X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

بدون شرح

+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ آذر ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۲۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

نجات یافته

 

امروز پنج سال تمام شد... 

پ.ن. همیشه به مامان می گم :زندگی ما بعد از آن روز به دو قسمت تقسیم شد:قبل از آن روز و بعد از آن روز.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ آذر ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۵۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(6)

مشهور ناشناخته

خیلی آرام حرف می زد.قرار نبود صدایش را ضبط کنم.وسط حرفهایش اسمی گفت که خواستم بنویسم تا یادم نرود.کم و بیش از اول حرف زدنمان یک چیزهایی نوشته بودم.صدایش را برد بالا:"ننویس دختر جون! ننویس." اول جا خوردم بعد خندیدم:"باشه خب .نمی نویسم." پوشه و کاغذ را گذاشتم روی میزی که همان اطراف بود. خودکار را گذاشتم توی کیف تا خیالش راحت شود.حافظه ام را فعال کرده بودم برای به خاطر سپردن اسم آدمها ، خیابانها و... .چند بار گفت:"اسم که نمی نویسی؟ برای خودت می گم این ماجراهایی که تعریف می کنم." و من هر بار گفتم :" حتماً" تا به حال با هیچ کس مصاحبه نکرده است.هیچ جا اسمش نیست.یک آدم قدیمی با خاطرات و روایتهای دوست داشتنی اش از گذشته، از مطبوعات و سفرهای عکاسی.یک آدم قدیمی که قبل از به دنیا آمدن من بازنشسته شده است و زمانی که کودتای سال 32 انجام شد کار عکاسی می کرده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸۹ساعت ۱۴:۵۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

سریال سوپرمارکتی

قسمتی از قلب یخی : (سریال سوپر مارکتی) 

پلیس جسد دختری را پیدا می کند که در یک سالن مد کار می کرده است. دو نفر پلیس به این سالن مراجعه می کنند و با یکی از مسئولین سالن درباره ی دخترک صحبت می کنند. بعد از اینکه پلیس به مسئول سالن می گوید که جسد دختر پیدا شده است. مسئول ناراحت می شود و گریه می کند. در همین زمان پلیس از خانم می پرسد:"ببخشید این خانم کارشون اینجا چی بود؟" خانم:"معرفی طرحهای جدید." پلیس:"یعنی همون مدل یا مانکن؟" خانم:"بله."   

قسمتی دیگر: 

یک دوچرخه سوار جلوی در خانه ای می ایستد.و وقتی کلاه از سر بر می دارد شما با یک زن روبه رو می شوید. من که فکر کردم فیلم در کشور دیگری فیلمبرداری شده است.زن دوچرخه سوار آن هم با لباس و کلاه دوچرخه سواری.در همین زمان دو مرد به زن حمله می کنند و زن را می دزدند.به نظر می رسد در محله ای که فیلمبرداری انجام شده است دوچرخه سواری زنان در خیایانهای شهر ایجاد مشکل نمی کرده است.به هر حال فیلم ساختند دیگه.  

پ.ن.مطمئناً من فیلم را نخریده ام بلکه به صورت مجانی در اتوبوس دانشگاه یک قسمتش را دیده ام. مجانی اش هم حیف بود.البته دانشجویان مشتاق این سریال بسیار جالب توجه بودند.نمی دونید چه طوری ذوق زده نگاه می کردند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۹ساعت ۱۶:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

ورای واژه ها

یکم- 

براساس مشاهدات من بین نصب پوسترهایی که جمله های امیدوارکنده دارند با بدترشدن اوضاع خوابگاه و محدودیتها رابطه ی مستقیم وجود دارد. مثلاً چند هفته ای است که در دو قسمت خوابگاه این جمله نوشته شده است:" همواره و در همه حال از دو چیز دست مشوی:امید و ایمان" 

دوم-  

کلمۀ مناسب را پیدا نمی کرد.گفت: " آدمهایی مثل من که ... " مکث کرد.انگشتهایش را به هم زد شاید کلمۀ مناسب را پیدا کند:"بگم پوست کلفت...نه خوب نیست. من و امثال من که موندیم تو این کار چون دوست داشتیم اگر الان از ما بپرسید از این راه خرجمون می گذره؟باید بگم نه نمی گذره." 

