X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

دانش جویی

آقای "پ" همان عکاس قدیمی است.کامپیوترش را تازه ویروس یابی کرده است ولی چون مودم ندارد نمی تواند آن را به روز کند.گفتم:"حتماً مودم نصب کنید تا دوباره ویروسی نشه!" گفت:"آره...آره...حتما...اینترنت خوبه نه؟ هم برای این هم برای کارهای دیگه...آره؟" گفتم:"آره...اگر خواستین یادتون می دم." بعد تصور کردم یک روز نشسته است پشت کامپیوترش و آن عینکی که می گفت شماره اش چهار شده را به چشم زده است و توی اینترنت گشت می زند.شاید اینجا را هم نشانش دادم .   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۵۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

نقاط اشتراک

"جنتي با بيان اين كه همه مي‌دانستند كه اين كار دروغ، ريا و حقه‌بازي است افزود: اين مردم در روز 22 بهمن از مصر و تونس حمايت كردند و چطور شد كه شما به اين فكر افتاديد كه چهار تا آدم شاخ شكسته را به خيابان‌ها بياوريد و چند نفر را بكشيد و مجروح كنيد؟ آيا نمي‌دانيد كه اين كارها چه نتيجه‌اي دارد؟ نمي‌فهميد كه اين مردم به شما نظر خوبي ندارند و شما را نفرين مي‌كنند؟ شما عمرتان تمام شده است. كساني كه مردم مي‌گويند بايد اعدام شوند، اعدام شده‌اند در جامعه سقوط كرده‌اند و آبرويشان رفته است.

وي در ادامه به پيروزي مردم مصر و تحولات اخير منطقه اشاره كرد و با انتقاد از برخوردهاي صورت گرفته در برابر معترضان در برخي از اين كشورها نظير بحرين و يمن اظهار كرد: آيا اين درست است كه آدم مردم كشور خود را بكشد به زنجير بكشد و آنها را مجروح كند؟

دبير شوراي نگهبان قيام مردم مصر را برگفته از انقلاب اسلامي ايران دانست و يادآور شد: 30 سال يك ديكتاتور بر مصر حكومت كرد و با پول اسراييل مهره رژيم صهيونيستي و آمريكا شد، اما خفقان‌ها تا مدتي قابل تحمل است و فشار دوام ندارد و جامعه يكهو منفجر مي‌شود و در نتيجه مردم مصر به ويژه جوانان به ميدان آمدند . پيش از آن نيز تونس همين وضعيت را داشت و بالاخره اين پديده مبارك به وجود آمد كه مبارك در روز 22 بهمن رفت و اميدواريم كه 22 بهمن در كشورهاي مختلف تحقق پيدا كند. " 

... 

"امام جمعه موقت تهران با بيان اين كه كشورهاي ديگر اسلامي نيز اين پيام‌ها را درك مي‌كنند خاطرنشان كرد: در بحرين و يمن نيز مشابه چنين تحولاتي را شاهد هستيم و در آن كشورها دارند مي‌زنند و مي‌كشند ولي مردم همچنان در صحنه هستند و در تعجب است كه چرا قدرتها نمي‌فهمند؟ چرا با مردم دشمني مي‌كنيد و توي سر مردم مي‌زنيد؟‌ آيا اين كارها را مي‌كنيد به خيال اين كه دوام بيشتري داشته باشيد و اربابان راضي باشند؟

پ.ن.مطلب کامل در ایسنا 

پ.ن.1.من با مطالب بالا موافقم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۰۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اعلان برائت

حتی کبکها گاهی سرشان را از زیر برف بیرون می آورند...حتی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

خدا

به نظرم تکان دهنده ترین قسمت نماز باید همان رکوع باشد.یک زاویه ی تقریبا نود درجه به اراده ی فرد و گفتن حداقلی ذکر :"سبحان الله..." سر تسلیم فرود آوردن تنها و تنها برای خدا و نه برای هیچ کس و هیچ چیز دیگر.فکر می کنم اگر مذهب تنها در همین ذکر و همین حرکت هم باشد باید تحول عظیمی در آدم ایجاد کند.فکر می کنم رکوع از سجده سخت تر است.شاید با این فکر که آدم می تواند هل داده شود و به خاک بیفتد و کسی بگوید او برای کسی دیگر به جز آن خدای واحد سجده کرده است اما نمی تواند این طور رکوع کند با آن زاویه ی تقریبا نود درجه و بگوید من اراده نداشته ام در این تسلیم کسی به غیر از خدا شدن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۳۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

جاي بريدگي روي تنه ي  درختها شبيه زخم تازه اي است كه پوست رويش كنده شده است و باد كه مي خورد مي شود سوز آن را حس كرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۱۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

و امرهم شورا بينهم

الان از اينترنت يه فال حافظ گرفتم و متوجه شدم خوب نيست آدم سرنوشتش رو دست حافظ بسپاره.

