X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

یلدای آخر است آیا؟

چرا باید دنیا آخر پاییز تمام شود؟«جوجه‌ها رو آخر پاییز می‌شمارن» یعنی همین؟ یعنی این آخرین پستی است که من می‌نویسم؟ ممکن است دوره‌ی ما تمام شده باشد؟ ممکن است بخشی از زمین از بین برود و فقط آسیا بماند؟ ممکن است ما از بین برویم و بخش دیگر باقی بماند؟ آخرین کسی که زنده می‌ماند چه کسی است؟
دنیا مثل آدم است آیا؟ ناگهان از هم می‌پاشد؟ و مرگ ناگهان می‌رسد آیا؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۷:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

بی‌قراری‌ها-10

با همان حالِ بد بعد از مصاحبه بشینی کف مترو. سؤالها را چک کنی که ببینی کجای کار اشتباه بوده است؟ دلت  بخواهد کلاه را بکشی روی چشمها و بخوابی. بی‌خیال عوض کردن خط بشوی، بی‌خیال بیرون رفتن از مترو، بی‌خیال خانه. دلت بخواهد همانجا بشینی فرهاد گوش کنی که بلند بخواند: فصل جون سختی ما...
پ.ن. بنویسم این روزها را که یک روزی یادم بیاید این لحظه‌های تلخ را و بخندم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۶:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

بی‌قراری‌ها-9

با صدای گرفته بروی مصاحبه و فکر کنی: اُه... بدتر از این ممکن است پیش بیاید. این که چیزی نیست.Smile
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

بی‌قراری‌ها-8

یک روزهای حالْ بدی هم در زندگی هست که غم مثل خون توی رگهایت جریان دارد. یک حالْ بدی‌هایی که حال کسی را نداری، حال خودت را هم و پایان‌نامه‌ی دوست‌داشتنی‌ات مثل یک کوه نشسته است روی قلبت.
یک روزهای حالْ بدی هم هست که تمام اتفاقات بد زندگی می‌آید جلوی چشمت چون دلخور شده‌ای از آدمی شاید و نتوانسته‌ای بگویی دلخوری‌ات را. بعد غم این دلخوری کوچک مثل یک غده‌ی سرطانی توی بدنت پخش شده است و زده‌ است به خونت. بعد هر بار که قلبت تپیده است غم با شدت بیشتری جسمت را اسیر کرده است و در هر بازدم غم پس داده‌ای و هوا را غمگین کرده‌ای.
یک روزهای حالْ بدی هم هست که می‌پذیری عذرحواهی کسی را اما تهِ تهِ تهِ قلبت می‌دانی این عذرخواهی پذیرفته شده با این دلیل معقول مشکلی از تو حل نمی‌کند.
یک روزهایی هست که حال‌ْبدی‌‌ات از دستت در می‌رود و نمی‌شود به کسی گفت.و کسی نیست که به او گفت و گفتنش هیچ سودی به کسی نمی‌رساند و شاید برای همین سخت پیدا می‌شود کسی که به او گفت دردی را که شنیدنش به کسی سودی نمی‌رساند و کدام درد شنیدنش سود آور است. 
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۵:۴۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(3)

گاهی سرخوشی از نمی‌دانم چی به تنت رخنه می‌کند و یک لبخند خوب واقعی روی صورتت می‌نشیند.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۱ساعت ۰۸:۵۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

چشم بصیرت

این جمله‌ی جواب که می‌گوید: « ما این طوری بودیم شما چشم بصیرت نداشتید» چه به حقیقت نزدیک است. خیلی وقتها آن که گمان می‌برد در دیگری تحولی اتفاق افتاده است از تحول فکری خود و از تغییر دید خود نسبت به یک موضوع غافل است. دیگری همان است که بود. گوینده است که تغییر کرده است و جهل خود را به دیگری نسبت می‌دهد. این جمله به حقیقت نزدیک است چرا که به گوینده یادآوری می‌کند: « جهل خودت را به من نسبت نده! دوست من!»
+ نوشته شده در جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱ساعت ۲۰:۲۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

