X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

شوخی با فلاسفه

  

من ترشی می خورم پس هستم... 

تصویر بالا هشت نوع ترشی مختلف است که شش نوع آن متعلق به من است و دو نوع دیگر متعلق به یکی از هم اتاقیها. 

از راست به چپ: ترشی کلم(مشکین شهر)، ترشی پرپین،ترشی ساده ، ترشی تمری،ترشی کلم،ترشی پاکستانی معروف به بندری، ترشی انبه ، ترشی لیمو(که البته از تفاله های لیمو درست شده است.)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

امتحانات طنز

وقتی استاد فرهیخته سوال می فرمایند: روزنامه نگاری که در کشتی تایتانیک در ۱۹۱۲ کشته شدچه نام داشت؟  

من هم می نویسم: جک اندرو (البته می خواستم بنویسم جک اند روز ولی دیدم تابلو می شه تا کلمه ی جک جلو رفتم.) 

 اگر می دانستم مریم و سایر دوستان این قدر با این جواب تفریح می کنند سایر جوابها را هم طنز می نوشتم. 

می خواستم آخر برگه هم ترانه ی روزبه بمانی را که داریوش خوانده است بنویسم ولی فرشته ی شانه ی راست  و چپ  همزمان با هم شروع به گریه کردند و من منصرف شدم: آخرین سنگر سکوته / حق ما گرفتنی نیست/آسمونش هم بگیری /این پرنده مردنی نیست/... / ما تقاص رو چی می دیم... 

 پ.ن.گذشته از شوخي اين ترانه ي "خون بازي" داريوش را گوش کنيد خيلي خوب است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

نامه به آن استاد

ازت بدم میاد! به خاطر این جزوه ی مزخرف و بی معنی و ملالغتی ات!تا کی باید حرص بخورم از دستت آخه!من چرا سکته نمی کنم راحت بشم از دستت.آخ قلبم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۰۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

از حسها...

بی تابم انگار.از آن بی تابیهای نامعلوم.از آن بی تابیهای نمی دانم چرا نمی دانی چرا.فقط حس می کنم باید کنده شوم از دانشکده.حال دانشکده را ندارم.تمام مدتی که توی کتابخانه نشسته ایم و هم اتاقی ام با استرس سرش را بالا و پایین می برد و دور کلمه های انگلیسی را خط می کشد و می خواند من بی تابم.می توانم بروم توی حیاط بنشینم روی نیمکتها تا مریم بیاید.حوصله ی آن تونل وحشت را مثل همیشه ندارم.هدفنم را می گذارم توی گوشم و سعی می کنم بی تابی ام را سرپوش بگذارم که نمی دانم چرا نمی دانی چرا.خودم را مشغول کلمه ها می کنم.دیر می روم توی حیاط چون حوصله ندارم کسی بیاید سر راهم:"دستت رو باز بذاری خانم سلطانی!"،"سمیرا بیا کنار من بشین." و من بخندم بی خیال من درست و حسابی نخوانده ام.بی تابم انگار. سر جلسه مي فهمم استاد آن روي ديگرش را نشانمان داده است از آن روهايي كه آدم به خودش مي گويد:"اصلا به اين استاد نمي اومد اين طوري سوال بده.اين چه طرز سوال دادنه؟"و خودم را اذيت نمي كنم بابت ندانستن و خوب نخواندن چون در تمام زندگي ام آن كلمه هاي عجيب غريب را نشنيده ام.بعد از امتحان مي روم كتابخانه كه خلوت است.شبيه حمام عمومي نيست مثل يك ساعت پيش.دو تا روزنامه مي رسد دستم.چندتا خبر سخنراني مي خوانم.حالم بد مي شود.بي تابم انگار.از آن بي تابيهايي كه حالا عصبانيت  و ناراحتي هم به آن اضافه شده است.بي تابم.مريم را توي حياط پيدا مي كنم.با بچه ها حرف مي زنيم.از آن استاد و امتحان بعدي حرف مي زنيم.مي خنديم.بي تابم.پايم را طوري گذاشته ام روي زمين كه انگار دارم خداحافظي مي كنم.طاقتم نمي شود."نمياي بريم سرويس؟"؛" تو برو .من ميام."؛"خداحافظ بچه ها.خداحافظ."بي تابم انگار.حال و حوصله ي دانشكده را ندارم.خداحافظ.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

