X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

تجربه ها

داشت خاطره تعریف می کرد و من فکر می کردم تو چرا هیچ وقت این چیزها را از او نپرسیدی؟این خاطره عالی بود.شاید اصلی ترین تصویری که می شد توی گزارش روی آن کار کرد.و بعد خودم را امیدواری می دادم:می دانی آن وقت چه قدر بچه بودی؟سه سال پیش بود دختر؟بعد تأسفم بیشتر می شد.می دانی چه تاریخی را می توانستی ثبت کنی و ثبت نکردی؟چرا آن وقتها به این خاطرات فکر نکرده بودی؟ و خودم جواب می دادم برای اینکه هیچ چیز از او نمی دانستم.هیچ چیز.یادت نیست خودت موقع پرسیدن سؤالها خنده ات می گرفت.سؤآلهای ریزی که می پرسیدی تا بتوانی فضای زندگی اش را بفهمی و وقت نوشتن بهتر بنویسی.یادم هست.خوب هم یادم هست.ولی انگار همۀ آن چیزها که نوشته بودی فقط یک رویه بود.پوستۀ رویی خاطرات.ولی همین پوستۀ رویی خاطرات حالا شده است بخشی از جزوۀ گزارش نویسی.بله.بله ولی وقتی نمونه ای نباشد یک کار متوسط تا سطح عالی پیش می رود.معمولی ،بزرگ به نظر می آید.نوک تپه ، قلۀ اورست می شود.حالا آن قدرها هم نبود.شاید آن وقت دیگر گزارش نمی شد.می شد کتاب.شاید.نمی دانم.ولی حیف شد.استاد ! سر کلاس که آن خاطره را تعریف کردید ناراحت شدم.انگار من یک پوسته ای از خاطرات را نوشته بودم.می خندد.آن طور که همیشه می خندد.ریز ریز طوری که دندانهایش زیر لبها پنهان می شود ولی با صدایی بلند:تازه کجاش رو دیدی ؟!

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۰ساعت ۱۵:۴۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

تأمل 2

برای زخم زدن و بازگشت به میدان جنگی مهیا شده که ترک گفته ای به اندیشۀ حفظ حرمت خود،شاید همیشه فرصت باشد اما برای مداوای زخم هم همین طور است؟ جدال سختی است میان من و اندیشۀ بازگشت به میدان جنگ.

+ نوشته شده در شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۵۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

جنگی که شما نمی بینید*

می دانید،زخم زدن کار ساده ای است.می شود زخم زد.می شود با چرخش زبان در آن فضای کوچک دهان زخمی زد که تا سالها جای آن بسوزد.این زخم نزدن است که سخت است.زخم نزدن به کسی که گاهی به وقت خشم فکر می کنی تنها شایستۀ این است که زخم بخورد و بعد می بینی او به تو زخم می زند.آن وقت است که فکر می کنی چرا تا به حال از دورویی و بدرنگی طینتی که به تو نشان داده است هیچ به او نگفته ای.آن قدر رک که روحش لایه لایه زخم بردارد و بداند شمشیرش را حداقل برای تو باید غلاف کند و سکوت کند.

