X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

مسئله این است: وقتی تو چیزی نمی دانی چه طور فکر می کنند چیزی می دانی یا بدتر فکر می کنند فکر می کنی که چیزی می دانی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۲۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

از رمضان در شهر

رفت:

هوا از صبح شرجی بود.کولر گازی مان نفسش در نمی آمد. اخبار هم بالاخره اعتراف کرد که رطوبت هوا در خوزستان 87% است. از سر خیابان سوار تاکسی شدم برای چهارشیر . هنوز دو دقیقه نشده بود که  بطری آبش را در آورد و قبل از این که سرش را باز کند تکانش داد. یک تکه یخ 10در 4 (از صداش حدس زدم و اندازۀ بطری) توی بطری بود که وقتی می خورد به دیوارۀ بطری آدم می توانست مزۀ یخ و سر کننده اش را روی زبانش حس کند. توی راه هر دو دقیقه یک بار بطری را در می آورد و همان حرکت را تکرار می کرد. من خیلی تشنه ام نبود  چون تازه از خانه بیرون آمده بودم   ولی وقتی یخ توی بطری تکان می خورد انگار می خورد به قلب من .

برگشت:

نزدیک 15 خیابان را پیاده رفته بودم. اذان را گفته بودند. سوار تاکسی شدم. از شبکه جوان یک سریال نمایشی پخش می کردند. وسط نمایش دو تا خواهر داشتند با هم حرف می زدند که یکی بی حال شد و خواهرش گفت:" مگه دکتر نگفته تو با این حالت نباید روزه بگیری؟" خواهر بی حال شده هم جواب داد:" حالا روزه گرفتم! انشاالله چیزی ام نمی شه!" راننده هنوز حرف زن تمام نشده بود گفت:"گور بابات...روزه... تو این گرما..."بعد دست کشید روی پیشانی و عرقش را خشک کرد.  

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۱۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

قانون زندگی: وقتی چیزی مهم می شود که دیگر مهم نیست که مهم است یا نیست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۳:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

نمی دانم من فقط این طوری ام یا همه ی آدمها ؟ یک چیزی که کم می شود بیشتر نبودش را حس می کنم. وقتی چیزی دم دستم هست خوب است اما وقتی نیست بیشتر جای خالی اش به چشمم می اید. اصلا اگر حتی مهم هم نباشد وقتی یک چیزی سر جایش نیست مدام دنبالش می گردم. نمی دانم من این طوری ام یا همه ی آدمها؟ وقتی یک قاب را از سر جایش برمی دارم جای خالی قاب همیشه توی ذهنم می ماند. بعد بیشتر سعی می کنم به یاد بیاورم آن قاب چه شکلی بود چه رنگی بود. 

برای همین این روزها نمکدان را حتما می آورم سر سفره. و سعی می کنم حتما یکدانه اش کنار دستم باشد.وقتی ماست می خورم وقتی سالاد می خورم که همیشه نمکی می خوردمشان سعی می کنم به خودم بقبولانم که نمکش اندازه است و من چون قبلا نمک بیشتری می زدم الآن به نظرم کم نمک می آید. نمک که کنار دستم هست می توانم تصور کنم طعمش را. فکر می کنم احساس محروم شدن از چیزی از محروم شدنش بدتر است.با این حال اصلا فکرش را هم نکنید که می شود لیمو ترش را بدون نمک خورد!ابداْ!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

نوستالژی

 

پ.ن. فکر می کردم نسل این نوع آب نباتها منقرض شده است.ما بهش می گفتیم"کپل" (به ضم کاف و پ)!شما چی ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۵۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(5)

از سانسور

من هیچ وقت فلسفه ی سانسور فیلمهای ایرانی را نفهمیدم. فیلمی که پانصدتا مجوز ریز و درشت دارد  و برای هر قدم بازیگرش مجوز گرفته است چرا باید از فاصله ی گرفتن مجوز نمایش تا اکران خصوصی تا اکران عمومی تا سینمای شهرستان تا شبکه های تصویری خانگی سانسور بشود آن قدر که بشود «خاک آشنا»ی فرمان آرا که البته من ندیده ام ولی فرمان آرا در یک مصاحبه گفته بود مثل عکسی است که چشمش را در آورده اند. امروز فیلم «ستاره می شود» جیرانی را نگاه کردم. سال ۸۵ فیلم را دیده بودم اما به خاطر همراهی کردن دوباره دیدم و البته من مشوق بودم برای تماشای فیلم. با سانسور  یک نیمه سکانس مهم که از فیلم زده بودند و هزار هزار دیالوگ مهم آنچه دیده شد تنها تصویر موهوم و در هم برهمی بود که معنی هم نداشت... .

