X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

عیدنامه

یکم- عید همگی مبارک. 

پ.ن. جمله تکراری تر از این پیدا نکردم.ببخشید. 

دوم- 

خدا  لورل و هاردی را بیامرزد که اگر نبود صدا و سیما برای خنداندن مردم چی باید پخش می کرد؟! 

سوم- 

از آنجا که خوزستان در ماه رمضان خیلی گرم بود و گفتند ما نورچشمی خدا هستیم حالا هم شده ایم نور چشمی دولت چون ما را یک روز بیشتر از کار و زندگی انداختند. 

چهارم- 

زنگ زدم برای مصاحبه  و کارشناس محترم رفته بودند سوئیس. بعد شماره ثابت آنجا را داد که زنگ بزنم برای مصاحبه. من هم توی رودربایستی و این حرفها شماره را نوشتم ولی زندگ نزدم. خدایی اش کار کردن من تماما به نفع مخابرات است . از این مزدا 3 ها هم به ما هدیه نمی دهند حداقل دلگرم بشویم به کار! 

پنجم- 

نه... هیچی نیست... کوله ام رو نگاه کردم دیدم یک سوراخ بزرگ داره که هر چی فکر می کردم این یک ماه دارم می ریزم توش همه افتاده روی  زمین و از بین رفته است. حالا چه کار کنم؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

از خبرها...

امروز در خبرآنلاین این خبر را خواندم که بخشی از آن در زیر آمده است: 

"رئیس سازمان سنجش آموزش کشور گفت: با برگزاری این آزمون، آزمون دیگری برای پذیرش دانشجوی دکتری برگزار نمیشود از طریق این آزمون برخی از نظر علمی فیلتر میشوند و بقیه را مجاز اعلام میکنیم تا به دانشگاههایی که انتخاب کرده اند معرفی شوند.

وی با اشاره به بخش دیگری از گزینش دانشجوی دکتری از طریق طرح جدید گفت: سوابق تحصیلی داوطلبان نیز یک مرحله دیگر از گزینش است که براین اساس معدل کارشناسی ارشد، برخی دروس مهم، معدل کارشناسی و حتی معدل دیپلم در پذیرش دانشجوی دکتری تأثیر خواهد داشت." 

پیشنهاد می شود از معدل دورۀ راهنمایی و ابتدایی هم در این زمینه استفاده شود و حتماً شرط شود که داوطلب دورۀ دکتری پیش دبستانی را گذرانده باشد و از سوابق پیش دبستانی به جای مصاحبه ی دورۀ دکتری استفاده کنند! این روش به آموزش هدفمند و موثر قطعاً کمک خواهد کرد! 

پ.ن. از آنجا که اینجا زود به زود به روز می شود خبرنامه ای که در سمت راست قالب وبلاگ مشاهده می کنید برای کسانی است که بخواهند گزارشهایم را در مطبوعات پیگیری کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۴:۰۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