-چی می گین؟می خندد:«هیچی .گفتی خوشحالم استادمون خوبه.گفتم:وقتی دومین 12 رو از این استاد گرفتی می بینی چه قدر خوبه؟» زیر زبانم می آید بگویم 12 بهتره از اینه که آدم چاپلوسی کنه و بره به مدیر گروه بگه که آن استاد هوایش را داشته باشد.و من با اینایی که اعتراض کردم نبودم.آن هم کی؟کسی که به مدیر گروه از عدم تعادل اخلاقی استاد گفته بود.و من دهانم باز مانده بود به وقت گفتن آن حرفها که چه طور فراموش کرده است سفارشهای من را که کاری به اخلاق استاد نداشته باشید و ماجرای سواد و سطح علمی را بگویید.این برداشت شخصی است و حق نیست این حرفها گفتنش برای رسیدن به هدف.ذهنم نهیب می زند:نه،نگو.خوب نیست.دلیلهای بهتری را بگو که به آن هم معتقد باشی «مهم نیست .نمره ی من کم بشه ولی استاد خوب باشه.» دستش را آویزان شانه ام کرده است آن طور که آدم بخواهد صمیمیتش را به کسی نشان بدهد:«خیلی خوبه! تو اصلاً اسوۀ یک دانشجوی نمونه هستی.» لبخند می زنم و خودم را از زیر بار دستش پس می کشم:«آره ،سعی کن تو هم یاد بگیری.» دستهایش را در امتداد بدنش می گیرد،می خندد:«نه ، می دونی من فقط از این اخلاقا خوشم میاد.عمل نمی کنم.»عجله دارم که بروم:«آره،راست می گی.این یه ساله خوب شناختمت.خداحافظ.» و فکر می کنم کاش نمی پرسیدی و خودت را در این شمشیربازی احمقانه اسیر نمی کردی.می دانید زخم زدن کار ساده ای است.می شود زخم زد.اما همیشه تو هم بعد از شلیک هر تیری و یا خوردن شمشیر به تن کسی آسیب می بینی.آسیب خاطره ای بد از رویارویی با شمشیربازی که تو را به ناگاه غافل کرده است و تو از خودت دفاع کرده ای.می دانید زخم زدن کار ساده ای است.و زخمهای  یک آدم دورو مثل سوزش زخم کوچک کاغذی تازه بر کنار ناخن انگشت اشاره است.

* نام فیلم مستند جان پلیجر روزنامه نگار انگلیسی

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۱۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

تأمل1

همیشه مشکل این نیست که آنچه برای خود می پسندیم برای دیگران نمی پسندیم.خیلی وقتها مشکل این است که آنچه را برای خود می پسندیم  به زور به دیگران تحمیل می کنیم و نمی گذاریم بفهمند خودشان چه چیزی را برای خودشان می پسندند.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۲۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

یکم-
آلنی را نمی توانم قضاوت کنم،نمی خواهم قضاوت کنم،نمی شود قضاوت کرد.اما وقتی آلنی خودش را در آینۀ محمد اخوند جرجانی نمایندۀحزب کمونیست در گنبد می بیند و اینکه می فهمد این آینه کدرتر از اوست و سیاست کثیف تر از لجن نمی توانم با او همدرد نشوم.این روزهایم شده است پر از آلنی، پر از مارال.و فکر می کنم اگر اتوبوس و سایر وسایل نقلیه نبودند من این نیمچه کتابها را هم نخوانده بودم... 
دوم-
استاد تازه وارد نیست ولی برای ما جدید است.به نظر اول بی سواد نمی آید.اما چون درس جدید است نمی داند چه باید درس بدهد و چه طور.استاد فکر می کند توی کلاس که دموکراسی نیست.او معلم است و من شاگرد.او تعیین می کند که چه کاری انجام بشود یا نشود.خودش گفت بعداز اینکه خودتان را معرفی کردید بگویید چی خوندید؟چه قدر سینما رو می شناسید؟اصلا علاقه دارید یا نه؟ خودش گفت بعد هم بگویید چه نظر و پیشنهادی دارید برای طرح کلاسی که سر کلاس گفته است.خودش همۀ اینها را گفت.فقط کمی  دیر گفت تعریفش از کلاس درس این است که او معلم است و من شاگرد.وگرنه من حرف نمی زدم.حداقل این قدر حرف نمی زدم.نمی گفتم من سینما را دوست دارم و تا جایی که بتوانم فیلمهای روز رامی یینم و نقد ها رادنبال می کنم و این کتاب را خوانده ام و آن یکی هم به نظرم خوب است.بعد به من اشاره می کند و به همکلاسی دیگری که پیشنهاد داده بودیم برای بهبود کلاس.می گوید من تعیین می کنم که چی بشود نه شما یا شما حالا کلا دارم می گم.و من دلم می خواهد بگویم حالا توی دهن ما کی می زنی.خب خودت نظر خواستی.وگرنه همان وسط کلاس که من ازت سؤال پرسیدم روش تحلیل فیلم را چه روشی می خواهید انتخاب کنید و به من گفتی «خانم شما چرا این قدر می دوی؟چرا این قدر عجله داری؟شما دونده هستید؟» کمی حساب کار دستم امده بود که کلاس خوب شما کلاس سکوت من و حرف زدن یک سرۀ شماست.استاد عزیز من چه کار کنم که این تفکر ارباب رعیتی این دانشگاهها از بین برود و شما فکر نکنی اینجا مکتبخانه است و من شاگرد مکتبی که هر وقت دلت خواست فلکم کنی؟من کی اظهار فضل کردم که به من می گویی :«باشه خانم.ما فهمیدیم شما دانشمندید.اصلاً مشکل ما توی ایران اینه که همه فکر می کنیم آدهای مهمی هستیم....»و تا یک ربع بعد دلت می خواست تمام تحلیلهای جامعه شناسی سیاسی ات را روی من امتحان کنی.شما گفتید دربارۀ علاقه مندی تان به سینما بگویید.یعد من دیدم فکر می کنی ما خیلی پرت هستیم گفتم این قدرها هم پرت نیستیم .بالاخره ارتباط تصویری گذراندیم از پشت صحنۀ فیلم یک چیزهایی می دانیم.یعنی چی که نظر مستمع آزاد کلاس مهم است بعد تا من پیشنهاد می دهم می شوم دانشمند.آن هم به آن لحن.شما معلم من شاگرد.به همان تعریفی که شما قبول داری و من قبول ندارم.در شأن این معلم هست که این طور بخواهد ابراز قدرت کند؟ 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۴۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