زندگي در نظريه هاي ارتباطاتي

این روزها به صورت شگفتی آوری عجیب شده ام.درس نمی خوانم.کتاب "نظریه های ارتباط جمعی"مک کوایل انگار توی دستم لیز می خورد.هنوز به نیمه نرسانده ام.کتاب هم عجیب تر از من است. پر است از نظریه های قدرت و یکپارچگی در رسانه و هر صفحه اش با تفاوت دو کلمه شبیه صفحه ی قبل است.عصرها به هر بهانه ای می روم پیاده روی.از خیابان خودمان تا بیست تا خیابان آن طرف تر.به راههای اشتغال زایی برای خودم فکر می کنم.به راههای بی ربط و کمی مربوط.از کتابفروشی و کافه کتاب تا فروش ... . اصلا مک کوایل خواندن توی این روزها فقط ناامیدی دارد.مخصوصا وقتي نظريه اي مي خواني درباره ي بازتوليد سرمايه داري توسط رسانه ها و اين كه همه ي آدمها نمي توانند به توليد فكر مشغول شوند و نظام موجود فقط خودش را بازتوليد مي كند و هيچ راه انتقادي از سيستم رسانه اي در جهان باقي نمي ماند.اينجا كه مي رسم خودم را تصور مي كنم و تا ساعتها مي توانم با آن قشري كه به خاطر نداشتن پول نمي تواند در فضاي رقابتي موجود كار كند همدردي كنم.براي خودم استرس ايجاد مي كنم ولي فايده ندارد. به افتادن واحدهاي درسي فكر مي كنم.به شب امتحان.اما خيلي درس نخوان شده ام.در تمام زندگي ام اين قدر به خودم حق نداده بودم براي درس نخواندن و اين قدر خودم را بي خيال نديده بودم.گاهي خودم را اميدواري مي دهم.تو مي توني و  توي خانه راه مي روم:"سميرا درس نخونده..."و اين را با آواز مي گويم.بايد درباره ي خوانده هايم حرف بزنم.بحث كنم.مقايسه كنم.روش درس خواندن اين سالهايم اين طوري بود ولي فعلا كسي را پيدا نكرده ام كه درباره ي نظريه هاي هنجاري رسانه ها حرف بزنم و سه كاركرد قدرت،يكپارچگي و دگرگوني رسانه ها و نظريه پردازانش را با هم مقايسه كنم. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۹ساعت ۱۳:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

دنياي معلق

هربار که برگشتنم ديرتر می شود فکر اینکه از آدمهای اينجا دورتر شده ام بیشتر به من نزدیک می شود.از اينكه كتابفروشي جابه جا مي شود و من پيدايش نمي كنم.از اينكه خيابانها عوض مي شود.از اینکه بچه ی فامیلمان راه می رود و من ذوقش می کنم:"آخي عزيزم...راه افتاده؟" و جواب مي شنوم:"حواست كجاست از خرداد راه افتاده." از اينكه او به تولستوي مي گويد:"لئو" و من باورم نمي شود كه كتاب دست بگيرد چه برسد به اينكه درباره ي چخوف و تولستوي بگويد:"محشره!" از اينكه براي ديدن او نسبت به ديگران مشتاق تر باشم .فكر كنم تغيير كرده است و ببينم او همان آدم قبلي است با اين تفاوت كه كتاب مي خواند و لابه لاي حرف زدنش بفهمم كه كدام آدم كتابخواني رويش تاثير گذاشته است.از او و تمام " او"هايي كه يك جوري در گذشته بيشتر به زندگي من وصل بوده اند و حالا اگرچه هنوز بخش مهمي از زندگي من هستند اما مي دانم كه هدف نيستند.حداقل براي من.من نمي توانم وجودهاي مستقلي كه زندگي شان بدون من ادامه دارد را هدف كنم.اگر هدف كنم از ارزشي كه براي من داشته اند كم كرده ام.با اين حال نمي توانم يك جايي از زندگي ام قرارشان بدهم كه حاشيه نباشند و هدف هم نباشند.اين سرگيجه ي قرار گيري "او" و ديگر "او"ها در زندگي از سالها پيش شروع شد و هنوز تمام نشده است.بخشي از آن به مسافت برمي گردد بخشي از آن به فضايي كه در آن قرار گرفته ام.راستش فكر مي كنم هنوز آن جور كه بايد پي همه چيز را به تنم نماليده ام؟شايد اگر اين كار را انجام داده بودم الان هنوز دغدغه اين دور و نزديك شدن را نداشتم.اين دغدغه ها گاهي ابعاد بزرگتري مي گيرد.گاهي از "اينجا" و "آنجا" به" آنجا" و "آن طرف" كشيده مي شود و من مستأصل مي شوم و حيران آدمهايي كه مثل سفر يك روزه از تمام اين مسائل بزرگ زندگي من حرف مي زنند.براي من  رفتن تنها پاك كردن صورت مسئله است؛رفتن نجات يك فرد است؛رفتن در وجه مثبت فقط زندگي كردن در شرايط بهتر است با مسئله هايي كه حل نمي شوديك زندگي معلق بين زمين و آسمان.من نمي توانم روزنامه نگاري در فضاي بدون تعلق را بفهمم.اگر قرار نيست روزنامه نگاري كنم پس براي چه بايد به رفتن فكر كنم.اين نظر من است حتي اگر مريم بگويد عقيده ات را داري تحميل مي كني... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