کتاب تاریخ پیش دانشگاهی مان یک جمله ی قشنگ داشت از یک باستان شناس که گفته بود وقتی حفاری ممکن است به یک اثر باستانی ضربه وارد کند و آسیب برساند بهتر است که اصلا این کار انجام نشود. آخرش من نفهمیدم چه طور فیلم "بنجامین باتن" را از تلویزیون پخش کردند؟ 

پ.ن. اینجا شعر مریم را بخوانید . من که خیلی دوستش دارم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۸:۱۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

تکه نوشت

یکم- 

یک حسن وبلاگ نویسی وقتی انرژی منفی های وجود آدم زیاد می شود (نمونه ی دو پست قبل ) این است که آدم رها می شود از آن همه انرژی منفی و بعد می توانی درست فکر کنی. نمی دانم فیلم "مسیر سبز" را دیدید یا نه! قهرمان سیاه پوستی داشت که بی گناه به زندان افتاده بود و البته این ویژگی را داشت که می توانست دردها و رنجهای جسمی آدمها را به جان بخرد و بعد با سرفه کردن آنها را از خودش دور می کرد. نوشتن کلا همچین حسی دارد... 

دوم- 

این دو روز نشسته ام به خواندن کتاب " درآمدی به مطالعات خانواده" . کتاب جالبی است برایم چون خانواده را و بودنش و نبودنش را می برد زیر سوال و سعی می کند دلایل وجودی اش ، تنوع خانواده و مسائل خانواده را با نگاهی جدیدتر بررسی کند و معتقد است این تفکر قالبی خانواده را باید به چالش کشید: زن و مرد سفید پوست که صاحب فرزندانی   هستند  و زندگی خوبی را کنار هم می گذرانند. این تفکر قالبی متضمن قبول ناهمجنس خواهی ،نژاد پرستی و نفی سایر اشکال خانواده از جمله تک والدگری ، طلاق، خانواده ای از سایر نژادها مثلا سیاه پوست و ... است که آنها هم از انواع خانواده هستند. ضمن اینکه وقتی مشکلات خانواده را رد می کنیم نمی توانیم مسائل را حل کنیم. از آنجا که طبق نظرات پارسونز برای خانواده نقش کارکردی از جمله تولید مثل و هویت سازی برای افراد قائل می شویم سایر اشکال خانواده و مشکلات پیش آمده در این زمینه را که با آن تصویر قالبی مخالف است کژکارکرد تلقی می شود. کتاب خوبی است.سعی می کنم از این کتاب بیشتر بنویسم. 

سوم- 

از این جمله خیلی بدم می آید:" قدیمیها یه چیزی می دونستن که به این روش عمل می کردند." 

وقتی این جمله شنیدنش حرص ادم را در می آورد که آدمهایی که بی فکر به روشهای قدیمی عمل کرده اند به آدمهایی که بی فکر روشهای جدید را امتحان می کنند می گویند.از هر دو دسته حرصم می گیرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۱:۰۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

کارهایی که انجام دادنش اعصاب قوی می خواهد: 

1- دیدن اخبار ساعت 14 

2- دیدن اخبار 20:30 

3- دیدن اخبار ساعت 19 بویژه مجله خبری و آن مجری کذایی که صدایش حال آدم را بد می کند. 

4- هر نوع ساعت خبری که شما بیشتر می بینید بویژه خلاصه ای از خبرهای ساعت 14 که نمونه ی یک کار غیرحرفه ای تقلیدی و بی سوادی مسئولان بخش خبری است و خودش یک پست مجزا نیاز دارد. 

5- کمک فکری به مامانها برای اینکه افطار چی درست کنند؟ 

6-دل سوزاندن برای باباها که مثل اسفنج نم دار می شوند وقتی از سرکار برمی گردند  توی شرجی... 

7- دل سوزاندن برای مامانها که باید با این اسفنجهای نم دار کنار بیایند که مبادا خاطر عالی شان مکدر شود... 