دانشکدۀ نظارتی

اگر آنتونی گیدنز جامعه شناس انگلیسی آن دوربینهایی را که من امروز در دانشکده دیدم می دید قطعاً به بحث جامعۀ نظارتی اش یک فصل اضافه می کرد.اصلاً شک نکنید.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

هرگز باور نکن که زمان ایستاده است...

آلنی می خواهد از صحرا برود به گنبد و آنجا مریضها را درمان کند.دوست حکیمش در گنبد گفته بود ماندنت در صحرا برای مریضهایی که پیش تو نمی آیند چه سودی دارد؟ و آلنی در باطن قبول کرده ود.قبول کرده بود مدتی به گنبد برود و آنجا طبابت کند تا مردم قبیلۀ یموت خود بخواهند آلنی بیاید و آنها را درمان کند.آلنی بار می بندد تا برود و هیچ کس حرفش را باور نمی کند که برای مدتی کوتاه می رود.همه به شور می آیند و راه بر او  می بندند.نزدیکترین دوستها راه بر او می بندند،تفنگ می کشند و او را نوید کشته شدن می دهند.آلنی اهمیت نمی دهد حتی به صدای مارال که چهارسال دور از او  با او همراه بوده است.مارال که چهارسال شب خوب نخوابیده است تا از توطئه های شبانۀ یاشولی آیدین ملای ده و اجیرکرده هایش پیش از وقوع باخبر شود.آنچه آلنی را باز می گرداند از نیمۀ راه، بچه ها هستند.بچه ها که آلنی به شوق بهبود آنها حکیم شده است؛بچه ها که آلنی برای مردن آنها زار زده است و ملتمسانه و گاه فریاد کنان راه بر پدران و مادرانشان بسته است تا علاوه بر نذر پای درخت بچه های بیمارشان را به او نشان بدهند.آلنی به خاطر بچه ها برمی گردد، به خاطر نسلی که جهالت گذشتگان آنها را به معرض نابودی کشانده است و او تنها به آنها و به فردا ایمان دارد.آنچه او می گوید که آرمانش است و او فقط به ارمانش اعتقاد دارد نه هیچ چیز دیگر... .
                       گل می کند شقایق،دانۀ اسفند می رسد ، مارال!
                       می چرخد چرخ چاه،دلو خالی پر می شود، مارال! 
                       هرگز باور نکن که زمان ایستاده است یا به عقب می رود،مارال!
                       گندم خوب کاشته ای،فصل درو می رسد مارال!
آتش بدون دود-کتاب 3- نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در شنبه ۹ مهر ۱۳۹۰ساعت ۱۴:۰۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

و آن کس که نداند که نداند...