دردها

دردها ديدني نيستند.همه ي درد ها را نمي شود ديد.شكستگي دست و پا و شبيه اين را مي شود ديد.زخم را مي شود ديد ولي دردش را نمي شود.درد يك مسئله ي ناديدني است.براي همين هميشه مفهوم همدردي برايم غير ملموس بوده است.درد مسئله اي است كه هر كسي فقط خودش حس مي كند. معمولاً در چنين وقتهايي سعي مي كنم درد را براي خودم بازسازي كنم و با توجه به مسئله ي دردآور جسمي ويا روحي ذهنم را آن قدر به آن مسئله نزديك كنم كه شبيه حالتي را كه فرد دردمند تجربه مي كند  تجربه كنم.ولي باز هم اين تجربه با آن حالت اصيل و واقعي كه فرد دردمند تجربه مي كند فاصله زيادي دارد.مسئله اي كه  به آن فكر مي كنم اين است كه آيا واقعاً فرد دردمند هم درد را تجربه را مي كند؟آيا اين حالت تجربه شده كه ناشي از درد به نظرمي رسد بويژه دردهاي روحي واقعي است و يامي شود گفت اين درد ناشي از تلاش فرد براي بازسازي ناكاميها در ذهنش است؟ چون ممكن است فرد ديگري در همان موقعيت قرار بگيرد ولي چون ارزيابي ناكامي از موقعيت ندارد براي بازسازي ناكاميها به صورت درد تلاشي نمي كند. 

پ.ن.يكي از دلايلي كه من اين وبلاگ رادوست دارم نوشتن در زمانهايي است كه به خاطرمشغله و شايد بيشتر ازآن تنبلي فرصت نمي شود فكرهايم راجايي ثبت كنم كه يادم نرود و سير فكري ام را ببينم. 

پ.ن.1. پست روز تولدم را اشتباهاً پاك كردم واگر چه روز نوشتن را بازسازي كردم ولي تاريخ نظرات را نتوانستم.الان از هر نظر دو سري دارم.پست پاك شده است ولي نظراتش هنوز براي خودم ديده مي شود.اين هم از عجايب جوانبلاگ.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ دی ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

نظريه سازي براي روز تولد

امروز روز ايمني زلزله است.دختر سُپُل بابا و دختر كوچولوي مامان باز هم متولد شد. ايران كشوري است كه هميشه بعد از حادثه به فكر مي افتد و  پيشگيري از وقوع حادثه معنايي ندارد.و اما حادثه تنها يك بار اتفاق مي افتد.به هر حال طبق نظريه ناهماهنگي شناختي فستينگر به يك صورتي بايد اين نامگذاري روز 5 دي را توجيه كنم و گرنه دانسته هايم و با اطلاعات جديد دچار تناقض مي شود. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۵ دی ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۵۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