یک عکاس قدیمی بود.این روزها یک کاری را دست گرفته ام که حتی اگر چاپ نشود برایم مهم  نیست.این یکی را  برای دلم کار می کنم.برای چیزهایی که وقت مصاحبه از مصاحبه شونده ها یاد می گیرم.برای درد دلهایی که تمامی ندارد. برای اینکه گاهی دلم می خواهد بزنم زیر گریه.برای کسی که نیاز ندارد به این گریه ها.شاید برای خاکی گریه کنم که بهترین و خلاق ترین آدمهایش یا فکر رفتن هستند یا به جبر گوشه نشین شده اند.آدمهایی که عمری برای آنچه دوست داشته اند کار کرده اند.شاید "پوست کلفت " بهترین واژه باشد.

سوم-  

گفت:" تو چه کار داری؟" و این جمله معنای محدودیت نداشت.خلاف آنچه به نظر می رسید تشویقم کرد خودم را اسیر محدودیتها نکنم.عالی بود. تأثیرش را می گویم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۰۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

از  جکهای این دنیای فانی همان که دیروز رفتم کافی نت تا درست و حسابی در این فضای مجاری گردش کنم و یک کاری برای مقاله های دانشگاهی  انجام بدهم.گذشته از آنکه فیلتر شکن نداشت و هر سایتی که باز می کردی فیلتر بود.در اوج کار متوجه شدم اصلا اینترنت قطع شده! بعد  با ناراحتی از آقای کافی نتی که از آن کیوسکی که نشسته بودم نمی توانستم ببینم سوال کردم: آقا سیستم شماره ۸ قطع شده؟ و قبل از آنکه او جواب بدهد کیوسک جفتی جواب داد:‌نه خانم همه اش قطع شده!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

کمربندها را ببندید!

دیرم شده است.در زرشکی را پشت سرم می بندم. نه در را رها می کنم تا خودش بسته شود. دو سه تا پله را شبیه یک جهش می گذرانم و می رسم به پیاده رو که یکدفعه مثل ترمز ناگهانی سرجایم خشک می شوم بعد نرم خیلی نرم از جایم تکان می خورم :"سلااااااااام!" و یک سلام متعجب منقطع که میان روبوسی و دست دادن گم می شود به گوشم می رسد.او اول می پرسد اینجا چه کار می کنی بعد من . از بچه های قدیمی خوابگاه است. وقتی سال اولی بودم او سال سه بود.رشته هایمان هم فرق می کرد. سر کلاس ریاضی پیش  دانشگاهی با هم آشنا شدیم.کلاسها را می آمد ولی همه اش خواب بود. من آن کلاس را اصلا دوست نداشتم. ریاضی را دوست داشتم همیشه اما استادمان فکر می کرد ما در ریاضیات دچار منگلی مزمن هستیم تا حدی که حتی تخته را آرام پاک می کرد و وقتی می گفتیم استاد این بحث را بلدیم که زودتر از بحثهای ساده بگذرد انگار جان می دادیم به دستهایش و تخته را با سرعت پاک می کرد. 

ارشد را دانشگاه الزهرا قبول شده بود. شب مهمان یکی از بچه های خوابگاه بود.نشد زیاد حرف بزنیم.کلاسم دیر شده بود.  

حالا که دارم فکر می کنم می بینم گاهی نیاز هست آدم همان طور که دارد می دود ترمز کند. بایستد.به اطرافش به آدمها به خودش به همه ی چیزهای خوب و بدی که اطرافش هست بیشتر دقت کند.گاهی سررشتۀ زندگی از دست آدم در می رود. به خودت می گویی من همان آدمی هستم که همیشه می خواستم باشم؟ اگر نیستم چرا ؟ اگر هستم چه طور؟گاهی از ترس ایستا شدن از ترس مجسمه شدن مثل آدمهایی که اطرافت هستند بیشتر می دوی دلت نمی خواهد آهنگ حرکتت آن قدر کند بشود که فکر کنی تو هم مثل آنها هستی. برای همین کم کم شروع می کنی به دویدن برای اینکه بدانی حرکت می کنی اما یک جایی به خودت می ایی می بینی افتاده ای توی سراشیبی و مثل دویدن توی یک سراشیبی نزدیک است پاهایت به هم بپیچد و بیفتی !مثل همان دویدن توی سراشیبی آن قدر صدای پاهایت که محکم می خورد به زمین گوشت را پر کرده است که هیچ صدایی را نمی توانی بشنوی؟ 

من را نقد کنید لطفا! در همان حدی که مرا می شناسید و علت را هم به من بگویید. نقد مثبت، سازنده و ... به نظر من وجود ندارد.نقد، نقد است اما دلیل و استدلال دارد.می خواستم نزدیک روزهای تولدم این کار را انجام بدهم اما شاید بهتر است قبل از رسیدن به ان روز به یک جمع بندی برسم.پس لطفا مرا نقد کنید!بی رحمانه !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۲۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

از زن بودن...

