X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

از حسها...

چشم باز می کنم.آفتاب نرم و سبک نشسته است کنار من.شانه ام را گرفته است و دست می کشد روی صورتم.این آفتاب پاییزی است که با روزهای برفی اش به زمستان می نُماید.این آفتاب با شفافیت هوای بعد از برف زیباست و من دوستش دارم.چشم می بندم و فقط حسش می کنم... 

+ نوشته شده در جمعه ۲۰ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تأمل 6

بعضی آدمها برای حل یک مشکل با زخم خورده ها همدردی نمی کنند.نمک روی زخمشان می ریزند و سوت می زنند.فقط وقتی درد را می فهمند که خودشان زخمی بخورند و به روش قدیمشان نمک بریزند به رویای خوب شدن و از اعماق وجودشان ضجه بزنند بر این درد.زمانی که شاید دیر باشد. 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۱۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

تأمل5

فکر کردم به اندازه ای که او حرفهای من را می شنود،فکر می کند و بعد جواب می دهد و یا اگر نمی داند با علم به ندانستنش سکوت می کند من این گونه نیستم.من تصمیمم را دربارۀ حرفهای او گرفته ام.خیلی پیش از این که این گفتگوها انجام شود،فکرکرده ام و به نتیجه رسیده ام.خیلی وقتها با علم به ندانستنم سکوت نمی کنم، طرح مسئله می کنم.نمی شنوم جواب می دهم چون برای به دست آوردن این جواب خون دل خورده ام  و سردرگمی و شک به دوش کشیده ام حالا فکر می کنم دیگر وقت شک کردن نیست.وقت برگشتن نیست.مدام به فکرم حقانیت حرفهایم را برایش اثبات کنم.نه با هیاهو و  یا حتی جدل که با روشهای خودم با قرار دادن منابعی از شناخت که او به آن دسترسی نداشته است یا به دلیل عدم علافه نخواسته است که دسترسی داشته باشد.اگر چه در این روش مشترکیم.او نیز منابعی از شناخت در اختیارم می گذارد که کمتر به سراغش رفته ام.فکر کردم اینها اصلاً فکرهای خوبی نیست که به سرم آمده است اما حق است.همان زنگ هشدار ذهن من است که:" میانه را رها مکن.بی منطق دنباله رو بودن اشتباه است.به هر طرف که می خواهد باشد."

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰ساعت ۰۹:۱۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

نور بپاشان تمام این جهان را!

من طاقت حصار سکوت و تاریکی ندارم.برای همین همیشه روزنی باز می کنم حتی به اندازۀ یک«سلام»سرد روزانه؛فقط نوری بیاید بیفتد روی صورتم و مرا غرق شعف کند در اوج رنجیدگی.
پ.ن.حتی اگر این حصار را خودم کشیده باشم به دلایل و منطق خودم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰ساعت ۰۸:۴۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شباهتها

خبرنگاری مثل آشپزی می مونه.خیلی طول می کشه تا یه غذا رو بپزی ولی در عرض ٥ دقیقه خورده می شه.
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۰ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

