X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

خاطره نوشت - به یاد هم اتاقیها

یکم-

اینجا هر شب فوتبال می بینند و من به یاد شما می افتم و تصور می کنم چه طور ممکن است خوشحال یا ناراحت بشوید؟!

دوم-

گفتم این هم از تناقضات زندگی ماست.روز اول که رفتیم گریه کردیم روز آخر هم که برگشتیم گریه کردیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اعتراف

....

... .

... .

... .

... .

پ.ن.اعتراف کردن توی وبلاگ به این شیوه مثل فریاد زدن توی خلاء هست. مثل اینکه کسی پشت شیشه فریاد بزنه و شما تصویر را داشته باشید بدون صدا.اون آدم داره فریاد می زنه اما صداش به گوش کسی نمی رسه. دلش نمی خواد که به گوش کسی برسه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۸ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

وقایع اتفاقیه...

 

یکم - وفای به عهد:

سال اول به خواب شناختمش و به لیوان چایی که از دستش نمی افتاد. برعکس من که شاید اگر چایی خوردن تمام  سالهای زندگی ام را جمع کنیم به بیست دفعه نرسد. یادم نیست کی بود.دو سال قبل یا پارسال.یک روز گله کرد که خیلی بده چایی نمی خوری.چایی خوردن تنهایی مزه نمی ده.توی پارک روبه روی دانشکده نشسته بودیم. من هم قول دادم که یک روز برای فارغ التحصیلی مان با هم چایی بخوریم. این فنجان که می بینید فنجان چایی من بود که از فنجان سکینه هم بزرگتر بود.هر کسی هم توی کافه ما را می دید که توی گرما نشسته ایم و چایی می خوریم چشمهایش چهارتا می شد البته اگر به هم نشانمان نمی دادند و نمی خندیدند. سکینه از اولین لحظۀ چایی خوردنم  فیلم گرفت تا آخر که فنجان خالی را نشانش دادم. انگار که شاخ غول شکسته باشم.این آخریها خیلی کم توی دانشکده چایی می خورد.عادت کرده بودیم که صبحها کیک و آبمیوه بخوریم... .

دوم- دلتنگی:

کلمه های کمی می توانند حس این روزها منتقل کنند.راستش دلتنگی واژۀ حقیری است برای این همه از دست دادن دوست داشتنیها.برای از دستن دادن تمام خاطرات خوب و بدی که کنار هم داشتیم.برای تمام آن لحظه هایی که مثل آدمهای محتضر منتظر رسیدن لحظۀ آخر بودیم و بی تاب نرسیدن آن لحظه که نمی شود نامی برایش پیدا کرد.

سوم- آرامش:

امروز اولین روزی است که بعد از چهار سال در خانه هستم و می دانم که قرار نیست برگردم. بعد از چهارسال رفتنها و برگشتنها حالا به خانه آمده ام و به یک ثبات رسیده ام. دیگر از آن حالت مسافر بودن همیشگی درآمده ام.

چهارم- مهربانو:

دیروز مهربانو را بعد از چند روز  کم خوابی و خستگی زیاد تمام کردم. از نظر خودم فهرست و روجلدش زیاد جالب نشد اما  بقیه اش خوب بود.

پنجم- بادمجان بم:

دیروز از گرسنگی در حد غش کردن بودم . برای همین وقتی از دانشگاه برگشتم خوابگاه یک بسته از این ساندویچ آماده ها خریدم که قبل از رفتن بخورم . اولی رو تموم کردم و دومی رو به نیمه رسونده بودم که متوجه شدم گوجه ی تهش کپک زده است. ساندویچ را نگاه کردم و خوب نگاه کردم که متوجه شدم ساندویچ پر از کپک بوده و من متوجه نشده بودم. به هر حال از نیمۀ ساندویچ گذشتم. به سختی. بعد به شیوۀ یک شهروند واقعی و نمونۀ ایرانی به تاریخ مصرف کالای مورد نظر نگاه کردم متوجه شدم آخرین تاریخ مصرف تا 30 خرداد بوده است در حالی که دیروز شش تیر بود. تا این لحظه که در حال نوشتنم و بیشتر از 12 ساعت از این اتفاق گذشته است هنوز دچار مسمومیت نشده ام .پس نتیجه می گیریم بادمجان بم... .