فقط دلم مي خواست آن پسرک را پيدا کنم . نه پيدا کنم و بکشانمش تا همانجا که من بودم مثل اينکه به يک صحنه ي جرم رسيده باشم بگويم ببين خانمها خوشحال نمي شوند از اينکه مزاحمشان مي شوند؟بگويم دستت درد نکند که شجاعت به خرج دادي به عوان تنها پسر موجود گفتي که آ« قدرها ناامني هم نيست. گفتي يک خانم را ديده اي تنها ساعت يک و نيم شب نزديک ميدون امام که راهش را مي رفته است پياده.بدون هيچ مزاحمت. دلم مي خواست پيدايش کنم بگويم ديدي آن قدرها که تو فکر مي کني هم امن نيست. شب و روز نمي شناسد اين ناامني. بگويم ديدي سر کلاس گفتم عادت کرده ايم نه اينکه خوشمان بيايد. گفتم اگر يک روز شاهد شنيدن و ديدن مزاحمت  و متلک نباشيم آن روز عجيب است . گفتم اين بيماري است. بايد ديد آن زن جسارت شخصي داشته است يا اصلا چه جور آدمي بوده است. يادم رفت بگويم د آخه پسر جان مگه تو توي دل آن زن بودي که با اين اطمينان مي گويي بدون ترس مي رفت. از کجا که ديدن تو و دوستت توي آن تاريکي هراس به دلش نينداخته باشد؟قبول که بخشي از ناامني ناشي از تصور ناامني است ولي همه اش که توهم و تصور نيست. زن نيستي پسرجان! زن نيستي بداني چه بد مي شود حال آدم وقتي...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

از آن ترسم که ...

فاطمه در وبلاگش نوشته:  

"این روزها مدام به این جمله می اندیشم:

روزگاری خواهد آمد که نگه داشتن ایمان در دل به دشواری نگه داشتن آتش سوزان در دست، باشد.

آیا این روزها همان روزهاست؟" 

من تا به حال این جمله را نشنیده بودم .هفتۀ قبل در آن جلسۀ پرسش و پاسخی که برایمان گذاشتند و من قبل از رفتن به بچه ها گفتم این جلسه هیچ پرسشی ندارد و احتمالا مثل همیشه فقط پاسخ است شبیه به همین حس را داشتم. شاید هم اولش این حس آن قدر در من قوی نبود اما این روزها دارد قوی تر می شود. وقتی خانم در جواب آن همه سوال می گوید:" من تهرانی هستم. تهرانی اصیل. من نیازی به این کار ندارم. من پنج تا سمت دولتی دارم. " بعد همه مات و مبهوت به هم خیره شدیم که چه ربطی دارد و وقتی خواست ربطش را به ما بفهماند از نماز بخت گشا حرف زد. از دعای کمیل برای بچه های کنکوری. از اینکه به خاطر بجه ها دو هفته پشت سر هم نماز بخت گشا می خواند که اگر این هفته کسی نشد بیاید نماز را بخواند هفتۀ بعد بتواند. از آن حرفها که می زد و ما  فروتر می شدیم. از آن حرفها که می گفت و من اگر مرد بودم بیشتر به من برمی خورد وقتی از آفرینش زن حرف زد و اینکه "خدا شهوت را به مرد داد." از آن حرفها که فکر می کرد خیلی نمک است و می گفت :" من توی حوزه، عقاید درس می دم . می خواین از این جلسات پرسش و پاسخ بذاریم؟" از اینکه آخرش نفهمیدیم چرا گفت:" من از حرفهای شما به این نتیجه رسیدم که خدا رو شکر همه تون حجاب رو دوست دارید." و من دلم می خواست بگویم :" حجاب را دوست داشتن و نداشتن که سوال ما نبود! فرق شال و روسری با مقنعه در میزان حجاب چی هست؟ برای چی نگهبان به من به خاطر شال باید حرف بزند." اما خانم حرفهای خودش را می زد. اینکه ما نمی ایستیم تا جواب بشنویم. و قبلترش تهدید کرده بود که اگر کسی با من بد حرف بزنه من هم بد باهاش رفتار می کنم. اما جوابمان ازدهانش پرید وقتی عصبی شده بود و آن روسری اش را می کشید جلو و گفت:" دانشگاه می گه خونمه! هر کی قبول داره بمونه هر کی قبول نداره بره تسویه حساب!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۱۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

