X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

و من...

از آنجا که می زنم بیرون هنوز فکرم مشغول است.می خواهم مسیر همیشگی رابروم.کمی پایین تر از چراغ قرمز و بعد کنار خیابان بایستم بگویم :سیدخندان.بعد همان طور که می روم پایین نمی فهمم از کجا فقط یکدفعه ذهنم زنگ می زند:سمیرا نرو.مصاحبه .یادت نره مصاحبه داری. تو چه قدر حواس پرت شدی دختر.حواست کجاست؟ همین جاست.حواسم همین جاست.پیش همین نوشته هایی که می خوانم.پیش این فکرهایی که زیادی اش اذیتم می کند.حواسم همین جاست پیش این درختهای سبز، این نور خورشید قشنگی که از لابه لای برگها می نشیند روی صورتم و حالت ابروهایم را به یک اخم خیلی بزرگ تبدیل می کند.حواسم همین جاست.پیش تو.پیش فکرهایت.پیش خودم.پیش فکرهایم.حواسم همین جاست.فقط کمی جابه جا شده بود.کمی خودش را تکان داده بود و فکر مصاحبه از سرش افتاده بود.به ویروس فکری فکر می کرد و واژه های جدیدی که تازه شنیده بود.من همین جا هستم.حتی اگر میان مصاحبه های پیاده نشده، مقاله ی ننوشته ی تازه منابع تمام شده و کنفرانس دوم خرداد گم شده باشد.من همین جا هستم و حواسم پرت نیست.چی شده؟اِ...کی چراغ سبز شد...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۱۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

ناشناخته ی آشغالی

کتاب را باز کرده ام تا قبل از آمدن معلم زبان چند صفحه بیشتر بخوانم.سمت راست من است و یک صندلی با من فاصله دارد.دستش را دراز می کند.جلد کتاب را بالا می گیرد:"ببینم چی می خونی؟"هنوز کامل روی جلد را ندیده است:"چه کتابهای آشغالی می خونی؟" من یکدفعه از آن فضای کتاب کنده می شوم :چشه؟ چشمهایش را تاب می دهد:"من فقط از انتشارات خوب کتاب می خرم.این رو اصلا تا حالا نشنیده ام." چه ربطی داره ؟بعد هم هرکسی یه سلیقه ای داره.از این نویسنده چیزی خوندی؟"کی هست؟" دوباره جلد را بالا می گیرم که بخواند:"چی نوشته؟نادر ابراهیمی؟" آره.خوندی؟ " نه." کتاب می خونی؟ "آره .من نویسنده های معروف رو فقط می خونم.نمایشنامه هم خیلی دوست دارم.احمد محمود رو می خونم.کتابهای دولت آبادی رو هم شروع کردم.اون که زنه شوهرش می ذاره می ره خیلی بچه داره چیه اسمش؟مسافر بلوچ؟چی بود؟" نمی دونم.من کم خوندم از دولت آبادی.هر چه فکر می کنم اسم کتاب را یادم نمی آید که سفر دولت ابادی بود به سیستان و بلوچستان.نمی دونم.چشمهایش را ریز و درشت می کند.یادش نمی آید:"حالا ولش کن...ولی من رمانهای معروف می خونم." معلم می آید توی کلاس.کتاب را جمع می کنم و فکر می کنم خوب است که دانشجوی تئاتر است و این طور می خواند و فکر می کند...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

دغدغه های پسا نمایشگاهی

تا همین مهر گذشته فکر می کردم یکی از مشکلات من این است که نمی توانم بین خواندن کتاب در زمینۀ جامعه شناسی( بویژه زنان و خانواده)، ادبیات،روزنامه نگاری و ارتباطات حد تعادل را رعایت کنم و هر کدام را که بیشتر می خوانم حس می کنم از بقیه وامانده ام اما در حال حاضر باید به اطلاع برسانم به جز چهار زمینۀ گفته شده زمینه های عکاسی ، فلسفه و سینما هم به آن اضافه شده است.مبحث نشانه شناسی را هم البته مانده ام به کدام دسته اضافه کنم و فعلا به عنوان زیر مجموعه در نظر می گیرم که خیلی ناراحتم نکند.
یکی از دوستان می گفت فلسفه را بی خیال شو! چون فکر می کرد فلسفه است که من را دچار این سوالها کرده است ولی واقعا این طور نبود.سوالهایم بودند که مرا بیشتر به این سمت سوق دادند.در زندگی ام این قدر مثل این روزها احساس نیاز به فلسفه نداشته ام...
تازه به تمام اینها خریدن کتابهای نادر ابراهیمی را هم اضافه کنید.چه قدر این دانشجو جماعت طفل معصومن و کسی خبر ندارد.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۴۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