بی‌قراری‌ها-7

صدایی از حنجره‌ام می‌آید بیرون شبیه سوت. از آن نوع دردناکی که آدم وقتی تعجب می‌کند و این تعجب خیلی زیاد است حنجره‌اش تولید می‌کند. و بعدش می‌گویم: نمی‌شه استاد! اگر من شبانه‌روزی هم کار کنم نمی‌تونم! خیلی زیاده! بعد جمله‌هایی می‌گویم که با این جمله‌ها در حد یک «واو» متفاوت است و تکرار همان حرفهای قبلی است. حدس می‌زنم فکر نمی‌کرده است من این واکنش را نشان بدهم. می‌گوید: می‌دونم ولی تلاشت رو بکن! بعد باز همان سوت شنیده می‌شود و لبم را گاز می‌گیرم آرام. واکنش بعدی‌ام این است که تحت تأثیر حرفهای استاد قرار بگیرم که می‌گوید تلاش کن. یعنی اگر تحت تأثیر قرار نگیرم کار دیگری هم نمی‌توانم انجام بدهم. واکنش بعدی این است که توی ذهنم این موقعیت را شبیه سازی می‌کنم با موقعیتهایی که این سوت شنیده شده است. ضعیف‌تر و شدیدتر. بعد حساب می‌کنم چه طور باید ذهنم را آماده کنم تا بتواند این موقعیت جدید را بپذیرد و اصلاً تمام برنامه‌های قبلی را برای تمام کردن پایان‌نامه فراموش کند تا بتواند بهتر کار انجام بدهد: فرقش دو هفته است حالا رندش می‌کنیم می‌شود بیست روز زودتر. چیزی نیست ذهن عزیز. یعنی واقعاً معطل همین بیست روز هستی! بعد خوشحال می‌شوم ذهنم نمی‌تواند سرم را بکوبد به دیوار و بگوید: عصر برده‌داری است مگه دختر! می‌دانی بیست روز چه قدر از فشار کار کم می‌کنه!
پ.ن. این هم نتیجه‌ی شروع زود ترم جدید است...
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۱ساعت ۲۰:۳۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

1-آذر

گاهی
باید
تنها
بی تن‌ها
به تنهایی کسی رفت
و تنها برنگشت
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۹:۴۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

دل‌تنگی برای شخصیتهای داستانی

این حال فقط برای وقتی نیست که فیلمی می‌بینی؛ این حال برای وقت خواندن یک داستان هم هست. این حال غریب که می‌روی در گوشه‌ای از فضای داستان یا فیلم می‌نشینی و وقتی تمام می‌شود دل‌تنگ آدمهای قصه می‌شوی. به شوخی می‌گویی آخی فلانی مُرد اما در پشت این حرف یک دل‌تنگی عظیم است برای کسی که رفته است و ساعتها او را دیده‌ای، حرفهایش را شنیده‌ای و فکر کرده‌ای چه‌قدر به تو نزدیک است یا دور است. دلتنگ آدمی می‌شوی که پیش از دیدن و خواندن نمی‌شناختی‌اش اما حالا فکر می‌کنی دوستی، همسایه‌ای یا همکاری است که خیلی خوب می‌شناختی‌اش و نبودنش تو را غمگین می‌کند. توی فیلم این تصور انتزاعی نیست. یک قالب شکل یافته است.کارگردان این آدم را انتخاب کرده است با این مشخصاتی که می‌بینی. مثل داستان نیست که یک آدم سایه‌روشن را بگذاری توی ذهنت و بگویی تو فلان شخصیت داستان هستی و با هر خطی از داستان این تصور تیره‌تر یا روشن‌تر شود. شخصیت توی فیلم تصور شکل‌یافته‌ی دیگری است که به تو نشان‌داده می‌شود. این حال عجیب را کسی می‌فهمد که تجربه کرده باشد؛ دیگری تجربه نکرده نمی‌تواند بفهمد چرا از غصه‌ی مرگ فلان شخصیت فیلم باید این‌قدر ناراحت باشی؟ چرا از تمام شدن قصه‌ای دلت می‌گیرد؟ چرا اشک می ریزی برای آن که رفته است؟ دیوانگی است شاید به نظرش. دیگری تجربه نکرده نمی‌فهمد چه لذتی دارد این هم‌ذات‌پنداری.نمی‌فهمد چه غمی دارد این رفتن‌ها و تمام‌شدنها. این حال عجیب را فقط کسی می‌فهمد که تجربه کرده و در غم شخصیتی داستانی گریه کرده است.
پ.ن. تقدیم به روح مایکل وان در سریال ALIAS :)
پ.ن.1. قطعاً این نوشته برای متون و فیلمهایی است که شخصیت پردازی خوبی داشته باشد. وگرنه چرا دلم برای «یوسف پیامبر» سلحشور یا «مختار» و زنهایش تنگ نمی‌شود اصلاً! والا!
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۱ساعت ۰۹:۲۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