دعانامه

دعا کنید این دوشنبه درسی که با بچه های کلاس می خواهیم حذف اضطرار ی شود در جلسۀ گروه حذف شود. 

پ.ن. خدایا این همه آدم رو بسیج کردیم پادرمیونی کنند خودت یه کاری کن این درس و استاد حذف شود! مجبور نشیم بریم سر کلاس! 

پیشنهاد : دکلمه ی شعرهای حسین پناهی با صدای خودش... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ آبان ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

انحلال...

این خبر از جالب ترین خبرها و شاید تلخ ترین خبرهایی بود که امشب شنیدم...> روی جهت پیکان کلیک کنید! 

این از آن ماجراهایی است که آدم باورش نمی شود. چه طوری توی یه روز تعطیل دانشگاه ایران را منحل می کنند به دلیل مضحکی که گفته می شود. 

یک بار یکی از عکاسان خبری آمده بود دانشکده و تعریف می کرد یکی از کشورهایی که خبرنگاران و عکاسان خارجی دوست دارند برای کار بروند ایران است به این دلیل که معتقدند چون سرعت تغییرات در ایران بالاست تجربه های زیادی می توانند به دست بیاورند و در عرض مثلا یک سال کلی تجربه ی جدید و متفاوت دارند که در کشورهای دیگر حتما مدت زمان بیشتری را صرف کنند.  

یکی از شوخی های ما با بچه ها بعدا این شده بود که :"فکر کن! رفته ایران! چه سابقه کار خوبی!" 

این سابقه کار خوب و کوله بار پر تجربه برای آنان همیشه بدترین اثرش را روی زندگی ما گذاشته است. ما سختی می کشیم و آنها سودش را می برند.اینجا جنگ به پا می شود قحطی می اید آنجا جایزه اش را می برند. دیدید چه طور توهم توطئه ی من ایرانی ماجرا را می تواند از یک اشتباه مدیریتی به یک توطئه ی شوم منجر کند. این ما هستیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۹ آبان ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۲۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

باور نکردم درد را...

نمی دانم به این حالت باید گفت "بزرگ شدن"یا "بی خیال شدن" یا "کنار آمدن با یک مسئله"؟  

من همیشه فکر می کردم که نباید به اتفاقات بد به روزهای بد به هر چیز بدی عادت کرد . چون اگر به آنها عادت کرد دیگر هیچ  وقت فکر نمی کنیم که باید تغییر کند.بعد آن اتفاقات آن روزها و تمام آن چیزهای بد جزء اصلی زندگی ما خواهد شد.برای همین وقتی یک روزنامه تعطیل توقیف و یا هر بلای دیگری بر سرش می آمد سعی می کردم که به آن عادت نکنم . با اینکه گاهی فکر می کردم من لجبازی می کنم در قبول نکردن اینکه عادت کرده ام به توقیف مطبوعات. ولی سعی می کردم حتی از این دانسته لجبازی کردن برای عادت نکردن به چیزهای بد لذت ببرم . شاید خودم را فریب می دادم. نمی دانم. اما این روزها مطمئن شده ام که سرعت برگشتن از حالت ناامیدی به امیدواری در من به یکی دو روز رسیده است.حالا من نمی دانم به این بالا رفتن سرعت باید بگویم:"بزرگ شدن " یا "بی خیال شدن" یا "کنار آمدن با یک مسئله"؟ سعی می کنم به این فکر نکنم که دارم بی تفاوت می شوم نسبت به اطرافم. "بی تفاوتی" همان "بی خیالی" است یا شاید بدتر از آن؟ 

پیشنهاد کتاب:" جستارهایی دربارۀ تئوری توطئه در ایران" مجموعه مقاله از آبراهامیان ، احمد اشرف و کاتوزیان 