8 - شنیدن صدای کولر گازی که به هن و هن افتاده و نمی تواند خودش را خنک کند چه برسد به یک متر مربع جلوی کولر !  

9-پیدا کردن سوژه ... 

10- تلاش کردن برای بیرون رفتن از خانه بس که هوا گرم است و چند روزی هم شرجی... 

پ.ن.10-اگر نمی دانید شرجی چه جوری است تصور کنید که تمام شهر به یک حمام پر از بخار بدون تهویه تبدیل شده است و بویی شبیه فاضلاب هم به مشام می رسد. 

 11-زنگ زدن به دبیر سرویس محترم و دوست داشتنی برای چک کردن سوژه . 

12- پیدا کردن تعدادی جامعه شناس فرهیخته که کمی مطالعه دربارۀ زنان داشته باشند و حوصلۀ مصاحبه کردن هم داشته باشند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۵۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

سرگردان نوشت

بعضی وقتها آدم تا در یک مسیری نیفتد دقیقا متوجه نمی شود  عمق فاجعه را! مثلاً اینکه همه می گفتند وقتی از یک مسیری مثل درس خواندن دور بشوی خیلی سخت است دوباره چسبیدن برای خواندن کنکور و نه البته برای یاد گرفتن! این روزها که گذشت از وقتی انتخاب رشته کردم و پی انتخابم را به تنم مالیدم  کاملا به این نکته رسیدم. با اینکه تمام  تیرماه را کتاب گرفتم و گفتم می خواهم حداقل زبان و روش بخوانم تا تکلیفم معلوم شود و نشد. چسبیدم به کار و کتاب غیر درسی ! کار و بار هم که خودش شده است مصیبت عظما! کتابهای غیر درسی هم نصفه نیمه رها کرده ام! "بوستان سعدی "که از مهر پارسال شروع کرده ام و تمام نشده است. کتاب "درآمدی بر مطالعات خانواده " که نمایشگاه امسال خریدم چون می خواستم جدی در حوزه ی مورد علاقه ام کتاب بخوانم. "ترس و لرز "چون خیلی گیج کننده شد برایم وقتی به نیمه اش رسیدم و تصمیم گرفتم مدتی رهایش کنم تا ذهنم استراحت کند ." قصه های صمد بهرنگی" که فقط ماهی سیاه کوچولویش را خواندم. کتابی که برای درس تجزیه و تحلیل برنامه های تلویزیونی خریده بودم و همان بیست صفحه که خواندم جلوتر نرفتم. شاید اگر بهتر فکر کنم حداقل پنج تا کتاب دیگر هم پیدا کنم که همین مدت به نیمه رسیده و نرسیده رهایش کرده ام. حالا امشب خواندم خبر این را که قرار است نتیجه نهایی هفته ی دیگر بیاید و من نمی دانم چرا خوشحال شدم. من که می دانم حالا حالاها بلاتکلیفم. من که به همه گفتم قبول نشده ام و خواستم تکلیفم را با دلم مشخص کنم. من که سر در گم ام. من که هی خودم را به زور می چسبانم به زندگی و این زندگی است که من را می راند. من که این روزها چسبیده ام به ستایش زندگی نه برای آن که مرا طرد می کند برای آن که تازه دارم سعی می کنم تمام آنچه را سالها داشته ام و نداشته ام بشناسم.خوب بشناسم. من که گاهی دلم می خواهد به صراحت ننویسم اینجا.وقتی با آدمهای سکه ای حرف می زنم و احساس نا امنی به من دست می دهد از این همه نکته سنجی و بعد به خودم می گویم من این سبک زندگی را آگاهانه انتخاب کرده ام مهم نیست بقیه چه طور رفتار می کنند.

