X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

ساده اما سخت-N7

می‌گه «چرا این قدر اذیت می‌کنی؟ خب زودتر تمومش کن.»
این جمله‌ی دلسوزانه‌ مرا به چه چیزهایی متهم می‌کند؟ 1- کم‌کاری 2-آزار رساندن به دیگران 3- بی‌اهمیت دانستن پایان‌نامه 4- سهل‌انگاری 5- یک نوع مشکل روانی حاد که اسمش را چون روان‌شناسی زیاد نمی‌دانم نمی توانم بگویم ولی این مشکل باعث می‌شود علی‌رغم آسانی زیاد کار، کار را خیلی طول بدهید و یک کار دو روزه را در دو هفته تمام کنید.
این چه نوع دلسوزی است؟ من به این حرفها و رفتارهای شبیه به آن می‌گویم:«نگرانی ناآگاهانه». یعنی من می‌فهمم او نگران من است، می‌فهمم دلسوز من است، می‌فهمم کاری از دستش برنمی‌آید که برای کم شدن کار انجام بدهد اما او نمی داند چه‌طور باید رفتار کند، چه‌طور نگرانی‌اش را بروز بدهد؟ نمی‌داند وقتی راه‌حل ندارد نباید نگرانی‌اش را این طور به جان آدم بیندازد و با حرفهایش مرا متهم به کم‌کاری نکند. او که می‌داند من اهل کم‌کاری نیستم. پس چرا آگاهی‌اش را زیاد نمی‌کند تا بداند با یک آدمی که هر روز دارد استرسهایش را سرکوب می‌کند، هر روز به خودش آرامش می دهد که دیگر پشت میز نخواهد نشست برای کار پایان‌نامه و باز شدن چشمهایش با روشن شدن لپ‌تاپش همزمان است نباید این حرف را بزند؟ گاهی آرزوی خوب داشتن بزرگترین همدردی است. من این را به همه‌ی آدمها باید آموزش بدهم آیا؟
+ نوشته شده در جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۶:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

ساده اما سخت-N6

آن که همیشه و همه چیز را در تقابل با خود قرار می‌دهد حواسش هست آرامش را از خود دریغ می‌کند؟ آن که همیشه به دنبال توجه بیشتر و اثبات برتری خود به دیگری است حواسش هست عزت نفس به معنی درک ویژگیهای مثبت و منفی خودش را زیر سؤال می‌برد؟ آن که اولین بار گفت اعتماد به نفس مهم است حواسش بود که آن را برتر از عزت نفس نداند؟ آن‌جا که ارتباطات شکست می‌خورد شاید باید مقابله به مثل کرد برای مدتی کوتاه. نه آن طور که زندگی ات و روش اخلاقی‌ات از دستت در برود و بشوی اویی که نباید. ولی شاید گاهی بهتر باشد به آدمها نشان بدهیم که در جایگاه خودشان قرار بگیرند و این جنگ ابلهانه‌ی اثبات برتری را کنار بگذارند، با ضعف‌هایشان روبه‌رو بشوند شاید بتوانند حلش کنند و به آن برتری که می‌‌خواهند نزدیک شوند. اگر چه فکر نمی‌کنم کسی تا به حال بر قله ایستاده باشد بی‌ آن که گاهی غلتیده باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۸:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

بی‌قراری‌ها-23

هیچ کدام آرامم نمی کرد. هیچ کدام از آهنگهایی که پیش از این، وقت کار می‌شنیدم و بعد می‌توانستم روی کار تمرکز کنم. حتی secret garden که مرا میخ کار می‌کرد، مستم می‌کرد و یادم می‌رفت چه قدر نشسته‌ام پای کار، حتی آن هم بی‌تابم می‌کرد این روزها تا این که از دیروز دکلمه‌های شاملو نجاتم داده است: اندیشه مکن که شانه‌هایت سنگین شود/اندیشه مکن که از کشیدن بار دیگران ناتوانی/ در شگفت می‌مانی از نیروی خویش/ در شگفت می‌مانی که به رغم ضعف خویش چه مایه توانایی ... . 
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۰۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