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم /فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم 

بقيه اش رو خودتون بخونيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۴۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شور مي زند اين دلم...

دل شوره ها زلزله هايي هستند با مركز قلب كه لرزش را پمپاژ مي كند در رگها.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۴۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

كافي نت

- محتشم. ..محتشم... 

-... 

-محتشم ..بیا اینجا... 

-... 

-محتشم!(با تشر) 

 - بله...بله...اومدم... 

قدیمها کافی نت یک جای بی سر و صدا بود که راحت می شد خبر بخوانی کارهایت را انجام بدهی و هیچ کس هم کاری به کارت نداشت.این کافی نتی که من می آیم اما ماجرای دیگری دارد.به جز صداهای درهم و برهمی که درباره ی ثبت نام دانشگاه،انتخاب واحد،پرداخت شهریه ، ثبت نام وايرلس،وايمكس و...مكالمه ي بالا هم مرتب شنيده مي شود.آن قدر كه گاهي دلم مي خواهد من هم بگويم:"محتشم ...برو ديگه...سرمون رفت...اي بابا..."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۳۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

نخبگان ناشناخته

من دستم را زیر چانه گذاشته بودم و حواسم پیش آن آدمی بود که داشت حرف می زد و بحث می کرد که نویسنده نباید پیام ارتجاعی بدهد و حتی بین حرفهایش گفت باید پیام ارتجاعی را حذف کرد تا جامعه رشد پیدا کند.اگر نخواهم با اطمینان حرف بزنم یک جمله ای شبیه به این را گفت.هم ردیف من ننشسته بود و چون نمی خواستم  و نمی توانستم کاملاً به طرف صدا برگردم سرم را تا حد شانه چپ به طرفش برگردانده بودم و سعی می کردم بفهمم دقیقا منظورش از مدرن و ارتجاعی چیست.داستان بعدی که خوانده شد آقای ضد ارتجاع باز هم حرف داشت:"داستان شما داستان بدی بود.به این معنی که داستان خوبی نبود.شما نباید حکم کلی صادر کنید؟" و وقتی به مصادیق در داستان می رسید نمی توانست منظورش را خوب برساند. آقای ضد ارتجاع می گفت:" یعنی چی؟یه پسری که روی بینی اش چسب دارد و 206 سوار می شود را بد نشان می دهید؟چرا دختر سوار ماشینش نشد؟این داستان ناخودآگاه نگاه ضد سرمایه داری دارد.دختری که سوار ماشین قبلی که یک پیکان درب و داغون بود نشد وقتی زیر باران بود.دندش نرم.چرا سوار 206 نشد.شاید آن پسر ، پسر خوبی بود."سمت راستم دختری نشسته بود که موهایش را یک طرف صورتش ریخته بود و یک چشمش پیدا نبود.دبیرستانی به نظر می آمد.از نوع نزدیک به فارغ التحصیلی.دستش را محکم گذاشت روی دستم :"چی گفت؟" من گفتم:"چی ؟" تا من بخواهم برایش توضیح بدهم بحث آقای ضد ارتجاع بالا گرفت و ریزتر به موضوع نگاه کرد.دختر یک چشم صدایش بالا و پایین می رفت و می خندید:"خانم، اینجا نشسته!بابا رعایت کنید!"بعد به شش هفت دختری که آنجا بودیم اشاره کرد.یکی از بچه ها شوخی کرد:"انشاءالله که قصد ازدواج داشته!" یک نفر دیگر گفت:" شاید اصلاً می خواست یک رابطۀ عاطفی انسانی برقرار کنه." دخترک گاهی دستی به موهایش می کشید.چشمهایش را گشاد می کرد و می خندید:"وای ..."

