X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

سلام ای پاییز برگ ریزان ! در این پاییز خوب برگ ما را بریزان!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۴۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

من از عادت کردن به همه چیز گریزان بوده ام همه وقت. اگر چه آسایش زندگی تنها در  عادت کردن است. به بودن من به نوشتن من به مهربانی نداشته ام عادت نکنید. به غمهایم هم عادت نکنید و با رفتارتان من را به همیشه یک جور بودن عادت ندهید. مرا به بهتر شدن و خوب شدن عادت بدهید و نگذارید که همه روزهایم شبیه به هم باشد.شما آیینه ی من هستید همان طور که من می توانم آیینه ی شما باشم. من از مرموز بودن از دروغ گفتن از حقیقت را به موقع نشنیدن بیزارم مرا به دیدن این رفتار از خودتان عادت ندهید. چون وقتی که عادت کنم به دیدن این رفتار یا نمی بینمتان اگر چه به نظر دیگران بدرخشید و یا آن قدر سیاه می بینمتان که رو برمی گردانم. مرا به آنچه واقعا هستید و می توانید باشید عادت بدهید. من عادت کردن به خوب دیدن همه چیز را دوست دارم اگرچه برای دیگران مضحک باشد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۲۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

digital

جوان بلاگ در نمایشگاه رسانه های دیجیتال یک غرفه گذاشته است برای بلاگرهای جوان بلاگ تا وبلاگشان را معرفی کنند. فرض کنید من به سرم بزند و زنگ بزنم یک غرفه هم بگیرم.آن وقت برای معرفی وبلاگم چی می تونم بگم: ۱ - من سمیرا هستم.   یک دانشجوی روزنامه نگاری که صبح تا شب غصه می خورد.۲- من سمیرا هستم .بیاید وبلاگ من رو ببینید.۳- من روزنامه نگاری هستم با  اغماض البته که سالی یک برگ روزنامه نمی خواند برای دریافت مطالب بیشتر به وبلاگ مراجعه کنید.۴-( شما هم می تونید نظراتتون رو در مورد معرفی وبلاگم بنویسید این طوری ممکنه تصمیمم برای گرفتن غرفه قطعی تر بشه!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۰۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

از زن بودنم...

عصر وقت برگشتن به حال گريه افتاده بودم.انگار بغض چند روزه داشت سر باز مي كرد.به مهماني هيچ ربطي نداشت. فقط انگار آن قدر دل نازك شده بودم كه هر تصويري از اين دنيا مي توانست مرا تا حد مرگ برنجاند.از حقارت اين مرداني كه اگر وقتي از كنارت رد مي شوند حرفي نزنند فكر مي كنند بهشان مي گويند لال.اگر بوق نزنند اگر ابرو بالا نيندازند اگر ...  

يك پاكت زرد بالاي صفحه ي گوشي پيدا شد يكدفعه با اين مضمون:"آدما ممكنه پسر باشن ولي پسرا ممكن نيست آدم بشن.روز دختر مبارك" 

آه از اين زن بودن ، بودن،زنانگي در اين خاك حالم بداست.امشب حالم خيلي بد است. آن قدر كه بد مي تواند بد باشد.از اين تقابل احمقانه از اين بي نمكيهاي كوچه بازاري كه به دانشگاهها راه باز كرده است از هر چيزي كه وقتي به من ياد آوري مي كند كه من يك زنم حقارت براي من دارد و تحقيرم مي كند...  

آه از اين زن بودن در اين خاك خسته ام...خيلي خسته ام. و هر چه قدر كه اصلاني گوش بدهم و بشنوم" من از اين خسته ام كه مي بينم تيرگي هست و شب چراغي نيست "  بار خستگيهايم كم نمي شود...  

پ.ن. مي دانستيد اين پست شماره ي 500 اين وبلاگ است...خودم تازه فهميدم.گفتم شايد ذوق شما هم مثل من كور باشد خوشتان بيايد از اين كه شماره ي اين پست 500 است...خيلي بي ربط بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

جهانی که ما در آن می میریم...

گفت:" ما از اینترنت هم هیچی نمی دونیم. اینترنت مثل حوضی است که افتاده ایم توش و نمی دونیم باید چه کار کنیم و عده ای هم توی آب این حوض خفه شده اند. وبلاگ می زنیم. چت می کنیم. " 

یکی از همکلاسیها گفت:" درد دل می کنیم." 