نوشته، بازنمایی هویت یک آدم؟

احساس می‌کنم این نوشته‌ها هر چه قدر هم با صداقت نوشته شوند باز هم فاصله‌ای می‌اندازد میان منِ نویسنده اش و شمای مخاطب. احساس می‌کنم این نوشته‌ها بازنمایی من است از من. تصویری که در بهترین حالت هم مثل من نیست. تصویری اضافه بر آن چند تصویری که کولی گفته بود. انگار نوشته‌های هر آدمی یک آدم دیگر است. کمی شبیه به اصل؛ کمی دور از اصل. احساس می‌کنم منِ این نوشته‌ها چه قدر صیقل یافته است؛ چه قدر بی‌غل و غش است. مثل تصوری که یک مجسمه‌ساز از مجسمه‌ی نساخته‌اش دارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۱۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

آدمها-2

آدمهایی هستند که همیشه حق هستند. همیشه‌ی همیشه‌ی همیشه. و آدمهایی هستند که همیشه وظیفه هستند. همیشه‌ی همیشه‌ی همیشه. و هیچ وقت نمی‌توان بین این دو گروه گفتگو برقرار کرد. هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۵۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

بی‌قراری‌ها-6

توی خواب دستهایم به همان حالتی است که وقت بیداری روی کیبورد است. به همان حالت پاک کردن، کم کردن و زیاد کردن. گاهی توی خواب آن قدر کار می‌کنم که بعد از بیداری فکر می‌کنم دیگر کاری برای انجام شدن ندارم. توی خواب حال غریبی است نوشتن. انگار بیش از آنچه هستی، هستی. یک آگاهی فراتر از هستی‌ات در جریان است در خواب که وقت بیداری احساس حقارت به تو می‌دهد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱ساعت ۱۹:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

شما که جوونی دیگه چرا؟

فیزیوتراپی وحشتناک است برای خیلی‌ها. کلیشه‌ی ذهنی‌شان این است که برای پیرهاست. درست هم هست. اغلب آدمهایی که می‌آیند سنشان رو به میانسالی است؛ دیسک کمر دارند، زخمهای بد بعد از یک تصادف روی تنشان است، از درد زانو می‌نالند و از خوبی و بدی عروس و داماد می‌گویند.
من جوان‌ترین مراجع فیزیوتراپی هستم و سال قبل هم بودم. نشان افتخار نیست البته. می‌خواهم تعجب آدمها را بگویم وقتی مرا می‌بینند. اول خیره می‌شوند، بعد سرشان را می‌اندازند پایین. بعد دوباره سرشان را می‌آورند بالا و می‌گویند: «شما که جوونی دیگه چرا؟» این جمله خیلی حرف پشت سر دارد. من زنم و گوینده هم. من سابقه‌ی 30 سال کار مداوم خانگی، پرستاری از شوهر، بچه، اقوام شوهر و اقوام خودم را در کارنامه‌ام ندارم. این حرف به من یادآوری می‌کند من جوان‌تر از این هستم که به فیزوتراپی محکوم بشوم. من نه پیرم و نه زن خانه دار و نه زن خانه‌دار- شاغل. من جوانی هستم که جای بچه‌های تک‌تک این زنهایی که هر روز می‌بینم می‌توانم باشم. زنهایی که محکوم شده‌اند به کار فرساینده‌ی خانگی. زنهایی که یاد می‌گیرند خودشان را دوست نداشته باشند و آخرین نفر برای هر کاری و هر تفریحی باشند. این حرف که هر روز می‌شنوم:« شما که جوونی دیگه چرا؟» به یادم می‌آورد من هم دارم در این سرازیری می‌روم. به یادم می‌آورد من هم گاهی خودم را دوست ندارم. همه‌ی اولویتها برای دیگران است. به یادم می‌آورد موقعیت است که زن خانه‌دار ، هویت یک زن خانه دار پیدا می‌کند. جبر شرایط زمان و مکان آدمهاست وقتی دست از مبارزه برای خود بودن و خود دوست داشتن می‌کشد. به یادم می‌آورد جسمم به عنوان یک انسان برایم نعمت است. این قدرنشناسی من است که در آستانه‌ی 25 سالگی باید بروم برای قلقلک لذت بخش الکترودهای پوشیده در ابرهای نمدار. این از یاد بردن خودم هست لابه لای کتابها و فیشها. به یادم می‌آورد چه‌قدر درد پشت این حرف است، چه قدر خودنادیده‌گرفتنهای غیر لازم. به یادم می‌اورد «خودآگاهی» شرط نجات است و هیچ کس از اشتباه مصون نیست. یه یادم می‌اورد خودم را دوست داشته باشم.
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