نفر بعدی که می خواست داستان بخواند او بود.مجبور شد جایش را عوض کند تا همه صدایش را بشنوند.داستانش را که خواند یکی دو نفر شروع کردند و ایرادهای داستان را گفتند.برگه ها را گرفته بود دستش و گاهی سرش را تکان می داد.آقای ضد ارتجاع گفت :"داستان خوبی بود..." حرفش تمام نشده بود.دخترک جیغ کوتاهی زد:"مرسی..." دوست هم سن و سالش به جای او کنار من نشسته بود.آقای ضد ارتجاع گفت:"داستان شما پرفورمنس خوبی داشت.شما نمایشنامه باید کار کنید.این داستان نبود خیلی جاهایش نمایشنامه می شد."دخترک خندان شده بود.دوستش شروع کرد به حرف زدن:"آره ..تو نمایشنامه باید کار کنی...چرا کار نمی کنی...اگر نمایشنامه کار کنی حتماً موفق می شی..."بعد هم سرش را به نشانۀ تأسف تکان داد.

جلسه که تمام شد دوست هم سن و سال هنوز بحث داستان را می کشید وسط و دخترک می گفت:بچه ها اصلاً دقت نکردند اونجایی رو که من گفتم لباساشون به تنشون چسبیده بود یعنی..." دوست هم سن و سال هم همین حس را نسبت به داستان خودش داشت و نگران بود که در جلسۀ فردای آن روز چه قدر می تواند داستانش را درست کند و بخواند.من تعجب کرده بودم:"حالا چه عجله ایه؟روش خوب کار کن." دختر جواب داد:"آخه چندتا داستان دیگه تو دستمه.می خوام ببینم اگر به درد نمی خوره بندازمش .اگر می شه هم درستش کنم." بعد که هم مسیر شدیم باز هم شوق نوشتن داشت:"آقای (الفبا) می گفت من هر هفته یه داستان می نوشتم.آره...راست می گی...می دونم ...من یه بار سه هفته هیچ داستانی ننوشتم..." من مات و مبهوت توی تاریکی شب نگاهش می کردم و زیر لب می گفتم:"فقط سه هفته..."البته آقای ضدارتجاع به او گفته بود:"شما نویسنده ای...از داستانتون مشخص بود نویسنده اید..."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

سفرنامه-آبادان

من تا به حال یک دانشگاه آزاد را ندیده بودم.و تمام دانسته هایم به شنیده هایم مربوط می شد تا امروز. 

 فضا کاملا آزاد بود و می توانم بگویم نمونه ی واقعی کوچکی از جامعه ای که در آن زندگی می کنیم. 

بخشی از دیده های امروز:

در ورودی به دو قسمت جایگاه خواهران و جایگاه برادران تقسیم شده بود.من چون تجربه ی دیدن درهای شبیه به این را نداشتم با چشمهایی نیمه از حدقه در آمده آستین همراهم را کشیدم و گفتم:"وا...اینجا رو ببین یعنی باید از هم جدا بشیم؟" همراه من لبخندی زد و گفت:"نه بابا...بیا بریم..."  

رفتیم.  

به در نزدیک شدیم و روی یک کاغذ نوشته بود:"دانشجوی محترم کارت دانشجویی یا برگه انتخاب واحد یادت نره." 

باز هم رفتیم. و برگه ای که نوشته بود محل ثبت نام را دنبال کردیم.بله بچه های عزیز رفتیم و رفتیم  به فضای سبز دانشگاه رسیدیم .این فضای سبز از قسمتهای مختلفی تشکیل شده بود که در بعضی قسمتها تابلوهایی قرار داشت:"جایگاه خواهران" و "جایگاه برادران" .علاوه بر این تابلوها تابلوهای دیگری هم بود.در قسمت خواهران چند تابلو با محتوای یکسان بود:"عفت ، زینت زن است." و در قسمت برادران در ابتدا تابلویی مشاهده نشد به جز یک تابلو که در زمان برگشت لابه لای درختچه ها فرو رفته بود:"استعمال دخانیات ممنوع" بله خب خواهران که سیگار و ... نمی کشند.اگر می خواهید بدانید که این چند تابلو چه قدر رعایت می شدند باید بگویم:"نه بابا ...بیا بریم..." 