تایید کرد . گفت:" آره. درد دل می کنیم. گریه می کنیم. ذکر مصیبت می گیم. در صورتی که الان اون طرف این طوری نیست. دارن رو اقتصاد اطلاعات کار می کنن. یعنی نون شما از این سیم در می آد. برای درد دل کردن نیست.اونا از بچگی تا 18 - 19 سالگی یه دفترچه دارن که خاطره می نویسن توش .ما اما بلد نیستیم از اینترنت استفاده کنیم می ریم خاطره می نویسیم تو وبلاگمون. " 

این حرفها خیلی به دلم نشست. بعد دیدم این وبلاگ که دارد ذمش را می گوید چه قدر می تواند وبلاگ من باشد. این خاطره نویسیها و ذکر مصیبتها ی همیشگی. با خودم گفت:" من توی آب این حوض بدجوری خفه شده ام." این چند روز که من ننوشته ام چه تأثیری داشته است ننوشتنم. چند روز دیگر هم که ننویسم هیچ اتفاقی نمی افتد. این همه سال نوشتن چه تاثیری داشته است. اصلا دایره ی این تاثیر چه قدر باید باشد تا کجا باید باشد.انگار اینجا سر این میدان اینترنت نام همه بیکار و علاف نشسته ایم با هم حرف می زنیم چایی می خوریم بعد حتی به این حرفها و بحثها نمی شود گفت:" عرصه عمومی " هابر ماس که از آن فکر تولید بشود. سر و ته خیلی از این وبلاگها و وبلاگم را که بزنی شاید دو کلمه حرف درست  و حسابی نباشد. یکی از همکلاسیهای ما دیروز فرمودند :" قطعا از روی بیکاری " در جواب من که پرسیده بودم:" حالا چی شد که آمدید ارتباطات ...روزنامه نگاری..." حالا دارم فکر می کنم وقتی آدمها در این کشور می توانند تا این اندازه احساس بیکاری داشته باشند که به جای رشته ی لیسانسشان که هیچ ربطی به روزنامه نگاری ندارد درس بخوانند بعد هم بگویند:" من اصلا گرایشمون رو دوست ندارم..." مطمئنا وبلاگ نوشتن آن هم به شیوه ی ذکر مصیبت و خاطره نویسی باید حرکت فرهیخته تری باشد.دیروز به قول یکی از دوستان این نقل قول درد آور :" قطعا از روی بیکاری..." من را خیلی شوکه کرد. هنوز هم نتوانسته ام از میزان این شوک کم کنم. دیروز تا به حال خیلی فکر کردم چه طور مملکتی داریم که یک نفر خودش را می کشد از ژنتیک بیاید ارتباطات ( فرض این است که کسی که از یک رشته ی دیگر می آید باید برای قبولی خودش را کشته باشد ) بعد بگوید:"من اصلا از تفکر علوم انسانی خوشم نمی آد."!!!! ژنتیک جان ! شما اول دو تا کتاب در این حوزه بخوان بعد که در این حوزه مسلط شدی و گفتی من از تفکر علوم انسانی خوشم نمی آد آن وقت ما هم حتی اگر به این درجه نرسیده بودیم حرف شما را قبول می کنیم چون بیست تا کتاب بیشتر از ما خوانده ای.اصلا این تفکر علوم انسانی چی هست؟ این استعمار که شما در جواب هر سوالی می فرمایید نباید نادیده گرفت از تفکر ژنتیک می آید؟ من دیروز تا حالا به این فکر می کنم که کلا شما از سالها پیش آن قدر بیکار بوده باشید که ژنتیک را هم از روی بیکاری خوانده باشید ؟ من اما قطعا از روی بیکاری نیامده ام این رشته و اگرچه از هیچ نظری خودم را فرهیخته تر از شما نمی دانم ولی حداقل به اینجا رسیده ام که هیچ نمی دانم ! امیدوارم شما با تفکر ژنتیک تان به اینجا برسید چون براساس قضاوتهای اولیه که از رفتار شما ناشی می شود اصلا به نظر نمی رسد که به اینجا رسیده باشید. 

