X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

ذهنیت قربانی

به "ذهنیت قربانی" فکر می کنم.شب، روز و حتی شبانه روز.این اصطلاح را از استادی که سرکلاسش مهمان بودم یاد گرفتم.او برای توصیف ایرانیها به کار می برد و من برای توصیف زنها. "ذهنیت قربانی "یعنی "دیگران را مقصر مشکلات و مسائل خود دانستن.مظلوم و بی تقصیر جلوه دادن خود در به وجود آمدن مشکلات." پایان ترم شده و من هنوز نتوانسته ام حسابم را با این اصطلاح تمام کنم:"ذهنیت قربانی".هر جا می روم هر جا که زنی باشد و رد پایی از حضورش به این اصطلاح فکر می کنم . و کجاست جایی که زنی نباشد و یا رد پایی از او و آدم بتواند فکر نکند به "ذهنیت قربانی"؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بی اعتمادی به مسئولیت پذیری

اعتماد نداشتن به همه جای زندگی مان رسوخ کرده است. به کوچک ترین و ریزترین حریمهای خصوصی تا عمومی ترین حوزه های زندگی مان. بعد از هر مصاحبه با اصرار می خواهند حرفهایشان چک شود. و من باید مدام توضیح بدهم که اگر مشکلی باشد من خودم تماس می گیرم و بدون مطمئن شدن از اطلاعات هیچ وقت هیچ گزارشی را نمی فرستم اما باز هم طاقتشان نمی شود. فکر می کنند قرار است  از خودم به اطلاعات داده شده اضافه کنم. آخرین جمله در تمام مکالمات همین است:" حالا اگر باز بتونید فکس بزنید متنی رو که تنظیم کردید ممنون می شم." و من می گویم:"باشه اگر لازم شد بهتون زنگ می زنم." تجربه ی زنگ زدن یه یک نفرشان را هم دارم . آن قدر محتاط شد که حرفهای عادی اش را هم سانسور می کرد و دستور می داد این حرف رو استفاده نکن. این جمله رو چه طوری بیار. مشکل کار کجاست نمی دانم.از خبرنگارها و روزنامه نگارهایی که دقت نمی کنند و بی هوا هر چیزی را توی گزارش می آورند یا از مسئولانی که هنوز نمی دانند زمانی که دارند مصاحبه می کنند و یا در یک کنفرانس خبری اگر حرفی می زنند باید تبعات انتشار آن را هم به عهده بگیرند.شاید هم از قدرتی که یک مسئول بواسطه ی ان می تواند حرف خودش در یک کنفرانس خبری غیرقابل انتشار بداند و باعث بیکار ی آن خبرنگار و برداشته شدن خبر از یک سایت خبری شود.نمی دانم شاید این همه مشکل از مسئولیت پذیر نبودن ما در قبال کارهایی است که انجام می دهیم.چون همیشه دیوار حاشا بلند است چه برای خبرنگار و چه برای مسئول.

مرتبط:

نگاه روزنامه‌نگار:فضا را دشوارتر نکنیم:علی اکبرقاضی زاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دنیای وارونه

کوتاه است. آن قدر که برای دیدنش باید به پایین نگاه کنم. توی صورتش فقط یک دهان است .یک دهان باز  که مدام داد می زند:"خیلی ابلهی! "از من جدا نیست مثل پوست کف پا به من چسبیده است و مدام می گوید:"خیلی ابلهی!" حدس می زنم  که ابله بودن باید یک درجه از حماقت بالاتر باشد .دلم می خواهد پا را طوری قرار بدهم که دیگر صدایش شنیده نشود.دلم می خواهد لگد کوب شود اما صدای خفه شدنش وقتی پا روی آن می گذارم باز هم شنیده می شود. برای همین مجبور می شوم بلندتر بخندم.خیلی بلندتر و بگویم:"حال من خیلی خوبه! خیلی خوب!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

فتح الفتوح

یک مرد ، یک فاتح است. پس از فتح سرزمین می رود که باز هم فتح کند.