بله... رفتیم و رفتیم و فلشهای محل ثبت نام را دنبال کردیم تا رسیدیم به  سه راهی.صراط مستقیم که به فضای سبز ختم می شد و دو راه دیگر ؟ بله ...باز هم "محل ثبت نام خواهران" و "محل ثبت نام برادران".به یکی از راهروها پیچیدیم و برخلاف انتظار با تعداد زیادی برادر روبه رو شدیم.البته خواهران هم بودند ولی تعداد برادران قابل توجه بود.در حالی که به دنبال اتاقی می گشتیم که مرحله ی اول ثبت نام شروع می شد  آیین نامه ی اخلاقی هم به دستمان رسید و متوجه شدیم که اگر دانشجوی منتخب دانشگاه در گزینش اخلاقی رد شود دیگر قادر به شروع تحصیل نخواهد بود.من باز هم متعجب شدم و البته این تعجب به همراه من هم منتقل شد و یکی از برادران وابسته به بخش آموزش در جواب تعجب گفت:"بی خیال"   

در هنگام پر کردن فرمها مسائل مهمی به وجود آمد.از جمله اینکه چون دانشجوی ثبت نامی  همراهمان نبود محل تولد و شماره شناسنامه و آدرس محل تحصیل و همه ی موارد دیگر را با تأخیر،خنده و گاهی قهقهه جواب دادیم و البته هیچ کس به روی خودش نیاورد چون سیستم با"بی خیال" و " نه بابا...بیا بریم"کار می کرد.  

مراحل را یکی یکی طی کردیم تا به مرحلۀ گزینش اخلاقی و امور مشاوره رسیدیم.خانمی یک قرآن بزرگ را جلوی خودش باز کرده و به خواندن قرآن مشغول بود و به محض دیدن همراه من و قبل از رسیدن من برگه ی مربوطه را امضا کرده بود.  

پس از اتمام مراحل و دریافت پیام "کار شما تموم شد" در هنگام برگشت با یک پدیدۀ دیگر مواجه شدیم.تابلوهایی که محل پارک ماشین اساتید و کارمندان را از هم جدا می کرد با جمله ای شبیه به این روی تابلو که فقط اساتید حق ورود به این محل را دارند.و در جهت مخالف برای کارمندان. 

از جمله تقسیم بندیهای دیگر دانشگاه آزاد نامگذاری تمام ساختمانها و دانشکده هاست.به این صورت که حتی ساختمان اداری و آموزشی به نام امام صادق بود. 

خلاصه اینکه دانشگاه آزاد علاوه بر اینکه آزاد بود همان طور که از نامش برمی آید اسلامی هم بود.:"دانشگاه آزاد اسلامی" و مانند جامعۀ ما همه جا شئونات اسلامی رعایت می شد.فقط یک سری مشکل در این آیین نامه ها وجود دارد هم در دانشگاههای سراسری و هم آزاد که به نظر من مهمترین آن مسئله ی مفاهیم است.هیچ کدام از مفاهیم "حجاب"، "شئونات"،"عفت"،"خواهران" ، "برادران" و البته "جایگاه" تعریف عملیاتی نشده اند و دقیقا مشخص نیست که هنگام به کاربردن این مفاهیم قرار است با چه اتفاقی روبه رو شویم. 

پ.ن.البته همه می دانند اگر هم نمی دانند بدانند که دانشگاه علامه در تعریف عملیاتی مفاهیم مثل همیشه پیشرو بوده است و با یک آئین نامه ی بلند بالا  در قطع آ3 و گلاسه مفهوم حجاب را در دانشگاه تعریف کرده است .و این قدر این تعریف جامع بود که تا پشت در اتاقهای خوابگاه هم ما را در برگرفت و ما ناراحت شدیم که چرا به اتاق ما نیامده است و به ما نگفته است که در اتاق هم باید مقنعه بپوشیم.