چندتا مطلب توی سرم هست که دلم می خواهد بنویسم و البته چون براساس نظریه های ارتباطی است حوصله ام نشده است که وقت بگذارم برایش و  بنویسم . حس می کنم این روزها دارم دوباره می افتم در سراشیبی تکرار و احتمال دارد بعضی آدمها توی دلشان بگویند :"مجبورت نکرده اند که هر روز یک پست بنویسی! یک ماه ننویس شاید ماه بعد بهتر بنویسی!" یک وقتهایی هم حس تلویزیون بهم دست می دهد وقتی برنامه های تکراری آبکی پخش می کند و هیچ کس نمی داند چرا؟ حتی خود تلویزیون! مدام سعی می کنم این حس سنجاقکی را خوب بشناسم تا بتوانم با آن کنار بیایم. این حس سنجاقکی که دارد پوست می اندازد و خیلی درد می کشد و خیلی درد دارد این پوست انداختن! کلا خیلی خوب است آدم وقتی حالش خوب نیست یک جایی هست که حرف بزنی و بنویسی حتی اگر کسی نخواند حتی اگر نشنود آدم حس بدی بهش دست نمی دهد و من فکر می کنم وبلاگ نوشتن یک چیزی دارد فراتر از شنیده شدن و خوانده شدن. یک حس استقلالی که آدم را وادار می کند باور کند که اگر چه خوب است همراهی دیگران و شنیده شدن و خوانده شدن ولی اگر نبود اگر نشد می توانی خودت را خوب بشناسی و غمت نباشد و  این خود را ورای نوشته ها کاویدن لذتی دارد نا گفتنی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

از کار...

این گزارش من هست برای خبر: چرا ما ایرانی ها نمی خندیم؟  

و اینجا فایل پی دی اف روزنامه که امروز چهارشنبه مطلب کار شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

در ستایش پرپین

 

نام این گیاه پرپین (به فتح پ و سکون ر ) است که جنوبیها ( در حدی که من می دانم خوزستان) به عنوان سبزی مصرف می کنند.یعنی وقتی شاهی نیست ما پرپین داریم.از پرپین ترشی هم درست می شود. کردها به آن پلپین (به فتح پ و سکون لام) می گویند.البته آنها از آن به عنوان سبزی استفاده نمی کنند ولی توی آش می ریزند که البته آش مخصوص خودشان است.  از آنجا که در دوره ی دانشجویی متوجه شدم دوستان پرپین را نمی شناسند گفتم در راستای اقلیم شناسی و اقلیم شناساندن پرپین را ثبت جهانی کنم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۴۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

خرده اصلاحات سخت...

اصل دوم- گیرنده هایتان را هشیار نگه دارید!  

شما یک انسان هستید عصبانی می شوید! هزارتا حرف بد و بیراه هم می آید به ذهنتان اما می گردید توی مثلا کتابهای شعر حرفی را پیدا می کنید که علت عصبانیتتان را توضیح می دهد. توضیح دادن علت عصبانی بودن معمولا از سوی افراد نادیده گرفته می شود. همیشه سکوت در زمان عصبانیت درست نیست!خیلی کار سختی است اما گفتن این که چه احساسی دارید و چرا عصبانی هستید به دیگران کمک می کند خودشان را جای شما قرار بدهند.و بعد می شود درباره اش صحبت کرد.و همه البته به این بستگی دارد که شما آدم اهل گفتگویی باشید، گیرنده هایتان روشن باشد و موضع "بروبابا! خیلی بچه ای!" هم نگرفته باشید!

شعار نمی دهم! اصل اول که همانا دروغ نگفتن به خود است به اجرایی شدن این اصل کمک می کند.

بعدا نوشت: این پست را که نوشتم یاد فیلمی افتادم که هفته ی قبل از ام بی سی پرشیا دیدم . اسم فیلم را یادم نیست اما ماجرایش این طوری بود که شخصیت اول فیلم پسری بود که به خاطر کتابش که در مورد کنترل عصبانیت بود شهرت زیادی پیدا کرده بود و بعد هم قرار بود ازدواج کند و خلاصه همه ی برنامه ها درست پیش می رفت تا اینکه متوجه شد زن و مردی که بزرگش کرده اند پدر ومادر واقعی اش نیستند و بعد از آگهی توی روزنامه پدر ومادر واقعی اش پیدا شدند که با خانواده ی قبلی اش خیلی متفاوت بودند.از زمین تا آسمان تا یه حدودی. شغلشان هم کار توی شهربازی بود.قسمت جالب ماجرا جایی بود که پسره برای یه برنامه تلویزیونی درباره ی کتابش دعوت شد و بعد وسط برنامه پدر و مادر واقعی اش وارد برنامه شدند و کنترل عصبانیت واقعا اونجا هنر بود .مخصوصا وقتی همه ی طرفداراش از تلویزیون دیدن که چه طوری دستاش رو حلقه کرده بود دور گردنش و ...   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

در ستایش عشق...

 

پ.ن. بی بهانه برای عاطفه و مهدی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۸:۴۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(5)

در ستایش گلابی...

