X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

کجا بودم کجا هستم کجا ...

شاید این من بودم که آن وقتها بیشتر از همه به این موضوعها فکر می کردم.به اینکه معدلم چند بشود.به اینکه با شاگرد اولی بروم ارشد.به اینکه دکترا را کجا بخوانم.چیزهای جدید که باید یاد می گرفتم را کجا می توانم پیدا کنم.کدام استاد بهتر است.کدام کتاب را زودتر باید خواند.توی همایش سالن مطهری چه خبر است.تیتر هم میهن امروز چی بود.به اینکه چرا علامه با این همه ادعا اینترنت ندارد و من یک ماه اول نه توی خوابگاه اینترنت داشتم و نه توی دانشگاه.و فکر می کردم تهران کافی نت قحط آمده است.خیابان نادری اهواز و کافی نتهای ردیفش کجا خیابان پاسداران و کافی نت تازه بسته شده اش کجا.دایل آپ خانه و صدای خفۀ وصل شدنش کجا سایت همیشه خراب دانشگاه و سایت در حال تعمیر خوابگاه کجا.کدام فرهنگسرای نزدیک انحمن داستان دارد و آدمهای داستان خوانده.کدام آدم توی جلسۀ شعر دانشکده بیشتر می داند و کدام ادعا دارد.کدام کلاس زبان بهتر است.کدام استاد می تواند بهتر راهنمایی ات کند.کدام استاد می تواند بهت بگوید اینجا چه خبر است.پایان نامه ای که سالن ارشاد دفاع شد مال کی بود.جلسۀ شورای صنفی چی شد.روی بورد دم در ، روی بورد طبقۀ سوم کدام برگۀ جدید بود که من ندیده بودم.از دو متری بورد خوانی می کردم.گاهی متوقف می شدم.گاهی حرص می خوردم.به همه جا سر می زدم.در حد یک ربع ساعت.فقط برای اینکه بدانم چه قدر ارزش داشته است.آن وقتها من سال یک کارشناسی بودم.
شاید این من هستم که این روزها کمتر از همه به این موضوعها فکر می کنم.به اینکه معدلم چند بشود.به اینکه با شاگرد اولی بروم دکترا.چرا علامه با این همه ادعا اینترنت ندارد.کدام فرهنگسرا انجمن داستان دارد و آدمهای داستان خوانده.پایان نامه ای که سالن ارشاد دفاع می شد مال کی بود.کدام انتخابات توی دانشکده برگزار می شود.کدام نشریۀ دانشجویی در می آید.بورد خوانی ام کم شده است.این روزها سال یک ارشد هستم.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ تیر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

مصاحبه با رضا معطریان دربارۀ تأثیر عکس‌های خبری بر مخاطبان، سیاستمداران و تحولات روابط سیاسی بین کشورها
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۲۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

پُرکاری...

استاد شیوۀ نگارش فارسی وقتی می خواست نگارش صحیح "هم" را درس بدهد این جمله را پای تخته می نوشت:" هم درس می خوانم هم کار می کنم." بعد می گفت بعضی دانشجوها همیشه می گویند من هم درس می خوانم هم کار می کنم ولی " نه درس می خوانند نه کار می کنند."
حکایت خردادماه من هم همین طوری شد.امروز بالاخره کارها تمام شد. امتحان اول به لطف همسفرهای خواب آلود به خیر و خوشی گذشت.

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از حسها

قطار یعنی کنده شدن آرام و آهسته از جایی که هنوز به آن متصلی .
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۲۰:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

نیازمندیها

به سه عدد خانم خسته و خواب آلود نیازمندیم تا در قطار همسفر باشند و راس ساعت ٨ بخوابند.
بلکه من کمی درس بخوانم.