سوگواري

 

هنوز هم باورم نمی شود.کلاس نظریه اش را مهمان می رفتم.نظریه ۲ هم برای ترم بعد در برنامه ام بود.تا به حال مرگ یک استاد را ندیده بودم.آن هم استادی به این سلامت.هیچ  کس باور نکرده است.ناباوریمان را باهم تقسیم می کنیم. و من مدام شنیده ام باورم نمی شه ! و گفته ام: من هم همین طور! عجب دنیای اعجاب انگیزی است.استادی که حتی به مخیله ام نمی توانستم راه بدهم که این ترم سر کلاسش نمی توانم بروم سکته کرده است.مدیونش هستم بابت نظریه هایی که این ترم یادم داد.و بازگرداندن اشتیاقم به جامعه شناسی که با ۶ واحدی که این چهارسال گذرانده بودم هرز رفته بود.مدیونش هستم بابت اینکه با خوب درس دادنش به من فهماند چرا بعضیها از جامعه شناسی هراس دارند.یادش بخیر چه قدر از نقش فرد در این جامعه حرف زد و مرا مشتاق تر کرد به تلاش.یادش بخیر استاد عبداللهی و درس جامعه شناسی اش ... . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۴ دی ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۵۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

ناهمزبانی...

صدایش خش دارد.انگار روزهاست ضجه زده است.انگار روزها و شبهاست با ناباوری از این طرف به آن طرف رفته است و ضجه زده است.صدایش آن قدر خش دارد که نمی توانی حدس بزنی از کدام جنس است. وقتی جیغ جیغ می کنند صدایشان همین شکلی می شود.به همین دردناکی.یک درد زجر آور ناشناخته در صدایش هست که آدم را عصبی می کند.نمی شود باهاش حرف زد تا فهمید چرا گریه می کند . نمی شود دلداری اش داد. نمی شود کنارش نشست غمگین تا بفهمد دلت می خواهد در غمش شریک باشی حتی اگر نخواهد به تو بگوید این درد چیست. 

امان از این گربه های خوابگاه !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۳ دی ۱۳۸۹ساعت ۱۶:۲۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

شناخت-1

فکر کردم همیشه شناختن آدمها به همین آرامی اش خوب است.حرف را بشنوی و بعد در عمل بسنجی چه قدر آن حرف برایش نهادی شده است.بی آنکه بداند این همه مدت رفتارش و حرفهایش برایت ثبت شده است.آن وقت شاید بتوانی معمولی ببینی اش.از او بت نسازی. از او آنچه خودت دلت می خواهد باشد نخواهی.او را هر که هست نزدیک و دور به عنوان یک آدم معمولی ببینی.فکر کردم همیشه عجله کردن در شناختن آدمها باعث این همه تغییر نگاه در یک مدت زمانی می شود.برای همین است خیلی وقتها می بینیم یک روز یک نفر را تا عرش بالا می برند و یک روز چنان به لجن می کشند که انگار از دو نفر متفاوت صحبت می کنند.    

فکر کردم همیشه شناخت آدمها باید با انصاف باشد.انصاف به آدم ثبات شخصیت می دهد.ثبات شخصیت باعث می شود ارتباطات میان فردی قابل پیش بینی باشد. سوءتفاهم کمتر شود.وقتی سعی می کنید انصاف داشته باشید در شناخت آدمها و البته قضاوت کردن خود به خود مجبور می شوید صادق باشید.صداقت در ارتباطات میان فردی کمک می کند آرامش طرفین مانع از سوءتفاهم شود.انصاف کمک می کند تفهم همدلانه که به معنی خود را جای دیگری گذاشتن است در آدمها تقویت شود.و شاید مجموع این اتفاقات به یک ارتباط میان فردی با تنش کمتر کمک کند.چون زمینۀ گفتگو و تلاش برای یکسان کردن مفاهیم ذهنی در دو طرف ارتباط بیشتر و در نتیجه سوءتفاهم کمتر می شود.سوءتفاهم یکی از مسائلی است که همیشه در ارتباطات انسانی باعث اختلال می شود و برقراری ارتباط را دچار مشکل می کند.