سعادت آباد؟

یکی ازدغدغه های اصلی من بعد از دیدن فیلم«سعادت آباد» اینه که چه طوری می شه دو نفر با هم ازدواج می کنند بدون اینکه سر بدیهیات ضروری با هم توافق داشته باشند؟از اونجایی که هر سه زوج فیلم به نظرم مناسب هم نبودند و دقیقاً فیلم براساس همین نامناسب بودن پیش می رفت ولی من باز هم توجیه نشدم چرا این سه زوج با هم ازدواج کرده بودند درحالی که هیچ ربط ظاهری و معنایی با هم نداشتند.منظورم از بدیهیات ضروری هم چیزهایی مثل فهم دو نفر از نحوه روابطشون با سایر آدمها از دوست و آشنا تا غریبه ها ،فهم دو نفر از اهداف آینده، فهم مشترک از شخصیت طرف مقابل و از حدود آزادی عمل فرد است.مثلاً لاله و علی که زوج پردردسرتر ماجرا بودند هیچ ربطی به هم نداشتند.لاله هر کاری که می کرد با تشر علی رو به رو می شد و لاله هر چیزی که براش مهم بود به خاطر ترس از واکنش علی پنهان می کرد و علی برای کشف رفتارهای مشکوک لاله به هر کاری دست می زد و دوست داشتن لاله را بهانه می کرد و لاله بابت هر پنهان کاری از سقط جنین تا سفر کاری به خارج ازکشور ترس از ادامۀ جر و بحث و رفتار بد علی رابهانه می کرد:«شما که نمی شناسینش!» منظورم این نیست که این شخصیتها توی جهان فیلم معنی نداشتند یا توی زندگی واقعی آدمها این طوری تصمیم نمی گیرند بلکه دغدغۀ من از این فیلم این بود.اصولاً من در فهم این نوع ازدواجها مشکل دارم مخصوصاً وقتی انتخاب به شیوۀ سنتی و با محدودیت روش شناخت سنتی هم همراه نبوده است.
«سعادت آباد» مازیار میری به نظرم خیلی فیلم خوبی نبود.چون یه ملغمه ای از حوادث بود که نتوانسته بود خط ربط این حوادث را خوب شکل بدهد.بعد هم متوجه نشدم بازی مهناز افشار چه حسنی نسبت به بقیۀ فیلمهایش داشت که جایزۀ نقش مکمل زن را برد؟ و اینکه حامد بهداد واقعاً نمی خواهد به حال بازی فاجعه اش فکری بکند؟استفاده از سطح طبقاتی و منطقۀ سعادت آباد برای اینکه این شکاف فکری و فرهنگی را نشان بدهد کلیشه ای بود و به نظرم آمد دنباله رو همان ماجرای :« پول خوشبختی نمیاره!» بود.حتی اگر فرض کنیم هدف کارگردان و فیلمنامه نویس این نبوده و هدفی فراتر از این مطلب داشته است من به عنوان یک مخاطب چنین پیامی را دریافت نکردم.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آدمها پیش از قدرت

گاهی از آدمها می ترسم.فرقی نمی کند این آدمها ادعای آزاد اندیشی داشته باشند یا اینکه بخواهند به دور هر چیزی حصاری بکشند.وقتی حرفی می زنند که من فکر می کنم اگر این حرف به عرصۀ عمومی وارد شود نتایج بدی خواهد داشت صدایشان را از دست می دهم و بعد آنها را به شکل هیتلری می بینم که می خواهد آنچه برای خود می پسندد به دیگران تحمیل کند.آن وقت با حالت شوکه می گویم:فلانی!این حرفت خیلی خطرناک است!ازت ترسیدم.
و واقعا گاهی از آدمها می ترسم.از اینکه روزی به قدرت برسند و بشود آنچه نباید...
پ.ن.دیدن فیلم   the experiment را توصیه می کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۰ساعت ۰۸:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

در آرزوی توقف زمان...

کم می خوانم تا دیرتر پیش بروم.باران،آفتاب،تماشا کردن منظره های بیرون از ماشین،خستگی چشم و خواب آلودگی را بهانه می کنم.بی آنکه بهانه را به زبان بیاورم فرمان را از مغزم به دستها می رسانم که: کتاب را ببند.کتاب را می بندم.می گذارم توی کیف که بعد از تونل رسالت وسوسه نشوم به خواندن دوباره.انگار اگر دیرتر بخوانم اگر کمتر پیش بروم این همه آدم که یکی یکی دارد از صفحه های هستی داستان پاک می شود سرجایشان می مانند،نفس می کشند،زندگی می کنند و چیزی را در جهان داستان جابه جا می کنند که در نبودشان جابه جا نمی شود.بیش از آنکه ارادی باشد در ناخودآگاه من است این کتاب بستن.این دیرتر پیش رفتن تا مبادا زودتر به جایی از داستان برسم که آلنی را می کشند.می برند بالای دار و من باید مارال ببینم که دردی را در ستون فقراتش حس می کند و محکم می ایستد.یا نه شاید مارال هم اعدام شود.یادم نیست.هیچ یادم نیست.هیچ دلم نمی خواهد مارال هم برود پای دار.برای همین است ناخودآگاه کم می خوانم تا دیرتر پیش بروم.باران،آفتاب،تماشا کردن منظره های بیرون از ماشین،خستگی چشمها و خواب آلودگی را بهانه می کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۹ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۶:۱۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

تأمل 4

گفت: این قدر که تو تلاش می کنی و پشتکار داری اگر دکتر شده بودی جون آدمها رو نجات می دادی.ولی حالا چی؟این همه تلاش می کنی... هیچی!