امروز سالهای سگی یوسا را تمام کردم.خیلی خوب بود و اولش فکر می کردم:"آخی...چه خوب تمام شد...چه خوب..."ولی حالا بعد از دو سه ساعت با اینکه می خواهم دیگر فکر نکنم اما نمی شود.حالا فکر می کنم هر چه قدر که پایان بندی خوبی داشت ولی یک نفر آن وسط های داستان قربانی شد.بد جور هم قربانی شد.بعد سعی می کنم داستانی را تصور کنم که قربانی در آن نباشد که بخواهد قربانی بشود اما می بینم بدون این قربانی، شخصیتهای دیگر این راههایی را که طی کرده اند طی نمی کنند.بعد با خودم فکر می کنم یعنی چی؟یعنی آدمها تا کی باید دیگران را قربانی کنند تا یاد بگیرند چه طور باید زندگی کنند؟یعنی چه طور می شود آرانا را کشت و فراموش کرد؟ چه طور می شود به آرانا خیانت کرد و بر مردنش سرپوش گذاشت؟چه طور می شود رفیق کسی بود و نبود؟چه طور می شود آدمها تا این اندازه خودخواه می شوند؟چه طور می شود فکر کرد باید مقررات را با واقعیت منطبق کرد نه واقعیت را مقررات؟چه طور می شود؟چه طور می شود ؟ بعد یک حس بدی پیدا می کنم که نمی شود گفت.یک جور رخوت و کسالت که نمی شود گفت یعنی چی؟اما می شود گفت از کی؟ از وقتی ستوان گامبوا نامه را پاره می کند و به جاگوار می گوید مرخصی نیم ساعته ات تمام شده برگرد مدرسه و خودش می رود.از وقتی آلبرتو به دوست دختر جدیدش می گوید که بعد از مدرسه ی نظام فکر کردم که او  دیگر برایم اهمیتی ندارد.از وقتی جاگوار برای دوست برادرش ماجرای دیدن دوباره ی تره سا را تعریف می کند و کمتر کسی یادش می ماند که اگر آرانا نبود شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد.آرانا که همه بی بهانه طردش کرده بودند و چون طرد شده بود کشته شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دیروز چهار روز زندگی شیری ام را تمام کردم.بعد از چهار روز شیر و آب پرتغال خوردن غذایی که شبیه غذاهای معمولی است خیلی بیشتر می چسبد.انگار در دم جذب می شود... 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۳۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

چه كارستان

از آن روز صبح که شبیه گوجه شدم و بعدش  شبیه دون دون السون و ولسون تا امروز که شبیه ابر و باد کمرنگ بدون اینکه بدانم چرا؟ گاهی به این فکر می کنم که ممکن است آدمیزاد هیچ وقت به جوابهای اصلی زندگی اش نرسد و اگر همین طور باشد که این چند روز به فکر من خطور کرده است خیلی بد می شود.شما فکر می کنید آدم باید با سوالهای زندگی اش چه کار کند؟باید برای خودش نگه دارد؟باید برای کسانی که خوب نمی شناسد اما ممکن است خوب بفهند بگوید؟باید برای کسانی که خوب می شناسد-اگر همچین چیزی امکان داشته باشد- حالا خوب ماجرا را بفهمند یا نه مسئلۀ دیگری است بگوید؟ 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

آسیمه سر

من این آهنگ را دوست دارم.شاید بیشتر از تمام آهنگهایی که تا به حال شنیده ام و دوست داشته ام.از آن اهنگهایی که آرامش دارد نه یک روز نه یک ماه برای همیشه.حداقل از سالها پیش تا به حال. 
+ نوشته شده در یکشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۱۶:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

در جستجوی آن یافتنی...