3-آبان

دروغ است
جاذبه
میخ آسمانی
به زمین کوفته ما را 
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۵۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

بی‌قراری‌ها-5

هیچ وقت در زندگی‌ام نبوده است مثل این روزها که این‌قدر بی‌رحم باشم با کلمات. هولوکاست کلمات است در این لپ‌تاپ. پاراگرافها را به جرم شباهت به منبعی دیگر با یک کلیک و فشار دادن یک دکمه‌ی کیبورد پاک می‌کنم از خاطر برگه‌ها. این دنیای صفر و یک بی‌رحمی عجیبی دارد. مثل دنیای کاغذی نیست که خط بزنی و یک عالمه ورق سیاه و خط‌خطی بماند روی دستت. این دنیای صفر و یک همه‌ی جنایتهایش را در سکوت انجام می‌دهد؛ خوب و تمیز. بدون ردی از خون کلماتی که پاک کرده‌ای یا در کلماتی دیگر برایشان جا باز کرده‌ای و نگاه نکرده‌ای چند کلمه زخمی می‌شود.

هیچ وقت در زندگی‌ام نبوده است مثل این روزها که این‌قدر بی‌رحم باشم با کلمات. دانه دانه کلمات را جمع کنی؛ به ترتیب در سبدها بریزی؛ الک کنی تا خاکش بپرد؛ الک کنی تا کلمات نارس بریزد در ظرفی دیگر. بعد ببینی باز غربال می‌خواهد. پایان‌نامه است؛ میدان تره‌بار نیست. باید خوبها و رسیده‌ها را جمع کنی. باید کلمات را بچینی به قدر یک ظرف میوه‌خوری بزرگ و ذخیره داشته باشی برای وقتی دیگر. باید آن قدر کلمه‌ی خوب داشته باشی که دل‌نگران نشوی برای روز مهمانی. هی داروین جان کجایی؟

+ نوشته شده در جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۱ساعت ۱۷:۴۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