آينده نگاشت: امروز تو ي مهماني حرفي زدم كه اصلا منظورم را نمي رساند و مربوط به اين پست بود.روي صحبتم بيشتر با طيبه است.حرف خوبي بود كه زد و در واقع تذكر خوبي بود... نمي توانم از عصر تا حالا به اين جمله ي مضحكي كه گفتم فكر نكنم. گاهي عصبانيت مانع مي شود حس واقعي ات را بگويي...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۲۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

سفرنامه اصفهان2

سه نفر بودند. موزه ی کلیسای وانک بود. من چون همیشه دوست داشتم یک کلیسا را ببینم و  هیچ وقت فرصت نشده بود ذوق زده نگاه می کردم به ویترینها. داشتند بلند بلند و با هم فکر می کردند:" چی بود؟ چه طوری می گفتیم؟" روبروی ویترینی بودند که من ندیده بودم. آمدم ویترین را ببینم که یکی شان گفت:" خانم چه طوری باید انگلیسی می پرسیدیم اسمت چیه؟" گفتم:"what's your name" خوشحال شدند. یکی شان برگشت به طرف دخترک بور بیست  و چندساله ای که داشت تابلوها را نگاه می کرد و جمله را گفت. دخترک برگشت. اسمش را گفت. سه نفری بر و بر نگاهش می کردند. یکی شان گفت:"سر واه؟" دخترک بور گفت:" no" پسر دوباره یک چیزی شبیه به این گفت .دختر خسته شده بود. چند بار پشت سر هم اسمش را تکرار کرد. برگشتم گفتم:" همون سارا ست!" دختر ذوق زده شد برگشت به من نگاه کرد . خوشحال شده بود:"آه...yes". پسرها هم همین طور. من به راهم ادامه دادم. از کلیسا که داشتم می زدم بیرون پسرها ایستاده بودند همان اطراف. دخترک نبود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۴ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۴۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

سفرنامه اصفهان 1

  

 

1 - بخشی از فضای سبز اطراف زاینده رود 

 

2 - بخشی از فضای سبز اطراف زاینده رود  

 

3- بخشی از فضای سبز اطراف زاینده رود  

 

4- سی و سه پل  

 

5- زاینده رود از دید یکی از حفره های سی و سه پل 

 

6 - سی و سه پل از درون 

 

7- زاینده رود - متن تابلو: خطر ؛ شنا ممنوع!- البته کفشهای شما هم در این زاینده رود غرق نخواهند شد چه برسد به شما ! به گفته ی شاهد عینی یعنی خودم یک مرد و دو بچه ی هفت هشت ساله به راحتی در پایین پل سی و سه پل ایستاده بودند و حتی آب به بالای کفشهای ایشان نمی رسید! 

 

8- نمایی از کاخ چهلستون - پ.ن. تنها بیست ستون دارد اما به علت زیادی ستونها در گذشته چهل ستون گفته می شده است! روایتهای دیگری هم  در این زمینه وجود دارد که خودتان بروید و بخوانید! 

 

9- نمایی از چهلستون 

 

۱۰- نمایی از طرحهای داخل موزۀ چهلستون که البته اطراف این عکس ویرایش شده است. حسی که به تاریخ ایران دارم شبیه همین طرح و نقاشی روی دیوار است: قالی پر نقش و نگاری که آن قدر بی جهت شسته  شده  که آنچه بوده است مشخص نیست... 

 

11- نمایی از فضای بساختمانهای باغ چهلستون 

 

12- نمایی از فضای ساختمانهای باغ چهلستون  

 

12- نمایی از فضای ساختمانهای باغ چهلستون   

 

13- کره ی زمین در فضای بیرونی موزه ی تاریخ طبیعی اصفهان 

 

 

14 و 15- موزه ی تاریخ طبیعی اصفهان- عکس دوم از لابه لای حصار اهنی گرفته شده است. 

 

16- موزه ی تاریخ طبیعی اصفهان - اسکلت یک دایناسور آویزان به سقف


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲ مهر ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

آخرین روز تابستان...

یکم- 

با اینکه خواندن "اعترافات" روسو خیلی جذاب است ولی به خاطر درگیریهای رفتن و سفر و ... کمی کند پیش می رود. و هر چه بیشتر جلو می روم بیشتر این فکر می آید توی سرم:" روسو جان! شما خوب به گفته ی  خودت در برابر زنان کمرو بودی آن هم از نوع ذاتی اش! اگر احیانا از نوع روی متوسط و یا پررو بودی چه آتیشی می سوزوندی؟ نه واقعا؟!" 