پ.ن.دربارۀ سوال پست قبل هنوز به هیچ نتیجه ای نرسیدم.ولی کم و بیش با حرفهایی که اینجا نوشته شد و در جمعهای دوستانه مطرح شد موافقم اما خودم هنوز دارم فکر می کنم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ دی ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۵۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ساده اما سخت

چه چیزی باعث می شود آدم از زندگی اش راضی باشد؟



ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۶ آذر ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۰۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

يكم- 

خودم خیلی کم می رسم در این فضای مجازی بگردم یا وقت نیست یا وقتی هست امکاناتش نیست.همیشه یک جای کار می لنگد.محدودیتها در این دستگاههای چند منظوره هم خودش را نشان می دهد.سال اول که گاهی با این دستگاهها پست می نوشتم یا نظر می گذاشتم یا وبلاگ می خواندم یا روزنامه ها را چک می کردم خیلی خوب بود. از پرینترش هم یک بار استفاده کردم.بعد همه چیز در طی این چند سال کم شد.توی دستگاه پرینتر کاغذ نمی گذاشتند.چرا؟نمی دانم.بعد خیلی وقتها کیبوردش هم خراب شد.حتما دیده اید گاهی پستهایم به جای پ ، ب نوشته ام. گاهي كلمات را جابه جا كرده ام طوري كه نخواهم پ بنويسم. گاهي فقط ژ نوشته است.گاهي اصلا ژ نداشته است.اين ماههاي آخر نمي توانم چند صفحه را باز كنم.اول ايميلم را باز مي كنم.وقتي چك كردم وبلاگم را نگاه مي كنم.مي دانيد همين امسال حداقل سه تا پست نوشته ام كه موقع ثبت همه اش پريده است.بعد هم ديگر از وقت نوشتنش گذشت  ديگر حس كردم نوشتن مطلبي كه پنج روز پيش نوشته ام فايده ندارد.بعد هم كه امكانات جور مي شود وبلاگهايي را مي بينم كه سال به سال به روز نمي شوند.انگار خون جريان ندارد توي هيچ كدامشان.آن قدر نمي نويسند كه بي خيال مي شوي كه دو ماه يك بار هم سر بزني.بعد هم كه اتفاقي مي بيني به روز شده است ديگر حوصله نداري برايشان نظر بنويسي.اصلا چه بنويسي؟براي چه بنويسي؟حوصله نداري خودت را توضيح بدهي.فكرت را توضيح بدهي.حالت از اين نظريه هاي فرايندي ارتباطات به هم مي خورد.از اين نظريه هايي كه هميشه قبولش كره اي.پيام فرستنده با گيرنده برابر باشد تا ارتباط درست برقرار بشود.اين جان فيسك و كتاب "در آمدي بر مطالعات ارتباطي"و نشانه شناسي اش در ارتباطات چه قدر ذهن فرايند مدار ارتباطاتي را مي تواند دگرگون كند.آن قدر كه به آدم يادآوري مي كند مخاطب در دريافت پيام چه قدر مهم است. 

دوم- 

دارم فكر مي كنم اين ترم شلوغ چه قدر دنياي من را دارد عوض مي كند. چه قدر ذهنم را به هم ريخته است. چه قدر كلاسهاي جور واجور رفتم كه بعضيها تمام اصول زندگي ام را برد هوا و وقت نشد يك جا ثباتش بدهد.چه قدر پست توي ذهنم بود كه مي خواستم بنويسم و نشد.چه قدر نوشتم و پاك كردم.چه قدر حرف داشتم و نتوانستم بنويسم. همين حالا كلي حرف توي ذهنم هست كه نمي شود نوشت.همين ديروز آن خانمي كه توي كلاس زبان آن حرفها را زد چه قدر ذهنم را به هم ريخت.چه قدر ديروز به من به چشم آدمهاي عجيب غريب نگاه كردند.آن همكلاسي ام كه بچه دارد و خيلي بزرگتر از من است گفت:"شما خيلي آرماني فكر مي كنيد.البته مناسب سنتون هم هست." بعد من اول خواستم از خودم دفاع كنم ديدم اصلا نيازي به دفاع كردن ندارد.گفتم:"آره من آدم آرمان خواهي هستم.خيلي ايده آل گرا هستم .همه چيز را درست مي خواهم."گفتم:" ولي به نظر من اگر هر كسي هر جايي كه هست درست كارش را انجام بدهد كم كاري نكند خيلي مشكلات حل مي شود." قبل ترش درباره ي بعضي استادا گفته بود:"فقط بايد دو سه ترم صبر كنيد تموم مي شه." و من جواب داده بودم:"مشكل من اينه كه نيومدم فقط مدرك بگيرم."بعد همكلاسي ام خنديد.از آن لبخندهاي يخ كه يأس آور است گفت:"بزرگ مي شيد مي بينيد فايده نداره."گفتم:"نمي دونم.شايد. ولي..." 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۹ساعت ۱۶:۳۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