پ.ن.1. چیه؟چرا این طوری نگاه می کنید؟خب چه کار کنم.عجله داشتیم برگشتیم نشد عکس بگیرم.این همه ماجرا تعریف کردم باز هم دلخورید.انشاءالله دفعه ی دیگه.می دونم عکسهای خلاقانه ی من از آبادان را از دست دادید ولی بخندید خواهران و برادران عزیز. چون اگر دیده هایم از آبادان امروز را برایتان می گفتم حتما گریه می کردید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۰۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

دلم می خواهد یک چیزی بنویسم برای تمام روزهایی که نیستم تا یک جوری نبودنم را پر بکند.اما هیچ جمله ی خوبی توی سرم نیست.در یک کافی نت درب و داغون به معنای واقعی نشسته ام و پول زیادی را احتمالا باید به سطل آشغال بریزم بابت نشستن در اینجا.خیلی بد است که آدم پول صرف چیزی کند که از آن رضایت هم نداشته باشد.برای اینکه چرا به کافی نت همیشگی نرفتم هیچ دلیلی وجود ندارد.یک نوع حماقت ناشناخته.تازه مشکل قشنگی هم دارد به این صورت که ایمیلم را نمی بندد.و باید کلی هم بابت این مسئه وقت صرف کنم.فردا می روم آبادان.یک نفر دیگر دانشگاه قبول شده است و چون وقت ندارد برود برای ثبت نام من این وظیفه ی خطیر را قبول کرده ام.شاید عکس گرفتم.ولی اینکه حتما فردا بتوانید عکسها را ببینید قول خوبی نیست.جواب نظرات را هم به دلیل مشکلات فنی کافی نت نتوانستم بنویسم.انشاءالله در یک کافی نت بهتر. 

درباره ی جمله ی اول هم البته چند سوال وجود دارد: 

۱-اصلا جای من وقتی نیستم خالی است که بخواهم پرش کنم؟  

۲- چه طوری می شود جای کسی را که نیست پر کرد؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۱۳:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

و آن تار موی غریبه...

داشتم مسواک می زدم.یک هفته پیش بود.دیدمش.یک موی سفید که چند تا خورده بود و وسط سرم بود.با دست دیگرم آن یک تار سفید را گرفتم و سعی کردم صافش کنم.به خودم گفتم:"سمیرا! بالاخره بزرگ شدی!" از آن روز دیگر شیطنتها و بچه بازیهایم به دلم نمی چسبد.حالا با اینکه دیگر آن تار موی سفید را ندیده ام ولی یک احساسی دارم که به من می گوید:"ناگهان چه قدر زود دیر شد..."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

از کار...

گفت:عمراً پیداش کنی! 

گفتم:چرا؟ 

گفت:یه چاپخونه داره.رفته .با کسی هم کاری نداره.عمرا پیداش کنی ها! 

گفتم:پیداش می کنم.  

می دانید گاهی خوب است که آدم جوگیر بشود.یعنی فکر کند از پس خیلی کارها برمی آید.شماره اش را از ظهر که این مکالمه انجام شد تا شب پیدا کردم و البته خیلی هم تلاشی نمی خواست.یک جورایی دم دست هم بود.اما موضوع پیدا نکردن به انجام شدن یا نشدن مصاحبه برمی گردد.امیدوارم فردا خوب جوابم را بدهد.برای اینکه خودم را امیدوار کنم می گویم:مصاحبه رو می گیرم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

دود

آقای "پ" همان عکاس قدیمی است.پیپ می کشید.و این بار دودش خیلی زیاد بود و مثل همیشه وقت کشیدن دو متری من نبود.من خم شده بودم  و موس دستم بود .سعی می کردم آن ابزار گمشده فتوشاپ را پیدا کنم.گفتم:"آقای (پ) پیپ نکش! نابود می کنی خودت رو!"خندید.وقتی می خندید دهانه ی پیپ بیشتر به طرف من آمد و حالم بد شد.دستمال کاغذی را گرفتم جلوی صورتم.رفت دورتر از من ایستاد:"پیپ ریه های آدم رو باز می کنه.دختر جون!"من در حالی که داشتم خفه می شدم:"آره!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۱۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