دوم- 

چند روزی نیستم و اولین پست فصل پاییز را اگر اتفاقی پیش نیاید با عکسهایی از اصفهان به روز می شوم. پیشاپیش از دوستانی که عکاسی حرفه ای انجام می دهند به خاطر غیر حرفه ای بودن عکسهایی که هنوز نگرفته ام و هنوز به نمایش نگذاشته ام عذر خواهی می کنم. گفتم که بعد از دیدن عکسها گله ای نباشد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۰۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

خداحافظ شهر من...

وقت آمدنت می بینی که چه قدر مهربان است 

                                                          راه  

در بازگشتت ببین 

             چگونه برمی گردد و  

                                                    هار  

                                                    می شود. 

شمس لنگرودی-لب خوانی های قزل آلای من 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

از کتابها...

شاید تنها اصلی را که بتوان به آن عمل کرد ، آموختم و آن این است که می بایست از موقعیتهایی که وظایفمان را در تقابل با منافعمان قرار می دهد و سودمان را در زیان دیگری می داند ، بپرهیزیم ، زیرا به رغم عشق صادقانه ای که به تقوا داریم، به یقین در چنین موقعیتهایی دیر یا زود ، بی آنکه خود بدان پی ببریم ، تاب مقاومت را از دست می دهیم و در عمل بی انصاف و بدخواه می شویم در حالی که باطناً همچنان منصف و مهربان برجا مانده ایم. 

اعترافات - ژان ژاک روسو 

پ.ن. و اگر "از" در دنیای کلمات وجود نداشت مطمئناً من در تیتر نویسی برای این وبلاگ با مشکلات زیادی مواجه می شدم! 

پ.ن.2.امروز متوجه شدم که ممکن است من در نظر خدا موجود بی دردی باشم و یا انسان گناهکار یا هر چیز دیگری که ممکن است به خاطر آن خدا بخواهد من را ادب کند! وقتی متوجه می شوی دوباره با آن استاد مقاله نویسی کلاس داری که من بی سواد متوجه بی سوادی وی می شد و فعلا هیچ کورسوی امیدی برای حذف درس و یا اعتراض موجود نیست فقط این حس به آدم دست می دهد!   

پ.ن.3. خدایا حالا من یک چیزی گفتم. خوب که گفتم "خیلی کم " یاد آن استاد مقاله نویسی می افتم اگر  گفته بودم خیلی زیاد چی می شد! 8 صبح ! خدایا واقعا چه کار کردم ؟! بگو برم همون اشتباه رو جبران کنم.هر چی باشه حتما آسون تر از نشستن سر کلاس استادیه که قد یه نخود قبولش نداری!خدایا! با ما به از این باش ! 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

"بوفالو"یم آرزوست!

گفت:" کی می خواد سوار بشه؟" دست راستم توی جیب مانتوم بود.دو انگشت دست چپم را بردم بالا گفتم: من . گفت :" خانم اینجا مال "هاپس" هست دخترا نمی تونن !" گفتم:"آها!" این دومین دفعه بود که این جمله را شنیدم امشب. حالم بد شده بود. چشم دوختم به آن حباب بزرگ که انداخته بودند روی آب و من از دور تصور می کردم چه طور می شود اگر آدم توی آن حباب راه برود. دراز بکشد و حتی نتواند یک قدم جابه جایش کند.اولی خواسته بود دست به سرم کند. گفته بودم: "شرط سنی دارد؟" گفت : "نه!"بعد که فهمید خودم می خواهم بروم گفت:" بیشتر از 50 – 60 کیلو نمی شه !" گفتم:"خب !منم 50 کیلو ." گفت :" صبر کن!" رفت . دوستش آمد.

