X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

سوال و جواب

سوال:به نظر شما اگر همه ی ایرانیها از وقتی دبستانی بودند به این فکر می کردند که چرا این شعر بین بچه ها رواج دارد که ایرانیها آفتابه سازند امروز چه اتفاقی  می افتاد؟

جواب:ما با افزایش صادرات کاهو ی چینی ، هواپیماهای توپولف روسی ، چادر مشکی ژاپنی ، تسبیح و جانماز  چینی ازکشورهای گفته شده به کشور عزیزمان روبرو می شدیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

فیلم جشنواره

بلیط "به رنگ ارغوان" حاتمی کیا را که گرفتیم باورمان نمی شد. هنوز هم که یاد آن لحظه می افتم سرمستی و شادی و ناباوری ام برمی گردد. یک ساعت توی صف جلوی سینما جوان ایستاده بودیم و ساعت نزدیک یک و نیم شده بود و کم کم به این فکر افتاده بودیم که بلیط سانس فوق العاده را بگیریم که البته ساعت ۱۲ شب و کمی مشکل ساز بود. به قدری هیجان زده شده بودم که وقتی نشستیم روی پله ها فکر می کردم حتما سکته می کنم و نمی توانم فیلم را ببینم.برای همین وقتی اول فیلم اسم بازیگران نوشته شد و ملت شروع کردند به دست زدن من هم از فرصت استفاده کردم و کمی تارهای صوتی ام را ورزش دادم. از خوش شانسی ما سالن هم طبقه ی دوم بود و سنگ مرمر کف سالنها. حالا تصور کنید که ما ( پنج نفر بودیم)خوشحال و هیجان زده هرچه می رفتیم نمی رسیدیم. بیست تا پله را بالا که رفتیم من ازترس این که مبادا سالن را اشتباه بریم و فیلم شروع شود تا رسیدیم به یکی از آقایان راهنمای سینما بلند بلند گفتم:" حاتمی کیا کو؟ حاتمی کیا کجاست؟"اصلا اسم فیلمبهزبانم نمی آمد. بعد هم منتظر جوابم نماندم و پله ها را رفتم بالا.

فیلم که شروع شد سعی کردم تمام شیفتگی ام به فیلمهای حاتمی کیا و ایده هایش را بگذارم کنار و فیلم را نگاه کنم اما واقعا نمی شد. وقتی آدم این همه فیلمبرداری خوب و بازی خوب می بیند مگر می شود که شیفته نگاه نکند. خب فکر کنید وقتی بازیگری مثل کوروش تهامی که در حالت عادی اعصاب و روران آدم را به خاطر بازی لوسش می ریزد به هم به آن خوبی بازی کند که ما دیدیم حمیدفرخ نژاد و خزر معصومی که بازی شان را دوست داری چه طور بازی کرده اند؟! فیلمبرداری هم که عالی بود.اصلا من از همین تصویرهای قشنگ فیلم خوشم آمد.

فیلم که تمام شد زنگ زدم دوستی و بلند بلند توی خیابون از فیلم گفتم و اینکه کاش آمده بود. در همان حالت یک ماشین پلیس هم از کنارمان رد شد پر مامور. فقط نمی دانم چرا من را نگرفتند آخه شبیه این مستها شده بودم. بچه ها هم مرتب حواسشان بود که من از ایستگاه اتوبوس رد نشوم.

پ.ن. می دانم که قرار بود ننویسم ولی خب همان طور که از فیلم حاتمی کیا نتوانستم بگذرم از نوشتنش هم نشد.

پ.ن. "لطفا مزاحم نشوید" محسن عبدالوهاب را هم دیدم . فیلم خوبی است.

پ.ن.۳. جدا قراراست از فردا دیگر در س بخوانم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از کنکور...