...

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۹ساعت ۱۳:۱۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پیراهن دلتنگی من

گفتم:" ممنون. خوبم.شما خوبید؟"گفت:" خوب...خوب...خیلی خوبه که واژۀ «خوب» هست."ذهنم گریز زد به آن شب که عزای عمومی برای خودم اعلام کرده بودم.دلتنگی داشت خفه ام می کرد.همه چیز به هم ریخته بود و هزار بار زیر لب و بلند گفته بودم :"انگار بی فایده است."به مریم توی دانشکده گفته بودم:" دارم دیوونه می شم. نمی تونم صبر کنم تا اون موقع."هیچ چیز سر جایش نبود دوباره.ذهنم گریز زد به آن شب.دو شب قبل بود یا سه شب قبل.اما آن روز خوب بودم. مثل تمام روزهای بعد از روزی که برای خودم عزای عمومی اعلام می کنم تا بعد بتوانم درست فکر کنم.خوب بودم.تعبیر "افسردگی-شیدایی" این روزهای آدمها را تعریف کردم و اینکه این مسئله را از کتاب روانشناسی دبیرستان یاد گرفته ایم که چون معرف حال این روزهایمان شده است خیلی به کار می بریم.گفتم:" شاید خوب غلط مصطلح باشه."خودم را از فضای آن شب کشیدم بیرون همان طور که لباسی که لای در ماشین می ماند بیرون می کشیم. 

گفت:" دارم می رم."گفتم:"کاش یه موقع می اومدی من هم می تونستم بیام."گفت:"اشکال نداره.تو که داری چند روز دیگه میای."نگفتم چند روز یعنی سه هفته.چند دقیقه بعد زنگ زدم گفتم:"من هم امشب راه می افتم.زودتر از تو می رسم." باورش نمی شد. فکر کرد دارم شوخی می کنم.وسایل لازم را برداشتم راه افتادم. 

برنامۀ عصرم مشخص نبود.فکر کردند رفته ام تئاتر.گفته بود:"سمیرا از این کارهای یک دفعه ای زیاد می کنه." وقتی زنگ زدم بلیط رزرو کردم گفت:"حالا بهش ثابت شد." 

دل تنگی داشت خفه ام می کرد.گفت:" تو و مامانت مثل یوسف و باباش." مامانم از اهواز آمد و من از تهران.اصفهان را حالا خیلی دوست دارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۱۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

این هفته از آن هفته های نفس بُر درسی و کاری است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۲۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

در ستايش اشكهاي ناگهاني...

هميشه داستان از جايي شروع مي شه كه ديگران فكر مي كنند تموم شده.اشك مي ريختم و غذا مي خوردم.هر قاشق مثل زهر شده بود برام. بچه ها تلويزيون رو خاموش كردند. بعد حس كردم فشار اين چند وقته چه قدر كمتر شد.سبكتر شدم.زود خوابيدم. دلم مي خواست كمتر فكر كنم.سرم داشت مي تركيد.گاهي وقتها اشكها خيلي بيشتر از اوني كه به نظر مي آد به آدم كمك مي كنند تا بتونه فكر كنه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۲ آذر ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بي خوابي

يه عالمه فکر توي سرمه که نمي ذاره بخوابم.يه عالمه چرا  و اما و اگر و شايد .فکرايي که مي تونم درباره اش ساعتها حرف بزنم ولي هنوز براي نوشتن شکل پيدا نکردند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۹ساعت ۰۲:۰۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