کاربرد تکنولوژی در کلاسهای دانشگاه

استادانی که می خواهند به نحوی اعلام کنند اطلاعات من به روز است و من می دانم که در جامعه ی علمی چه می گذرد یک عدد لپ تاپ را در دست می گیرند یا زیر بغل می گذارند.در حالی که با همه ی دانشجویان و اساتید به  گرمی سلام و احوالپرسی می کنند راهروها را طی می کنند  و وارد کلاس می شوند.لپ تاپ را روشن می کنند و معمولاً اسلایدهایی با فونت "نیو تایمز رومان"به نمایش می گذارند.این اسلایدها تمام دانش استاد را به نمایش می گذارد.اگر از این استاد به روز سوالی بپرسید استاد براساس آنچه در اسلاید موجود است به شما جواب می دهد حالا اگر جواب شما در آنجا نبود سوال شما بی ربط است و باید مربوط باشد.بعضی از این استادان تلاش می کنند جسارت بیشتری به خرج بدهند و برای درسهای روزنامه نگاری با آنکه می دانند نمی توانند به اینترنت وصل شوند و وایرلس اعلام شده تنها در برخی مکانها موجود است بلند سر کلاس می گویند:"الان وصل می شم یه سایت خبری تا براساس اونها توضیح بدم" بعد مرورگر مربوطه را بزرگ می کنند و وقتی وصل نشد می گویند:"اُه ...انگار وصل نمی شه!حالا کلاً این طوریه که گفتم."من به این نوع کلاسها می گویم لپ تاپ محور و براساس همان تقسیم بندی که از دوران طفولیت دربارۀ سیستم آموزشی به ما یاد دادند این تقسیم بندی را انجام داده ام:کلاسها نباید استاد محور و معلم محور باشد که معلم فقط حرف بزند باید دانشجو هم مشارکت کند. 

1-در کلاسهای استادمحور استاد یکریز حرف می زند و دانشجو یکسره می نویسد حتی سرش را بالا نمی گیرد. 

2-در کلاسهای دانشجو محور دانشجوها یکریز کنفرانسهای" مهارت روخوانی در جمع" برگزار می کنند و سایر دانشجوها یکسره به گفت و شنود میان کلاسی و درون کلاسی مشغولند.استاد هم سرش را تکان می دهد. 

3-در کلاسهای لپ تاپ محور استاد وظیفه ی جابه جا کردن اسلایدهایی را دارد که سر تمام کلاسها یک دور همه ی آنها را چک می کند تا مطلب مورد نیاز کلاس پیدا شود و معمولا از هر مجموعه اسلایدی یک اسلاید را برای توجه دانشجو به گستره ی علم استاد به نمایش می گذارد:"حالا یانها رو برای مقاطع ارشد می گم.برای بچه های کارشناسی نیست."،"این مربوط می شه به یه کلاس دیگه تون." 

 4 -سایر تقسیم بندیها معمولا به کلاسهای خوب مربوط می شود که سوالهای دانشجوها برطرف می شود و آخر کلاس آدم رضایت دارد. 

پ.ن.یک دسته ی ویژه از روش کلاسداری و تدریس وجود دارد که در موارد نادر مثل دانشکده ی ما دیده می شود:تخته محور- به این صورت که استاد از وقتی وارد کلاس می شود به طرز باورنکردنی به تخته می چسبد و از آن جدا نمی شود و به جای جابه جا کردن اسلاید تخته ای را که از روی خلاصه هایش پرکرده است پاک می کند و دوباره به تخته می چسبد.در این زمان دانشجو بیرون کلاس برود و آخر کلاس برگردد هم اتفاقی نمی افتد.حدس زده می شود استاد دچار تخته شیفتگی باشد و باورش نشده است که وقت آن را دارد تا یک عالمه دانش آموز بزرگ  ملقب به دانشجو را سرکار بگذارد.به همین راحتی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۲۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

و از ناگفتنیها...

می دانید...نه...نمی دانید...همان طور که ممکن است خیلی وقتها من هم ندانم و شما با خودتان بگویید می دانید ...نه نمی دانید و خطابتان من باشم یا آدمی شبیه به من.خودم هم نمی دانم چه طور این کلمات ردیف می شود پشت سر هم.فقط می دانم از دیروز از آن سلف لعنتی خیلی حالم بد است.خودم را می زنم به کوچه ی علی چپ ،سرم را فرو می کنم توی جزوه ی بیخود یک استاد دیگر که یک بار باید اختصاصی برایش پست  بنویسم و به خودم می گویم حالم خوب است.حالم خیلی خوب است.سمیرا درست را بخوان ..چه کار داری...چه کار داری و هی یک نفر توی سرم جیغ می زند و من با این قوه ی تصور مضحکم می توانم همه چیز را تصور کنم.انگار که همین الان برای خودم اتفاق افتاده است.و واقعا چه قدر می تواند فرق داشته باشد که من باشم یا او.او باشد یا من.فقط می دانم یک نفر توی سرم با پا محکم لگد می زند به آن دریچه ی خاموشی و می خواهد دری را باز کند.شاید همان دری که  من دیروز با یک پست رمزدار بسته بودم و خوبِ خوب قفل و کلیدش کرده بودم بعد طاقتم نشد و پاکش کردم به فاصله ی یک دقیقه بعد از ارسال شدنش. 