مرغ ِ یک پا

"ما با هم هیچ وقت سر این مسئله به توافق نمی رسیم. " این همیشه آخرین جمله ایست که من به او می گویم و او با سر تایید می کند و می گوید:" یه روزی به حرف من می رسی!" نه هیچ وقت از رشته ام خوشش آمد نه از کتابهایی که خوانده ام نه وقتی انتخاب رشته کردم برای دانشگاه و نه حالا که دلم خواسته همین رشته را ادامه بدهم . هیچ وقت سر این مسئله توافق نمی کنیم. هیچ وقت نمی تواند این راه را نه همان طور که من دوست دارم قبول کند نه اینکه اصلا قبول کند. پارسال بعد از آن جریانات خردادماه انگار تازه همه فهمیده بودند که من دقیقا چه رشته ای می خوانم و قرار است چه کاره بشوم. تابستان پارسال روزی بیست دفعه ( مشخصا دارم اغراق می کنم به معنی خیلی زیاد) این جمله را از آدمهای متفاوت می شنیدم:" این چه رشته ایه تو خوندی ! " یا " تو را خدا بیا رشته ات رو عوض کن! فردا می گیرنت!" یا " حیف نبود رفتی این رشته !" فرق این آدمی که دارم برایتان می گویم با سایرین این است که به رویم می آورد نارضایتی اش را از راهی که رفته ام. از راهی که خودم قبولش کرده ام. با اینکه گاهی فکر می کنم این راه سنگلاخ برای آدمی مثل من خیلی سخت است و شاید بیش از توانم. اما بالاخره که باید رفت! اینکه نمی توانیم با هم توافق کنیم نه تقصیر من است نه تقصیر او.نه حرف او اشتباه است نه حرف من. او مدام وجهی از ماجرا را می بیند که من چشم بسته ام تا راحت تر بتوانم راه را بروم و من وجهی از ماجرا را می بینم که او هیچ وقت دلش نخواسته سرش را برگرداند تا آن را ببیند. اصلا آن قدر فضاهای ذهنی مان از هم دور است که به هر روش که در توانم بوده است نتوانسته ام حلش کنم و حتی کمی از آن فاصله را کم کنم.شاید راه من اشتباه بوده است و شاید کم شدن این فاصله ها نیاز به تساهل بیشتری از سوی او دارد که ندارد. هیچ وقت نشده است که حرف زدنمان ناگهانی به درس و کار نرسد و پایان بندی اش این طور که گفتم نباشد. حداقل الان که دارم اینجا می نویسم به یاد نمی آورم اتفاقی خارج از این حالت را.همیشه راه به همانجا ختم می شود که روزی به رم. نه می توانم حرفش را رد کنم نه می توانم به تمامی قبول کنم. مرغ او هم مثل مرغ من همیشه یک پا دارد و گاهی باعث می شود آدم فکر  کند آدمها با تمام دوست داشتنهایشان منتظرند سرت هرچه زودتر به سنگ بخورد تا راه بهتر زندگی از نظر آنها را بروی و عاقبت بخیر بشوی! و تو باید حواست را جمع کنی که زندگی ات نشود اثبات کردن درستی راهت به دیگران چون اگر جایی از راه را داشتی اشتباه می رفتی دیگر نمی توانی برگردی چون تمام زندگی ات وقف آن می شود که چیزی را اثبات کنی! و بی دلیل و به اشتباه بر اشتباه پافشاری کنی و سخت ترین مرحله از نظر من این مرحله است.  که گاهی آدمیزاد ناخودآگاه دچارش می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۳۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

نانوایی

مرد با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک کرد. با دست دیگر نان را گرفت و گفت:" نه خانم! اصلا نان من  رو با نان جاهای دیگه مقایسه نکنید."  

گفت :" من از وقتی بچه بودم در همین دکون کار می کردم تا الآن ." 

گفت:" حالا یک چیزهایی هست که نمی شه  گفت. چاپ نکنید این حرفهایی که گفتم." 

پ.ن. تصمیم گرفتم اگر عمری بود و دانشگاهی موضوع پایان نامه ام  بشود: " بازتاب مسائل نانوایی ها در روزنامه ها" حالا یک چیزی شبیه به این!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۱۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

از کار...

 نتایجی که من با یک استقرای ناقص از دوران کوتاه مدت کار گرفته ام:

1- کار در خانه چه برای خانه چه برای خارج از خانه فایده ندارد! به جز اندکی دلخوشی کار! 

2- هر چه فردی از نظر سمت بالاتر باشد راحت تر می توانید به آن دسترسی پیدا کنید حداقل طاقچه بالا نمی گذارند! 

3-رئیس دفترها یا همان منشی های سابق خیلی انسانهای مهمی از نظر سمت هستند دست کم نگیرید! آن قدر که اگر بخواهید با خودشان مصاحبه کنید سخت تر از فرد اصلی است! 