گفت: کی می خواد سوار بشه؟ گفتم:" من!" یک بوفالو ی بزرگ بود.یک بوفالوی بزرگ قهوه ای ! یک شاخش هم شکسته بود. این را بعداً دیدم. وقتی آن عکس را گرفتم و صورت بوفالو توی کادر دوربین گوشی نمی آمد. دلم خواسته بود. دلم خواسته بود سوار آن بوفالو ی آهنی بشوم بعد مرد از پشت صفحه کلید بوفالو را بچرخاند . من سرم گیج برود. به زور آن طناب نزدیک گردنش را بچسبم. بعد  سرعتش را بیشتر کند. خیلی بیشتر . آن قدر که نتوانم سرم را بالا بگیرم و به مامان نگاه کنم. دلم می خواست از نیمه بوفالو آویزان بشوم و بعد سرعتش آن قدر زیاد بشود که دستم ناخوآگاه طناب دور گردن بوفالو را رها کند و پرت بشوم روی زمین و بخندم. زیاد بخندم.اما گفت:" نمی شه! ایراد می گیرن!"

گفتم:" من خیلی حالم بده! دلم می خواد پیاده برم." ماه توی آسمان بود.مثل همیشه قشنگ بود. مثل همیشه ماه بود. یک نیمه ی ماه که نصف دیگرش پیدا نبود و گم بود.گفتم:"کاش برویم شهربازی ! بریم ترن هوایی ! " دلم می خواست سوار آن ترن هوایی غیراستاندارد شهربازی بشوم. بعد اولش الکی جیغ بزنیم. بخندیم. بعد که پیچ برمی دارد و هول می افتد ته دلمان از یکدفعه پایین رفتنش یک جیغ بلند بزنیم. یک جیغ بلند بزنم. گفتم:"کاش می رفتیم. جیغ می زدم. تخلیه می شدم. حالم بد شده! خیلی بد." 

نشستم توی پارکینگ. همانجا که ده سانت از سطح حیاط بلندتر است. چارزانو نشستم. بعد نگاه کردم به آسمان دیدم بین این همه ستاره هیچ ستاره انگار برای من نیست.انگار برای من نمی درخشد. گفتم:" خاک بر سرت که دردت شده بوفالو سوار نشدن!" اشک آمد به چشمم. گفتم:" سر به سرم نذار !" گفت:" گریه می کنی!"خندید. گفت:" من ماموریت دارم ببرمت بالا."  سرم همان طور خیره بود به بالا. به آسمان نگاه می کردم .به اینکه هیچ ستاره ای ندارم توی این آسمان.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۴۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

استعفا

کلاس سوم یا چهارم دبستان مسئول کتابخانه ی مدرسه ی کوچکمان بودم. کل کتابهایی که ویژه ی بچه های دبستان بود شاید دو طبقه بود. البته توجه کنید که دو طبقه وقتی بیشتر کتابهایی مثل "شنل قرمزی" و " سفید برفی " و...امانت داده شود حجم کمی نیست. هر روز کتابا را مرتب می کردیم و گاهی یک ربع اضافه بعد از وقت مدرسه می ماندیم که همان کتابها  را مرتب کنیم لیست برداریم و امانتیها را چک کنیم. زنگ تفریح هم توی کتابخونه می گذشت که باید کتاب ها را می گرفتیم و امانت می دادیم.یک روز خیلی خسته شدم. مربی پرورشی مان تمام کارهایی را که من و دوستم انجام می دادیم خراب می کرد و بچه ها کتابها را پس نمی آوردند و مربی پرورشی با ما دعوا می کرد. یادم نیست یک برگه یا دو برگه بود ولی از این برگه هایی بود که دو طرفش خط قرمز می کشیدیم .توی همان برگه ها متن استعفانامه ام را نوشتم  و در چند بند دلایل استعفایم را توضیح دادم! البته الآن متنش را یادم نیست و از برگه هم برای خودم رونوشت ندارم!  

توضیخات 

1-گفتم اگر یک روزی خواستم رئیس جمهور بشم پیشینه ام رو بدونید که آینده ام رو حدس بزنید!(شعار انتخاباتی من: خرداد را بی خیال ! دی ماه را پر حادثه سازیم!) 

 2- سیستم از بچگی من رو اذیت می کرده ! 