این روزها همه مضطربند از نظریه ی دهقان حرف می زنند از مرور نکردن آنچه خوانده اند برای کنکور ارشد . کم و زیادش مهم نیست. فقط همه مضطربند و من حس می کنم گاهی یادم می رود که من هم می توانم مضطرب باشم. من هم می توانم بترسم. از تمام آن چیزها که هنوز دوره نکرده ام.از این که تازه خواندن مطالب جدید را تمام کرده ام . نه تمام هم نکرده ام. یک کتاب کوچک افکار عمومی روی دستم باد کرده است و هشتاد صفحه  ی فصل جدید روزنامه نگاری پدر (دکتر معتمدنژاد) مدام وسوسه ام مي کند که بخوانمش.اين روزها همه مضطربند. از خوب نخواندن حرف مي زنند از خوب مرور نکردن.از هزار کار ديگري که توي زندگي شان خوب نبوده است و حالا پشيمانند. اين روزها بيش از آن که به  دنياي مجازي بيايم در دنياي واقعي ام. لابه لاي جزوه ها و کتابهاي کنکوري. مدام دنبال نشانه هاي خوب مي گردم. مدام از اتفاقات خوب حرف مي زنم. از اينکه خوب مي شود نتيجه هايمان.از اينکه نگراني ندارد. از اينکه اگر فلان کتاب را مرور کنيم حتما مي توانستيم آن تست بيخود را جواب بدهيم. از اينکه چرا سوالات کنکور حفظيات آدمها را بيشتر از معلومات واقعي شان مي سنجد؟ از خيلي چيزها حرف مي زنم و بعد گاهي دلم مي خواهد غر بزنم. دلم مي خواهد من هم مضطرب باشم. از ترسهايم جايي بگويم جايي بنويسم. دلم مي خواهد خودم باشم. بيشتر از ايني که به زبان خواندنم براي کنکور مي خندم بخندم که نشسته ام به خواندن زبانهاي دبيرستان  و خواندن تاريخ سوم دبيرستان براي سوالاتي که نه مي شود رويش حساب کرد نه منبع درست و حسابي دارد. دلم مي خواهد... .  پ.ن. تا کنکور هفته اي يک بار همه چيز را چک مي کنم.  پ.ن.۲. راستي کسي نمي داند نمايش راديويي شبکه جوان چه ساعتهايي پخش مي شود؟ دلم لک زده براي يک نمايش راديويي خوب!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۹ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

لعنت به هر چی دی وی دی رام مکشیه. وقتی دی وی دی بهش می دی مثل وحشیها می خوره دیگه پس نمی ده!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اعصاب آهنین

فقط این صحنه را تصور کنید که نشستید توی سالن سینما که "هرشب تنهایی" رو ببینیدبعد  به محض اینکه لیلا حاتمی شروع می کنه به حرف زدن هر ۳۰ ثانیه یک بار یک نفر پاکت چیپسش رو پاره می کنه و هر ۵ دقیقه موبایل یه نفر زنگ می زنه و طرف با آرامش کامل جواب می ده. بعد قسمت مهمتر را تصور کنید که شما از آن دسته آدمهایی هستید که فیلمها را حتما با صدای بلند می بینید و وقتی دو نفر توی فیلم حرف می زنند دلتون نمی خواد صدای ویز ویز مگس هم بیاد چه برسه به اینکه یه بچه وسط فیلم شروع کنه به زار زدن... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شیرین

۱- امروز برای سومین بار "شیرین" کیارستمی را دیدم. هر بار که می بینمش بیشتر از فیلم خوشم می آد. یه دلیلش شاید برای زنونه بودن فیلمه . اما از مشارکت مخاطب تو ی فیلم هم خیلی خوشم اومد. اینکه حس می کنی تو تماشاگر نیستی و یکی از اون آدمهایی هستی که کنار شیرین نشسته و داره به حرفهای شیرین گوش می ده حس خوبی داره.اینکه این فیلم هیچ بازیگری نداره ولی کلی بازیگر نشستن توی یه سالن و دارن فیلمی رو می بینن که تو فقط صداش رو می شنوی هم تجربه ی جالبیه. یه طورایی دسته جمعی گوش دادن به یه نمایش رادیویی هم هست.ذهن بیننده موقع تماشای فیلم دو قسمت می شه: یه قسمت که مدام با زوم کردن روی صورت بازیگرای زنی که نشستن فکر می کنه که تو کدوم فیلم بازی کردن و سعی می کنه اسمش رو به خاطر بیاره و قسمت دوم هم که داستان فیلم هست  که گاهی کاملا قسمت اول رو از یادت می بره و داستان "خسرو و شیرین" نظامی گنجوی رو روایت می کنه.دیالوگهای فیلم هم خیلی قشنگن و در واقع تامل برانگیز. ضمن اینکه ۹۰٪ جذابیت داستان به هنر ِصدا پیشه هاست که کاملا حس و حال و هوای داستان رو منتقل می کنه.