4-یاس کاری در زمان  کار در خانه از قبض موبایل سخت تر است! تفاوت وجه روحی و مادی کار این است. 

5-فکر بیکاری از بیکاری بدتر است. 

5- آرامش خود را در زمانی که مصاحبه شونده عصبانی است حفظ کنید! خیلی موقعیت خوبی است برای جملات قصار نوشتن از وی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۴۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

ماه رمضان ماهی است که انسان می تواند به شتر هم حسودی کند! 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۴۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

از کار...

شما اگر هم مثل من نزدیک به ۵۰ دقیقه با یکی از مسئولان درباره ی آرد و نان صحبت می کردید و به اندازه ی یک نانوا در این زمینه و مشکلات آن تخصص پیدا می کردید دلتان می خواست بروید نانوایی بزنید یک نانوایی مدرن که هیچ کدام از مشکلات نان اهواز را ندارد! گوشی ام داغ کرده! این اولین مصاحبه بود در این باره...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۱۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

هم مرگ بر جهانِ شما نیز بگذرد

هم رونق زمانِ شما نیز بگذرد

وین بومِ محنت از پیِ آن تا کند خراب

بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان، نکبت ایام ناگهان

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزیِ سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت، غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت

هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آنِ دگر کسان

بعد از دو روز، از آنِ شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولتِ دگران بود مدتی

این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه، مال و جاه

این آبِ ناروانِ شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپانِ گرگِ طبع

این گرگیِ شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا، که شاهِ بقا مات حکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد 

سیف فرغانی(شاعر قرن هفتم) 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۳:۱۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

...

... 

... 

... 

... 

من لبریزم از همه هیچ

مرداد 89

پ.ن. این بخشی از یک متن مقطع  پنج خطی است.این تکه اش به نظرم از بقیه اش بهتر بود.مرا می بخشید بابت این سانسور بی دلیل. آدم گاهی به سرش می زند عیبهای کارش را فقط خودش بداند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۵۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

لیوان دوغ را گرفتم  توی دستم تا بخورم و نگاهم به تلویزیون بود. سریال ملکوت بود  و نیما شاهرخ شاهی یک دیالوگ  گفت و لحنش خیلی مضحک بود. توی دلم گفتم :" آخه کی گفته تو بازیگری! با این بازی افتضاح!" چون این جمله را هز شب تکرار می کنم حس کردم بلند گفتنش خیلی فایده ای ندارد. 

روی مبل نشسته بود. برگشت و آن دیالوگ را همان طور و به همان لحن برایم تکرار کرد. من نزدیک بود خفه بشوم از این تلاقی فکر و دوغ که پرید تو ی گلویم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۹ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

و سلام هی حتی مطلع الفجر.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۲:۳۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

درد در درد

خیلی وقت است خبر سیاسی نمی خوانم. مثل گذشته حداقل. مسیر زندگی ام شده است به بخشهای اجتماعی سایتها سر زدن و برگشتن. دروغ چرا! حتی گاهی چشم می بندم به  روی  تیترها . چه بشود و یک تیتری که بانمک است و موضوعش جالب و نتوانم روی کنجکاوی ام پا بگذارم که باعث شود خبری بخوانم خارج از حوزه ی جامعه. حتی خبر اقتصادی هم که گاهی می خواندم نمی خوانم. فرهنگی کمی . حتی طنز هم کمتر می خوانم. سال اول که بودم و هم میهن خوان. طنز فرورتیش رضوانیه را خیلی دوست داشتم. صفحه ی آخر هم میهن ۲ که شبیه ضمیمه بود یک ستون داشت به نام «بومرنگ». چند وقت پیش که اعتماد ملی هنوز دار فانی را به زور وداع نگفته بود مطلبش را دیدم . از اعتماد ملی و  صفحه ی طنزش ستون آن نویسنده ای که اسمش یادم نیست ولی ترانه ها را رمزگشایی می کرد خیلی دوست داشتم.بعد که خبر آنلاین را می خواندم طنزهای شهرام شکیبا را بیشتر خواندم. حالا گاه گاهی طنزهای شکیبا را که می بینم روی صفحه ی اصلی حوصله ام نمی شود که بخوانم  و می روم سراغ بخش جامعه که ببینم خبرها را چه طور کار کرده اند و چی . خیلی که سرحال باشم سر می زنم به طنزها اما... .  