+ نوشته شده در جمعه ۲۷ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۰۸:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اینجا را هم ببینید مجلس نیروی کار می گیرد در اکثر رشته ها و آزمونش را سنجش برگزار می کند.
...........................
روایت عليرضا داوودن‍ژاد از اشک ریختن گوگوش درمراسم سینه زنی در شبکه جام جم
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

سؤال4

آیا دل به دل راه دارد؟
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۰۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

گفتگو با یک پسربچه هفت ساله

یک-
موبایلم را می بیند.می خندد:زنها نباید موبایل داشته باشند.
-چرا؟
-نباید داشته باشند دیگه.خوب نیست.باید از موبایل شوهراشون استفاده کنند.
-خب کسی که شوهر نداره چه کار کنه؟
حرف نمی زند.خودش را جابه جا می کند.اشاره می کند به مامان:از موبایل خاله استفاده کن.
-خاله هم که زنه.
دهانش را جمع می کند.جابه جا می شود.
-چه اشکال داره زنها برای خودشون موبایل داشته باشند؟
-خوب نیست.گوششون درد می گیره.خیلی حرف می زنند.
اشاره می کند به بابای خودش.از او تأیید می گیرد و می خندد.
دو-
-خاله...خاله...ص توی دانشگاه دوست پیدا کرده؟
-آره...خاله.کلی دوست داره.
-دوستاش خانمن یا مردن؟
سه-
عکسهای سفر را دارم نشانش می دهم.خوشش آمده است: یه بار با هم بریم اونجا.هیچ کس رو هم با خودمون نبریم.
-باشه.وقتی بزرگتر شدی با هم می ریم.
-آره.
دست می کشد روی صورتش :وقتی من ریش و سبیل در آوردم بریم.
بعد دستش را می گذارد زیر چانه: وقتی عروسی هم کردم اون وقت بریم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

گرما تا گرما

هوا گرم نیست.داغ است.مثل نفس کشیدن در بخار آب بالای کتری.فرق این است.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۴۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

از تجربه ها ...

- آدمها دو شخصیت دارند یکی وقتی صدایشان ضبط و تصویرشان منعکس می شود و یکی وقتی این اتفاق نمی افتد.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۳۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مرگ تدریجی یک سمیرا

یکم-
تا حالا برای شما پیش نیومده که زیر قلبتون بخاره؟ از داخل. هر جوری فکر می کنم راهی هم وجود نداره که آدم بتونه دستش رو ببره زیر قلبش رو بخارونه.آخ ...خیلی بده...البته الآن توی گلوم هم خارش گرفته.یعنی اون موقع که می گفتن :"کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من " کسی قلبش و گلوش نمی خاریده که راهکار داشته باشه...
دوم-
-چند ساله کار می کنی؟
- یه ساله
-خب ،پس گوش کن.هر چی تو دانشگاه خوندی اینجا به درد نمی خوره.من چند ساله دارم کار می کنم.تازه من پیش آقای ... که 40 سال سابقه روزنامه نگاری داره اصلا نباید حرف بزنم.
پ.ن. شبیه این دیالوگ رو در یک ماه گذشته چندبار از آدمهای متفاوت شنیده باشم خوبه؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۴۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

مرهم

"مرهم" عزیز است،دوست داشتنی، باور کردنی ، دردناک اما مؤثر."مرهم " علیرضا داوود نژاد درد امروز جامعۀ ایران است و مرهم اش نوشدارویی که هنوز نرسیده است."مرهم" حمایت پیرزنی عزیز و دوست داشتنی از نوه اش است که شیشه می کشد.پیرزنی کوتاه قد با چهره ای نگران و قلبی نگران تر برای نوه ای که دلش نمی خواهد ناراحتش کند تا جایی که قبول می کند:"باشه ...دیگه ازت نمی پرسم چی شده؟ تو ناراحت نشو." 
"مرهم"عزیز است برای مریم.مادربزرگی که همراه نوه اش می رود مواد بخرد و می داندساقی یعنی کی؟
-" ساقی این پسره بود؟"
- آره.تو ازکجا می دونی ساقی یعنی چی؟
- تو که نوۀ منی می دونی من که مادربزرگت هم ندونم.من بیست تابچه بزرگ کردم...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۰۱:۲۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

تابستانی در راه است...