بی‌قراری‌ها-22

بدترین قسمتش این است که استاد از دانشجو ناامیدتر باشد و ماجرای کمال‌الملک را بگوید که شاه به او گفته بود مگر صدر اعظم ما بیسمارک است که نقاشمان پیکاسو باشد. بدترین قسمتش برای من این است. برای من که هر بار ناامید شده‌ام دیده‌ام با ناامیدی‌ام چه چیزهایی را از دست داده‌ام. برای من که گوشی را از گوشم جدا می‌کنم وقتی حرف ناامید کننده برایم می‌زنند که هیچ فایده ندارد مبادا تأثیر بگذارد بر من و ناامیدی ته قلبم را رشد بدهد. برای من که امید می‌بندم به حرفهای آدمها و راستش را بگویم رنجیده‌ام از کسی که برایم نماد امیدواری بوده است و حالا برای ان که سطح توقع مرا پایین بیاورد برای این که شاید من از این ایده‌آل گرایی ضربه نخورم دم از ناامیدی می‌زند. بدترین قسمتش این است. نمی دانند من وقت ناامیدی وقتی که هیچ ایده‌الی در ذهنم نباشد نمی‌توانم کار کنم. نمی‌دانند من این ادمها را که هر روز با ناامیدی می‌روند سر کار و به هیچ چیز ایمان ندارند نمی‌فهمم. نمی‌دانند من به امید زنده‌ام و اگر این امید نبود چرا باید این همه سختی را تحمل می‌کردم. بدترین قسمتش این است که خودت را تنها حس کنی و بعد خودت را جمع کنی شده ساعتی یک بار. خودت را توی متن بکشانی با خستگی اما دلت نخواهد ناامید باشی. دلت نخواهد فکر کنی که چی؟ با که چی؟ نمی‌شود راه رفت می‌شود راه را انتخاب کرد. من که‌ چی این کار را پیش از این جواب داده‌ام پیش از این راه را انتخاب کرده‌ام حالا نیاز به امید دارم برای رسیدن به مقصد.برای خوب رسیدن به مقصد.نه این که: یک جوری سر و ته کار را جمع کن. این حرف بدی است... خیلی بد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۱۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

بی‌قراری‌ها-21

یأس مثل مو رشد می‌کند برای رشدش از تو چیزی کم می‌کند چیزی که تو نمی‌بینی بعد حجمی به تنت اضافه می‌کند و دیدن آن همه یأس تو را بی‌سلاح می‌کند اما امیدواری مثل گل توی گلدان است تو باید آگاه باشی برای پرورشش باید بدانی کی آب بدهی کی خاکش را جابه جا کنی. امیدواری مثل نهال انار من است با انارهای کوچک خوردنی‌اش. سخت رشد می‌کند و زود برگهایش می‌ریزند. نهال انار من همدم این روزهای من است. همدم وقتهای خستگی‌ام که برگهای خشک کوچکش را بریزم توی گلدان، آب بدهم با یک لیوان دسته‌دار فرانسوی و برگهای سبز جدیدش را ناز کنم و فکر کنم چه طور توی زمستان هنوز برگ می‌دهد، آن هم برگهای سبز خوش‌رنگ تازه‌ی این جوری که انگار اول بهار است. نهال انار من به من می‌گوید که باید امیدوار باشم وقتی او به این کوچکی می‌تواند دانه‌های انار ترش داشته باشد و برگهای سبز، من با این چندبرابری جسمی نمی‌توانم تا دو هفته‌ی دیگر دفاع کنم؟ خل شده‌ام با در و دیوار حرف می‌زنم اما گاهی این روح اشیاء و گیاهان را حس می‌کنم. یاد حرف شاملو می‌افتم که گفته بود: در و دیوار خانه وقتی در ان نباشی با تو قهر می‌کنند. یا یک چیزی شبیه به این. راست می‌گفت.
پ.ن. این حرف را توی کتابی خواندم که مهدی اخوان لنگرودی از سفر چند روزه‌ی شاملو و آیدا به اتریش نوشته بود. اسم کتاب را دقیقا یادم نیست.
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۴۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