حس می کنم این افسردگی و این دور شدن را همه دارند همه ی آدمهایی که روزانه از کنارشان ممکن است بگذریم و نگاهمان نکنند حتی و نگاهشان نکنیم ولی از کنارشان که رد می شوی یک حجم غلیظ خستگی به طرفت هجوم می آورد و دلت می خواهد یک مسیر هوایی باز بشود توی خیابان که خفه نشوی زیر آن همه خستگی آدمها که احاطه ات می کنند و می خواهی تمام مصیبت دنیا را اگر به قد و اندازه ی تو برسد که نمی رسد بالا بیاوری!  

این حس اصلا ربطی به شادیهای چند روزه ام ندارد. این حسی است که نمی توانی رهایش کنی و رهایت نمی کند. این همان اندوهی است که انگار همیشه با من است همیشه با ماست. همیشه پشت خنده هایمان وقتی نگاهمان را از طرف مقابل می گیریم که نفهمد خنده های دروغینمان را می آید پشت پلکها و چشمها را اذیت می کند. خیلی. خیلی زیاد.چشمها که دریچه ی روح بوده اند برای من همیشه. و این روزها انگار به هر چشمی که نگاه می کنی فقط خستگی دارد و درد که  من نمی توانم چشم ببنددم بر این همه درد.مسئله این است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۱۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

سریالهای ماه رمضان

جراحت:  مروج دیالوگهای عاشقانه به سبک متفاوت

اکرم به امیر حافظ: خر نشو! 

امیر حافظ به اکرم: د آخه زبون نفهم ! چی بهت بگم! 

امیر حافظ به اکرم: می خوای بازم کتکت بزنم! 

اکرم به امیر حافظ : خری دیگه!  

ضرب المثل رایج در سریال: باید فانوس بگیره دستش دنبالم بگرده ! 

توضیح برای دوستانی که سریال را ندیده اند اکرم و امیر حافظ در این سریال یک زوج عاشق پیشه هستند که به خاطر اینکه مثلا  خیلی همدیگه رو دوست داشتند حاضر شده اند از خیر بچه دار شدن هم بگذرند!  

ملکوت: آخرت به سبک ایرانی 

فرشته ی همراه فتاح  به فتاح: حاجی مگه نمی دونی که خدا گر ز حکمت ببندد دری /ز رحمت گشاید در دیگری! 

فتاح به خدا: خدا این چه فرشته ای که همراه من فرستادی آخه!  

فتاح به فرشته ی همراه: تو آخه چه جور فرشته ای هستی که هیچ کاری ازت بر نمی آد!  

توضیح: فتاح دچار مرگ مغزی شده است و مرتبا در سیر و سلوک دنیا و آخرت به سر می برد. مسئله ای که خیلی به چشم می آید این است که وقتی جلوه های ویژه بلد نیستید عزیز من! مگه اسلحه گذاشتند پشت سرتون ! جلوه های ویژه انجام ندید دیگه ! عجبا! ضمن اینکه من ربط شخصیتی سامان و مهتاب سریال را متوجه نمی شوم! این هم تاثیر جهانی شدن است احتمالا که این دو جهان متفاوت را کنار هم قرار داده اند! 