خوش شانس

کم کم دارم معتقد می شوم که من از جمله انسانهای خوش شانس روی این کره ی خاکی هستم که در صورتی که تصمیم بگیرم کنار دریا بروم باید حتما یک سطل آب همراه خودم داشته باشم. خرافاتی شده ام؟ شاید! اما چرا؟ 

۱-در فصل بهار با شروع نسبتا جدی کار با قطع اینترنت خوابگاه و دانشگاه روبه رو شدم به این صورت که پس از چند روز پیگیری مداوم برای دریافت جوابیه ی یکی از سازمانهای دولتی وقتی مسئول روابط عمومی گفت که ایمیل جوابیه را ارسال کرده است به طور ناگهانی اینترنت دانشگاه قطع شدو چون اینترنت خوابگاه هم قطع شده بود به کافی نت نزدیک دانشکده رفتم و آنجا پس از یک ساعت معطلی بالاخره توانستم ایمیل مذکور را پرینت بگیرم چون پرینتر برای کامپیوتری که نشسته بودم تعریف نشده بود و مسئول موقت کافی نت که از کامپیوتر سر در نمی آورد زیر بار این مسئله نمی رفت و خلاصه در فصل بهار از این قبیل مسائل زیاد اتفاق افتاد... .

۲- در فصل تابستان مامان مرتباً به من می گفت که  عکسهایم را حتما زودتر تجدید چاپ کنم و من هر روز کار را به فردا می انداختم . روز قبل از آمدن به تهران به عکاسی رفتم و در کمال تعجب متوجه شدم بیست عکس در زمان انتقال عکسها از سیستم گم شده است و عکس من هم یکی از آنهاست.به پیشنهاد عکاسی همان موقع دوباره عکس گرفتم  و از آنجا که این اتفاق را پیش بینی نکرده بودم اگر مامان با نخ و سوزن همراهش نبود نمی دانم چه طور می شد با آن مقنعه ای که فقط بیست سانتش دوخته شده بود آن عکس را گرفت. 

۳-در فصل پاییز و در طی همین هفته ی قشنگی که گذشت و من باید کلی مصاحبه می گرفتم سرما خورم.و البته دکتر گفت:"یه بیماری ویروسیه که باید صبر کنید دوره اش تموم بشه!" و دوره شامل تمام روزهايي بود كه من بايد مصاحبه مي كردم و وقت صاحبه مي گرفتم.قيافه ي من وقتي دكتر گفت:"سه تا ده روز." حتما  خيلي ديدني بود همان قدر كه صداي از ته چاه و گرفته ام شنيدني شده بود. 

4- فصل زمستان را هم خدا به خير كند... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۴۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(5)

کتابهای شلغمی...

الف:" می گن حضرت محمد گفته شلغم برای زن حامله خوب نیست." بعد خندید:" بچه شبیه شلغم می شه." 

ب:"بی خیال بابا! این چه حرفیه؟!" 

الف:"باور کن! می گن حضرت محمد گفته.تو کتاب نوشته . کتاب نخوندی؟ کتاب نمی خونی؟" 

ب:"آخه حضرت محمد برای چی باید این حرف رو بزنه؟!" 

الف:"تو کتاب نوشته بود.مگه کتاب نمی خونی؟ نمی خونی نه؟" 

ب:"باشه برای بچه ی بعدی ام شلغم نمی خورم." 

الف:"دارم راست می گم. تو کتاب نوشته بود." 

ب:" خوبه که بچه ام شبیه شلغم بشه.پوستش سفید می شه لپهاش هم بنفش." می خندد. 

الف:"نه دیگه شبیه شلغم پخته می شه." 

ب:"چرا؟" 

الف:" خب دیگه اگر شبیه شلغم خام می شد که خوب بود.شبیه پخته می شه برای همین خوب نیست." 

ب:"چه ربطی داره؟" 

الف:"ربط داره دیگه." 

ب:" باشه بابا شلغم نمی خورم." 

الف:" تو کتاب نوشته .کتاب نمی خونی؟"  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۷ آذر ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۴۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)