ششم-نکته ی جالب دیروز این بود که به خاطر تاخیر پرواز من خوابیدن خورشید را دیدم. نزدیک به خودش و سفر آغاز کردم به این سرزمین موعود خوابیده در کابوسی مدام... .

هفتم- این نوشته ها هم بابت چند روز ی که نبودم و نتوانستم خوب بنویسم . تا بعد... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

این فنجان را فعلا داشته باشید تا وقتی بیکار شدم داستانش را برایتان بگویم!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اندر حکایات جک و دوستان

لاست را هنوز ندیده است.گفت  که یکی از بچه ها استدلال جالبی داشته است برای دوست داشتن شخصیتها. گفت:"می گه هر کسی شخصیتی رو بیشتر دوست داره که به خودش شبیه تره! تو کدوم شخصیتها را بیشتر دوست داری؟"

گفتم:"جک ! بعد هم جولیت."

گفت:"چرا؟"

گفتم: "نمی دونم.آدم جالبی بود."بعد شروع کردم به شمردن صفات جک که البته فکر می کنم هر کسی بعداز دیدن لاست حس می کند با پسر خاله اش رو به رو شده است. جایی از حرفهایم گفتم:"جک یک وقتهایی احساس مسئولیت می کرد و خودش را اذیت می کرد که دلیلی نداشت. اصلا ربطی هم به او نداشت."

چشمهایش برق زد.گفت:"مثل تو!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تمام شد.همان قدر ساده تمام شد که شروع شده بود. حالا من مانده ام و مهربانو ـنشریه ای برای زنان خانه دار- که باید تا هفته ی دیگر تحویلش بدهم به استاد و اگر بخواهید بدانید در چه مرحله ای است باید بگویم در مرحله ی صفر از صفحه آرایی و   ۳۰ شاید ۴۰ در مرحله ی تهیه ی مطالب.برای خودم آرزوی موفقیت می کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

....

راه که تمام شود

ابر که ببارد

خورشید که بخوابد

من

سفر، آغاز می کنم

و آنجا

دیگر زمان بازگشت نیست

آن جا

سرزمین ِ موعود من است

خوابیده در کابوسی مدام

که من

باید بیدارش کنم

و بگویم :بیدار شو!

ماه

دیگر پشت ابر نیست

خرداد۸۹


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

استاد نامه

هیچ کس فکر نمی کرد روز آخر دلتنگش شویم. مشی سیاسی اش را هیچ کس قبول نداشت. یکی از بچه ها می گفت جلسه ی اول مثل اجانب با ما رفتار می کرد. هر ایرادی که از خبرها می گرفتیم جبهه می گرفت یا حداقل ما این طور برداشت می کردیم. مدام می گفت:" بچه ها فکر نکنید که من مدیر شبکه .... هستم. من فقط استاد شما هستم. " مدام فکر می کرد اگر ما توی بحث بی بی سی فارسی را مثال می زنیم حتما قبولش داریم. ما هم مدام یادآوری می کردیم که این قدر از سیاست رسانه ای می دانیم که به قول مدیر گروه سابقمان فکر نکنیم گربه محض رضای خدا موش می گیرد!کم کم که کلاس پیش می رفت هم خودش بهتر شده بود هم ما. می دانستیم چه طور باید با هم حرف بزنیم که فرصت گوش کردن به حرفهای همدیگر را از دست ندهیم. گاهی که حرف می ماند توی گلویمان و می دید بحث کردن فایده ندارد و از سرفصلهایش جا می ماند حرف زدنمان را موکول می کرد به بعد از دیکته گفتن.اما آن قدر طولانی نمی شد.نمی گذاشتیم که طولانی شود. خودش پایه بحث بود. طاقتش نمی شد که کلاس به دیکته گفتن بگذرد. به یکی از بچه های ترم قبل گفته بود:"بچه های این کلاس فعالترند!" کلاسهای آخر بی جهت از تلویزیون دفاع نمی کرد. بحث اعتقادی را دیگر توی حوزه ی بحث وارد نمی کرد مدام می گفت :" بچه ها علمی نقد کنید...علمی!" فقط وقتی از سیاست رسانه حرف می زد می رسید به اعتقادات که البته طبیعی بود.بعد از امتحان حیفمان آمد که کلاس تمام شد. خیلی چیزها سرکلاسش یادگرفته بودیم. تئوری و فنی. این اولین استادی بود که مشی سیاسی اش را قبول نداشتم ولی مطمئن بودم اگر به اینجا رسیده است واقعا زحمت کشیده است . از آن  آدمها نبود که به چیزی معتقد نیست و طرفدار حزب باد است و هر روز یک طرفی می رود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