گفتم نمی توانم رفتار الف را بفهمم.گفت:چرا؟ و بعد شروع کرد خوانش خودش را از الف گفت و اینکه چرا دارد این رفتار را انجام می دهد.از قطاری که باید جلویش گرفته شود با سنگریزه هایی مثل الف که زمینه ساز سنگهای بزرگتر هستند.گفتم که چی؟ بعدش چی؟ و او جواب داد.و بعد من نمی فهمیدم که چی؟بعدش چی؟ و انگار قرص این دو سؤال را خورده بودم.بعدش چی؟ میانۀ حرفش گفت ببین اونها تموم آرمانهاشون رو فراموش کردند. و چند بار تکرار کرد.پرسیدم:آرمانهاشون چیه؟ بی فکر جواب داد: چه می دونم.مثلاً وایرلس.من انگار که باورم نشود گفتم:چی؟ وایرلس؟ یعنی وایرلس آرمانشونه؟ گفت چرا نباشه.آرمان تو نیست.گفتم نه.نه نیست.آرمان که نباید وایرلس باشه.گفت چرا وقتی هیچ امکاناتی نداری وقتی باید با تمام دنیا ارتباط داشته باشی و اطلاعاتت روبه روز کنی چرا آرمانت این نباشه. نه نباید این باشه.این هدف هم نیست حتی. این فقط می تواند وسیله ای برای هدف باشد یک چیزی باشد در همین حد و نه بیشتر.اینها را منی گفتم که زندگی درسی ام لنگ منابع است برای یک مقاله از ترم قبل.من که دانشگاه پسورد سایتهای علمی مشترکش را به من  نمی دهد چون برای بچه های دکتراست و استادان.گفت مگه نمی گی عوام هم حق دارندنظر بدهند.برای خیلیها این آرمان است.گفت حرف تهمینه میلانی در برنامه ی هفت را قبول دارد.ایرانیها همه یک جور عقده دارند برای اینکه امکاناتش را ندارند.بعد آرمانشان می شود این و نمی شود گفت نه.
گفت آرمان تو چیه؟ گفتم نمی دونم ولی هرچی هست این نیست.آرمان باید چیزی باشد فراتر از اینها.باید چیزی باشد که هر لحظه ای که زندگی ات قطع شد حس نکنی چیزی را از دست داده ای. گفت به این آرمان نمی رسی؟ نباید برسم.باید یک مسیر باشد که بودن در مسیر ،از زندگی راضی ات کند.این داشتن و نداشتن امکانات نیست.این رسیدن به دکترا و سفر خارجی و ... نیست.این ماشین و پول و شغل ثابت نیست.اینها می تواند هدف باشد خوب هم باشد ولی آرمان نیست.نباید باشد. گفت پیدا نمی کنی همچین چیزی را؟برای اینکه همیشه در حال از دست دادنی.
حرفش را قبول نکردم ولی به هم ریخت مرا.هر چه فکر می کنم نمی توانم بفهمم چه طور می شود وایرلس بشود آرمان.اگر شد آرمان چرا باید بشود؟یعنی این دنیا این قدر باید بسته بشود که آرمان کسی مثلاً وایرلس بشود.من حتی اگر جواب این سوالها را پیدا نکنم اگر هیچ وقت نفهمم بعدش چی؟ که چی ؟ هیچ وقت این قدر دنیای خودم را کوچک نمی کنم که آرمانم این بشود. او هم بی فکر گفت و مثال زد این آرمان را.اوخوانش خودش را گفت از رفتار الف. از باور الف.وگرنه چه دنیای مضحکی داریم اگر آرمانمان بشود این... 

+ نوشته شده در یکشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۱۵:۱۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

یادآوری

باشد که یادم بماند همۀ این دلتنگیهای از یاد رفته و رنگ باخته در اعماق ِ اعماق ِ دلم که با هیچ کس نمی شود گفت و با هیچ کلمه ای نمی شود فهماند.