+ نوشته شده در شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۸:۵۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

یکم-

حس لاک پشتی را دارم که سرش را فرو کرده توی لاکش و یک بچه ی بازیگوش شوتش می کند این طرف و آن طرف  و فکر می کند هر ضربه ای که بزند یعنی یک گل!

دوم-

حس یک لام را دارم وقتی یک نفر با میکروسکوپ به آن خیره می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۱۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از رمضانها که می آید و می رود....

دیدید ماه رمضان که می شود همه توی تلویزیون از خودسازی حرف می زنند و از ضیافت الهی و به داخل خانه ها که می روی همه یک طور دیگر رفتار می کنند.ماه رمضان هم که تمام می شود بعضی ها می روند رو ی ترازو و وزن می کنند که چه قدر وزن کم کرده اند به خاطر این رژیم اجباری و ... .  

توی این یک ماه شاید حاشیه هایی از ماه رمضان را نوشتم. حاشیه هایی که گاهی می شود متن زندگی مان توی این ماه. خوبیهای این ماه به جایش . در این حرفی نیست. اما دلم می خواهد نحوه ی عمل خودمان را هم توی این ماه بسنجیم. از  خوبیها همه حرف می زنند اما .... 

درباره ی خرده کارهایی که می شود انجام داد و یک سری تغییرات آدم در خودش ایجاد کند که مداوم باشد به این ماه هم بسنده نکند می نویسم البته درباره ی خودم. چون شاید بعضی ها بتوانند تغییرات بزرگ و یکشبه در خودشان ایجاد کنند و یک دفعه از این رو به آن رو بشوند. من نمی توانم.اصل اول  در این ماه این است که به خودم دروغ نگویم. یعنی چیزهایی که برایم مهم است را ندیده نگیرم. اگر فکر می کنم عصبانی ام نگویم عصبانی نیستم. اگر فکر می کنم تعصب دارم رو یچیزی نگویم که ندارم و... .  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۵۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

یکم-

به خودم گفتم :" پاشو سمیرا! اگر امروز هم نری مطمئن می شم که داری افسرده می شی!" بعد خودم را  مجبور کردم که بی حوصلگی این روزها را کنار بگذارم و بروم جلسۀ داستان . شک داشتم امروز(سه شنبه) برگزار شود چون پیامک آمده بود که کتابخانه مرکزی اهواز قرار است جلسۀ نقد یک مجموعه داستان برگزار شود.

دیرتر رفتم. اما آنچه می خواستم یافتم. دوست قدیمی انجمنی که مدتها ندیده بودم.

دوم-

امروز آهنگهایی را که هر روز گوش می کردم عوض کردم. سعی کردم ریتمشان متفاوت باشد. وبلاگ مریم را هم بدون آهنگ گوش کردم. برای اینکه مرا می برد توی خلسه و  اصلا حساب زمان و مکان از دستم می رود.خلاصه این روزها تصمیم گرفته ام یک مقدار فضای غمگینانه ای را که در آن قرار گرفته ام تغییر دهم.

سوم-

امروز بالاخره ماهی سیاه کوچولو را خواندم. خیلی وقت بود که می خواستم بخوانم و نشده بود. خیلی دلم می خواست بدانم کسی ماهی سیاه کوچولو را دیده است یا نه؟

چهارم-

از آنجا که سر پل صراط سرم خیلی شلوغ است امروز تصمیم گرفتم آقای ضد تی وی  را سر لیست قرار بدهم .برای اینکه من مجبورم تمام مدت خودم را توی اتاق حبس کنم. سریالها را می شود یک جوری با خندیدن و حرص خوردن از سر گذراند اما با اخبار ساعت 2 نمی شود هیچ کاری کرد.

پنجم-

دارم "ترس و لرز" سورن کی یر کگور را می خوانم. جالب است برایم. چون به نظر می رسد قرار است از دست دادن و ایمان به بازپس گرفتن دوباره را به چالش بکشد! و آن داستان ابراهیم را که اسماعیلش را به قربانگاه برد!