۲- روزی که رفتم دانشگاه برای ثبت نام و چارت درسی مون رو گرفتم هیچ وقت یادم نمی ره.حداقل بعید می دونم یادم بره. کلی ذوق کردم از دیدن درسهایی که باید می گذروندم. از گرافیک و صفحه آرایی و مصاحبه و مقاله نویسی و بقیه ی درسهای تخصصی روزنامه نگاری بگیرید تا درسهای تخصصی ارتباطات مثل ارتباطات انسانی و ارتباطات جمعی و ارتباطات سیاسی و ... یا حتی خیلی درسهایی که تخصصی نبود ولی جالب بود و به درد بخور. اون روز فکر می کردم چه قدر زمان لازمه تا آدم برسه به جایی که الآن هستم. چه قدر روزها و هفته ها و ماهها و سالها زود می آن و می رن! خب البته اون موقع که تازه چارت رو گرفته بودم نمی دونستم یه وقتهایی باید با استادایی کلاس بگیری که کلاسشون زجرآوره یا سواد ندارن و فکر می کنن باسوادن.از اون طرف هم با استادایی کلاس بگذرونی که اصلا نفهمی کی زمان گذشته و دلت بخواد بیشتر سر کلاس باشی. استادایی که با تموم باسوادی شون انگار استاد نیستن و نگاه بالا به پایین ندارن. خب اون وقتها پیش بینی نمی کردم ترم هشتم، برنامه اش پر استادایی باشه که کلاسشون زجرآوره و راه به جایی هم نبری برای حذف و اضافه کردن استاد و درسش. همین جا بگم که  توی این دانشکده ، درسته خیلی سختی کشیدیم اماخدا یکی از آرزوهامون رو برآورده کرد و این دو سال آخر یه مسئول آموزش خوب برامون گذاشتن که فکر نمی کنم تاریخ آموزش دانشکده مخصوصا بچه های روزنامه نگاری به خودش دیده باشه. و البته اگر تعداد استادایی که خوبن بیشتر از بدها( بد ،واقعا کلمه ی مناسبی است.) نبود دیگر اسم دانشکده را هم نمی آوردیم چه برسد که دوباره بخواهیم توی راهروهایش قدم بزنیماین روزها حرفهای زیادی زده می شه که خیلی هم جدیه از رفتن یکی از استادهای خوبمان که خیلی خیلی ناراحت کننده هم هست آن قدر که فعلا کلمه پیدا نمی کنم برای نوشتن از این همه ناراحتی . و البته همون استاد یه روز بهم گفته بود: کار علمی این حرفها رو نداره.دانشکده همیشه هست.هر کسی که بیاد و بره باز هم دانشکده است که می مونه.قوت و ضعف داره ولی از بین نمی ره.این نگاه اشتباهه که فکر کنیم با رفتن یه نفر یه همچین جایی از بین می ره.

اما کی هست که اون استاد رو بشناسه و ندونه که دانشکده بعد از رفتنش دیگه جای موندن نیست. چون هنوز ته دلم امید دارم به موندنش توی دانشکده زیاد توضیح نمی دم.

۳- صفحه ی اول روزنامه ی  اعتماد را بخوانید.تذکر به ۱۵ روزنامه  و البته خبری درباره ی علامه.

پ.ن. مورد سوم و دوم ربط مستقیمی به هم ندارند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