آت میش را می کشند و آق اویلر پدرش روز قبل مرده است. آت میش مثل پدربزرگش کنار چاه می میرد و همه می گویند او هم مثل گالان اوجا روی پیشانی اش نوشته بود که زود می میرد.آلنی حکیم از سفر برگشته است و هیچ کس حاضر نیست مریض او باشد.آلنی باید ثابت کند نوکر فارسها نشده است و همچنان یک ترکمن اصیل است.آلنی با درخت مقدس درافتاده است نه به اختیار.به اجبار آن طور که گاهی آدمی احساس می کند زندگی اش از دست خارج شده است و باید ادامۀ حرکتی را برود که دیگری بی مشورت انجام داده است.آت میش و آلنی برادرند.آلنی غم خودش را فراموش می کند دو روز روی تپه می نشیند و فکر می کند که چه بکند و بعد تصمیم می گیرد.هر روز به همۀ اهالی ده از زن و مرد تا بچه های کوچک سلام می کند بی آنکه جوابی بشنود و به مردمی که خود را از شفای دستهای او محروم کرده اند مثل یک خرده فروش دوره گرد از مهارتهای خودش می گوید.از اینکه چهار سال تمام پیش ماهرترین پزشکان ایرانی کار کرده است و نباید بچه هایی را که می توانند به سادگی خوب شوند به خاطر لجبازی و گوش کردن به حرف یاشولی آیدین ملای ده به کشتن داد.آلنی آرزوهای زیادی در سر دارد و درخت مقدسی که بهانۀ یاشولی آیدین است برای کینۀ شخصی اش با اوجاها مانع آرزوهاست.آرزوهایی که آلنی از آن سود مستقیم نمی برد و مردمی که روی می گردانند ذی نفع ترین هستند و برای استفاده از این نفع،جاهل ترین.به فصلهای آخر کتاب سوم "آتش بدون دود" نادر ابراهیمی نزدیک شده ام و دلم بی تاب است.مبادا روزی برسد که من هم مثل مردم این قصه نسبت به نفعی این چنین تا این اندازه جاهل باشم و ندانم؟و فکر می کنم همۀ آدمها می توانند به آنجا برسند که این شخصیتها هستند.به آنجا که آلنی روزها بیتوته می کند کنار درخت مقدس تا مریضی دست و پا کند و خوب می داند درد، مریض اول است.اولی که بیاید بقیه خودشان می آیند.به آنجا که مردم درد می کشند و دوا در نزدیکی شان راست راست راه می رود و رو برمی گردانند و خدا و درخت مقدس را بهانه می کنند بی آنکه خدا دلیلی بر این جهالت باشد.به آنجا که یاشولی آیدین از سکه های زرش نمی گذرد.ریزه ریزه نفرت توی ده می پاشد و روزی که آلنی از سفر برمی گردد خود را برای درو آماده می کند.به آنجا که انسان جهالت می کند و حتی پس از آگاهی از جهالت برنمی گردد و اعتراف نمی کند.اعتراف که کمترین کار است به وقت آگاهی از اشتباه.و من بی تابم.مبادا من به آنجا برسم و ندانم؟     

+ نوشته شده در جمعه ۸ مهر ۱۳۹۰ساعت ۰۱:۴۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