روزهای شلوغ و سخت که تمام می شود آدم دلش می خواهد این لحظه های خالی تر زندگی اش را بیشتر قدر بداند.به جای 6 صبح و چشم قرمز و سوزناک ساعت 8 از خواب بیداربشود.بیشتر تفریح کند.بیشتر برود سینما اگر فیلم خوبی باشد.دلش می خواهد برود پیاده رویهای طولانی بی دغدغه.برود پی کارهایی که دوست دارد انجام بدهد ولی همیشه فکر می کرده است فرصتش نیست یا ... .این روزهای نیمه خلوت با کنفرانس های پشت سر هم پر نمی شود با مصاحبه های مجله هم.دلم می خواهد ... .

+ نوشته شده در یکشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

فواره، از دوست داشتنیهای آفرینش




این همان فواره ای است که گفته بودم برایتان می نویسم:
چیزی که برایم جالب بود فواره های کوچکی بود که دور تا دور فواره اصلی هستند.همه به طرف یک فواره اصلی گرایش دارند.شبیه این فواره را کمتر دیده ام.بعضی از آنها به این صورت است که فواره های کناری کاملاً مستقل هستند اگر چه همه درنهایت به یک آب سقوط می کنند.همیشه با دیدن فواره های دیگه این حس رو داشتم که همه ی کناریها تلاش می کنند رشد کنند و فواره اصلی از خودش کم می کنه ولی هیچ وقت به طور کامل سقوط نمی کنه.اما این فواره حل شدن بقیه در فواره اصلی است.استقلال برای کوچکترها جدا از فواره ی اصلی معنا ندارد.فواه یه جور نماد تلاش برای به تعالی رسیدن بود ولی این یکی ... . خیلی خوشم نیومد.

+ نوشته شده در یکشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۴۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

....گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی.

سر سفره ی شام تازه نشسته ام.
زنگ می زند: یه خبر بد شنیدم امروز.گفتم شاید شما تا حالا نشنیدین.نوشته بود که استادا...
- آره شنیدم...نه ...نه ...شایعه است عزیز من...نه...انشاءالله که فقط شایعه است.
-آخه علامه ثابت کرده که این جور شایعه ها ...
- نمی دونم.چی بگم.انشاءالله که درست نیست.
بچه ها آن طرف بال بال می زنند.
-دیگه کی رو نوشته بود؟
او فقط چهار نفر را می داند ومن بیشتر شنیده ام خیلی بیشتر. باورم نشده است.اصلا باورم نمی شود.دوباره آن حس از دست دادن می آید سراغم.ان حسی که اول سال مثل نفس کشیدن شده بود برایم.آن حس از دست دادن که این کتاب، کتاب اخر است و این جلسه ، جلسه ی آخر.
- فکر کن!من پایان نامه با کی بردارم؟ بهترین حالت این است که با ن بردارم و ج.فکر کن.بهترین حالت.
-- بچه ها فقط به فکر خودتون نباشین.
---بهتر این بچه ها حقشونه.فکر کن .امروز سر کلاس پ فقط یک نفر رفته.بهتر.بمونه که چی؟
 --باشه یه نفر هم یه نفره!
- فکر کن.الف استاد راهنما باشد.ک مشاور.وای خدایا...من فقط یه پایان نامه ی خوب می خوام.
- ---چرا می خوان اخراجشون کنند؟ 
- نمی دونم.واقعا نمی دونم.اگر جواب پیدا کردی به من هم بگو.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۰۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(5)

آواز ققنوسی دلم می خواهد در این صحرای محشر...