قهرمان در کارتون

۱- دلم "داداش کایکو" می خواد وقتی علامتِ مأمور ِمخصوص ِحاکم ِ بزرگ،" می تی کُمان "، رو بالا می برد و تموم آدم بدای قصه از ترس زانو می زدن و اگر خیلی پلید بودن و باز هم از کارهای بدشون دست نکشیده بودن و می خواستن مأمور مخصوص رو از پشت با شمشیر بزنن اون یکی داداش ِ" سگارو" که اسمش یادم نیست توی هوا سایه روشن می شد و حال ِ آدم بدِ قصه رو می گرفت.حالا می فهمم چرا آدما همیشه دنبال قهرمانن! دلم "داداش کایکو" می خواد چون همیشه دلش می خواست قهرمان باشه ولی نبود.اون یکی داداش ِ" سگارو " خیلی بیشتر قهرمان بود. خیلی بیشتر هم علامت رو بالا می گرفت. "داداش کایکو" از اون مدل قهرمانها نبود. خیلی وقتها اشتباه می کرد. خیلی وقتها گیر می افتاد ولی وقتی از دستمال قدرتش استفاده می کرد دیگه کسی نمی تونست جلوش رو بگیره. داداش کایکو  مثل خیلی از آدمها فقط یه وقتهایی قهرمان بود. توی داستانی که آدمها منتظر یه قهرمان بودن تا بیاد و نجاتشون بده.توی داستانی که همه چیز به هم ریخته بود و کلانتر و حاکم های شهری کنار هم ، پشت یه میز کوچیک می نشستند و برای زندگی آدمهای شهرشون برنامه می ریختند و بعد دندونای سفید و یکدست اونها و صدای خنده هاشون تو فضای خاطرات بچگیمون پخش می شد.

۲- داشتم فکر می کردم با همچین کارتونهایی که به بچه ها یاد می دن همیشه منتظر یه قهرمان باشن نمی شه آدم تربیت کرد. شاید باید به جای این همه کاتون وارداتی یه کارتونهایی بسازیم که به جای دعوا و بزن بزن ، یه خرده آداب گفتگو و مشورت کردن و کتاب خوندن و چیزهای به درد بخور یاد بچه ها داد. به جای این داستهانهای خاله بهار و خاله شادونه و هزارتا خاله و عمه و عموی دیگه که سر و تهش رو بزنی خیلی چیزهایی که ما تو بچگی هامون از کارتونها یاد می گرفتیم رو هم یاد نمی دن  یه کارتونهایی بسازیم یا یه برنامه هایی که مثلا داستانهای شاهنامه رو به زبون ساده برای بچه ها بگه.حداقل اگر قراره به بچه ها یاد بدیم که قهرمان خوبه یا بده از زمینه های فرهنگی خودمون استفاده کنیم.البته منظورم این نیست که سریالی مثل چهل سرباز بسازیم که ملت بعد از دیدنش کفاره بدن. والا آدم حرصش می گیره وقتی مردم کار و زندگی رو تعطیل می کنن که بشینن جومونگ و امپراطور دریا و هزارتا آدم دیگه رو ببینن  و ذوقش کنن بعد شاهنامه ی خودمون تو طاقچه (البته اگر باشه) خاک بخوره.  

..............................

پ.ن. از آنجا که تصمیم گرفته ام مشکل نثرم را یعنی تداخل بیش از حد گفتار و نوشتار را حل کنم سعی می کنم از این به بعد در هر کدام از پستها یا محاوره ای بنویسم یا نوشتاری.

پ.ن.۲. اگر می توانستم به جزوه ی ارتباطات و توسعه یک نکته اضافه کنم در پایانِ بخش جهانی شدن به سه موردی که درباره ی مسائل جهانی شدن در عصر حاضر است یک مورد دیگر هم اضافه می کردم : ۱- بحران هویت ۲- بحران معنویت ۳-بحران مجازی ۴- بحران در نوشتار و گفتار بویژه برای کاربران اینترنتی. یعنی آدم وقتی دارد وبلاگ می نویسد نمی داند که دارد حرف می زند یا دارد می نویسد.وقتی وضع بدتر می شود که موقع حرف زدن هم نمی داند که دارد می نویسد یا حرف می زند. البته شاید این مورد چهارم نباشد و زیر مجموعه ی مورد سوم هم بشود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

زمین ِ زیر پا...اهواز ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پیش ِ ایمانت