در ستایش نا ستوده ها

به ستایش تن فکر می کنم.به ستایش جسم. به دوست داشتن تن تا بدان مرحله که بتوان از آن گذشت. گاهی به این فکر می کنم که چرا این همه از تن بد می گوییم؟ اگر تن دوست داشتنی نیست برای چه نمی توان از آن گذشت؟ برای چه  سخت است از دست دادن همه یا بخشی از آن؟ برای چه تن این همه مغضوب است ؟ و چه طور با این همه مغضوب بودن دل از تن نمی گذاریم؟ چرا اگر کسی نیز تن را می ستاید تنها بخشهای خاصی را می ستاید؟ آیا تنها انگشتان ما هستند که بواسطۀ نوشتن قابل ستایش هستند و دوست داشتنی؟ چرا آرنج ، رودۀ کوچک ، رودۀ بزرگ و یا لوزالمعده به آن اندازه به نظرمان نمی آید برا ی دوست داشتن ؟ برای چه گاهی بخشی از بدن را حذف می کنیم ؟ چرا گاهی به تن عادت می کنیم؟ به بودنِ تن؟ آیا به خاطر عادت کردن به تن است که نمی توانیم با نبودن بخشی از آن کنار بیاییم؟ برای چه هراس نبودنش زیاد است و فکر حذف بخشی از آن ما را به هراس می اندازد؟ترس از ناقص شدن در مقایسه با دیگران است که هراس می آورد؟ اگر تن ، دوست داشتنی نیست پس چگونه آگاهانه از آن گذشتن را مقدس می شماریم. ایثار باید مقدس باشد برای آنکه از عزیزترینها باید گذشت نه از آنچه بی اهمیت است نه  از آنچه که دوست داشتنی نیست.وگرنه بهایی ندارد و بی قدر است گذشتن از بی قدرها.

به ستایش تن فکر می کنم. به تن . به سلولهای نادیدنی . به رگها. به مویرگها. به چروکهای ریز زیر چشم. به دوست داشتن تمام ابعاد یک تن. برای خوب شناختن یک جسم تا بدان مرحله رسیدن که گذشتن و از دست دادن تن توجیه شود. به مسئولیتی که روح در برابر جسم دارد. به پاکیزگی روح که بر جسم نقش می شود. به تلاطم روح که جسم را متلاطم می کند. به حرمت جسم که گاه نادیده گرفته می شود. به رتبه بندی کردن و ارجحیت دوست داشتن بخشی از تن به دیگر بخشها.به همراهی جسم و روح.

"برای دوست داشتن ِ چیزی ، و آمادۀ دفاع ِ همه جانبه و پایدار بودن از آن چیز ، باید آن را بشناسیم یا شناخته باشیم.وطن تا زمانی که یک مجهول باشد، دفاع از آن هم ، دوست داشتن ِ آن هم، امری است مجهول، فانتزی ، ذهنی، و بیش از این در مخاطره. دین هم همینطور است. آرمان و عقیده و مکتب هم همین طور است." ( ابوالمشاغل: نادر ابراهیمی ، صص 81و 80)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

هرچه بیشتر فکر می کنم به شباهت شخصیتی خودم با  یک جوجه تیغی بیشتر نزدیک می شوم. این شباهت به طوری است که هر لحظه خودم را به سان یک جوجه تیغی می بینم که از بی تیغی دارد کچل می شود.انگار که او همزاد من است و من همزاد او.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۱ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بسی عظیم بود این شادی برایم که یکی یکدانه و نازدانه خواهر را میزبان و همراه باشم در این روزهای بی ریخت و کشدار فرجه که البته امسال بیشتر شبیه به یک اردو بوده است تا ایام فرجه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کلیشه های پیچ در پیچ ناتمام...