ششم-

دست از من بشوی

بی بهانه

که این راه رفتنی

بی بازگشت است

خرداد 89

 هفتم- 

اعتراف می کنم بعد از آنکه دیروز نتوانستم به اینترنت وصل بشوم و امروز با پنج نظر جدید روبه رو شدم که همه آشنا بودند خیلی ذوق کردم. آدم آدرس وبلاگش را که عوض می کند همه اش فکر می کند رفته است توی یک دخمه ای توی یکی از کوچه پس کوچه هایی که هیچ کس از آنجا رد نمی شود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

صبرنامه

یکم- 

من از "زیر هشت" متنفرم. 

دوم- 

از "فاصله ها" حالم به هم می خوره. 

سوم- 

خدایا ! لطفاً این سوالای امتحان رو که داری برای من می نویسی یه خرده آسون بنویس! که من اصلا حال  و حوصلۀ امتحانهای سخت رو ندارم. خسته شدم بس که کنکور دادم.از این سوالهای نام ببرید بنویس تو برگه ی من که البته مجبور نباشم حفظ کنم و ... 

چهارم- 

مورد دوم برای اطلاع صدا و سیمایی های نه چندان عزیز که چوب بستنی شان را برداشته اند راه افتاده اند توی تهران و صدقۀ "خیلی خوبه" ، "خیلی خوبه" جمع می کنند. راست می گید بیا خودم برات بگم .... 

پنجم- 

مورد یکم اختصاصا برای فیلمنامه نویس " زیر هشت" که در مصاحبه اش با خبر خودش را تلویحاً با بیضایی مقایسه کرده است.اینجا بخوانید. 

ششم- 

امروز روز خبرنگاری بود که روزی خبرنگار بود که خبر ، نگار بود...

هفتم- 

کم حوصله بودم...بداخلاق.... اطمینان موقتی به من داد و شکهایم برطرف شد.حالا دوباره خودم هستم.نه خیلی صبور نه خیلی خوش اخلاق...یک آدم معمولی...عاشق این دکترهایی هستم که بلدن از زبونشون استفاده کنند و  .... 

هشتم- 

دلم می خواهد یک مطلب منسجم بنویسم اما فعلا به همین صورتی که می نویسم یک نوع پراکندگی دارم که نتوانسته ام حلش کنم. 

نهم- 

تاریک بود.اما خیابان خلوت نبود. خیابان اصلی نبود.اما فرعی هم نبود. از کنار خیابان راه می رفتم و حوصلۀ پیاده رو را نداشتم و بالا و پایینش که از کنار خانه های ویلایی باید رد می شدم.از لابه لای درختها پرید بیرون .و زبانش را دور دهانش تاب داد و لیسید. یک طوری که اگر آن بچه گربه ی کوچولو که شبیه بچه شغالها بود با آن گوشهای تیز و مثلثی اش می توانست حرف بزند حتماً می گفت :" عجب! چه قدر گرسنمه!" من هم جواب دادم:" دِ آخه منگل! چهار تا استخون من خوردن داره این طوری نیگا می کنی! برو دنبال یه لقمۀ چرب!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۵۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(7)

پنجرۀ جوهری(The Johari Window)

شما از طریق رفتارهای کلامی و غیر کلامی خود را نزد دیگران آشکار می کنید و دیگران نسبت به رفتارهایتان پس فرست دارند و بدین وسیله شما می فهمید که چگونه عمل می کنید.در این خصوص روش پنجره ی جوهری شیوۀ مفیدی است که به فرایند تبادلی آشکارسازی ، پس فرست و مبادلۀ اطلاعات و احساسات توجه کنیم. ماهیت تبادلی ارتباط شما به وسیلۀ پنجرۀ جوهری نشان داده شده است.هر گونه تغییر در هر یک از چهارچوبها ( قابهای پنجره) به معنای تغییر در چهارچوب دیگر است.

شاید اصطلاح "پنجرۀ جوهری" به نظر عجیب بیاید.این اصطلاح به منظور ارج نهادن به مبتکران این مدل از بخشی از نام کوچک جوزف لوفت (Joseph Luft) و هرینگتون اینگرام(Harrington Ingram)گرفته شده است.این پنجره داشته های شما و دیگران نشان می دهد. شما دربارۀ خود چیزهایی را می دانید و چیزهایی را نمی دانید همچنین دیگران دربارۀ شما اطلاعاتی دارند و اطلاعاتی دربارۀ شما وجود دارد که دیگران از آن مطلع نیستند. میزان دانسته ها و ندانسته ها و میزان اشتراکات بخش عمدۀ این الگو (مدل) را تشکیل می دهد.