از شوخیها

-می خوام برم پاسپورت بگیرم.
-نمی خواد بگیری.تو اعتبار نداری.فردا بی خبر می ذاری می ری.
- نه بابا.دیگه اون طوری ام نیستم.قبل پرواز یه زنگ می زنم خداحافظی بگیرم. 
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ مهر ۱۳۹۰ساعت ۱۴:۵۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

برنامه ریزی

قرار گذاشته بودم در این تعطیلی خودقراردادی هر روز دو فیلم ببینم و برنامۀ جاری شده است هر فیلم در دو روز و شاید بیشتر.شش کتاب باقی ماندۀ آتش بدون دود را بخوانم که تا به حال یک کتاب از آن شش تا را خوانده ام و کلی کار دیگر .حتی وقت نکرده ام مثل همیشه یکی دو روز شبکه ها را رصد کنم ببینم چه خبر است و کی چه میگوید وچه طورمی گوید و از چه تکنیکی استفاده می کند و ... . اصلا معلوم نیست دارم چه کار می کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۴ مهر ۱۳۹۰ساعت ۰۱:۴۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

از مرضهای قدیمی

این یک مرض قدیمی خودم است که خودم کشفش کرده ام.مرض خیلی بدی نیست.معمولاً درد زیادی هم ندارد و کسی هم آن را نمی بیند.اما وقتی عود می کند دیگر هیچ کس نمی تواند آن را کنترل کند تا وقتی که مدتش تمام شود.این مرض را «چندباره خوانی متون نوشته شده» نام گذاری کرده ام.برای اینکه مرض بودن آن برای شما محرز شود می توانید کلمۀ «سندرم» را که دقیقاً نمی دانم به چه معنی است به اول آن اضافه کنید تا خیالتان راحت بشود.نمی خواستم بگویم ولی به تازگی این مرض دارد پیشرفت می کند.به این صورت که در گذشته من فقط نوشته های قدیمی خودم را حتی با طول عمر ٥ ثانیه چندبار می خواندم ان قدر که کلمات را کاملاً حفظ می شدم ولی گاهی وقتها که خیلی بدتر است نوشته های قدیمی دیگران را هم چندبار می خوانم.این هم از معایب اینترنت است.آدم می تواند هر طور و هر موقع که دوست دارد دست کند توی کمد آرشیو یک وبلاگ،نوشته های آن آدمها را بیرون بکشد و هر چه دلش می خواهد و هر چندبار که دوست دارد بخواند.عیب این مرض چیست؟گذشته از اینکه درگیر کلمه های قدیمی می شوید و خاطره های قدیمی توی سرتان چرخ می خورد که البته همیشه هم بد نیست از کار و زندگی می مانید.مثلاً من قرار است یک یادداشت بنویسم و بعد از روشن کردن کامپیوتر به محض اینکه چشمم می خورد به فایل مربوط به نوشته های قدیمی تر نزدیک به دو ساعت و شاید گاهی بیشتر مشغول خواندن می شوم و بعد از استرس تحویل ندادن کار دیگر نمی توانم بنویسم.البته گاهی هم برای شروع کردن به من کمک می کند ولی معمولاً باعث می شود کارم را نتوانم انجام بدهم.حالا چرا این مرض را اینجا نوشتم؟ به یک دلیل مشخص امروز کلاً درگیر همین مرض بودم و کارهایی را که قرار بود انجام بدهم عقب افتاد.

+ نوشته شده در جمعه ۱ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

وقاحتهای بی اندازه

-«... او آشکارا به من تهمت زد.و چنان زد که زبانم بند آمد.خودش می دانست که تهمت می زند.من می دانستم.دیگران هم می دانستند.فقط در چنین حالتی است که انسان از مقابله با وقاحت در می ماند.دروغ خیلی بزرگ را نمی شود ثابت کرد که دروغ است.تهمت خیلی بزرگ را نمی شود به سادگی رد کرد...»*
و برای همین دیگر نتوانستم اعتراض کنم.وقتی آدمی که دو برابر سن من تجربۀ کار دارد تا این اندازه با این دروغ بزرگ خودش را حقیر می کند نمی توانستم حرفی بزنم و یا واکنش تندی نشان بدهم و فکر نکنم حرمت خودت را نگه دار دختر! حرمت خودت را... .
* آتش بدون دود-نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۰۸:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