مقاله ی دوم نسبت به دو مقاله ی دیگر از نظر بررسی توطئه به عنوان یک تئوری جامع تر است و احمد اشرف در این مقاله توطئه را به عنوان یک تئوری در تاریخ ایران مطرح می کند و آن را از توهم توطئه که گفته می شود ایرانیان به ان دچار هستند متمایز می کند. وی معتقد است نمی توان امکان توطئه را در برخی از حوادث تاریخ ایران به طور کامل رد کرد برای همین باید به آن به عنوان یک تئوری نگاه کرد که با دلایل و مدارک و مستندات کامل می توان آن را رد  و یا اثبات کرد. در حالی که توهم توطئه حالتی است که فرد بدون هیچ دلیل و صرفا از روی احساس و ایمان قلبی از آن صحبت می کند و آن مثل معروف را به کار می برد:" کار ، کار انگلیسهاست!"  

پ.ن. عنوان مطلب از یک شعری است که سالها قبل خوانده ام و شاعرش معروف نبود و حالا هم یادم نیست . فقط خواستم بدانید از ذهن من نیامده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۲۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

دردنامه

به هیچ کس نگفتم برای چی. می گفتم چه می شد. یعنی ناراحت می شدند .حتما همه ناراحتی و کلافگی ام را به کلاس آن استاد ربط می دادند وقتی ان برگه ی جلوی رویم را خط خطی می کردم. چه فایده داشت. گفتم غمم برای خودم باشد بهتر است. دلم نمی خواست بخندند :"بی خیال!"دلم نمی خواست این مسئله ای که برای من مهم است با گفتنش خفیف شود . دلم نمی خواست این دردهای بزرگم این طوری بی خیالانه حقیر شود.به هیچ کس نگفتم. شاید این درد را در خودم و خودم حل کنم.دوستان خوشحال من برای چه باید ناراحت می شدند. دوست ژنتیکم اتفاقی فهمید وقتی استاد خوبم گفت:" چی شده؟ ذکر مصیبت بگو!" و من گفتم:" یه دانشجوی غصه دار استاد! شنیدین خبر تغییر درس رشته ها رو؟" دوست ژنتیکم بعد سعی می کرد مرا دلداری بدهد و حالم را بپرسد. دلم می خواست بگویم دستت درد نکنه عزیز تو حداقل نزدیک من نیا الآن که بدتر حالم بد می شود. توی این مملکت یک نفر نباید انگیزه داشته باشد . باید هنوز وقتی کتاب غیر درسی دستت می گیری مثل بچگی ها جواب پس بدهی به عالم و آدم. تا کجا باید آدمهایی را دید که نمی دانند به کجا می روند و برای چی ؟ دوست مهربان من ! بی خیال ! این کلاس با کلاس دبیرستان هیچ فرق ندارد!هیچ!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۳۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

از دردهاي انساني علوم انساني

"اشکال نداره تو مي توني بري نجوم بخوني؟" بعد آن يکي هم اتاقي را نشان مي دهم:" تو هم مي خواي ادبيات دراماتيک بخوني؟" من چه کار کنم که بعد از روزنامه نگاري و ارتباطات علاقه ام به جامعه شناسي است.برم گواهينامه بگيرم که بريم مسافر کشي. مي تونيم همگي با هم يه آژانس بزنيم بي سيم و بانوان اسمش را هم مي گذاريم :"آژانس بچه هاي 310، چه طوره؟" اينها بخشي از گفته های من بود خطاب به هم اتاقيهاي عصباني و ناراحت بعد از اينکه شنيدند قرار است 5 رشته ي علوم انساني از جمله علوم اجتماعي تغيير درس پيدا کنند. 

آینده نگاشت:" همین الان (دوشنبه صبح) متن خبر اصلی را خواندم. خیلی بیشتر از 5 رشته است و رشته ی دوست داشتنی من هم ... 

متن خبر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲ آبان ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

از عجایب خیابانی...

عید ما دختران روزی است که در آن متلک ، نگاه هرزه، حرف بی ربط ، بوق نامربوط نباشد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۵۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

یکم - 

امان از این دنیای استثنا که آدمهای استثنا به دنبال استثنا نامیدن آدمهای معمولی هستند چون خودشان را معمولی می دانند. معمولی بودن یعنی چی ؟ مسئله این است؟  

دوم- 

پیشنهاد اول: کلاس "بررسی مسائل اجتماعی ایران " دکتر پیران را به همه توصیه می کنم. سه شنبه ها ساعت 8 تا 10 صبح کلاس 31۱ دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی در سه راه ضرابخانه. 