روشنفکر شدن، بودن و ماندن

روشنفکر شدن، بودن و ماندن کار سختی است. فکر کن لحظه‌ای نباشد که مچ خودت را نگیری و مو را از ماست حرفت بیرون نکشی. فکر کن به خودت سخت‌گیرتر از همه‌ی آدمها باشی و هر لحظه کارنامه‌ی اعمالت جلوی دستت باشد تا تغییر رفتارت را ببینی چه طور است؟ ببینی به همان اندازه که حرفش را می‌زنی می‌توانی عمل کنی و به همان اندازه که فکر می‌کنی به چیزی اعتقاد داری می‌توانی عمل کنی یا نه؟
روشنفکر شدن، بودن و ماندن کار سختی است. آنچه دوست داری بشوی با آنچه ادعا می‌کنی که هستی با آنچه واقعاً هستی متفاوت است. روشنفکر بودن یک نقاب نیست؛ شل کردن روسری نیست به نظرم فقط. آن که روسری شل می‌کند بعد می‌گذارد طرف مقابل مثل یک شیء تزئینی با او رفتار کند؛ آن که وقتی حرف از جایگاه زن در جامعه می‌شود یقه چاک می‌‌دهد در دفاع از زنان بعد توی خانه می‌نشیند مادرش، زنش و خواهرش برایش کارهایش را انجام بدهد و او بر تخت شاهنشاهی می‌نشیند؛ آن که وقت ظرف شستن یاد حقوق زنان می‌افتد و وقت آشغال ساعت 9 از ضعیف بودن زن و عدم امنیت او در جامعه حرف می‌زند؛ آن که می‌گوید زن خانه‌دار فلان است و فلان و نمی‌داند کلیشه‌ها زن خانه‌دار و شاغل نمی‌شناسد؛ آن که می‌گوید زن می‌تواند توی خانه بنشیند و خانه‌داری کند اما فعال جامعه باشد، بچه‌ را خوب بزرگ کند و پله‌های ترقی را با آسانسور برود بالا ؛ آن که فکر می‌کند اختیار تن به حراج گذاشتن تن است؛ آن که فکر می‌کند اگر حرف بزند با فلانی یعنی خیلی روشنفکر است بعد بگذارد فلانی هر طور می‌خواهد تحقیرش کند و برای اینکه برچسب نخورد سکوت کند؛ آن که فکر می‌کند زن تحصیلکرده خوب است که قابش کنی به دیوار و دوست دارد زنش شاغل باشد یا نباشد و فکر نمی‌کند این مسئله مسئله‌ی زن است نه او؛ آن که فکر می‌کند نمی‌رود سر کار چون محیط را نمی‌پسندد؛ آن که فکر می‌کند اگر نرود سر کار مادر خوبی می‌شود که بچه را سر وقت معین می‌گذارد جلوی تلویزیون تا تربیت بشود و نه همیشه؛ آن که فکر می‌کند شوهر خوب، عابر بانک خوب و باربر مجانی است و وظیفه‌ی او خوردن و خوابیدن است؛ آن که خودش را عروسک سر طاقچه می‌بیند؛ آن که نماینده‌ی مجلس است و در شأن زن نمی‌داند که وزیر بشود؛ به چه فکر می‌کنند واقعاً وقتی دم از روشنفکری می‌زنند؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

شاه‌ترانه

ترانه‌ای باشد که میخکوبت کند و حداقل تا دو هفته نتوانی از فکرش بیایی بیرون تا وقتی عطش بنشیند. بعد بشود یک خاطره‌ی دل انگیز. هیچ کدام از اینها که شنیده‌ام این روزها چنین حسی ندارد. آخرین بار « انتخاب» شادمهر بود که تبش نشست زود و در حد وزیرترانه بود...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۵۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : خوانده ها و شنیده ها نظر(1)

زندگی نامشترک-1

آن که با کسی ازدواج می‌کند بعد توی جمع برای شوخی تحقیرش می‌کند، بیش از حد یک شوخی می‌خندد و مرتباً با فحش دادن ارادتش را به او ابراز می‌کند، آیا فکر می‌کند که خود را در توانایی انتخاب، میزان شعور و توانایی عقلی در همان جمع زیر سؤال می‌برد؟ آیا فکر می‌کند برای چه با همسرش، او که قرار است بخشی از شخصیت و هویت او را کامل کند، ازدواج کرده است اگر تا این اندازه بی‌مایه است و قابل افتخار نیست؟ آیا فکر می‌کند همه‌چیز بازی است؟ آیا فکر می‌کند زندگی یعنی همین جنگها و جدلهای بیهوده برای اثبات برتری او به همسر ؟ آیا می‌فهمد آرامش در کنار دیگری انتخاب شده و نه تحمیل شده یعنی چه؟ آیا اصولاً درکی از مفهوم انتخاب دارد؟ آیا می‌فهمد زندگی مشترک خوب در گرو انتخاب خوب با شناخت خوب از فرد مقابل است؟ آیا می‌فهمد این مسیر، «شدنی» دارد و در جا زدن در یک رابطه‌ی جدلی با اظهار عشق(؟) فراوان نیست؟
+ نوشته شده در جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۱ساعت ۱۳:۰۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(5)