بال بال می زنم
مثل پرنده ها
پرواز می کنم
یا ضجه می زنم
نمی دانم
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۲۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تکه نامه

یکم-
همیشه حرفی برای گفتن هست!
این شعار جوان بلاگ است.انگار این جمله را نوشته اند که هر وقت حوصلۀ نوشتن هم نداشتی توی رودربایستی بیفتی یک چیزی بنویسی.
دوم-
امروز "شهلا یک" رو دیدم به همراه بچه اش که از نوع بچه های همیشه متعجب بود.بعد هم متوجه شدم من و بچه ی "شهلا یک" نقطۀ اشتراکی داریم و آن خوش آمدن از فواره است.
سوم-
عکس فواره را می گذارم و بعد تعابیری که بعد از دیدنش به ذهنم رسید برایتان می نویسم.همه چیز البته به این مسئله  بستگی دارد که من تا چهارشنبۀ‌ دیگر زنده باشم.چون احتمالاً از بی خوابیهای در راه دار فانی را تخته می کنم می روم.
چهارم-
کاسه آب دستتونه بذارید زمین و برای من دعا کنید که این هفتۀ سخت به خیر وخوشی تمام شود.از ماجرای مهربانو ی سال گذشته بحرانی تر است.
پ.ن.شهلا یک خانم حجاب قبلی دانشکده است.ورژن جدید شهلا با عنوان افتخاری شهلا ٢ امکانات ویژه ای دارد که انشاءالله بعدها برایتان می گویم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

----

دیگر تمام شد

باید تمام راه های رفته و نرفته را برگردم

باید

تمام گل های خشک باغچه را

از ریشه  درآورم

هر چه غروب هست

در جیبم بگذارم

و به انتظارت

روی تمام خورشید ها

مثل مشق بچه های دبستانی

خط قرمز بکشم

شاید هم سیاه

فردا که بیاید

تمام روزهای رفته و نرفته را

برای بار هزارم

شماره می کنم

تا کم شود نبودنت

فروردین 86

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دیالوگ بعضی از دانشجویان کشور جیبوتی و ...

-چیزی نیست.نگران نباش.فقط برای شنیدن موعظه است.
چشمهایش گرد می شود: نری حرف بزنیها.با بعضی آدمها نمی شه طرف شد.
-چرا اتفاقا با همۀ آدمها می شه طرف شد.بستگی داره چه قدر بخوای هزینه کنی.
-باشه.نمی شه با همۀ آدمها حرف زد.منطق نمی فهمن چیه.
-چرا می شه.برای اینکه آدمها ،آدمن.خدا نیستند.قرار نیست خدا بشن.
-باشه.ولی نمی شه با همۀ آدمها طرف شد.چیزی نگی.
-باشه.باشه.نگران نباش.فقط برای شنیدن موعظه است.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اتفاق

توی اتوبوس نشسته بودیم.راننده توی پمپ بنزین نگه داشت و بچه ها رفتند پایین.سمیرا نمیای؟ نه.باشه ما رفتیم. هدفن را از توی کیفم درآوردم و به گوشی وصل کردم.هنوز دکمه ی پخش را نزده بودم .
آره می دونستی باباش رئیس دفتر دادگستری یزد بوده؟ جدی.کجا نوشته بود.ته جزوه یه گزارش بود در مورد خودش.یکی از بچه های دانشکده رفته با خودش، زن و بچه هاش و همکاراش حرف زده .چند تا بچه داره ؟ سه تا پسر. بعد پسرش گفته بود که ... .
از آنجا که نویسندۀ گزارش خودم بودم دکمۀ پخش را فشار ندادم.متوجه شدم بعضی از قسمتهای نوشته را درست متوجه نشده است.اسم نوۀ استادی که من گزارش از شخص او را نوشته بودم اشتباه گفت.ولی تقریبا بیشتر گزارش را برای دوستانش که ردیف جلوی من نشسته بودند تعریف کرد و نمی دانست من دقیقا ردیف پشت سر او نشسته ام.

+ نوشته شده در شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۱۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)