پ.ن. نوشتم دانشکده ی علوم اجتماعی چون از دروس بچه های علوم اجتماعی است. 

سوم- 

پیشنهاد دوم:کلاس "ارتباطات و توسعه " دکتر خانیکی هم از کلاسهای بسیار خوب این ترم است.سه شنبه ها ساعت 10 تا 12 صبح کلاس 41۲ دانشکده ی علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی در سه راه ضرابخانه.  

چهارم -  

حدستان درست است سه شنبه ها صبح تا ظهر و چهارشنبه ها بعد از ظهر بهترین روزهای هفته  ی من است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

از عجایب دانشگاه و دانشگاهیان

آدم دلش می خواهد همچین وقتهایی برخوردش تند باشد نه آن جور کسالت بار که من بودم : 

سر کلاس  منتظریم کنار من نشسته است. کلاس ارتباطات و توسعه داریم.من آن سه تا مقاله را گذاشته ام رو به رویم و بیشتر از آن که به صفحه هایش نگاه کنم  با مریم حرف می زنم. سرش را به من نزدیک می کند بدون آنکه تلاش کند آرام حرف بزند:" نمره هاش چه جوریه؟"  بعد که استاد می آید و می پرسد که سه تا مقاله را خوانده ایم یا نه جواب می دهد:" استاد خیلی زیاد بود! نمی شد! " دو هفته بیشتر بود از زمانی که مقاله ها را معرفی کرده بود.بنده خدا نیم ساعت وقت گذاشته که توضیح بدهد اینجا هر چه خواندی به درد خودت می خورد خواستی بخوان نخواستی هم نخوان!

توی حیاط خوابگاه همدیگر را می بینیم. شروع می کند به حرف زدن از اینکه هیچی درس نخوانده است و  نگران کنکور است. من توی دلم به خودم می گویم:"سمیرا! گوش کن ولی باور نکن! این همان آدمی است که همیشه به تو دروغ گفته است!" دفعه ی قبل هم همین حرفها را زده بود و من تمام روشهای درس خواندنی که با شرایط او جور می شد را معرفی کردم و کلی ابراز ناراحتی صادقانه که اشکال ندارد انشالله زودتر درست می شود.بعد دوستان گفتند که بساط پهن کرده توی فلان قسمت خوابگاه و کسی نیست از بچه های کنکوری که به دیگری برسد و نگوید:" دیدی چه قدر درس می خونه!" از هم که جدا می شویم می گوید:" تو رو خدا دعا کن! خیلی نگرانم!" من می گویم:" باشه! " توی دلم می گویم:" دعا که می کنم ولی این قدر دروغ نگو ! تو همان آدمی هستی که جلوی یک عالمه آدم سال ورودی دانشگاهت را هم با وقاحت به من دروغ گفتی! تو همان دروغگو هستی!" 

سر کلاس نشستن با آدمهایی که بعضی هایشان اصلا نمی دانند برای چه این همه درس خوانده اند که بیایند اینجا بنشینند خیلی دردآور است!به قول مریم بعضی ها درس می خوانند ارشد قبول شوند بعد نیایند سر کلاس!این مدل جدیدی است که ما امسال با آن آشنا شده ایم.ار عجایب دیگر کلاس ما ان است که بعضی ها فکر می کنند که یک ترم بالاتر رفتن از ترم هشت ان هم به فاصله ی 3 ماه تابستان و سه هفته بعد از شروع ترم می تواند انسان را باسواد کند :" دیگه ما که کارشناسی ارشد هستیم نباید این طوری فکر کنیم!" نه بابا! از کی تا حالا همه باید مثل شما فکر کنند!مگه تو مثل من فکر می کنی که من مثل تو فکر کنم. این دیگر چه جور فکر کردنی است که کپی پیست هم باشیم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

از لحظه های ناخاموشی

 من شعر های کمی را حفظ هستم. اما بیشتر از دو ماه است که این شعر شمس لنگرودی از زبانم نمی افتد و البته امیدوارم که ذقیق به زبانم آمده باشد:  

"باران که فرو می بارد

 می پرسی  

 آیا فروتر از این جایی هست؟ 

 آری زخمهای عمیق تری ، انزوای عمیق تری و صبر عمیق تری." 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از مشکلات وبلاگ

"پاسخ: من سوال شما را ندیدم و یا شاید هم دیدم و احتمالا فکر کردم دلیلی ندارد در بخش نظرات به آن جواب بدهم! به هر حال یکبار دیگر لطف کنید و سوال را مطرح کنید.سوال باید جنبه عمومی داشته یا ارتباطی با بنده داشته باشد." 