در مسیر زاینده رود: کنسرت احسان خواجه امیری در اصفهان  

دربارۀ این سریال همین را بگویم که اگر بابای مسعود هم از خون مسعود ( با بازی بازیگر مجید در قصه های مجید) بگذره من یکی از خون مجید نمی گذرم! به این نمی گویند کاسه ی داغتر از آش ! می گن: دایه ی دلسوز تر از مادر! 

به جز تیتراژ پایانی در میانه های فیلم گه گاه از آهنگهای دیگر خواجه امیری استفاده می شود و البته خب این خوب است. چون من خودم از صدای خواجه امیری خوشم می اد! 

توضیح: ندارد!  

نون و ریحون: مردان بدون زنان 

 این سریال دلیل اول دیدنش برمی گردد به فرزادموتمن به خاطر فیلم دوست داشتنی اش " شبهای روشن"! بعد هم اینکه چون بقیه ی فیلمها تماما به گریه و آه و اندوه و شبیه به این پرداخته اند این فیلم به خاطر طنزی که دارد و البته نکته هایی که دارد دیدنی است. حالا فرزاد موتمن هم تصمیم گرفته باشد مش ماشالله بسازد در نسخ متفاوت چه اشکال دارد! فقط من ربطش را به سریال دارا و ندار نفهمیدم. آخه یک منتقدی در خبرگزاری نابرنا گفته است که شباهت زیادی بین این دو سریال وجود دارد!

تبرئه  نوشت: علت اینکه من سریالهای تلویزیونی را جسته و گریخته و در اکثر مواقع به صورت صوتی دنبال می کنم تنها رشته ی تحصیلی و  کارم می باشد نه علاقه ی شخصی ام! به قول استاد تجزیه و تحلیل برنامه ها تلویزیونی ما شبیه پزشکی هستیم که نمی تواند به خاطر علاقۀ شخصی اش به یک بیمار یا تنفرش از دیگری به معاینه بیمار بپردازد .تلویزیون مهمترین مریضی است که ما داریم و سرفه هایش روی مردم تاثیر بد می گذارد!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

یک روز خوب ...

برای چه نباید خوشحال باشم. گاهی یک اتفاق  شاید خیلی ساده خیلی مهم تر است از آنچه به نظر می آید ! داشتم ناامید می شدم. نمی فهمیدم ایراد کار کجاست! گفتم: گزارش خبری کوتاه را می گویند خبر بلند! گفتم : آدم ناراحت می شود که چاپ نمی کنند. گفتم : باید یک فکر اساسی کرد .قضیه ی یک روز و دو روز نیست. تمام مدتی که زنگ می زدم برای مصاحبه آن روح ناامید آدمیزادگی ام می گفت: "بی خیال! برای چی می خوای زنگ بزنی! " آن روح همیشه امیدوار آدمیزادگی ام جواب می داد: "حالا زنگ بزن! گزارشت رو بنویس. ببین چی می شه! " و آن قد راین جنگ ادامه پیدا کرد تا آخرش گزارش را نوشتم و فرستادم و امروز تیتر یک روزنامه شده است. می توانید اینجا  بخوانید. این اتفاق برای من خیلی بیشتر و مهمتر از تیتر یک شدن مطلب ، چاپ شدن گزارش و ... است. این اتفاق به من یک دل قرص می دهد که می شود روی بعضی چیزها حساب کرد. یک اطمینان. اطمینانی که هراسم از بازگشت و بیهوده گذراندن روزها مجال بروزش را نمی داد. حالا آن روح ناامید آدمیزادگی ام نشسته یک گوشه و  اخم کرده است. دارد خیال می بافد که:" فکر کردی چی ؟ اینجا که ثبات نداره! یک ماه بیشتر نیستی که!" ولی  آن روح همیشه امیدوار آدمیزادگی ام می خندد . خیلی می خندد و جواب می دهد:" خیلی بچه ای! خیلی !" 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۶ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۴۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

اینجا یک سر بزنید. جای خوبی است... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۶ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۰۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

باورم نمی شه... اصلا اولش نمی خواستم نتیجه رو نگاه کنم ... بعد از اینکه صفحه باز شد اول چند دقیقه خیره شدم به صفحه مانیتور بعد شروع کردم جیغ جیغ کردن...خیلی خوب بود...خدا جونم خیلی دستت درد نکنه! 