حالا می دانید من حالم خیلی بد است و شاید من این قدر گاهی این جمله را اینجا تکرار می کنم که دیگر حنای آن رنگ ندارد.اما ...صبر کنید ...اینجا کسی حواسش به من نیست اما نمی توانم برایتان آن ناگفتنی را بگویم...صبر کنید ...اینجا نه...شاید در یک جمع خصوصی که هیچ دیواری نداشته باشد تا موشی تا گوشی... 

اینجا و اینجا را بخوانید گوشه هایی است از ماجرا...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۴۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

طلب آمرزش

الهی نور به قبر "جورج اورول" بباره.اجرش با امام حسین.چه قدر من« 1984 »را دوست دارم و می فهمم.همانجا که کارد به استخوان آدم می رسد مزه ی کلمه هایش هم زیر زبانم می آید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۵ دی ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

خوانشهای ناموزون

 

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران 24/10/89سرويس: اجتماعي - حوادث

رييس پليس گذرنامه ناجا شرط خروج زنان متاهل بالاي 18سال را به داشتن رضايت همسرشان اعلام كرد.

سرهنگ صادقي در گفت‌وگو با خبرنگار «حوادث» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، درباره شرايط خروج فرزندان از كشور اظهار كرد: فرزندان زير 18 سال براي خروج از كشور به رضايت پدر نياز دارند اما براساس قانون براي سفر فرزندان بالاي 18 سال نيازي به رضايت پدر نيست.

وي ادامه داد: خانم‌هاي متاهل بالاي 18 سال براي سفر به كشورهاي خارجه بايد رضايت همسرشان را داشته باشند.

من این خبر را خواندم و واقعا ناراحت شدم.چرا به آدمهایی مثل من فکر نکردند که کسی نمی تواند طبق این شرایط برایشان تصمیم بگیرد.حداقل می گفتند کسانی که 18سال به بالا هستند و مجرد به طور افتخاری یک نفر را به عنوان حامی و تصمیم گیرنده برای خودشان انتخاب کنند.البته یک نکته ی دیگر که در این خبر به چشم می خورد انحصاری بودن جنسیت فرزند در ایران است.به این صورت که فقط فرزند دختر وجود دارد و این دختران بعد از ازدواج هم فرزند همسر محسوب می شوند.این دائم الفرزند بودن زنان نشان از جایگاه ویژه ی زنان دارد.از همین جا درخواست می کنم نسبت به این مسئه پیگیری جدی بفرمایند البته امیدوارم مثل ماجرای هواپیمای ارومیه که همه ی مسئولین وزارتخانه استعفا دادند اقدام نشود.من نسبت به دلسوزی مسئولان کاملا آگاهم ولی نمی شود که به خاطر هر حادثه ی کوچک هواپیمایی که فقط 70-80 نفر خودشان را به مردن زدند مسئولان از انجام وظیفه خودداری کنند. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۴ دی ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

این ماجرا واقعی است

در، عرصه ای است هراس آور برای غافلگیری ما و آنها وقتی به ناگاه باز می شود و کسی نزدیک در بی بهانه ایستاده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۱۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

ورود ممنوع!

                                                     

بالای سر من ایستاده بود و دوستش کنار من نشسته بود.حس کردم یک نفر به مانیتور خیره شده است .برگشتم بالا را نگاه کردم دیدم چشمش به صفحه است. هیچی نگفتم برگشتم ولی دیدم فضا خیلی سنگین است دوباره نگاهش کردم دیدم دارد نگاه می کند و این بار لبخند هم زد.عصبانی شدم.گفتم :"اینجا رو نگاه می کنی؟" گفت:"نه."دوستش هم گفت :"بیا اینجا  کنار من که این طوری فکر نکنن."لحنش را عوض کرد:"جا نیست رد بشم وگرنه دلم نمی خواد صفحه های دیگران رو ببینم."