ما می توانیم

خوشحالم که با تلاش بچه ها تونستیم برای دخترا هم کلاس استاد خوب را برداریم.این یعنی می شه بعضی جاها تغییر ایجاد کرد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

در ستایش خودآزاریهای مدرن

جاتون خالی دیشب یه دل سیر تو شهربازی جیغ زدم.الآن هم صدام در نمیاد.
+ نوشته شده در جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۴۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

از عوارض مهمانی

مهمونی رفتن و مهمونی دادن بد نیست.بدی اش وقتیه که آدما می شینن دربارۀ سوختن خود و دیگران و چگونگی سوزاندن و سوختنشان با صدای بلند و با هیجان حرف می زنند.و آدم هی یاد شعر فروغ می افتد و مثل آن شکلک یاهو می شود که موهایش را می کشد. بعد باید ثابت کنی که تو منزوی،افسرده،غیراجتماعی،خل،خرخون،آداب نادان اجتماعی،غیرمعاشرتی و ... نیستی...
پ.ن.خوشبختانه این بچه ای که نشسته کنارم سواد نداره...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۱۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

چه کسی چشمانش را بست؟

زندگی با چشمان بسته از رسول صدرعاملی را دیدم.بعضی از قسمتها خوب درنیامده بود و موسیقی و فضا از کنترل خارج شده بود جایی که خیلی این موضوع به چشم و گوشم آمد سکانسی بود که«علی»(حامد بهداد) تازه فهمیده است پشت سر«پرستو» (ترانه علیدوستی) چه حرفهایی است.توی حیاط نشسته است و کسی از اهل محل سنگ به شیشه می زند و علی بی تاب می شود و گریه می کند و به زمین می افتد و توی باغ خانۀ «امید»(فولاد کیمیایی) روی برگهای زرد مشت به زمین می کوید و امید آرامش می کند و بااااااد همه جا را برداشته است و صدای باد آن قدر زیاد است که صدای امید و علی خوب شنیده نمی شود و این ناهماهنگی قدرت تصویر را کم می کند و دیالوگ را:(امید:چرا ازش نمی پرسی؟ علی: نمی تونم ...نمی تونم...) بعد علی از در بیرون می زند و امید صدا می کند:(علی!توی زندگی پرستو هیچ سؤالی نیست که بخوای دنبال جوابش بگردی.) و من فکر می کنم اگر آن صدا آن طور ناموزون تصویر را به هم نمی ریخت شاید این استیصال بهتر نشان داده می شد.
سکانسهایی هم بود که درد داشت.وقتی پرستو ترشی زیتون را می گیرد جلوی مادر و مادر او را نمی بیند، او را نمی شنود و پرستو منتظر می ماند و صدا می زند و مادر جواب نمی دهد و بعد مادر عصبی می شود کمی صدای نفس کشیدن سخت مادر شنیده می شود و هول دارد برای بالا بردن قاشق و بلعیدن غذا و ترشی را پس می زند مثل اینکه پشه ای را دور کرده باشد و زیتونها پخش می شود توی سفره و پرستو بغض می کندو گریه نمی کند وبلند می شود می رود.
یا سکانسی که پرستو بعد از نیمه شب برمی گردد خانه و می خوابد و پدر و مادر توی آشپزخانه با کاردی لبۀ ظرفشویی منتظرند و مادر نفس کم می آورد و پرستو برای خریدن قرص می رود به داروخانه و در راه ...
بعضی تصویرها خیلی خوب و قوی بود و جای گفتن چندتا دیالوگ توضیح را پر می کرد و بعضی تصویرها ضعیف و نارس.
اما به نظرم سکانس خوب و طلایی فیلم جایی بود که پرستو با آرام بخش توی بیمارستان خواب است.علی از سفر برمی گردد،از بیمارستان زنگ می زنند و بعد جواب آزمایشهای پرستو را به او تحویل می دهند و پرستار می گوید می تواند صدایش کند و به خانه ببرد.و پرستو ترکیبی از رنگ پریدگی و کبودی دور چشمها ، چشم باز می کند و باور نمی کند که داداشی از سفر برگشته است.بغض می کند و رو برمی گرداند و اشک سُر می خورد روی گونه اش و صدای موج دریا می آید و پلک می زند و به داداشی نگاه می کند که از سفر دریا آمده است و می خندد.مثل کسی که بعد از مدت زمان طولانی شناور بودن در دریا به صخره ای می رسد و چنگ می زند و می خندد.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۳۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