یک زن ، یک فاتح است. پس از فتح سرزمین می ماند و آباد می کند.

یک انسان ،یک فاتح است .پس از فتح سرزمین می تواند برود تا باز هم فتح کند می تواند بماند و آباد کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مرگ..............

شبیه همسایه ای است که سالی دوبار از دور به نشانه ی احترام سلام و علیک داشته ای بعد یک روز از خانه در می آیی می بینی یک پارچه ی سیاه بزرگ زده اند در خانه اش و تو آن قدر بی خبری و آن قدر حواس پرت که فکر می کنی دوست آن همسایه است که مرده نه خودش.

همیشه فکر می کردم وقتی یک وبلاگ نویس بمیرد چه طور و چه کسی خبر مردنش را به بقیه اطلاع می دهد .چه بلایی سر نوشته هایش می آید، شعرها، کوتاه نوشتها، دل نوشتها .

باید یک جایی پسورد وبلاگم را بنویسم و یک نفر را پیدا کنم که امین باشد تا در مواقع ضروری بتواند اطلاع رسانی کند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حس تماشاگری را دارم که به یک تئاتر لغو شده دعوت شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کوچکت می کنند . آن قدر کوچک که در چارچوبهای ذهنی آنها گنجانده شوی و اگر آن نباشی که آنان از تو متصورند فکر می کنند که تو اشتباه بوده ای تو اشتباه کرده ای. و حتی یک لحظه ، تنها یک لحظه، به این فکر نمی کنند که ممکن است آنها باشند که خطا کرده اند که دیگری را کوچک کرده اند تا در تصورات آنها بگنجد و فراموش کرده اند دیگری آدمیزاده است  و آدمیزاده رهاتر از آن است که در چارچوبهای آنها محصور بماند...

کوچکش می کنیم . آن قدر کوچک که در چارچوبهای ذهنی ما گنجانده شود و اگر آن نباشد که ما از او متصوریم فکر می کنیم که او اشتباه بوده است او اشتباه کرده است. و حتی یک لحظه ، تنها یک لحظه، به این فکر نمی کنیم که ممکن است ما باشیم که خطا کرده ایم که دیگری را کوچک کرده ایم تا در تصورات ما بگنجد و فراموش کرده ایم دیگری آدمیزاده است  و آدمیزاده رهاتر از آن است که در چارچوبهای ما محصور بماند...

پاییز ۸۸


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حس آدمی را داشتم که کسی دست گذاشته روی دهانش و می گوید:"هیس!" و بعد می کشاندش پشت یک  دیوار تا سایه ی موهوم نادیدنی نبیندشان.

گفت:" حالا نه ! حالا نمی شود روی این موضوع کار کرد!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دروغ

بی اهمیت جلوه دادن مسائل مهم حتی برای خودمان هم یک نوع دروغ است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بدون شرح!

+ نوشته شده در جمعه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

زمانی که حرف می زنیم خود را می شناسیم.پیش از حرف زدن نمی دانیم به چه چیز فکر می کنیم و چرا فکر می کنیم و چطور فکر می کنیم. حتی نوشتن نمی تواند به آن اندازه که حرف زدن ما را در شناختن خود یاری می دهد کمک کند.نوشتن مرتب کردن کلمات است برای بیان آنچه فکر می کنیم هستیم.آنچه می خواهیم باشیم . نوشتن کلمات را هرس می کند.نظم می دهد به نویسنده اش. اما حرف زدن بیان بی واسطه و ظهور بی واسطه ی خود است. حرف زدن ناگهانی است . کمتر نظم یافته است. حرف زدن ناگهان ما را با خود روبه رو می کند، با خود ِواقعی.بی آنکه تلاش داشته باشیم در تحریفِ خود . بی آنکه تلاش برای تحریف خود موثر باشد.حرف زدن مواجهه ی پیش بینی نشده با خود است و با دیگری. با خود ِ دیگری که ممکن است از آن آگاه نباشد. نوشته، تحلیلگر افکارِ نامنظم ِفرد است و حرف، داده های خام ِ تحلیلگر.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