بی‌قراری‌ها-20

برگه‌های فصلهای مختلف پایان‌نامه اطرافم پخش شده است؛بعضی‌هایشان گیره‌های رنگی دارد و یک برگه‌ی کوچکتر را به بقیه‌ی برگه‌ها پیوند زده است و نواقص را برای ویرایش آخر به یاد سپرده است. بعضی‌ها را گذاشته‌ام که تحلیل جدید بنویسم و بعضی‌ها در یک پاکت جدیدتر است. همان‌طور که روی شکم دراز کشیده‌ام و به مجموعه‌ عکس های «بالشت و من» عکسی اضافه می‌کنم چشمم می‌خورد به کتابخانه و روی به سوی فانوس دریایی ویرجینیا وولف ثابت می‌ماند. در آن حال شب‌امتحانی که ذهن خسته است و باز هم کار هست، ثابت شدن روی یک کتاب نتایج خوشایندی دارد. ذهنت را می‌برد به یک فضای دیگر که به مهلت داور و به توصیه‌های پرشور راهنما برای پر انرژی بودن و زود تمام کردن کار فکر نکنی. در کسری از ثانیه کتاب توی دستهایم هست و کمی از پیشگفتار و بعد شروع کتاب که با این جمله‌ی خوشایند شروع می‌شود: «خانم رمزی گفت:"بله، البته اگر فردا هوا خوب باشد." و سپس افزود: "اما باید سحر خیز باشی." و در دو صفحه بعد در برابر موج ناامیدی مرد می‌گوید:" حتماً فردا هوا خوب خواهد بود." » و من فکر می‌کنم در این دورانی که بیش از یک ماه حال شب امتحانی داری به همچین جمله‌ای نیاز است، به آدمی شبیه به این که بتواند برگه‌ها را توی ذهنت مرتب کند و بگوید: «حتماً کار خوبی به داور می‌رسانی... نگران نباش» کتاب را می‌بندم و برگه‌های تحلیل را مرتب می‌کنم.
پ.ن. مجموعه‌عکس «بالشت و من» مجموعه‌ای از عکسهایی است که با موبایل و از فاصله‌ای که دستم اجازه می‌دهد و می‌تواند از آن حال بی‌حالی‌ام عکس می‌گیرم. Smile
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۱۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

نمکیه -1

می‌گه سمیرا فقط یه طوری بذار دفاع رو که یا قبل از دوازدهم باشه یا بعد از دوازدهم. می‌گم چرا؟ می‌گه آخه عروسی پسر فلانیه. می‌گم خب؟ چه ربطی به دفاع من داره؟ می‌گه هیچی گفتم شاید دوست داشته باشی بیای عروسی.
حالا من قبلش دارم می‌گم خیلی کار دارم اصلاً نمی دونم تا کی می‌تونم از داور وقت بگیرم بعدش هم پسره رو من از ده سال پیش ندیدمش. مادرش هم آخرین بار دو سال پیش توی یه عروسی دیدم. یه همچین مامان خوشحالی دارم من... به خداااااا...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۸:۳۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

