم .حرف نمی زنم و تلخ نمی خندم. دلم می خواهد از کلاس بروم بیرون . اما نمی شود.

روسها باز ادا درآورده اند. ناز می کنند. هویج را گرفته اند به سر نخ و ایران را به آرزوی نیروگاه بوشهر دنبال خودشان می کشند.

از آژانس می زنم بیرون. بلیط برگشتنم را عوض کرده ام. چند روز ی دیرتر. بعد یکدفعه حسودی ام می شود. از این حسودیها که بیخودی است. هیچ ربطی به من ندارد. حسودی ام می شود به آن زنهایی که دارند زندگی می کنند. که برایشان تصمیم می گیرند. به آن دختر همکلاسی که تمام دغدغه اش شده این که ازدواج کند. به آن دختر همکلاسی که منتظر است یک نفر با الاغ سفید بیاید برایش تصمیم بگیرد. اگر او دلش خواست ادامه تحصیل بدهد اگر او دلش خواست برود سر کار . اگر او دلش خواست بمیرد اگر او دلش خواست زندگی کند. اگر او دلش نخواست لیسانس روزنامه نگاری اش را بگذارد دم کوزه زهرش را بخورد.فقط به یک لحظه فکر نکردنشان حسودی ام می شود. به این زندگی راحتی که دارند و به این که اگر می توانستم این طور فکر کنم از این همه فکر تا پای جنون نمی رفتم چه می شد!اما بدبختی این است که این طور زندگی کردن هیچ مزه نمی دهد!

خدا رو شکر این سریال " دلنوازان " هم تمام شد. از صدای گریه یلدا و کولی بازیهای روشنک و دیالوگهای مسخره مهتاب راحت شدم.اگر یک روزی حوصله ام شد حتما درباره اش خواهم نوشت. هر چند حیف وقت که برای فکر کردن به این سریال بی سر و ته بگذاری! به جایش بنشینم و فرق "انبوه خلق" و "توده" و "همگان" را بفهمم بیشتر به دردم می خورد.

از سینما می زنیم بیرون. رفته ایم که فیلم"صداها" ی فرزاد موتمن را ببینیم. اما فیلم را ندیده برمی گردیم. خانم مسئول اطلاعات می گوید که چون فردا شهادت است سینما از ۵ به بعد تعطیل است . دلم می خواهد آن تلفن گویای لعنتی شان را توی سرشان خراب کنم. وقتی می گوید سلام عرض می کنم شما با اریکه ی ایرانیان تماس گرفته اید . فیلم صداها فقط ساعت ۱۷:۳۰. دلم می خواهد بگویم بلد نیستید لطفا  از تکنولوژی استفاده نکنید.متوجه شدم ندیدن فیلم باعث می شود ائمه زنده شوند!

هفته ی پیش سریال مسافران را می دیدیم. جایی از فیلم فرید گفت : یک مرد هم می تونه با سلیقه باشه. ما مردها هیچ وقت نتونستیم ... . جمله هایی شبیه به این بود.راستش تعجب کردم از شنیدن این حرف. چرا؟ چون در مخیله ام نمی گنجد مردی باشد که ترس از آن داشته باشد که مثلا اگر ازدواج کند شخصیتش نادیده گرفته شود یا فکر کند این کلیشه هایی که از مرد هست درست نیست. اصلا آن قدر این دغدغه ها همیشه برایم زنانه بوده که نمی توانم باور کنم مردی هم باشد که فکر کند نتواند در جریان یک رابطه خودش باشد. جدا هست این چنین مردی؟ اگر باشد حاضرم یک مصاحبه ی ویژه در این مورد انجام بدهم...

.....................

پ.ن. نوشتن دوای تمام دردهاست.بعد از حرف زدن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تقدیم.....

برای تو و خویش

زبانی {آرزومندم}

 که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم...

"احمد شاملو"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آی بدبختی...آی بدبختی... چهره ی زشتت پیدا نیست...تو را هم رنگ کردند... .


کاملا مرتبط:

تجمع بانوان تهرانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کبک تنها

چون سرم را از زیر برف آورده بودم بیرون، دکتر گفت چند روز باید استراحت کنی! تب کردی!


هرموقع دلم خواست نوشت:کی گفته لیمو شیرین ، شیرینه؟ هر وقت مجبور می شم تحریم لیمو شیرین رو بشکنم پشیمونم می کنه چون تلخی اش می مونه روی زبونم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کبک تنها

حس کبکی را دارم که سرش را از زیر برف بیرون آورده است و می بیند که تنهاست!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مقاله ها...

ایراد کاری را گفتن و شنیدن  اصلا ناراحت کننده نیست. موضوع این است که یک مطلب را طوری نقد نکنیم که انگار نخوانده ایم و نقدمان آن قدر کلی باشد که هر متن دیگری هم باشد همان حرفها را بزنیم فرقی نکند.اگر قرار بر ان است که ایرادی گفته نشود همان به که اصلا چیزی نوشته نشود. دیشب که دوستی برایم گفت پراکندگی مطلب از کجا ناشی می شود و کم و اضافه هایش را نشانم داد دیدم استاد مقاله بیراه نگفته است کلیت ماجرا به نظر یکی بود اما جزئیات را استاد نگفته بود. من جزئیات را می خواستم . دانستن آن که یک جای کار می لنگد مشکل مرا حل نمی کرد دانستن دقیق کدام قسمت برایم مهم بود!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۹ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اووووووووم.................چه بارونی بود دیروز!یکریز و ریز ریز!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اندر مصائب انشا نویسیهای هفتگی

مقاله ی خوب از نظر استاد با توجه به اینکه نزدیک به بیست دفعه این جمله را تکرار کردند: مقاله باید توصیفی و جذاب باشه.مقاله باید توصیف خوب داشته باشه. با اینکه این مقاله توصیفی نبود با اغماض می شه گفت خوب بود. توصیف خوبی نداشت....

توصیف از نظر استاد:آه ...چه موجهای قشنگی که به سنگ می کوبیدند.آه...آه...موجهای قشنگ خوشگل آه ...آه...

دعای ترم: خداوند صبر عظیمی به من و همکلاسیها بدهد و استاد عزیز مقاله در سرچهای روزانه به وبلاگ من نرسد چون این بار حتما این درس را می افتم... .

نتیجه گیری استاد در مورد مقاله هایی که تصحیح کرده اند: کلا به درد نمی خورد چون نه پیام دارند نه محتوا دارند نه انسجام دارند نه توصیف دارند( مهمترین ویژگی) و هزاران نداشتنهای دیگر. کلا مقاله ی من هیچی نداشت یه سری کلمه ی درهم و برهم.

باز هم کلاسهای مصاحبه وقتی کارت را می خواندی پنج نفر نظر می دادند و یک بحثی می شد اما حالا استاد تجویز می کنند و بقیه گوش می دهند... .

دلم می خواهد یک نفر وقتی به کارم فحش می دهد دلیلش را داشته باشد نه یک سری دلیلهای کلی که اصلا انگار حوصله اش نشده بخواند و برای خالی نبودن عریضه زیر صفحه را پر کند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)