 3- گفتن بزرگ می شین یادتون می ره هر چی بزرگ تر شدیم بیشتر یادمون موند!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۱:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

پست بانوان

داشتم فکر می کردم کاش بعضی پستها را می شد فقط برای خانمها نوشت  و اسمش را می گذاشتم:پست بانوان. به هر حال بعضی حرفها هست که خانمانه است و خیلی با اسم واقعی از آن نوشتن جالب به نظر نمی رسد اما آدم دوست دارد بنویسد. مثل قضایای نبات داغ و درد و آویشن. به هر حال چه اشکال دارد وقتی ما تاکسی بانوان ، پارک بانوان، هتل بانوان ، تو ر سفر بانوان ، نانوایی بانوان،کوپۀ بانوان، دوچرخه بانوان و خیلی و سایل خاص دیگر ویژه ی بانوان داریم که همه حاکی از توجه ویژه به شان زنان است پست بانوان هم داشته باشیم! اگر روزی خواستم پست ویژه ی بانوان بنویسم یک رمز به مطلبم می دهم و تنها کسانی می توانند آن مطلب را ببینند که اسکن صفحه ی اول شناسنامه ی خودشان را برای من ایمیل کنند و همزمان که می خواهند پست را باز کنند به من خبر بدهند تا من از طریق سرعت زیر صفر یاهو آنها را ببینم و تایید صلاحیت شوند که خانم هستند و بتوانند از مطالب آن پست استفاده کنند!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۱:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شادمانه

گفتم: "چه قدر ناز شدی؟!" این را باصداقت گفتم. چشمهایش گرد شده بود. تعجب کرده بود حتماً . شاید فکر کرده بود تا حالا نیامده ام حتما نمی آیم. وقتی من رسیدم داشتند سالادها را می چیدند روی میز. خنده ام گرفت. توی دلم گفتم شوخی شوخی سر شام رسیدم. بعد نشستم کنار بچه ها . همکلاسیهایم بودند از سال آخر دبیرستان.شاید از همان موقع یک بغض نشست ته دلم. یک بغض کمرنگ که صدایم را نمی لرزاند ولی فکرم را چرا. عکسهای بچه ها را بلوتوث کردم. عکس آن دوستی که روز اصلی قرار آمده بود  و من حتی از 118 نتوانسته بودم پیدایش کنم . یک پسر دو ساله داشت که ناز بود و شبیه خودش. گفتم:" آدم باورش نمی شود..." هنوز جمله ام تمام نشده بود. دوستم سرتکان داد گفت :" آره...من همه اش یاد شیطنتهای کلاس می افتم ..." بعد هر دو خیلی متاسف ( از  شادی)خیره شدیم به دوستم که آن وسط بود توی لباس سفید. گفت:" چه طوری با این لباس...". گاهی می آمد به ما سر می زد و می گفت:"جای من هم خالی کنید چی می گید؟!" بعد می نشاندش روی صندلی  و باید به دسته گلش نگاه می کرد و فیلمبردار از آن فیلم می گرفت.

با اینکه زن و مرد جدا بودند کم و بیش رو سری به سر بودند. سر شام یکی از بچه ها گوشه های روسری اش را از پشت گردنش رد کرده بود. من اولش متوجه این تغییر نشدم. وقتی داشتیم حرف می زدیم و من با کنجکاوی ام کلنجار می رفتم که بپرسم به کی رای داده؟ دیدم یک چیزی توی گردنش برق می زند. خنده ام گرفت .از صبح توی فکرم بود سکانس آخر " نون و ریحون " فرزاد مؤتمن را که رستوران را تبدیل به رستوران زنانه کردند و مدیر رستوران گفت: ما فکرکردیم یه رستوران زنونه خیلی خوبه...این طوری خانمها راحت تر می تونن طلاهاشون رو به هم نشون بدن. بحث عوض شده بود. همان دوست برق نشان گفت:" راستی از شورای شهر چه خبر؟" من حس کردم این یک سوال برای سنجیدن میزان اطلاعات من از اخبار شهر است. بحث کشید به جاهایی که فکر نمی کردم گوشه یک سالن عروسی هم گفته شود. در جمع بندی بحث سوالی مطرح شد و من یک ژست روشنفکرانه گرفتم و گفتم :" نه...آتش زیر خاکستره..."

نشد حتی که خداحافظی کنیم. نشد که از این جمله هایی که وقت شوخی می گوییم مادربزرگی است و همچین وقتهایی کاربرد دارد مثل "خوشبخت بشید" و "انشاءالله به پای هم پیر بشید" و ... بگوییم. چادر پیچش کردند و من فقط دیدم نشسته توی ماشین. به خواهرش گفتیم: الآن وقتشه زنگ بزنی بهش... بعد خندیدیم. و آن جمله ها را به خانواده اش گفتیم وقت خداحافظی: "انشاءلله همیشه به شادی..."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۱:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از هراسها...