ناحیۀ 1 : ناحیۀ فعالیت آزاد ( من می دانم ، دیگران می دانند) اطلاعات عمومی دربارۀ شما و آنچه می خواهید را عرضه می کند.این اطلاعات شامل وضع ظاهری ، طرز لباس پوشیدن نحوۀ حرف زدن و به طور کلی چیزهایی است که هم شما و هم دیگران ازآن مطلع هستید.

ناحیۀ 2: ناحیۀ کور( دیگران می دانند، من نمی دانم) دربرگیرندۀ اطلاعاتی است که دیگران دربارۀ شما می دانند ولی خود شما نمی دانید.برخی اخلاق شخصی ، این که صدایتان چطور است ، شهرتی که در میان همکاران و همسالان دارید و هیچ کس تا کنون به شما نگفته  است، دیگران چه رفتاری را از شما انتظار دارند ، همگی چیزهایی است که اگر بدانید ممکن است واقعا تعجب کنید.

ناحیۀ 3: ناحیۀ پنهان ( من می دانم ، دیگران نمی دانند ) شامل تمام چیزهایی است که نمی خواهید دیگران آن را دربارۀ شما بدانند. و در مذاکرات میان فردی جهت حفظ موضع و موقعیت خود این اطلاعات را محفوظ نگه می دارید.شما تصورات ، امیال ، انگیزه ها ، اندیشه ها و رفتارهایی را که ممکن است موجب شرمندگی شود را با دیگران در میان نمی گذارید و چیزهایی را که احساس می کنید شخصی هستند را بازگو نمی کنید.

ناحیۀ 4:ناحیۀ ناشناخته  ( من نمی دانم ، دیگران هم نمی دانند) شامل چیزها و خصوصیاتی است که بدان آگاه نیستند و از نظر شما و دیگران پنهان مانده است واگر کمی کنجکاوی کنید ممکن است نیازهای شدید، انتظارات، ترسهای ناشناخته و ویژگیهای درونی شما آشکار شود. این مدل تعاملهای پویای ارتباط میان فردی را نشان می دهد ، شما می توانید از طریق آشکارسازی ناحیۀ پنهان را از بین ببرید و با به اشتراک گذاشتن افکار ، عقاید ، اهداف و انتظارات خود با دیگران ناحیۀ فعالیت آزاد را وسعت و گسترش دهید. دیگران با دادن بازخورد می توانند به شما کمک کنند که ناحیۀ کور را از بین ببرید وناحیۀ آزاد را با تبادلات مشترک توسعه دهید.

 

شما در روابط مختلف پنجره های گوناگون خواهید داشت، دقت کنید که هر پنجره را در ارتباطی که به منظور خاصی است به کار ببرید.

پنجره ها دائما در حال تغییر هستند: (1) آنها از یک رابطه به رابطۀ دیگر تغییر می کنند،(2) آنها در ارتباط با یک رابطه در طول زمان تغییر می کنند.(3) آنها به واسطۀ تغییراتی که در شما و دیگران پیدا می شود تغییر می کنند.

در بیشتر روابط جدید ( ملاقات افراد برای اولین بار ، پیوستن به یک باشگاه یا اشتغال به کار جدید ) ناحیۀ فعالیت آزاد فضای کمی دارد. به ندرت به غریبه ها در اولین برخورد اعتماد می کنید و به ندرت مسائل خصوصی خود را با آنان در میان می گذارید.عقاید و استدلالهای خود را به سرعت برای آنان آشکار نمی کنید.گفتگوها حول محور آب و هوا ، فیلمها و لطیفه ها است و دربارۀ خود و کارهایتان چیزی نمی گویید. در آغاز برقراری ارتباط ممکن است " خود واقعی" را در مقابل رویارویی خطرناک محافظت کنید. دیگران نیز ممکن است از دادن بازخوردی که احتمالا برای شما مفید است خودداری کنند."شما مطمئنا بلند قد هستید" ،" به نظر می رسد دانشجو باشید".

هر قدر روابط رشد پیدا می کند، هر قدر ارتباط متعامل به طور مطلوب ادامه پیدا می کند، هر قدر مذاکره به پیش می رود ، ناحیۀ فعالیت ازاد ، هم زمان با آشکار سازی بیشتر شما و دادن بازخورد  از سوی دیگران ، وسعت می یابد. به نظر می رسد که بیشتر افراد مایلند به دیگران نزدیکتر شوند و در گفتگوهای غیر رسمی و مذاکرات مورد علاقۀ خود شرکت کنند، به نظر می رسد اکثر افراد ارسال و دریافت اطلاعات و استفاده از بازخورد و آشکارسازی را به ماندن در صدف کوچک و کاملاً محدود در ناحیۀ فعالیت آزاد پنجره را ترجیح می دهند.