بی‌قراری‌ها-19

داورم می‌شود کاف. من غصه می‌خورم به راهنما، مشاور و هر کسی که اسم داور را می‌شنود، می‌گویم که دوست نداشته‌ام او داورم بشود. دوست داشته ام م.ف بشود که می‌فهمد روزنامه‌نگاری یعنی چه و دوستم می‌گوید داری ناشکری می کنی دیگه خوبه! خوب بود سین یا ع.الف می‌شد آن وقت ناراحت باشی. خب چرا دروغ، شنیدن اسم داور برایم احساس دوگانه داشت. ناراحتی برای انتخاب نشدن آن که می‌توانست خوب کارم را محک بزند و شادی برای انتخاب نشدن آن که اذیتت می‌کند وقت دفاع. این فکرها را مرتب مرور می کنم با خودم تا یادم نرود من با این شرایط نابه‌سامان از خوشبخت‌ترین نسل دانشکده هستم که به فارغ‌التحصیلی نزدیک می شوم. شرط خوشبختی مان همان بگیرید که نیمی از کلاسها و استادهای خوب ما را بچه‌های بعد از ما نداشتند به بی‌همتی خودشان شاید و به بدتر شدن شرایط دانشکده که به قول استاد لحظه‌ای بدتر می‌شود.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۱ساعت ۰۱:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)

بی‌قراری‌ها-18

تا مرز سکته می‌روم. برگه‌ها را از کیف می‌آورم بیرون. کار ناقص‌الخلقه‌ام را تحویل مدیر گروه داده‌ام که با آرامش همیشگی برگه‌ها را صحیح می‌کند. کار را گذاشته است کنار میز. باز هم کیفم را می‌گردم. امضا نگرفتی؟ چرا استاد. همین جاست الان پیداش می‌کنم. حتما پرینت گرفتم اونجا جا مونده. جانمانده است. برمی‌گردم. دوباره برگه‌ها را از کیف بیرون می‌آورم. اگر می‌شد برگه‌ها را می‌دادم به مدیر گروه که بگردد شاید من ندیده‌ام. نمی‌شود و فکر دیگر باید کرد. دوباره امضای راهنما و مشاور را بگیرم. این کیف من همین‌جا بمونه الان میام. اگر نبودند چه کنم؟ از  شیشه‌ی در نگاه می‌کنم. راهنما نشسته است توی اتاق. مشاور؟ در را باز می‌کنم که مشورت کنم. می‌بینم مشاور نشسته است روبه‌روی در. چه طور ذوق می‌کنم که مشاور را دیده‌ام شاید خودم هم نفهمیدم. شاید نیم‌جیغی هم زده باشم از خوشحالی. برگه‌ی دوباره می‌گیرم به خریدن ناز خانم آموزش که: باز نری گم کنی برگه را. و امضا گرفتن دوباره و تذکر دوستانه که باز گم نکنی برگه را. و رساندن برگه به مدیر گروه و پرسیدن این که: لازمه این برگه منگنه بشه کار؟ و شنیدن باز گم نکردی برگه را به وقت خداحافظی دوباره از استاد مشاور. و زمزمه کردن: من مگه چند بار گم‌کرده‌ام برگه‌ای را به جز این بار؟در دلم.مرحله اول به خیر گذشت.خوش شانسی من فردا در جلسه گروه معلوم می‌شود که داور تعیین می‌شود تا تقدیر چه باشد؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ساعت ۲۰:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

بی‌قراری‌ها-17

می‌شود می‌شود می‌شود...نباید ناامید بود برای رساندن نسخه موقت...
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۳۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

بی‌قراری‌ها-16

هی به خودم می‌گویم مقاومت کن سمیرا! تمام می‌شود همین روزها. مقاومت کن و به جای فکرهای بد فکر کن چه طور می‌توانی تحلیل و دسته‌بندی بهتری داشته باشی. هی به خودم یادآوری می‌کنم این کوفتگی تنم حل می‌شود با یک برنامه ورزش منظم بعد از دفاع. هی خودم را دلداری می‌دهم ببین برای نسخه اولیه که یکشنبه باید به گروه برسانی چه قدر کار کم مانده است. اما تنم بدجور کوفته شده است. جای کوله و جای ضرب دیدگی دوباری که زمین خوردم را روی تنم حس می‌کنم. تصور پیرزنی دارم از خودم توی خانه وقت راه رفتن و تصور جوانی دارم از خودم وقتی می‌روم بیرون برای کار پایان‌نامه... .
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۴۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

آرزوهای این روزها...