گذشته نوشتها

چهار روز بود پنج روز شاید هم یک هفته. حسابش از دستم در رفته است. حساب تمام آن روزها که مثل یک آدم بی گذشته زندگی می کردم.آن قدر سخت گذشته بود و هراس آور و پردلهره که حالا هیچ یادم نیست کی بود؟ از چه وقت بود که با خوشحالی فلش پر از نوشته ی ویروسی را زدم به سیستم و در دو سوت تمام نوشته های این سالها و آن سالها و هرچه خط خطی و کلمه ی درهم و برهم بود همه اش پرید.نه کشته شد. حکایت دوستی خاله خرسه بود شاید. هرچه داستان نوشته بودم و شعر و گاه نوشت و بی گاه نوشت همه اش کشته شد و من دیگر نمی دیدمش روی فلش و فقط یک پیام آنتی ویروس که می گفت کشته شد.فکر کردم بعضی از نوشته های قدیمی را می شود پیدا کرد و بعضیها را نه! نمی دانم از چه وقت بود نوشتنم ولی هرچه داشتم و نداشتم همه اش پریده بود. خیلی ها را نه دستنویس داشتم و نه توی وبلاگ. خیلیها را که فقط برای خودم نوشته بودم. خیلیها را که نوشته بودم نیمه تمام شاید هم ناقص شاید هم قناص و گذاشته بودم که یک روز تمامش کنم.

مرد گفت :" خانم، تازه تخفیف دادم." من خوشحال بودم. گذشته ام را بدون ویروس مدیون مرد شده بودم. تمام هویت چندساله ام را. تمام نوشته های خوب و بدم را. تمام لحظه های شادی و غمم را.مرد نمی دانست میان ان همه فایل درهم و برهم که برایم برگردانده است فقط یک فایل بود که ارزش بیشتر از اینها را برایم داشت. یک فایل پر از صفحه های ورد. پر از کلمه.پر از حرف. یک فایل که شده بود گذشته من. گذشته ی فردی ام.

حالا دوباره گذشته به من برگشته است. با همه ی شادیها و غمها . با همه ی خوبیها و بدیها...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

در میانۀ واقعیت و خیال یک مرگ

گفت: چی شد؟

گفتم: هیچی !بهم گفت داری می میری. هوای هم اتاقیهات رو داشته باش. اتاق رو به موقع جارو بزن. ظرفات رو زود بشور.هیچ کس رو هم اذیت نکن. دل هیچ کس رو  هم نشکن.

نگفتم که یادم رفته سوال مورد علاقه ام را بپرسم :"دقیقا قرار است با چه اتفاقی رو به رو بشوم؟" آن قدر که ساده و بدیهی در موردش حرف زد و بی نگرانی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خداحافظ