خودکشی نامحسوس*

انگار زمان مثل خونی است که از رگ تازه بریده شدۀ من می چکد و از دست می رود.و من آن طورکه توی فیلمها نشان می دهند توی یک وان سفید با لک پررنگ و کمی کدر خون نیستم و یا آن طور که توی داستانها تجسم می کنند روی یک تخت با شعاع آفتاب دم غروب بر نیمۀ تخت و روتختی چندرنگی که با لکه های خون ماسیده رنگ عوض کرده است نیستم .من نشسته ام پشت این سیستم عزیز که لحظه هایم را می خورد و با همکلاسیها در این بی رنگی غروب آسمان که از پنجره پیداست دربارۀ  انتخاب واحدهایی که ندارم حرف می زنم و استادی که هنوز جابه جا نشده است .بعد به ساعت گوشه مانیتور نگاه می کنم و با خودم می گویم این خودکشی است. این هرز رفتن ساعتهای من و خورده شدن خون با صدای ملتهبم :"یعنی چی؟ چرا؟چرا تفکیک کرده اند مارا ؟چرا این نامه نوشتن برای استاد جدید سبب خیر برای پسرها شد و سبب درد برای ما دختران؟ " و از این همکلاسی به دیگری سلام می کنم:"آره الآن داشتم با....حرف می زدم...نمی دونم...صبر کنید...صبر..."و حس می کنم صدایم به هیچ کس نمی رسد.صدایم را برده ام بالا.نه، خودش بالا رفته است.من حواسم نیست که این خشم،این هیجان،این درد چه طور صدایم را می لرزاند و اعصاب دیگران را خط خطی می کند که اشاره می کنند به فاصلۀ دهان من با گوشی موبایل . و من سر تکان می دهم و توی ذهنم مرور می کنم:"تنها فاصله ارتفاع صدا را مشخص می کند."** و این فاصله بسیار است لابد، از انتهای قلب من تا مرز بی نهایت هستی.
انگار زمان مثل خونی است که از رگ تازه بریده شدۀ من  می چکد و از دست می رود و من هیچ حواسم  نیست خون من همه جا ریخته است...

* شهریور 87 یادداشتی با همین عنوان داشتم.
**نادر ابراهیمی-یک عاشقانۀ آرام

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۷:۲۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

در آرزوی سقراط بودن...

صبر ، جام شوکرانی است که ما بر باد داده ایم...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۲۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

در بااااااااااد

این
هوهوی باد است
که مرا می برد
مثل یک برگ خشک
و تو
سکوت می کنی
مثل گلدانی
که پشت پنجره نشسته است
شهریور ٩٠
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۹:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

گر صبر کنی این غوره هم می گندد

و چه جان سختیم ما که درد می کشیم ریزه ریزه و ناله هایمان گاهی به گوش خودمان هم نمی رسد.چه جان سختیم ما...
بیش ار این نمی شود نوشت از درد ، از توهین هر روزه ، از صبر بی اندازه،از هزار هزار سردرگمی آینده و هر چه فکر می کنم نمی فهمم چرا تا این اندازه می توانیم جان سخت و  روح سخت باشیم....

+ نوشته شده در شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)