قبلا نوشت و بعدا نوشت: آنچه در ادامه می آید نوشته هایی است که می خواستم امروز اینجا بنویسم ولی چون خیلی خوشحال بودم یادم رفت : 

یکم- 

امروز مثلاً نشسته بودم که گزارش بنویسم ولی نمی دانم چه شد که رفتم سراغ نوشته های قدیمی . این کار همیشه تفریح خوبی بوده برایم. بعد دیدم یک وقتهایی خیلی ببخشید البته آدم چه قدر روحش وحشی بوده خودش حس نکرده است؟من  به این حالت می گویم: عصبانیت پنهان! یعنی آدم حواسش نیست که چه قدر عصبانی است یا چرا عصبانی است؟ از یک چیزی که نمی دانی یا شاید از همه چیز قاطی می کنی و این حالتی است که آدم  جوجه تیغی وجودش گل می کند ! وقتی انرژی منفیهای وجود آدم جمع می شود و آتشفشان وجودت سرریز می کند!

دوم- 

پناه می برم

به تو

به تو

به تو

خدایا

که بنده ی خوب نبوده ام برایت

هیچ وقت

اما

چه می شود

مال بد،

هست

همیشه، بیخ ِ ریشِ صاحبش!

5شهریور 89


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۵ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

کابوس...

اولین کابوسی که توی زندگی ام به یاد می آرم  مربوط می شه به چهار تا شش سالگی ام. داستان کابوس این بود که "ایکی یو سان" رو یه گروه سامورایی ناشناس گرفته بودند و من و "سایو جان" و "آقای شینسه" قرار بود نجاتش بدیم. این قدر توی خواب استرس گرفتم که از خواب پریدم بعد هم هر چی سعی کردم بخوابم دوباره ادامۀ خوابم رو می دیدم. خلاصه بعد از اینکه آویزان مامانینا شدم  و سعی کردم بخوابم یه تصویر باغ پاییزی رو دیدم و کابوسم تموم شد. شما اولین کابوس رو  یادتون می آد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۱:۳۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(6)

از استادها...

این روزا خیلی دلم تنگ می شه برای استادا... 