+ نوشته شده در شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۵۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ساده اما سخت 4

گاهی بعضی جمله ها توی ذهن آدم جا می ماند و نمی دانی که باید چه کارش بکنی:
- هیچ کس کار بدی را به دلخواه انجام نمی دهد (سقراط)
-همه چیز در ذهن اتفاق می افتد.(ازکتاب روش تحلیل سانه ها )
-چه چیزی باعث رضایت آدم از زندگی اش می شود؟
- چرا من ، چرا حالا؟
- حالا که  چی ؟
- بعدش ؟
- ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۵:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

چهل تکۀ حرفهای من

یکم-
بعضی روزها خبرهای بد و گزارشهای خبرهای بد قبلی انگار که پشت سد اتفاقات مانده باشد
آوار می شود.انگار هیچ کس نبوده که این خبرهای بد را به گوش تو برساند بعد در آن روز مشخص هر کسی از راه می رسد خبری برایت دارد.خبری که ممکن است بداند یا نداند مثل چرخ گوشت دلت را چرخ می کند.حالا امروز من دارم با تمام این حسهای بد مبارزه می کنم.نمی خواهم حس خوب این روزها خراب شود.
دوم-
نیمچه سرماخوردگی قبل از عید، دیشب نذاشت خوب بخوابم .مجبورم کرد امروز بروم دکتر تا چند نوع قرص و شربت خواب آور و رنگارنگ برایم بنویسد.خدایی اش دکتر خوبی بود.هیچی به من نگفت که یک ماه بیشتر است سرما خورده ام و حالا خوشحال و خندان می گم:"دیگه وقت نکردم بیام دکتر . آخه سینوزیت هم دارم... ."فقط یه نگاه کرد و گفت:"شما انحراف بینی هم داری..." من هم خندیدم:"آره می دونم..."خب البته نگاهش خیلی گویا بود.
سوم-
این ترم استاد خوب زیاد داریم.خدا قسمت تموم دانشجوها کنه و ترم بعد من هم در نظر بگیره.
چهارم-
اصلا هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که تصمیم  خوبی دارم می گیرم برای بعد از این.
پنجم-
پیشنهاد نویسنده: نادر ابراهیمی ( چهارتا کتابی که من از او خوانده ام + بقیه کتابهایی هنوز نخوانده ام.)
ششم-
بعضی آدمها وقتی خیلی حرف می زنن یعنی یه حرف دیگه می خوان بزنن یا یه حرفی رو نمی خوان بزنن می خوان رد گم کنن طرف متوجه نشه حرف اصلی چیه.شما هم از این دسته اید؟ 
هفتم-
شما بنویسید.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ستایش

-می خوام دینم رو به تو و خدای خودم ادا کنم.می خوام یه چیزهایی رو بهت بگم که هر مادری قبل از عقد به دخترش می گه.
- مامان باز هم می خوای نصیحتم کنی؟ 
- می خوام یه چیزایی رو بهت بگم که اون وقت نشد بهت بگم.
دختر با نگاهی ملتمسانه به  مادرخیره می شود:- باشه مامان.نصیحتم کن.
-مهم نیست که غذات شور باشه یا کم نمک.اینا درست می شه.مهم اینه که بدونی چه کار کنی که شوهرت رو از خونه فراری ندی.
-یعنی چه کار کنم مامان؟
بعد مادر دست می کشد روی دستهای دخترش:بهت می گم.یه چیزایی رو بهت می گم که باید قبل از عقد بهت می گفتم.
حالا فکر می کنید مادر به دختر چی گفت؟
- دخترم سرخاب سفیداب بد نیست.مشکل ما اینه که ....(تا ٥ دقیقه بعد دربارۀ معایب آرایش زنان در بیرون از خانه صحبت می کند) راستش امروز که تو رو با این سر و وضع شلخته و لباسهای بدقواره دیدم گفتم یعنی طاهر (شوهر دختر) هم تو رو این طوری می بینه ؟
دخترم سعی کن همیشه برای شوهرت بی جایگزین باشی؟
- بی جایگزین ؟ یعنی چی؟
- یعنی یه طوری باشی کهیه لحظههمنتونه بدونتو دووم بیاره.
-پس بگو همین کارا رو کردی که آقام هنوز  عاشقته.
مادر لبخند پیروزمندانه ای می زند:دخترم...
 و هزاران جمله ی در و گوهر دیگر که من دقیقا به یاد ندارم.البته این جمله را هم بگویم که مبادا دوستان در زندگی بدبخت شوند: زن باد همیشهچند دقیقه زودتر از خواب پاشه.دست و صورتش رو بشوره تا وقتی شوهرش بیدارمی شه با یه هیولا روبه رو نشه و ببینه یه فرشته جلوشه.