+ نوشته شده در شنبه ۷ آبان ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

من مسئول درد هیچ کس نیستم

من مسئول درد هیچ کس نیستم.من مسئول مشکلات آدمهای اطرافم نیستم.من مسئول نیستم اگر کسی به چیزی حساسیت دارد و این حساسیت را ته مغزش نگه می دارد ولی انتظار دارد من آن طور که حساسیت او را برمی انگیزاند رفتار نکنم.من مسئول نیستم وقتی کسی دردش را با من قسمت نمی کند و اعلام آمادگی من را برای شنیدن و شریک شدن در غم هایش نادیده می گیرد.من مسئول درد هیچ کس نیستم.من نمی توانم به همه ی آدمها به یک اندازه توجه کنم یا مواظب باشم که هیچ آدمی احساس تنهایی نکند.من مسئول تنهایی هیچ کس نیستم.من در تنها شدن آدمها مقصر نیستم.من نمی توانم خواسته ی قلبی آدمها را برای توجه بیشتر و دوستی عمیق تر از ته قلب و مغزشان بخوانم.من علم غیب ندارم.من یک آدم معمولی هستم که تنها انتظار زندگی ام این است که کسی انتظاراتش را از من توی دلش مرور نکند.و این انتظار را بارها و بارها برای همۀ دوستان و آشنایان و ... گفته ام.ولی باز نمی دانم چرا همۀ آدمها از من انتظار دارند.چون من بزرگتر یا کوچکتر از آنها هستم؟چون من را قبول دارند یا دوست دارند قبولشان داشته باشم؟چون دیوار کوتاه تر از من پیدا نکرده اند؟چون خودشان در قبال مشکلاتشان بی مسئولیت هستند و منتظرند یک نفر را با لقب قهرمان به وادی بدنامی بفرستند ولی مستقیما کاری انجام ندهند؟چون همیشه فقط بلدند غر بزنند در خفا و در روبه رو شدن با موضوع غر زدن لبخندهای احمقانه ی واقعی تحویل بدهند؟به هر دلیلی من مسئول درد و تنهایی آدمها نیستم.هر کسی  مسئول مشکلات خودش است.من حوصله ندارم شبانه روزم صرف این بشود که چه کسی ، چرا و چگونه از من ناراحت است؟ای آدمها لطف کنید از زبانی که در دهانتان می چرخد استفاده ی بهینه و مطلوب کنید.به جای زخم زدن ،هیاهو کردن و ... فقط کافی است کمی بالا و پایینش کنید و آرام بگویی:فلانی!من دوست ندارم این طوری رفتار کنی!من ناراحتم که این حرف رو زدی!فلانی ! بیا بریم بیرون!فلانی وقت داری با هم بیشتر حرف بزنیم!یا اصلا چرا این قدر بپیچانی اش:فلانی امروز می دونی چی شد؟ بعد حرفهایت را بزنی و ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۶:۴۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

بی حرمتی به آدمیزادگی

بعضی آدمها حرمت نان و نمکی را که با کسی خورده اند نمی شناسند.صدا می اندازند توی سرشان و حرمت خودشان را هم نگه نمی دارند.و من این آدمها را خیلی سخت می بخشم. خیلی سخت.
پ.ن.من می توانم نوسان صدا را ببخشم،عصبی بودن از بیرونی که به تو ارتباطی ندارد را هم قبول می کنم،درک می کنم ادمها گاهی رفتارشان دست مغرشان نیست.اما بی حرمتی ... .از آن شکستنهایی که با هیچ چسبی بند نمی شود.

+ نوشته شده در سه شنبه ۳ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۳:۵۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

دنیای وارونه2

گاهی آدمها معنی هر چیزی را از آن می گیرند،کوچک می کنند و فکر نمی کنند چه تحریفی اتفاق افتاده است.وقتی عزیزی به خاطر سفرهای جبری مکرر* من به تهران و اهواز لقب مارکوپولو را به من داد حس کردم دقیقا این اتفاق افتاده است.سفر،مارکوپولو بودن و هر چیز دیگری معنی خودش را از دست داده است.این روزها مدام به همین فکر می کنم.به اینکه همه چیزی معنای خودش را از دست داده است و با آنکه در معنا کوچکتر و تحریف شده تر است اما هنوز به معنای بزرگتر و درست تر آن را به کار می برند. مثلاً؟ مثلاً رشد،توسعه،قانون،اخلاق،کلاس درس،نظم،همکاری و ... .این مفاهیم کلی را با معیارهای تقریباً پذیرفته شده در میان اغلب افراد فعال در این حوزه در نظر گرفته ام.
*البته اگر سالی چهار تا شش بار را مکرر بدانیم.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱ آبان ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۳۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