من چه می‌شدم؟

جد پدری‌ام که نام خانوادگی‌ام از اسم کوچک او گرفته شده است گویا، سرنوشت مرا عوض کرده است. من باید دختری می‌شدم در رفت و آمد ییلاق و قشلاق. باید دختری می‌شدم با تجربه‌ی کوه و نفس کشیدن در دشت. یا نمی دانم چیزی شبیه به این تجربه‌هایی که ندارم الآن. نباید وقت نوشتن یک Tennis & Golf Elbow WRAP را که بلد نیستم ترجمه‌اش هم بکنم ببندم به دستم تا بتوانم کار بکنم. هزار و یک باید و نباید دیگر می‌آید توی ذهنم که وقتی هر کدامشان را می‌خواهم بنویسم فکر می‌کنم یک کلیشه‌ای است از زندگی عشایر و ممکن است اصلاً هم این جوری نباشد. ممکن است فقط بخشی از زندگی‌مان با هم فرق کند. اصلاً آدم تجربه‌ای را که ندارد چه طور می‌تواند مقایسه کند با تجربه‌ای که داشته است؟ خیلی وقتها دوست دارم بدانم دویست سال پیش  کسی بوده است شبیه من باشد ظاهرش یا رفتارش؟ کسی بوده است آیا که بتوانم بگویم اگر من در آن زمان زندگی می‌کردم شبیه او می‌شدم حتماً. خیلی وقتها چشمهایم را می‌بندم و خودم را دختری تصور می‌کنم با آن لباسهای بلند رنگی و تا می‌آیم با آن لباسها کاری بکنم دامنش می‌گیرد زیر پایم و رویاهایم به هم می‌ریزد. اگر من در این زمان و مکانی که به دنیا آمدم متولد نمی‌شدم همین آدمی می‌شدم که هستم آیا؟ اگر جد پدری‌ام در یک روز معمولی با خان محل یا رئیس ایل* دعوا نمی کرد و کار به خون و خونریزی کشیده نمی‌شد و آن وصیت را نمی‌کرد من اینجا بودم؟ جد پدری‌ام وقت مرگ و وصیت برای رفتن از ایل به خواهرش آیا فکر می‌کرد دویست سال بعد ( چه قدر بُعد دارد این سالها؛ چه قدر دور است؛ چه قدر هولناک است دویست سال بعد از او، دویست سال بعد از من ) دختری با یک  Tennis & Golf Elbow WRAP که به دستش پیچیده است بنشیند و توی وبلاگش این حرفها را بنویسد. بیچاره جد پدری‌ام. حس هولناکی است که جد پدری‌ات را گاهی این قدر نزدیک احساس کنی به خودت. آن قدر که پدربزرگ ندیده‌ام را هم نمی‌توانم احساس کنم.

* روایات مختلف درباره‌ی طرف دعوای جد پدری‌ام وجود دارد و مسئله‌ی اختلاف.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۱ساعت ۱۵:۱۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(3)

2- آبان

موهای دم‌اسبی دختری که پا ندارد

دستهای مرده‌ی دوستی که به تو لبخند می‌زند

گلدانی که نمی‌تواند برگهایش را جمع کند

زمینی که نمی‌تواند تشنجش را قطع کند

ساعتی که خسته است

خسته است

خسته است

خسته است

و عقربه‌هایش فکر می‌کنند که فکر می‌کنند

فکر می‌کنند که آواز می‌خوانند

و نمی‌دانند عقربه‌ی دیگر برای چه می‌دود دنبال او

و ثانیه‌شمار که دیوانه‌ی محله‌ی آنهاست

چرا نمی‌ایستد هیچ وقت

و فکر نمی‌کند که فکر کند

فکر نمی‌کند که آواز بخواند

و خرمگس‌ها

آه

پاسخ تمام اینها را می‌دانند

آبان 91

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۲۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(4)