خسته ام از کلیشه ها. از کلیشه ی "خستگی از کلیشه ها". خسته ام از این آدمها و آن آدمها که حتی نفس کشیدنشان هم توهین به زن است اما تا تریبون می رسد دستشان از حقوق زن حرف می زنند و احترام به زن.

خسته ام از این آدمهای فمنیست که دهان باز می کنند و به جز یک مشت حرف تکراری هیچ حرف دیگری ندارند تا بزنند. خسته ام. از آدمهایی که می گویند ضد فمنیست هستند و حتی نمی دانند از چه حرف می زنند .  از هرچه ایسم که این روزها شده است فحش توی برنامه ی دیروز امروز ... . خسته ام از شنیدن و دیدن زن هایی که نمی دانند و نمی خواهند بدانند که نقششان توی جامعه خیلی بیشتر از یک آشپز و پرستار بچه ی رایگان است. خیلی بیشتر از یک اسباب بازی لوکس تحصیلکرده. خسته ام از زنهایی که عادت کرده اند به توجیه محدودیتهای زندگی شان:" چون من زنم!  چون خدا زن را بدبخت آفریده!  زنها همه بیچاره اند! زن بودن یعنی همین یعنی سوختن و ساختن!"خسته ام از این نماینده های زنی که حتی جسارت ندارند که بگویند نمی خواهند مصاحبه کنند و می گویند که قطع و وصل می شود و صدا نمی آید.و گاه آدم را به فکر وامی دارند که اینها قرار است از حق تو دفاع کنند! خسته ام از این استادان زنی که نظری ندارند .درباره ی هیچ چیزی نظری ندارند و کلا هیچ دغدغه ای ندارند. خسته ام . از این آدمها که نه فمینیست هستند نه ضد فمنیست. نه نظری دارند و نه دوست دارند که نظری داشته باشند.

 خسته ام از آن آدمها که شوخیهای بانمکشان توی جمع در مورد زن دوم است به همان شیوه که درباره ی خرید یک دست لباس دیگر حرف می زنند. از آن آدمها که احساس قوی بودن دارند و قابل ترحم می شوند وقتی تمام عمر خودشان را در نقش یک باربر مجانی می بینند و زن را صدا می زنند:"ضعیفه!" . از آن آدمها که زندگی نامشترکشان خلاصه می شود در زندگی یک حساب بانکی سیار و یک آَشپز رایگان.

خسته ام از این آدمها و آن آدمها که تمام عمرشان در یک کلیشه ی تکراری گرفتار شده اند. از این آدمها که تمام عمرشان نقش یک قربانی را بازی می کنند. وقتی می توانند تصمیم بگیرند وقتی می توانند انتخاب کنند وقتی می توانند بخوانند یا بخواهند منفعل می شوند و بعد به خوبی نقش یک قربانی را بازی می کنند که با احساساتشان بازی شده است که تمام عمر به بدبختی گذشته است. از این آدمها که زندگی نمی کنند بردگی می کنند نه بردگی دیگری که بردگی برای خود می کنند.بردگی ذهنیتهای ناتوانی شان.  

خسته ام .از آن آدمها که بهشان می گویند تحصیلکرده و خودشان فکر می کنند خیلی روشنفکرند اما به پای عمل که می رسد یک آدم سنتی هستند با عقایدی که در هیچ سنت و عرفی هم ممکن نیست که بتوانی تعریفش کنی. از آن آدمها که فقط توی یک جمع روشنفکری می توانند مدافع حقوق زن باشند  و حرفهای تحسین برانگیز بزنند. از آن آدمها که معلمان خوبی بوده اند برای هر آدمی تا بفمهد نباید آدمها را به حرف که باید به عملشان سنجید. و فرق نمی کند که از این آدمها باشند یا از آن آدمها. در حرف زدن همه استادند در حرف زدن از یک دستورالعمل حفظ شده.