برای باز کردن ناحیۀ آزاد پیکانهای مدل پنجرۀ جوهری را دنبال کنید.(1) بازخورد دقیق دیگران را جهت باز کردن ناحیۀ کور تقاضا کنید.(2) خود را به درستی برای دیگران آشکار کنید تا ناحیۀ پنهان را کوچک کنید.  

پ.ن. از کتاب ارتباطات انسانی .ترجمۀ حوا صابری آملی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

از "منِ"ِ من یا "من"ِ او

یکم-

که تا با خودی در خودت راه نیست                       وز این نکته جز بی خود آگاه نیست

"بوستان- سعدی"

دوم-

گفت :" آدمهایی که خیلی آرمان گرا هستند همیشه ضربه می خورند." و بعد به من نگاه کرد. به من. به من که همه چیز را خالص می خواستم. ناب. به من  که همیشه همه چیز را درست می خواستم. سالم. من که شاید آن قدرها هم که دلم می خواست هیچ وقت خوب نبودم.خالص نبودم. بزرگ نبودم. هیچ وقت بی اشتباه نبودم. مهربان نبودم. درد کشیده نبودم. زخم بند نبودم. آرام نبودم. خنگ نبودم. با همان کلمات کم خودم را لو داده بودم.

سوم-

گفت:" تو همیشه فکر می کنی بالاتر از بقیه ای! به خاطر رشته ات و اینا..." و بعد به من نگاه کرد. به من. به من که "فکر می کنم" از زبانم نیفتاده هیچ وقت در گفتار روزمره. به من که گفته بودم :" در شأن من نیست..." و البته در هیچ دعوایی تا به حال حلوا خیر نکرده اند.

چهارم-

گفت:" فکر کن! یک روز بگن سمیرا عاشق شده!"  و بعد خندید.دندانهایش پیدا شد و بی عیب بود. معمولی بود. نمی شد مثل توصیفهای داستانی بگویی زرد بود. نامنظم بود. برای اینکه نشان بدهی چه قدر بدت آمده از این تفکر قالبی که تو را مثل یک قالب یخ توی فریزر کرده است. به من نگاه کرد . به من. جمله ام را توی دهانم قورت دادم.بیهوده بود.

پنجم-

گفت:" مثل همیشه آرومی..." و بعد به من نگاه کرد. به من. من که ایستاده بودم توی دفتر دبیرستان.و زاویه ی ایستادنم طوری شده بود که روبروی معاون قدیمی قرار گرفته بودم و بچه ها مجبورش کرده بودند دربارۀ گذشته و امروز ما نظر بدهد:"... اما زرنگیهای خاص خودت را داری!"

ششم-

گفت:" ولی دینداره..." من خیره نگاهش کردم. من. نه او.

هفتم-

گفت:" یه چیزی بگم. بلا نسبت تو جوونهای امروزی همه خرن!"  به من زل زده بود وقتی این را می گفت. به من. من که وقتی به اصطلاح استدلالش دربارۀ چرایی " خر بودن" را گفت همه اش حرف خودم بود و یا پذیرش آن نه به معنای مقبول بودنش برای خودم. دلم می خواست بگوید:" خیلی... " زل بزند و بگوید.

هشتم-

گفت. گفت . گفت. گفت. بی خیالِ "او گفت" ها. وقتی برای "من گفتم" هایی که می تواند جواب باشد زمانی وجود ندارد.

نهم-

چرا دل بعضی آدمها ثانیه ای می گیرد بعضیها روزانه.بعضیها هیچ وقت نمی شود که بگویند دلم گرفته بود ده قرن پیش حتی. دلم می خواهد یک آدم دل نگرفته پیدا کنم و بفهمم راز این همه تفاوت را.به نظرم از  سبک لوله کشیهای متفاوت است. دلم یک تلمبه می خواهد ...

دهم-

تعلق حجاب است و بی حاصلی                          چو پیوندها بگسلی واصلی

"بوستان- سعدی"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۳:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)