کوتاه می شود

غصه ها

مثل ِ غباری

مغلوبِ باران

دی ۸۸


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از رفتنها و رفتنها و رفتنها

سر دوماه که می شود مثل مرغ سرکنده می شوی این را گاهی حتی خودت هم نمی فهمی. بعد فکر مثل خوره نه از آن خوره هایی که صادق هدایت می گوید یک چیزی شبیه فکرهای شیطنت بار بچگی برای تجربه های جدید می خزد زیر پوستت.آن قدر که در عرض ده دقيقه و با يک نگاه به تقويم و چک کردن همه چيز تصميم گيري بروي. با اين ملخهاي زهوار دررفته روسي يا شايد با مارهاي سبز  رجا . فقط دلت مي خواهد بروي. حتي اگر سر جمع رفت و برگشتت به چهار روز نرسد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بلایا در دانشکده دو دسته هستند: طبیعی و  استادی که به خاطر پشتوانه اش فکر می کند عالم دهر است(هر گونه تطبیق و شباهت مجاز است.)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

به پاسداشت رویاها

در تمام آینه ها نگاهت خواهم کرد

و از دور خواهمت دید

ای رویای دوست داشتنی

دوستت خواهم داشت

که بی رویا

مرگ، چه تلخ خواهد بود

و آنگاه که در عطش خواهم سوخت

پیاله ای رویا مرا بس است

که زلال ترین آب ها ،

 هیچ روح بی رویایی را درمان نخواهد کرد

 پ.ن. این اولین پستی است که توی وبلاگم گذاشته ام. شاید آن وقتها که نوشتمش این قدر مثل الآن آدمها را به به آرمان خواهی و رویا داشتن نیازمند نمی دیدم. دوستی می گفت شبیه آن آدمها نباش که هر چه بزرگتر می شوند آرمانهایشان کوچکتر می شود. و من البته به او نگفتم این آرمانهای ما نیست که دارد کوچک می شود این دنیاهای ماست که دارد کوچکتر می شود. دنیای کوچک آرمانی نیاز ندارد. دنیای کوچک فقط می تواند آرزو کند. آرزوی داشتن و نه آرزوی خواستن. این آرمانهای ما نیست که به اسم واقع بینی داریم از آنها کوتاه می آییم این دنیاهای ماست که خط کشهای کوچکتری را طلب می کند. آرمان داشتن در دنیاهای کوچک شبیه دیوانگی است. جنون محض. آن قدر که انگشت نمایت کند آن قدر که حتی  فرصت فکرکردن به بهترینها را هم از تو بگیرد. آن قدرکه کرختت کند و احساس حماقت روزهایت رابه نهایت برساند. این روزها ... این روزهای پرتشویش شاید بهتر آن است که دیوانه بمانیم پیش از آن که فرصت دیوانگی هم از ما گرفته شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

واکنشهای دوگانه

بعضی ها ، مثل ما، به تاريخ متوسل مي شوند براي اين که آرامش پيدا کنند؛ بعضي ها ، مثل آنها، از تاريخ فرار مي کنند براي اين که آرامش پيدا کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خدا

این روزها...این روزهای لعنتی پرتشویش دلم می خواهد یک نفر از خدا برایم حرف بزند... از خدا... از مهربانی اش... از حقیقتش...دلم می خواهد یک نفر خدا را نشانم بدهد...این همه رنگ سیاه را که پاشیده اند روی اسمش کنار بزند.دلم می خواهد هیچ کس نخواهد خدا را مثل همه چیزهای دیگر برای خودش مصادره کند. مثل ملک شخصی اش.دلم می خواهد خدا ، خدا باشد... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تناقضها و تعارضهای...

سرما رسوخ کرده است تا عمق استخوانم . کرخت شده ام.کرخت شده ایم. آسمون و زمین هم قاطی کرده اند وگرنه تو اولین ماه فصل زمستون هوا این قدر بهاری نبود!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

...

این سیر و سرکه ی لعنتی چه طور می جوشه که دلم این قدر آشوبه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کبک تنها3

بیچاره کبکهایی که در این دنیای بوقلمون صفت به دنیا می آیند. همیشه باید زیر برف بمانند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

... ... ... ... ... ... ... ... .... ... ... ... ... . 

... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... . 

پ.ن.1984


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حرفهای نگفتنی

+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از حسها...

حس یک بچه ی لوس و ننر را دارم که توی بازی زمین خورده است و از درد به خودش می پیچد و آن قدر مغرور هم هست که دوست ندارد اشکش را کسی ببیند و آن قدر بی تجربه که نمی داند اشک ریختن هم جزئی از زندگی است... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۷ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)