شکلش را که می بینم هراس برم می دارد. اصلا فرق نمی کند مربوط به کجا باشد فقط همیشه در برابرش یک حس ناتوانی دارم و گنگ بودن و پیچیده بودن که نمی توانم حلش کنم. همیشه حس می کنم دقیقا متوجه بندهایش نمی شوم. حالا چه توی بانک باشم چه دانشگاه چه هر جایی که چندتا برگه سیاه و سفید بگذارند جلوی رویم و بگویند  پرش کنید! اگر هزار دفعه هم برگه را پر کنم و اگر هزار دفعه در هزار روز متوالی اتفاق بیفتد شک ندارم که این هراس برطرف نمی شود برای اینکه همیشه پر از نکته ی ابهام است که باید حتما بپرسم. 

 حالا فکرکنید با این هراس من بخواهم فرم ثبت نام پر کنم بعد بنویسد:  

نوع سکونت : متقاضی خوابگاه هستم / قبلا ساکن خوابگاه بودم/ همراه والدین/ همراه اقوام / .... آدم دلش می خواهد یک بخش توضیح داشت که می توانست بنویسد خب اگر از یک کسی  که 2 واحد روش تحقیق پاس کرده استفاده کنید برای این کارها نمی میرید به خدا! روش تحقیق چیه ؟ یه خرده از اون عقلتون استفاده کنید موقع طراحی سوال ! خب من الآن کدوم گزینه رو باید بزنم؟! این فقط یکی از این نوع سوالها بود من هم مبتنی بر اصل "خوشبینی" و "زیاد سخت نگیر" بعضیها را همین طوری پر کردم. خب مثلا زده آدرس محل سکونت.من هم آدرس خونه ی اهوازمون رو نوشتم. بعد زیرش نوشته فاصله ی محل سکونت تا دانشگاه به کیلومتر! مگه من کیلومتر شمار دارم توی جیبم! من هم زدم 810 کیلومتر! ولی فکر کنم اهواز تا تهران خیلی بیشتر باشه! بعد نوشته : مذهب : شیعه / نامشخص؟!  خب اگر از نظر شما یک گزینه داره چرا گزینه ای طراحی اش می کنید؟! الآن هم شک دارم ثبت نام با موفقیت انجام شده باشه و اون کد رهگیری که قبل از تموم شدن ارسال مدارک بهم دادن درست باشه ؟! این همه فاطمه رفته دانشگاه مهر زده بعد قبل از فرستادن برگه کد رهگیری به من دادن! جدا اگر لازم نبود خب ملت رو چرا به دردسر انداختین؟! خلاصه اینکه یه شماره 11 رقمی دادن به من به عنوان شماره دانشجویی خبر ندارن من کد ملی ام رو تازه 4 ماهه حفظ کردم!   

آینده نگاشت:  

قال مامان : یه دفه می نوشتی 1000 کیلومتر! بالاخره آدم می خواد یه خرده این ور اون ور هم نگه داره تو راه خسته می شی یه سر بخوای بری!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۴:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

از جهالتها...

یادم نیست سر چی ؟ ولی یک روز به من گفت:" اگر تو لجبازی من از تو لجباز ترم!" کلاس پنجم دبستان بودم. مقنعه سفید چانه دار می پوشیدیم با مانتوی طوسی.از این مدل مانتوهایی که یک نفر دیگر همزمان می توانست توی آن جا بشود.نمی دانم کلمه ها را معلممان گفته بود یا تمرین انشای کتاب فارسی بود که جمله بسازیم. ولی یادم هست که من ردیف وسط نشسته بودم. نیمکت یکی مانده به آخر. سمت چپ نیمکت نشسته بودم و میز معلم هم سمت چپ کلاس بود. کلاسمان کم جمعیت بود. موقع خواندن جمله ها که شد من خیلی دلم می خواست جمله ام را بخوانم. از بین آن همه کلمه فقط الآن کلمه ی "لجباز" را یادم هست.دستم را گرفتم بالا. بعد با صدای بلند شروع کردم به خواندن جمله :" معلم ما انسان لجبازی است." ناراحت شد. گفت:"چرا همچین فکری کردی!؟" بچه ها هم از پشت سر و جلو و راست و چپ بلند بلند اظهار نظر کردند که :" دلت اومد! خانم به این مهربونی! چرا !واقعا چرا! " اجازه نمی دادند توضیح بدهم. بعد  که سر و صدا تمام شد گفتم که نشون به اون نشون که اون روز این حرف رو به من زدید! گفت:" حالا من یه چیزی گفتم تو چرا جدی گرفتی!" خب بچه بودم دیگه... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۵۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