برای کلاساشون... دلداری ها و غصه خوردنای علمی شون...برای تحلیلهای اجتماعی سیاسی علمی شون...برای منتظر موندن دم در اتاقاشون... برای اینکه صدایت بزند : سلام دربان بهشت! ... برای اینکه عکسها را چسب بزند روی تخته و بگوید:"حیرت آوره!"...برای اینکه فاطمه بگوید شبیه روشنفکرای دوره ی مشروطه است و من دلم نخواهد از کلاس بزنم بیرون وقتی تمام می شود...برای اینکه داستان برایش بخوانی و بگوید: دانشگاه شده مدرسه! ...برای اینکه سر کلاس خوابش ببرد و از خوابیدنش عکس بگیری و وقتی بیدار بشود شوکه شوی از تحلیلها و نقدهای دقیقش انگار نه انگار که وقت کنفرانس چرت می زده... برای اینکه وقتی مصاحبه می کردی برای گزارش از شخص حس کنی باورت ندارد. بعد از کارت تعریف کند وقتی صفحه ی اولش را بخواند و من ذوق کنم... برای اینکه سر کلاس حس کنی بعد از کلاس تمام می شود این استاد .بس که مایه می گذارد از خودش و بگوید:" حضرت والا!"...برای اینکه بخندد عینکش را جابه جا کند و بگوید: این نظریه رو ... برای اینکه لپ تاپش را بیاورد سر کلاس و من بگویم به سکینه : این کلاس لپ تاپ محور است... خیلی کم برای آن استادی که مثلا لهجه فرانسه داشت و گاهی عذاب وجدان می گیرم برای قُد(غُد؟) بازی های سر کلاسم!...برای اینکه سر کلاس کتاب قانون  بخوانیم و بگوید:"علی الاصول بله باید این طور باشه...شارع مقدس برای این ..." ... برای اینکه بگوید:" مهمترین پرونده های سیاسی زیر دست من بوده دختر جان!" .... برای اینکه تشویق کند همه را به رای دادن و ترم بعد از این رو به آن رو بشود...برای اینکه به "دلنوازان "اشاره کند و بگوید:" ما مهتاب مقدس داریم!" ... برای اینکه سر کلاس از کانت حرف بزند... برای اینکه فکر کند ما دچار منگلی مزمن هستیم در ریاضیات و من حرص بخورم...برای اینکه بگوید:" جوونا!" و به آن گوشه سقف نگاه کند وقت درس دادن... برای اینکه سر کلاس جک لری تعریف کند و ترجمه اش کند و من دلم نخواهد که بشناسد من هم استانی اش هستم...برای اینکه  سر کلاس خوابت بگیرد وقتی جدول آماری می کشید...برای اینکه از اطاعت و متابعت حرف بزند و من جلسه ی پنجم تازه پیش زمینه های منفی ام را از او بگذارم کنار و دوست داشته باشم آن روسری ها و مانتوهای همیشه رنگی اش را ...برای اینکه سر کلاس یک نفر دیگر تبریک روز معلم بگوید و برگردد از سکینه تشکر کند و ما ریسه برویم از خنده...برای اینکه پشت سر هم و تند تند  اسلاید  نشان بدهد و بگوید:" الان تموم می کنم درس رو که کلاس تموم بشه!"...برای اینکه جامعه شناسی گیدنز را امتحان بگیرد آن هم تستی ... برای اینکه بگوید:"علمی بحث کنید بچه ها!" و طاقتش نشود دیکته گویی کلاسی را... برای اینکه سر کلاس شعر بخواند از حافظ از خیام و من هر جلسه مهمانش باشم... برای اینکه از کانادا حرف بزند و بگوید:"honey!" ... برای اینکه هر جلسه شکلات و چایی بخرد برای بچه ها به بهانه ی جریمه ی دیر آمدن دانشجوها... برای اینکه لهجه ی ترکی داشته باشد و تحلیل کند چرا دو زبانه ها مشکل دارند در فارسی حرف زدن... برای اینکه با ذوق از جامعه نظارتی گیدنز حرف بزند و از نظریه ها ی دانیل بل و بگوید:" اصلا می رسیم به یه جاهایی که خیلی عجیبه! " ...برای اینکه از نظریه های xو y مدیریت بگوید...برای اینکه بیست دقیقه ی اول کلاس عمومی را حضور و غیاب کند و کلاسش به یک کتابخانه ی عمومی تبدیل بشود...برای اینکه تاریخ روزنامه نگاری را دیکته بگوید و ورد زبانش باشد:" روابط عمومی یعنی شفاف سازی!" ...برای اینکه کتاب قطور معرفی کند و بگوید:"به هر چیز ی نباید گفت دیکتاتوری !"و شرایطش را برایمان بگوید و آرمانشهر توماس مور را از او به یادگار داشته باشیم...برای اینکه بگوید:" زن فقط باید پنج کلمه حرف بزند." و من درسش را حذف کنم...برای آن استادی که آمار درس می داد و من فقط موقع حذف اضطراری دیدمش که باید برگه را امضا می کرد!...برای خیلی هایی که شاید الآن به ذهنم نیایند ولی ازشان چیزی را یاد گرفته باشم کم و زیاد....برای اینکه اصلا کلاسش را نرفته باشی ولی به استادی قبولش داشته باشی چون قبل از رفتن به دانشگاه با او مشورت کرده بودی و او گفته بود:" اگر سنگ هم از آسمون بارید باید دووم بیاری..." و من دوام آورده بودم آیا؟    

دلم می خواد به بعضی استادا زنگ بزنم و حالشان را بپرسم ولی روم نمی شه ... .