سرشارم از کلمات اما مرا توان سخن گفتن نیست؛ توان شنوندۀ خوب یافتن هم نیست.مرا تنها سر آن است که خواب را دریابم و یا خواب مرا در یابد و آنجا باد مرا با خود ببرد مثل پَر و هوووووووم در آن لذتی است سرشار که توان سخن گفتن از آن نیست. 
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۳۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

خواب دیدم باد مرا با خود برد ... .
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۳۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

خودت را به خاطر دیگران محدود نکن!

ماجرا همیشه همین است.همین است که آدم یک روز حوصله اش سر می رود.حوصله اش سر می رود که انجام هر کاری با تنش همراه باشد و برای انجام هر کاری به دنبال بهانه ای باشد برای آنکه دیگری را راضی کند.راضی کند تا با تنش کمتری به خواسته هایش تن بدهد.تن بدهد تا آدم بتواند آن جور که خودش دوست دارد زندگی کند.برای همین است که آدم یک روز خموده می شود و دلش می خواهد توی یک رختخواب گرم و نرم بخوابد.بخوابد و مثل مرده ها به یک گوشۀ نامعلوم خیره بماند.ولی دیگر بر سر چیزهای بیهوده و اولیه جدل نکند،بهانه نتراشد یا راه و روش پیدا نکند.
ماجرا گاهی این طور است.این طور است که درست وقتی داری پتو را می کشی روی خودت تا زیر چانه و می خواهی مثل یک مرده به یک گوشۀ نامعلوم خیره بشوی یک چیزی که نمی دانی دقیقاً چیست از اعماق قلبت جایی که نمی بینی اش ولی حس می کنی به تو می گوید اگر زندگی همین جوریه که مثل مردنه و زندگی اون جوری هم که تو را از آن دور کره اند مثل مردنه پس بهتره اون طوری که دوست داری بمیری و برای این روش زندگی بجنگی حتی اگر خسته ات کنه ، گاهی به زانو درت بیاره و اشک تموم صورتت رو بپوشونه.باید براش بجنگی چون وقتی زندگی کردن یه جور مردنه پس بهتره اون جوری که دوست داری و فکر می کنی درسته بمیری.بعد پتو را کنار می زنی و فکر می کنی من این کاری را که دوست دارم انجام می دم.این کاری را که از حقوق اولیۀ من است به عنوان یک  آدم و من نباید از سختی هاش بترسم و اون حق رو از دست بدم.من نباید خودم را به خاطر دیگران محدود کنم.دیگرانی که هیچ وقت معنی زندگی رو نفهمیدن چون همیشه به فکر دیگران بوده اند که دیگران چه طور فکر می کنند و چه طور نگاه می کنند.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

سندرم زبان تصوری

من یک سندرم دیگر دارم که حدود دو سال است به آن دچار شده ام.به این صورت که وقتی کسی به جز زبان فارسی، زبان دیگری دارد که زبان مادری اش محسوب می شود هر حرفی که می زند تصور می کنم به آن زبان مادری چگونه آن را بیان می کند.البته اگر با فرد مورد نظر آشنایی و یا صمیمیتی باشد بعد از هر جمله می پرسم:"به ترکی چی می شه؟"،" اون وقت این جمله به زبون خودتون چه طوری می شه؟" و ... .این مدتی که "آتش بدون دود"نادر ابراهیمی را می خوانم از آنجا که هیچ آشنایی با ترکمنها ندارم مدام ذهنم مشغول است:«یعنی این شعری که اینجا نوشته شده به ترکمنی چه طور خونده می شه؟»،«این جمله که اینجا این قدر ادبی است و آرایه دارد در زبان ترکمن چه طور است؟»،« این سازی که می گوید چه طور صدایی دارد؟» و ... .می ترسم این سندرم عود کند از این به بعد رمانهای خارجی را هم که می خوانم بخواهم تصور کنم مثلاً الآن به آلمانی این چه طور لحن و کلمه ای دارد؟امروز از دست خودم کلافه شدم.پنج تا کتاب را تمام کرده ام هر جمله و پاراگرافی را که می خوانم ذهنم درگیر همین سؤآلات است:«اگر یک ترکمن بخواهد این شعر را بخواند چه طور آوایی دارد؟»شما می دانید چه طوری است؟
                       گل می کند شقایق،دانۀ اسفند می رسد ، مارال!
                       می چرخد چرخ چاه،دلو خالی پر می شود، مارال! 
                       هرگز باور نکن که زمان ایستاده یا به عقب می رود،مارال!
                       گندم خوب کاشته ای،فصل درو می رسد مارال!