در آخرین قسمت سریال زاینده رود آخرین دیالوگ به این صورت بیان شد که آدم باید همیشه مثل رود زنده رود باشد! 

ما  نیز در ادامه گفتیم : آب ما رو دزدیدن، دارن باهاش پز می دن! 

پ.ن. در یکی از موارد انتقال آب کارون به همه جای کشور به جز خوزستان آب کارون را از سرچشمه ها گرفته و به زاینده رود منتقل کردند و در پی اعتراض مسئولین خوزستان ، یکی از مسئولان اصفهان فرموده بودند که زود تر آب را منتقل کنید و لحنش شبیه آن بود که بالاخره حق ماست که زاینده رود را که به خاطر بی مسئولیتی و بی عقلیها به مرده رود تبدیل شده است با تبدیل کارون به زمین فوتبال دوباره زنده کنیم .  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۰۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

خلاصه اینکه ...

یکم- 

خلاصه اینکه آدم بعضی خبرا رو که می خونه خیلی حرفها به ذهنش می رسه که بنویسه اما از آنجا که احتمال سوسک شدن حتی در این فضای مجازی وجود دارد از گفتنش خودداری می کند و به یک خودسانسوری  مبتلا می شود . اصرار نکنید که بگویم کدام مقاله بوده و کدام وطن را امروز می شود با صفحه اول شاد دید و از این مخمصه نجات پیدا کردن راهی ندارد جز اینکه از بعضی توهمها بیاییم بیرون و خلاصه اینکه دو روز است تمام فکرهایم نمی دانم چرا با "خلاصه اینکه" شروع می شود. احتمالا هوس نتیجه گیری از زندگی به سرم افتاده است.با این فضای خودسانسوری و این حرفها  "اعترافات " ژان ژاک روسو را خواندن بسیار جذاب است. آن قدر که دیروز تا حالا کتاب را گذاشته ام کنار دستم و وقتی از نوشتن گزارش خسته می شوم کمی می خوانم تا ذهنم استراحت کند و البته گفتن ندارد لذت این همه اعتراف صریح برای  آدمی مثل من که دوستدار صراحت است حتی به شرط ناراحتی اولیه ی خودش ! خلاصه اینکه گزارش نان بالاخره تمام شد دیگه دود از کله ام بلند می شد وقت نوشتن. 

دوم- 

ماجرای عاشقی علی مطهری را اینجا بخوانید که خیلی نمک است... . 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۴۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

یکم- 

فیلتر شکن مثل زیارتگاه است وقتی می رسی نمی دونی چی می خواستی بگی؟ 

دوم- 

گفتگوهای فرزاد موتمن کارگردان  و عباس نعمتی نویسنده ی « نون و ریحون» که به آن وضع فجیع و با سانسور پایان داده شد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۳۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

از خوابگاه...

یکم-  

گوجه سبزها را دید و گفت: اینها هنوز زردآلو نشدن! 

دوم- 

اگر آن یار یزدی به دست آرد دل ما را    به خال هندویش بخشم مشکین شهر و همدان را! 

سوم- 

روزهایی که همه ساعت 8 صبح کلاس داشتیم تا ساعت 2 حرف می زدیم و خواب به چشممان نمی آمد.از هال تک زنگ می زدن و پیامک که بخوابید. ما چشم روی هم می گذاشتیم صدای خنده ی هال می رفت رو هوا.و البته در همین شبها تصمیم کبری می گرفتیم که 12 شب خاموشی بزنیم...  

چهارم-  

آرزو داشتم یک بار توی اتاق ضرب المثل ها را درست به کار ببریم: 

هر که فیل خواهد جور هندوستان کشد! 

دست طرف  را از پشت بریده! 

و هزاران ضرب المثل دیگر که به نابودی کشانده شد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۲۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)