پ.ن. مطمئنا دوستان اسم خیلی از استادهایی را که نشانی داده ام بدانند فقط اگر می خواهید اسم بیاورید نشانی اش را کنارش نیاورید ... 

پ.ن.۲. دو شعری که استادان معمولا خیلی به کار می برند و البته خیلی هم کاربردی است: 

الف) هرگز حضور حاضر غایب شنیده ای... 

ب)رشته ای بر گردنم افکنده دوست /می کشد هر جا که خاطر خواه اوست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۳:۲۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(7)

گاهی فکر می کنی اصلا مهم نیست کی با چه در جه ای از استعداد و هوش و مهارت هر چیزی حتی یک پوست نارنگی گندیده ممکنه تو این خاک حروم بشه!( وسعت این خاک به ذهن شما بستگی دارد!) 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۴۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

اعتراف نامه

من اعتراف می کنم. اعتراف می کنم که از وقتی برای کنکور شروع کردم درس خواندن لاغر تر شده ام. این اعتراف را اینجا می نویسم برای شادی دل دوستان، آشنایان ، اقوام  و خانوادۀ گرامی که بعد از هربار دیدن من می گویند: "تو چرا این قدر لاغر شدی؟" و البته فکر می کنند من در این زمینه پنهان کاری می کنم  که جواب می دهم :" نه دیگه این قدر که می گین! یه ذره !" من اعتراف می کنم با اینکه بیشتر از حد مجاز درس نخواندم ولی لاغری من از آن دوره شروع شد که البته خودم از این اتفاق بی خبر بودم تا بهمن ماه که همه متفق القول این جمله را تکرار کردند و من با هر بار دیدن خودم در آینه سعی کردم علت و زوایای لاغری را بیابم که البته تحقیقات همچنان ادامه دارد!

با این حال من اعتراف می کنم که لاغر شده ام تا به دل دوستان اهوازی بنشیند چون در طی چهارسال گذشته با هر بار دیدن من اظهار می کردند :" تو که داری می میری! چرا این قدر لاغر شدی!" و البته من زیر بار نمی رفتم.

من اعتراف می کنم که این همزمانی لاغر شدن و کنکور خواندن درست است اما قرار نیست هر همزمانی علت و معلول هم باشند! من اعتراف می کنم که قبل از عید با ترازوی معلوم الحال خانه خودم را وزن کردم و متوجه شدم دو کیلو کمتر از گذشته وزن دارم! و به این فکر افتادم که وزن را به حالت قبل برگردانم.اما تا کنون تلاشها نتیجه ای نداده است چرا که یکی یکدانه خواهر و سایر اعضای خانواده معتقدند:" کسی با خوردن هوا چاق نشده تا حالا!" و البته :" این غذائه که تو می خوری؟"

پیش بینی می شود من تا پایان ماه رمضان از صحنه ی(نقشه؟ صفحه؟) روزگار محو بشوم بویژه اگر شرجی ها در روزهایی که من تصمیم می گیرم بروم بیرون ادامه پیدا کند و من هوس پیاده روی هم به سرم زده باشد قطعاً تا پایان شهریور این امر تحقق می یابد!

پ.ن. الان که می نویسم 45 دقیقه تا اذان مانده است.من هم امروز بدجوری ضعف کردم. نا ندارم از رختخواب بلند بشم. پیرو همان حرف که : خواب روزه دار عبادت است من از ظهر تا حالا در حال عبادتم! و از آنجا که فاطمه یک پست نیمه اختصاصی در وبلاگ جدیدش نوشته برای من در حال حاضر من یک جهادگر عابدم !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)