+ نوشته شده در شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۳۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

سؤال-تأمل1

چرا بعضی آدمها با اینکه بارها و بارها دربارۀ اهمیت گاه گاهی حفظ خلوت برایشان سخنرانی کرده ای باز تا داری فکر می کنی همه بافته هایت رامی شکافند:چی شده؟ چرا ناراحتی؟و در آن موقعیت تو نمی دانی از این مهربانی باید گریه کنی یا بخندی:هیچی...به خدا...ناراحت نیستم.داشتم فکر می کردم.

+ نوشته شده در جمعه ۲۲ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

نتایج یک تربیت درست دانشگاهی

یکم-
گفت:« قول داده ام.ولی واقعا
ً نمی تونم.وقت زیادی برای مطالعه ندارم.حالا هم به خاطر قولم آمده ام.نظر شما چیه؟تعدادتون هم که خیلی کمه.»ما چهار نفر بودیم.از چهار نفر حاضر در کلاس یک نفر هم آن روز آزاد آمده بود.ما نمی دانستیم چه باید یگوییم:ما که نمی توانیم خودمان درس را حذف کنیم.حتی اگر نظر جمعی امروز این بشود که کلاس حذف شود ما نمی توانیم به مدیر گروه بگوییم.شما باید بگویید.برای بچه های ترمهای بعد بد است اگر بخواهند کلاسی را اضافه کنند.دانشکده برای انجام ندادن این کارها بهانه پیدا می کند.خودش را روی صندلی جابه جا کرد:«باشه..من چون قرارداد نبستم می توانم بگویم که دیگر این کلاس را نمی خواهم.هیچ تعهدی هم ندارم.»ما مرددیم.استاد باسواد است و آن روز مهربان.به نظرهای ما اهمیت می دهد و اگر به نظرش نشدنی است خوب توضیح می دهد که چرا نمی شود.و ما قبول می کنیم.استاد!ما این کلاس را دوست داریم،می توانیم کمک کنیم و کمی از کار را هم پیش ببریم.استاد!کلاس تحصیلات تکمیلی است،مهم نیست چند نفر باشد.تقسیم کار می کنیم و وقتی دربارۀ کنفرانسها پیشنهاد می دهیم لابه لای توضیحاتش سری به سینمای ایتالیا می زند و احاطه اش بر بحث دیگر نمی گذارد فکر کنم که اگر خواست کلاس را حذف کند چه درسی را می شود برداشت.بعد فکر می کنم کاش تا آخر ترم آن روی مکتب خانه ای استاد دوباره رو نشود!
دوم-
از در کلاس رد می شوم،بچه ها مشغول نوشتن کار عملی کلاسی هستند.استاد تا می بیند از فزصت سرگرم بودن بچه ها استفاده می کند.می آید دم در و حال و احوال می پرسد.در همان فاصله می گویم که موضوع گزارش به موضوع پایان نامه ام تبدیل شده است که استاد در جریان آن گزارش است.سفارش می کند حتماً بعد از تمام شدن کارم یک کپی برایش ببرم .بعد خداحافظی می کنیم و او به کلاس برمی گردد.
سوم-
از آن روز(موقعیت دوم) فکر می کنم ما آن قدر استاد خوب داشته ایم و طوری تربیت شده ایم که اصلاً نمی توانیم درک کنیم استادی که برای دانشجو ارزش قائل نباشد چه جور استادی است؟اصلاً اگر دانشجو نباشد استاد به چه معنی است؟استادی که خود را ارباب و دانشجو را رعیت می داند چه جوری می تواند استاد خطاب شود؟در برابر دوستان در دانشگاههاو حتی دانشکده های دیگر که فکر می کنند استاد ارباب است و آنها رعیت.برای همین است وقتی یک نفر از این حرفهای مکتب خانه ای می زند زود بی تاب می شویم و دادمان می رود هوا که این چه طور دانشگاهی است.مایی که استاد بابت کاری که قرار بوده برایمان انجام بدهد و تلاشش به نتیجه نرسیده است عذرخواهی می کند و می گوید:«واقعاً ببخشید خانم س!نتونستم کاری انجام بدهم.»