این دفعه ی اولی نیست که با این مسئه روبه رو می شوم .حریم خصوصی در این خاک اصلا معنا ندارد و اصلا این مسئله ربطی به قدرت و حفظ حریم خصوصی ندارد.حریم خصوصی در بین مردم هم معنایی ندارد. هر کسی به خودش حق می دهد به حریم دیگری وارد می شود و از او سوال کند بدون آنکه حتی توجیهی برای این مسئله داشته باشد.

یک هفته پیش نشسته بودم که از پشت سر حس کردم کسی چیزی گفت و چون جایم سر راه بود فکر کردم منظورش این است که صندلی را جابه جا کنم تا بتواند رد بشود.دستم را به صندلی گرفته بودم تا صندلی را تکان بدهم.شنیدم صدای "نُچ" آمد و بعد یک نفر موس را برداشت . صفحه ی ایسنا را از بین صفحه هایی که باز کرده بودم انتخاب کرد و پایین صفحه ی اول را تنظیم کرد تا خبری که چند دقیقه قبل داشتم می خواندم را ببیند و بعد هم رفت. و تمام این مدت من شوکه و متحیر فقط به دستش خیره شده بودم. آن قدر تعجب کرده بودم که حتی نتوانستم صورتش را درست ببینم.اصلا باورم نمی شد آدمی تا این اندازه گستاخ باشد اما بود.

من نمی توانم این مسئله را نادیده بگیرم که وقتی آدم در یک محیطی قرار می گیرد و منتظر است و چشم می گرداند به طور غیرارادی چشمش با صفحه های دیگران برخورد می کند اما قرار نیست که چشمش را ثابت نگه دارد و به حریم دیگران وارد شود.تا جایی که یک بار یک نفر از من توی سایت دانشکده پرسید:" این وبلاگی که می خوندی مال کی بود؟چه قدر می شناسیش؟"

مثالهایی که زدم فقط یک عرصه از ورود دیگران به حریم خصوصی است. صف عابر بانک وقتی همه چشمشان را می دوزند به صفحه تا به قول خودشان کمکتان کنند،موبایل وقتی لیست شماره هایت را چک می کنند و یا پیامکهایی که برایت فرستاده اند تا مثلا جوک پیدا کنند یا موقع پیامک زدن توی مترو کله شان را توی صفحه ی گوشی شما فرو می برند به طوری که ممکن است دکمه ها را نبینید،اینکه کجا می روید؟ چرا می روید؟چه طور می روید؟ چی تایپ می کنید؟ چرا به صفحه لپ تاپتان نگاه می کنید و می خندید و اینکه سرشان را می آورند توی صفحه تا ببینند چه کار می کنید؟ چرا ازدواج نمی کنید؟ چرا بچه دار نمی شوید؟ مشکل از شماست یا همسرتان؟و البته برای هیچ کدام از این مسائل عذرخواهی نمی کنند چون فکر می کنند حق آنهاست که همه ی این مسائل را بدانند.

من فکر می کنم هر آدمی برای خود حریمی قائل است.خیلی از مسائلی که گفتم ممکن است اگر هم اتاقی، دوست و یا آدمهای نزدیک تر که فرد به انها اجازه ی ورود به حریم خودش را داده است از او بپرسد مسئله ای ایجاد نشود ولی وقتی توی تاکسی یا در فاصله ی یک صف نانوایی دلشان می خواهد سر از تمام پستوهای زندگی شما در بیاورند مسئله خیلی غیرقابل تحمل می شود. مثلاً من موقع نوشتن دوست ندارم کسی به صفحه ام نگاه کند و این اصلا ربطی به اینکه چه می نویسم و یا چه کسی می خواند ندارد. تمرکزم از بین می رود. ممکن است وقتی نوشتنم تمام شد گزارشی که مثلا برای روزنامه نوشته ام یا حتی یک دلنوشته را به همان آدم نشان بدهم تا بخواند و یا این کار را نکنم.مهم نیست چه می نویسم یا آن آدمی که کنار من نشسته است چه قدر به من نزدیک است نوشتن برای من حریمی است که در لحظه می توانم آدمها را به آن راه بدهم یا راه ندهم . تمام این حرفهایی که زدم به این معنی نیست که من خودم این اشتباهات را مرتکب نمی شوم ولی واقعا تلاش کردن برای بی اجازه وارد حریم دیگران نشدن آن قدر ها هم سخت نیست... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۳۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)