خسته ام از این همه خستگی. از این همه ملال . از این همه دردهای توامان و رنج آور. از این سیاه دیدنهای متوالی ناموزون. دلم می خواهد یک رنگی بزنم این دنیا را زرد، قرمز، سبز، آبی و... .

دلم یک روزی می خواهد که نخواهی هیچ چیزی را ثابت کنی . یک روزی که بتوانی خودت باشی بدون این برچسبهای زنانه مردانه. یک انسان. یک انسان که می تواند استعداد هر چیزی را داشته باشد می تواند هر شغلی را که بخواهد دوست داشته باشد و داشته باشد. یک انسان که مجبور نیست نقش یک عروسک را بازی کند و اگر آن نباشد نه زن بودنش که حتی انسان بودنش هم زیر سوال برود. دلم یک روزی را می خواهد که برای آرزوهای بزرگ تلاش کنیم نه برای اثبات موجودیت اثبات شده مان.نه برای بدیهیات. دلم می خواهد یک روزی باشد که آدمها بفهمند تقسیم کار به معنی تک بعدی شدن نیست. به معنی خوب بودن تک بعدی شدن نیست. نه برای زن و نه برای مرد. اگر آدمها تصمیم می گیرند زندگی مشترک داشته باشند بدانند برای چه و چه طور. تمام اشتراکشان در چیزهایی نباشد که قابل تعویض است و می شود برایش جایگزین پیدا کرد.هر کسی می تواند یک آشپز یا حساب بانکی سیار باشد اما هر کسی نمی تواند نیمه ی مکمل یک نفر دیگر باشد در فکر ،روح ، شادی ، غم و ... .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تو گفتی جلوی یه دختر رو بگیرند با ماشین آنچنانی و دوربین فیلمبرداریشان را زوم کنند روی صورت و لباسش برای حفظ امنیت بعد بذارید روی سایتهای اینترنتی؟ تو گفتی با دخترهایتان شبیه مجرم رفتار کنید که از شما راضی باشم؟ تو گفتی یه زن رو بازداشت کنید ۷ ساعت به این جرم که بچه ی کوچکش روسری اش را کشیده است توی خیابان؟ تو گفتی دروغ بگید زیاد زیاد؟ خدایا تو گفتی؟ اینایی که تو قرآنت برامون فرستادی چیه؟اینا برای کیه؟ خدایا ...  .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بعضی وقتها بعضی چیزها هست که راز نیست مهم نیست مشکل نیست مسئله نیست اما دلت می خواهد یک نفر بداند تا فکر نکنی که راز است مهم است مشکل است مسئله است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حرفهای یک وبلاگ چهارساله و نویسنده اش!

اول از هر چیز یک فکر بودم. یک چیزی شبیه به نطفه . فکر یک وبلاگ. فکر گاه نوشتهای مکرر دوست داشتنی. بعد به وجود آمدم. خلق شدم.

اول کسی مرا نمی شناخت.بس که کوچک بودم. بس که تازه وارد بودم.

اول یک وبلاگ پرشن بلاگی بودم اما قبل از یک سالگی به بلاگفا آمدم و حالا یک بلاگفایی ام.گاهی تصمیم گرفتیم از اینجا هم برویم اما چون بقیه امکاناتشان  خوب نبود و کلا خانه ی خوبی پیدا نکردیم نرفتیم. خودم  و نویسنده ام را می گویم. من اینجا برای نویسنده ام چیزی بیشتر از یک دفترچه ی خاطرات بی جان بوده ام. من هویت داشته ام . همیشه. از همان اول که فقط یک فکر ساده بودم. فکر گاه نوشتهای مکرر دوست داشتنی.  این حرف را نویسنده ام بارها و بارها گفته است. من برایش حکم یک بچه ای را داشتم که بزرگش کرده است و لحظه لحظه شاهد قد کشیدنش بوده است. چهار سال از آن روزی که من به وجود آمده ام گذشته است. چهار سال.نویسنده ام مرا خیلی دوست دارد.من برایش بچه ی ناخواسته ای نبوده ام که ترکم کند و برود. خیلی وقتها اگر تصمیم گرفته است برود به خاطر من نبوده است خودش خوب نبوده است. خودش هم می داند که هیچ وقت مرا رها نمی کند. اما نویسنده ی من کلا یک اخلاقی دارد که همیشه حواسش به مسائل اطرافش هست و زیاد به گذشته برمی گردد و کم و کیف آنها را می سنجد.تا قبل از آنکه دیر بشود بتواند مشکلات را حل کند.این اخلاقش به مذاق خیلی آدمها خوش نمی آید اما نویسنده ی من است دیگر.برای همین مدام فکر رفتن و ماندن دارد. و هر بار تصمیم ماندنش را به روز می کند. این اخلاق شاید از این دنیای مجازی تقویت شده باشد مثل این آنتی ویروسها که مدام باید آپ دیتش کرد.