- کارم دوشنبه به گروه برسه ولی به خاطر اینکه گروه سرش شلوغه هفته بعد داور من تعیین بشه.
- داورم م.ف باشه که بفهمه روزنامه‌نگاری یعنی چی و ایراد درست درمون بگیره.
- دفاعم بیفته 17 بهمن که یه سه شنبه است و به نظرم برای اومدن دوستان روز خوبیه، من می‌تونم کارم رو بهتر تحویل داور بدم و سر دفاع استرس الکی نداشته باشم.
-روز بعد از دفاع از خواب که بیدار می‌شم به مصاحبه و کتابخونه و ... فکر نکنم. [خب اینا که جز زندگی هر روزمه. فقط چون فشار کاری این روزا خسته‌ام کرده یه روز صبح کافیه برام که احساس آرامش داشته باشم.]
 بعد از دفاع برم اهواز [آخرین بار مرداد ماه رفتم؛ حق دارم دلتنگ بشم،مگه نه؟]و بعدش هم یه سفر دو سه روزه برم یه جایی که تا حالا نرفتم.[خوشبختانه خیلی جاها هست که ندیدم:)]
- بعدش برگردم تهران؛ زندگی‌ کنم و به کارایی برسم که این روزا هی بهش فکر می‌کنم که انجام بدم و می‌افته برای بعد از دفاع.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۵۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

بی‌قراری‌ها-15

یادم هست در امتحان دراز نشست ورزش دبیرستان یک جایی بود که بعد از ده تا حس می‌کردم دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم. بعد همان‌طور با گرفتگی عضله‌ها در هر دراز نشستی فکر می‌کردم این آخرین است و یک جایی می‌شد که می‌بریدم. می‌خوابیدم و می‌گفتم: دیگه نمی شه...
 پ.ن. پایان‌نامه‌ام در چنین موقعیتی است. می‌ترسم قبل از دوشنبه به جایی برسم که بزنم بی‌خیالی و بگویم دیگه نمی‌شه رسوند...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۴۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(3)

بی‌قراری‌ها-14

می‌خندد: نه...خوشم اومد تکنیکا رو خوب بلدی.کم کم همه کارا رو انجام می‌دی...
می‌خندم:شش سال روزنامه‌نگاری خوندم به هر حال...
او که نمی‌داند باز هم ناهار نخورده‌ام، نماز نخوانده‌ام، و جای کوله روی تنم درد می‌کند. او که نمی‌داند فاصله مصاحبه قبل تا مصاحبه او چند مسیر تاکسی است. می‌خندم و می‌آیم بیرون از دفتر.ساعت از چهار و نیم بعد از ظهر گذشته است.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

بی‌قراری‌ها-13

یادم باشد کوفتگی جای کوله‌پشتی‌ بر شانه‌هایم را بعد از آن سه روز پرماجرا و یادم باشد در این روزهای سخت چه لذتی هست که تاب می‌آورم این همه سختی‌ را.
+ نوشته شده در جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۱ساعت ۲۰:۳۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

بی‌قراری‌ها-12

ناراحت نباش... ناراحت نباش...ناراحت نباش... ناراحت نباش... ناراحت نباش... ناراحت نباش... ناراحت نباش... ناراحت نباش... ناراحت نباش... ناراحت نباش... ناراحت نباش... ناراحت نباش... ناراحت نباش...ناراحت نباش...ناراحت نباش... ناراحت نباش... ناراحت نباش... ناراحت نباش... ناراحت نباش... ناراحت نباش...ناراحت نباش...ناراحت نباش...ناراحت نباش...ناراحت نباش...ناراحت نباش... چه‌طور؟ناراحت نباشم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۳:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