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تأمل 3

مهم نیست مخالف من باشی،فکر کنی یا رفتار کنی.مهم اینه که بتونی با من حرف بزنی،دلایلم رو بشنوی،به دلایل خودت فکر کنی و در تمام این مدت گفتگو فقط دنبال این نباشی که چیزی را به من اثبات کنی.فقط به این فکر نکنی که من عاقل نیستم چون مثل تو فکر و رفتار نمی کنم.ببینی من چه طور و چرا این طور فکر می کنم؟مرا با انگ زدن قضاوت نکنی و اگر قضاوتی هست مرا خاکستری ببینی.و باور داشته انسانها خاکستری هستند نه سیاه تمام یا سفید تمام.خاکستری ممکن است به سفید یا سیاه متمایل باشد ولی هیچ کدام نیست.
مهم نیست مخالف من باشی ولی مهم است حرفهای مخالفت را بشنوی!خیلی مهم است.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۰۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

صمیمیت تراپی

«برو توی کابین یک.آماده شو تا من بیام.»باشه.آماده می شوم تا بیاید.کتاب آتش بدون دود را شروع می کنم به خواندن.پرده را کنار می زند و من مثل بچه ای که کار خلافی کرده است کتاب را می گذارم روی یک گوشۀ تخت و لبخند می زنم.مایع سفید رنگ خنک را می مالد روی شانۀ چپم.بعد با دستگاه که مثل یک برس بدون دانه است روی شانۀ چپ می کشد.الان داره چه اتفاقی می افته؟«امواج فراصوتیه.تا حالا نیومدی فیزیوتراپی ؟»نه.«باشه.پس دستگاه بعدی را برات توضیح می دم که شوکه نشی.»باشه.کمی حرف می زنیم تا کارش را انجام می دهد.می رود و برمی گردد.دو تکه ابر سبز رنگ نمدار را می گذارد دو طرف شانه ام و می بندد.من یاد سکانس اعدام در فیلم مسیر سبز می افتم.وقتی برای اعدام ابر خیس را روی سر مرد می گذاشتند تا جریان برق سرش را آتش نزند.بعد روی آن یک حوله که خودش توضیح می دهد برای گرم کردن عضله است.میزان موجی که وارد می شود را کم و زیاد می کند تا من بگویم اذیتم می کند یا نه.می رود و تذکر می دهد اگر دستت بی حس شد بگو تا بیام زیادترش کنم.من همان طور که دراز کشیده ام کتاب را با دست راستم باز می کنم و شروع می کنم به خواندن.می رود کابینهای دیگر و من پایم را روی پا می اندازم و کتاب می خوانم.صدای بوق دستگاه درمی آید.صدا می زند:«خانم س الآن میام.»باشه.می آید و من تا می بینمش خودم را جمع می کنم.کتاب را می گذارم زمین.می خندد.ابرهای نمدار را کمی پایین تر می آورد.تا جایی که همیشه درد بیشتر می شود.می رود سراغ بقیه.بعد همان طور که حرفهای آلنی و مارال را می خوانم صدایش را می شنوم:«سمیرا!»حتما با کسی است که همنام من است.«سمیرا!»بله.«امروز چندمه؟» بیستمه فکر کنم.«دختر انگار خیلی بهت خوش می گذره.امروز هجدهمه.»جدی.من فکر کردم بیستمه.کارم که تمام می شود برگه را می گذارد جلوی دستم:«عوض کردی تاریخ رو؟ »نه.مطمئنی امروز هجدهمه؟ خانم دیگری آنجا ایستاده است.زیر لب چیزی می گوید و با لبخند.خوب نمی شنوم.به تک دانه های سفید موهایش که از زیر مقنعه بیرون زده است نگاه می کنم.به نظر نمی آید اختلاف سنی مان بیشتر از پنج سال باشد.شاید دوستهای خوبی بشویم برای هم اگر از آن تند تبها نباشد.فکر می کنم یعنی گفت:زهرمار؟

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۰ساعت ۱۳:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)