چهار سالگی ام مبارک!

اول از هر چیز فقط یک فکر بود. فکر یک وبلاگ .آن قدر که حتی درست با نحوه ی ایجاد کردنش آشنا نبودم. فکر گاه نوشتهای مکرر دوست داشتنی. قبل از اینکه به دانشگاه بیایم. لحظه های یادگرفتن مکرر دوست داشتنی.

اول خودم هم خوب نمی شناختمش. همه چیز کم کم اتفاق افتاد. فهمیدم چه طور باید بنویسم. چه طور عکس بگذارم برای مطالبش. چه طور آمار بازدید کننده هایش را نگاه کنم و لذت ببرم از حضور همان آدمهای کم اما همیشگی.

اول مثل این تازه بلاگرها فکر می کردم باید بروم توی این سایتهای افزایش آمار ،عضو بشوم یا از این نظرها بگذارم که بیا وبلاگ من رو ببین. بعد یاد گرفتم اگر جایی خواندنی باشد حتی اگر برایت نظر نگذارند می خوانندت. و این خیلی لذت بیشتری دارد. یک سری وبلاگهای باری به هر جهت کم کم از دیدنم افتاد. یک سری وبلاگ خاص که از خواندنشان لذت می بردم را توی صفحه ی وبلاگ دوستان گذاشتم. همه ی اینها کمتر از یک سال بود. شاید در همان شش ماه اول. بعد یک سری خط مشیها برای وبلاگم گذاشتم. یک سری اصول نانوشته  که ریتم نوشته هایم را تعیین می کرد.این اتفاق شاید به خاطر رشته ای بود که می خواندم . مهمترین اصل صداقت و شفاف نوشتن بود به عنوان کسی که با اسم حقیقی ام می نوشتم.بعد خیلی اتفاقات دیگر افتاد. تجربیاتی در این چهارسال به دست آوردم که شاید با تمام سالهای قبل ازآن برابری می کند.در دنیای مجازی و واقعی . در زمانی نزدیک به چهارسالگی ام عکسم را هم به فضای آن اضافه کردم چون فکر می کردم این وبلاگ آن قدر بالغ شده است و عاقل که می تواند تبعات رفتارش و واکنش آدمها را قبول کند.شاید این اتفاق یعنی چهارسالگی وبلاگم برای من خیلی خوشایندتر از هر چیزی باشد چه در 22 سالگی اتفاق افتاده است و در زمانی نزدیک به فارغ التحصیلی ام از دانشگاه. 22 سالگی ای که برایم بیش از 20 سالگی خوشایند است چون  در سال 88 اتفاق افتاده است و من از زوج بودن و مشابهت 66 و 88 و 22 خیلی خوشم می آید.

این چهارسالگی یک تقطیع دیگر در زندگی من است همان طور که به وجود آمدنش آغاز و پایان تقطیعهای دیگری در زمان زندگی ام بوده است.

وبلاگ نویسی هم مثل زندگی کردن است. گاهی دلت می خواهد تمام شوی اما نمی شود چون باید ادامه داد این جاده ی ناهموار دوست داشتنی را حتی اگر پایانی نداشته باشد... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۷ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آخرین کلاسها

گفت: " سوال بپرسید؟ چرا نمی پرسید؟ هیچی نمی دونین نه؟ هیچ فکر نمی کنین نه؟"

کتاب ابوالمشاغل نادر ابراهیمی روبرویم باز بود.به کناری ام گفتم:" آخه اگر فکر می کردیم که نمی تونستیم سر این کلاس طاقت بیاریم."