شاید دوستان که از جریانات امروز باخبرند فکر کنند می خواهم دوباره غرغرهایم را اینجا بنویسم. اما نه! به پیشنهاد مشترک عاطفه و مهدی می خواهم یک ماه اینجا ننویسم. شاید منتظر بهانه بودم. شاید دلم می خواست یک دلیل واقعی داشته باشم که به خط مشی وبلاگم صدمه نزند اما باعث شود یک مدت دوباره ننویسم. یک دوره که آن قدر فکرها توی سرم قوام بیفتد که موقع نوشتن کلمه ها را جابه جا ننویسم.می خواهم وقتی دوباره اینجا نوشتم به قصد نوشتن بنویسم و نه حرف زدن. فکر می کنم این فرصت برای برگشتن به جریان عادی وبلاگم و دور نشدن از خط مشی همیشگی نانوشته اش خوب باشد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اولش هی دست می زنی روزی بیست دفعه چون باورت نمی شود. یک دیوار سفید بی لک بوده است. اولش مدام دست می زنی چون باورت نمی شود وقتی لوله ای در کار نیست چه طور ممکن است نم داده باشد.تازه این لکه کوچک است. دیده نمی شود.خطای دید است. چه طور ممکن است آخر؟ بعد کم کم از دیوار گچ می ریزد. برجستگیهایی هم شبیه تاول روی دیوار دیده می شود.باز هم باورت نمی شود.نم از کجا؟ این بار که دست می زنی می بینی گچ هم می ریزد. یک جورهایی باورت می شود و نمی شود.وقتی لوله ی آبی نیست؟! دیگر طرفش نمی روی. این بهترین راه است برای اینکه نم دیوار بیشتر نشود.این تشخیص جواب نمی دهد.یک مدتی می گذرد. می بینی خیلی بدتر شد.حالا بدون دست زدن گچ می ریزد.بدون اشاره. یک دفعه به خودت می آیی می بینی روی دیوار یک لک بزرگ افتاده است نه می توانی پنهانش کنی نه می توانی درستش کنی نه اصلا می دانی از کجا باید درست شود و چه طوری؟ یک لک بزرگ که روز به روز بیشتر گچ می ریزد و مستاصلت می کند. بعد به خودت می آیی می بینی که بودن آن لکه ی بزرگ روی آن دیوار سفید بدون لک دیگر آزارت نمی دهد.عادت کرده ای ؟ نه. دوستش داری؟ هنوز نمی دانی. دلت می خواهد آن لکه یک طور درستی حل بشود. حتی اگر مجبور باشی دیوار را بکنی تا جای لوله مشخص بشود. دلت نمی خواهد مثل پت و مت فقط رنگ بزنی رویش که یعنی هیچ اتفاقی نیفتاده است. برای اینکه تو حق داری لوله ی شکسته شاید هم ترک خورده را پیدا کنی؟ تو حق داری بدانی دیواری که این همه ازش مواظبت کرده ای  چه طور به این روز افتاده است؟ وقتی هیچ لوله ای توی این دیوار نبوده است و عمدا نبوده است که هیچ وقت این اتفاق بیفتد چه طور این لک بزرگ پنهان نشدنی روی آن نقش شده است؟ تو حق داری بدانی چون این دیوار متعلق به تو است.حق داری بدانی چون تو بخشی از زندگی ات و خاطراتت را این دیوار ساخته است. باید بدانی چه طور ممکن است و از کجا لک بزرگ پنهان نشدنی پیدا شده است؟حق داری بدانی به خاطر حقی بیشتر از کنکجاویهای یک آدم، خیلی بیشتر. حق داری این استخوان لای زخم را برداری.حق داری پاسخ خیلی از سوالها را داشته باشی. پاسخهای روشن برای سوالهای روشن. و هیچ کس نمی تواند به خاطر این حق ملامتت کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مثل گرفتار شدن در میانه ی یک ساعت شنی است،در انتظار رفتن و تمام شدن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دستگاه چند منظوره

این تصویر یک دستگاه چند منظوره است که هم تلفن دارد و هم اینترنت.پرینت هم می شود گرفت و یو اس بی هم می خوزد.

--گفتم چه قدر زود گذشت.نگفتم گاهی گردن درد می گیرم بس که به پشت سرم نگاه می کنم. گفتم: هیچ باورم نمی شود. نگفتم: چه قدر الکی. گفتم: گاهی وقتی خودت را مقایسه می کنی با بعضی آدمها فکر می کنی چه قدر بزرگند. از نظر شخصیتی نمی گم.منظورم  از نظر سن و ساله. گفتم: وقتی خودت می رسی به همانجا می بینی همه چیز کوچک است. معمولی. نگفتم: خنده دار. گفتم: مثل وقتی دیپلم گرفتم. همه چیز یک دفعه کوچک شد. بی مزه. حالا هم هیچ باورم نمی شود که دارد تمام می شود. نگفتم: لوس ، بی مزه! گفت: می دونم. و من می دانستم که می داند. او گذشته ی من بود که بزرگتر از من بود متفاوت با  من ولی روبه رویم نشسته بود و می گفت: می دونم. و من می دانستم که راست می گوید که او هم خیلی وقتها به همانجا رسیده بود که من رسیده بودم. به جایی که انگار هیچ چیزی بزرگ نیست.هیچ جیز درست نیست ، راست نیست.مثل نگاه کردن به دنیا از ته یک لیوان شیشه ای. گفتم: اگر به جای من بودی چه کار می کردی؟ گفت: هر کسی به جای خودشه. گفتم: حالا اگر بودی چی ؟ گفتم و بعد پشیمان شدم. من جای خودم بودم حتی اگر او گذشته ی من بود و من آینده ی او.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