+ نوشته شده در جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

کنفرانس سه راه ضرابخانه ای چیست؟

این نوع کنفرانس خاص است و توسط بچه های دانشکدۀ ما واقع در سه راه ضرابخانه اجرا می شود.این نوع کنفرانس ، تعاریف جهانی از کنفرانس را دگرگون ساخته است و دیگر کمتر کسی به یاد می آورد که کنفرانس در گذشته برای بالا بردن مهارت صحبت کردن در جمع استفاده و طراحی می شد.این سبک کنفرانس خلاقانه معمولاً یک روش اصلی دارد که بسته به میزان خلاقیت کنفرانس دهنده می تواند تغییر کند.روش اصلی به این صورت است که فرد برگه های حاوی خلاصۀ خط به خط تنها کتاب منبع را جلوی چشمهای خود قرار می دهد و شروع به خواندن از روی متون کپی شده می کند.در واقع تلاشهای زیاد بچه های دانشکده منجر به بالا بردن مهارت روخوانی در جمع شده است.البته متأسفانه هنوز هم نوادری وجود دارند که گاهی از روشهای سنتی کنفرانس استفاده می کنند که البته با حرف زدن بچه ها در کلاس بر این عمل قبیح و متحجرانه سرپوش گذاشته می شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۰۱:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

از اتفاقات خوب روزمره:
آخرین نفر باشم که سوار تاکسی می شود و بعد تاکسی بلافاصله راه می افتد.

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۵۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

مسافر

دارد می رود چین.همین روزها.و مسافت بین ما خیلی بیشتر می شود.خیلی بیشتر.انگار که دلتنگی با مسافت بیشتر، بُعد پیدا می کند و عمیق تر می شود.بحث دیدن و ندیدن نیست.بحث فضایی است که در ذهن من مربوط به اوست و حالا هنوز نرفته حس می کنم دارد بُعد پیدا می کند.اگرچه این سالها کم و با فاصله همدیگر را می دیدیم اما می دانستم همین نزدیکیهاست.کاش نرفته برمی گشتی داداشی!

+ نوشته شده در شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۵:۱۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

یادداشت دوم من در بخش رسانۀ ویژه نامه امروز روزنامه شرق  :
                          نگاهی به اهداف راه اندازی شبکۀ مستند ؛
                                   با من بمان!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۵:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

ساده اما سخت3

يعني چي ؟
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۶:۴۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

هزار راه

چراغ قرمز جایی است که تمام تناقضات تاریخی می آید جلوی چشمت.چون هر کاری بکنی یه نوعی محکوم یا مصدوم می شوی.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۲۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

جشن فارغ التحصیلی بچه های روزنامه نگاری ورودی 85علامه - طالقان



دوستان ورودی 85 به عنوان هماهنگ کنندۀ ابدی اعلام می کنم که 8 اردیبهشت دومین پنجشنبه می شود لطفا ساعت 4 بعدازظهر میدون کتابی باشید.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

که چی؟

این دیوانگی بزرگی است که من دچارش شده ام.یک "که چی؟" بزرگ خودش را تنیده است دورم و من دلم می خواهد مدتها با این "که چی؟" کلنجار بروم.گریه کنم.ناله کنم و بعد آرام آرام این تارها را از خودم دور کنم.دلم می خواهد کمی از این ماراتُن تحصیلی که ایرانیها برای خودشان راه انداخته اند فاصله بگیرم تا علاقه ام به یادگرفتن لجن مال این ماراتُن نشود.دلم می خواهد برای خودم بخوانم.چرا هیچ کس نمی تواند این درد بزرگی را که من دچارش هستم آن طور که من می فهمم بفهمد.چرا این قدر حرفهای منطقی می زنند که من ته دلم قبولش دارم اما دلم نمی خواهد به این منطق تن بدهم.دلم می خواهد یک نفر بیاید بگوید: چه خوب.چه کار خوبی.و این حرف خودش باشد نه برای دل خوشی من.این قدر دلایلم را برای همه گفته ام که گاهی تصمیم می گیرم بروشورش را درست کنم و همیشه همراه داشته باشم تا مجبور نباشم زبانم را برای تکرار این حرفهای تکراری تکان بدهم.دلم می خواهد اول خودم را پیدا کنم چرا هیچ کس نمی فهمد من گمشده ام.یعنی من این قدر پیدا هستم و خودم نمی دانم... .

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(6)