داشت می خندید. از آن خندیدنهایی که آدم چندشش می شود.استرس نداشت. استرسی که قبل از جواب دادن به سوالات بچه ها پیدا می کند و وقتی جمله بندی اش درست نمی شود صدایش را می برد بالا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حس آدمی را دارم که بار سنگینی را مسافتها به دوش کشیده است بی آنکه بداند این بار برای اوست یا نه. و حالا که این بار را از روی شانه هایش برداشته اند خسته است اما آرام.خسته است اما خوشحال.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بعضي رتبه ها فقط به درد رخت شستن مي خوره...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

گاهی آدم به سوالهای مضحک مبتلا می شود:

چرا من؟چرا حالا؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

لحظۀ بهت آورِ مرگ

همیشه غافلگیر کننده است. مرگ را می گویم. حتی اگر ناگهانی نباشد یعنی اتفاقی برای فرد نیفتاده باشد که احتمال مردنش وجود داشته باشد باز هم غافلگیری خودش را دارد. باز هم شوکه می شوی .بهت زده می شوی. حتی اگر روز تقریبی اش را برایت مشخص کرده باشند یا حتی دکتر خیلی محترمانه و خیلی قشنگ توی صورتت زل زده باشد و قطع امید کرده باشد باز هم غافلگیر کننده است. لحظه ی دقیق مرگ را می گویم. لحظه ای که قرار است جان از بدن جدا شود. جان ، روح . نمی دانم . هر چیزی که اتفاق می افتد و ارتباط ما آدمها با دیگران قطع می شود.دیگرانی که هنوز نفس می کشند و دم و بازدم را مکرر تجربه می کنند و بعد به آن اتفاق مرگ گفته می شود. حتما در آن لحظه ی اصلی آدم خودش هم غافلگیر می شود. مثل آدمهایی که خودکشی می کنند و از بالای ساختمان خودشان را پایین پرت می کنند حتما بعد از دو طبقه که گذشت پشیمان می شوند از مواجهه ی ناگهانی با مرگ خود خواسته. با آن ثانیه ای که به دنیای ناشناخته ای قدم می گذارند و تنها هستند. تنهای تنها.و هیچ نمی دانند قرار است بعدش با چه اتفاقی روبه رو شوند. و هیچ نمی دانند قرار است آسمان را چه رنگی ببینند. حتما پشیمان می شوند. مگر می شود پشیمان نشوند از این همه دلهره و هراس ناگهانی که هجوم می آورد به دل آدم. به دلی که نمی تپد.نمی تپد؟از ان همه ناشناختگی استرس آور چه طور دلشان نمی تپد؟ یعنی خون هم دیگر به صورتشان نمی دود؟ چه طور می شود تصور کرد در آن لحظه ی ناگهانی که نفس به شش ها راه می دهی نمی توانی پسش دهی آدم چه حسی پیدا می کند؟ ترس ...شادی... دلهره... بهت... . آن همه دی اکسید کربن چه طور می ماند توی ریه ها و نمی شود اکسیژن.چه حسی است؟ شبیه وقتی است که روی پله لیز می خوری و وقتی رسیدی پایین پله ها تازه می فهمی که لیز خورده ای؟ به نظرم شبیه همین حس است.همان بهت همان درد همان نیاز به کمک همان غافلگیری.

کجا ممکن است اتفاق بیفتد؟ توی خواب.حتما غافلگیری اش توی خواب بیشتر است. چون آدم می داند که توی خواب نفس می کشد ولی موقع مرگ چی؟ حتما آدم به طور نامحسوسی بیدار می شود و می فهمد که دارد می میرد.بعد بهت زده می شود.مگر قرار نبوده که بخوابد و بیدار شود.پس چرا مرگ؟چرا حالا؟ چرا دو دقیقه ی بعد نباشد این مرگ هراس آور؟

آدم همیشه فکر می کند که مرگ هراس آور نیست؟ فکر می کند بعدش هراس آورتر است .خیلی خیلی هراس آورتر.اما تصور آن لحظه که مرگ اتفاق می افتد دلهره آور است.خیلی.خیلی.خیلی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)