بی‌قراری‌ها-11

هیچ نمی‌دیدم چنین روزی را که زنگ بزنم و بگویم بی‌تعارف  بگو که وقت داری این کار را برایم انجام بدهی یا نه؟ هیچ نمی‌دیدم که بخواهم بشمارم تعداد مصاحبه‌ها را و فکر کنم که کار کی تمام می‌شود تا من یک نفس راحتِ خوبِ عمیق بکشم. هیچ نمی‌دیدم که بخواهم مصاحبه‌ها را مثل نذری تعارف دوستان کنم که پیاده کنند ولی حالا این طور شده است و سعی می‌کنم هر لحظه خودم را جمع کنم و پرت نشوم از خودم که یادم برود این کار را برای چه برداشته‌ام؟ برای چه ارشد خوانده‌ام؟ برای چه این همه وقت گذاشته‌ام؟ باید یادم بماند این پایان‌نامه حتی در این شرایط سخت، دوست‌داشتنی‌ترین چیزی است که در زندگی‌ام دارم و یک روزی دلم تنگ می‌شود برای این مصاحبه‌های فشرده‌ام و این خستگی‌ شبها و این به‌هم‌ریختنهایِ بدِ گاه‌گاهی. باید یادم بماند.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۲۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

...

 و فکر کنی: بی‌خیال! باز هم به اینجا می‌رسی که: تو هم با ما نبودی! آن که می‌پنداشتم باید حوا باشد... پس چه فکر کردنی واقعاً!
+ نوشته شده در شنبه ۹ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۴۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

+ نوشته شده در سه شنبه ۵ دی ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۳۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

بیست و پنج‌سالگی تمام شده

هی باید به خودت یادآوری کنی آن که سنش بالا می‌رود تو هستی و نه دیگری. آن که بیست و پنج سالگی را می‌گذراند، تمام می‌کند و از پوسته‌اش با درد می‌اید بیرون تو هستی و نه دیگری. باید به خودت بگویی این بیست و پنج سالگی همین شکلی است. آن تصور عصا قورت داده‌ای که از آدمها داری در هجده سالگی و فکر می‌کنی بزرگ شدن یعنی این، همه‌اش می رود بادِ هوا و می‌بینی بیست و پنج سالگی یعنی همین که هنوز بتوانی بلند بلند بخندی و لی لی کنی توی خیابان.
هیچ وقت دلم نخواسته است برگردم به گذشته‌ام و از آن حرفهای کلیشه‌ای بزنم که قدیما یه چیز دیگه بود. اگر برگشت به گذشته‌ای بوده است در ذهنم برای بهتر کار کردن بوده است، برای ان چیزهایی که در گذشته از دست داده‌ام و گاهی فقط گاهی فکر می‌کنم می‌توانستم بهتر از این باشم و کتاب بیشتر خوانده باشم و ... که می‌دانم دانش الآن من به گذشته، به گذشته‌ی من نمی‌آید هیچ وقت.
هی باید به خودت یادآوری کنی که این بیست و پنج سالگی چارچوب نشود برای بعد از این. که این رفتار مناسب نیست، این حرف خوب نیست  و هی بخواهم خودم را محدود کنم در چارچوب دیگران از بیست و پنج سالگی و سانت بگیرم که قد و قواره‌ام را با آن اندازه کنم. آن که دارد بیست و پنج سالگی را تمام می‌کند و از پوسته‌اش با درد می‌اید بیرون من هستم و آرزوهای من قد و قواره‌ی این چارچوب را تعیین می‌کند که با آن آرزوها بتوانم هروقت دلم خواست چارچوب را بزرگتر کنم و چشمم به سانت دیگران نباشد. 
من این بیست و پنج سالگی تمام شده را دوست دارم که بعد از اینش به دست خودم هست و هیچ برنامه‌ای هنوز برایش نیست و هر چه باشد بعد از این خوب است برایم و خوش. این خوشی نقض نمی‌کند سالهای بی‌قراری‌ام را که این سالها همه فصل بی‌قراری‌است تا دل جایی آرام گیرد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ دی ۱۳۹۱ساعت ۰۹:۲۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(6)