این اولین و آخرین جوابی است که آقای شیرازی مدیر بلاگفا در جواب سوال من نوشتند که از طریق ایمیل و بخش نظرات چندین بار پرسیدم که "چرا دوستان من در بلاگفا نمی توانند وبلاگم را حتی در پیوندهای روزانه ثبت کنند؟"  

جالب اینکه این جواب هم وقتی نوشته شد که من از این بی توجهی و بی مسئولیتی ناراحت شدم و نوشتم:"آقای شیرازی چه طوریه که من هر نظری می ذارم تایید نمی شه و جواب سوالم رو نمی گیرم؟ " 

این جا این مطلب را نوشتم تا به دوستان بگویم که فکر نکنید من نسبت به مشکلاتی که این آدرس جدید وبلاگ ایجاد کرده است بی اعتنا هستم.ولی منتظر بودم که جواب درست و قطعی از مدیر بلاگفا بگیرم که متاسفانه نشد.بعد از این جوابی که در بالا آمده است باز هم سوالم را نوشتم ولی اصلا تایید نشد. و از تمام پیامهای من فقط همین پیام تایید شد. واقعا فکر نمی کردم مدیر سایتی که سه سال و نیم نون و نمکش رو خوردم این طوری رفتار کنه! حداقل جوابی که من منتظرش بودم و حتی بارها در پیامها تاکید کردم این بود که اگر علت را نمی دانید لطفا بگید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۵۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

بی خبران عالم...

گفت:" دیدی دیشب؟" گفتم:" چی؟" گفت:" دیدی رفته بود لبنان چی می گفت؟" گفتم:" مگه رفته لبنان؟"گفت:" نمی دونستی رفته لبنان؟" چشمهایش گشاد شده بود. باورش نمی شد. گفتم:" من الان سه روزه نه وبلاگ چک کردم نه ایمیل. تنها کارهایی که این روزها بیشتر انجام می دم. کی (چه زمانی )رفته؟ چی گفته دوباره؟" باورش نمی شد. گفت:" تبریک می گم سمیرا ! تونستی خودت رو از خبرهای سیاسی دور نگه داری!" آمد به زبانم که بگم من کلا از دنیا دور افتادم اما نگفتم. البته اینجا که می نویسم ممکن است بخواند. بله! یک آدمی رفته بود لبنان و من آن قدر این روزها درگیر این زندگی بی سر و سامانم هستم و آن قدر بی علاقه شده ام به این بحثها که اصلا نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است. در این جهانی که به خاطر گسترش و رشد ارتباطات، پیامها در لحظه مخابره می شوند و بعضیها بر سر این بحث می کنند که آیا دهکده ی جهانی واقعا به وجود آمده است یا نه  آدمی در این کره ی زمین وجود دارد که اصلا از همه چیز بی خبر است و حتی خبر تلویزیون را هم نمی بیند.این روزها آن قدر سریع می گذرد و آن قدر عجیب و غریب که پنجشنبه صبح یکدفعه حس کردم سرنخ زندگی ام دارد از دستم در می رود. نزدیک یک هفته بود که با مامان حرف نزده بودم و برای من که بعد از سه روز حرف نزدن با مامان از کار و زندگی می افتم یک هفته فاجعه ی هولناکی بود.زندگی ام اگر خدا بخواهد از این هفته ریتم پیدا می کند. یعنی یک سری اتفاقات روزمره در زندگی من تکرار خواهد شد که از آشفتگی و سرگردانی برنامه های زندگی ام حتما کم می کند. امیدورام که این اتفاق بیفتد و کار و درس و از این جور مسائل روی غلتک بیفتد.در حال حاضر ریتم پیدا کردن روزهایم بهترین اتفاقی است که می توانم شاهدش باشم. البته منظورم اتفاقات قابل پیش بینی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)