گر خواهی نشوی رسوا

کسانی ممتاز شمرده می شوند که توانایی تظاهر بیشتری داشته باشند، تظاهر به خود نبودن، برای همرنگ شدن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

نسل متناقض...

داشتم کتاب "بیم موج" خاتمی را می خواندم. توی یکی از مقاله هایش نوشته که ما با بحران فکری مواجهیم و البته گفته که اصلا نباید ترسید. چون اصلا بد نیست این بحران.در سه مقاله از سه نفر خیلی تعریف کرده  و گفته که این آدمها جزو دانشمندهای ما بوده اند که تلاش کرده اند تا خلاءهای تئوریک را حل کنند و گفته اگر بشود این خلاءها را پر کرد خیلی خوب است. هنوز کتاب را تمام نکرده ام. اگر حوصله اش باشد این ۵۰ صفحه ی آخر را تا فردا صبح می خوانم. اما فکر نمی کنم تا ته کتاب فرمولی کپسولی داشته باشد که بشود این بحران فکری که توی کتاب ازش حرف زده است حل کرد.تا اینجا که من خوانده ام از آرمانها حرف زده است و نقش آرمانها در زندگی انسان. کتاب اگر اشتباه نکنم چاپ سال ۷۲ است. دیروز تا به حال این جمله ها توی سرم تکرار می شود:" ما بچه های دهه ی ۶۰ محصول تناقضات کدام نسل هستیم؟" یا" ما بچه های دهه ی ۶۰  محصول تناقضات سالها زندگی متناقض ایرانی هستیم." 

پ.ن." هیچ" کاهانی زیباست . تلخ است. شاد است. اندوه دارد. خنده دارد. حرص دارد. شور دارد. ضربه ای آخرش دارد که گیجت می کند و هزار هزار ستاره بالای سرت شروع می کند به تاب خوردن."هیچ" از "بیست" قوی تر است. چه از لحاظ داستان چه انتخاب بازیگر و چه بازیها.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

"تسویه حساب"ِ بی حساب

اگر می خواید پول خودتون رو بندازید سطل آشغال ،اگر می خواید یه فیلم شعاری و درهم و برهم ببینید که احتمالا خود کارگردان نتونسته موضوع فیلم رو مشخص کنه می تونید برید فیلم "تسویه حساب" تهمینه میلانی رو ببینید. اون قدر توی فیلم شعار دادند که حالم بد شد. انتخاب بازیگر و بازیها که جالب نبود. ضمن اینکه کلا فیلمنامه ی خوبی هم نداشت.انگار که یک فیلمی ساخته باشی فقط برای اینکه ساخته باشی بعد هم موضوعت زنان بزهکار باشد.آدم هیچ جوره رفتار شخصیتها رو باور نمی کرد.حتی در این حد توجیه نمی شدی که هر کسی یه طوری فکر می کنه حتی اگر ما قبولش نداشته باشیم.از سوتیهای فیلم یکی این که خواهر یکی از شخصیتها که شوهرش مثلا وضع خوبی نداشت و فقیر بود از خواهرش که دزدی می کرد و پولش بیشتر بود بهتر لباس پوشیده بود. تنها نماد فقر خانواده شوهر بود با بازی همیشگی حامد بهداد که انگار معتاد هم بود.یه قسمتی از فیلم هم بحث بدی بین شخصیتها اتفاق افتاد که تقسیم بندی بدی بین زنها می گذاشت: زنان بزهکار و زنان خانه دار. حداقل من این طور برداشت کردم.پیشنهاد من این است که ترجیحا فیلم را روز سه شنبه ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۹ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)