X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

هااااااااااااااااه...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۳۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

رها در آسمان

یکی از عالی ترین تجربه های زندگی ام سوار شدن بر پاراگلایدر است که امروز تجربه اش کردم.بهترین و خاطره انگیز ترین هدیه تولدی که می توانستم داشته باشم.اگر دوربین داشتم قطعا بهتر بود ولی هیچ کلمه ای نمی تواند حس دقایقی را که بالا و در آسمان بودم بدون هیچ حفاظ شیشه ای و آهنی توصیف و ثبت کند.عالی بود...
+ نوشته شده در جمعه ۹ دی ۱۳۹۰ساعت ۱۶:۰۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

تأمل12-تولد

مدام فکر می کردم که چی؟ باید این آمدن اتفاقی داشته باشد؟ وگرنه آمدن من با آمدن آن که در انتهای قارۀ آفریقا یا ابتدای قارۀ آمریکا یا سمت چپ کشور چین یا سمت راست کشور روسیه است چه فرق دارد؟ این «من» با آن «من» چه تفاوت دارد ؟به این تفاوت که «من» به فارسی «سمیرا» خوانده می شوم و دیگر «من» ها به نامهای دیگر و به زبانهای دیگر به آوایی متفاوت مخاطب قرار می گیرند؟ باید در این آمدن تفاوتی باشد.در آمدن اگر تفاوتی نبود حداقل در این ماندن 24 ساله تفاوتی باشد.هر چه فکر کردم،تفاوتی نیافتم.این 24 سال با تمام صفات پسندیده و ناپسندیده که دوستان نزدیک و دور برشمردند چندان متفاوت نبود با آنچه من از دیگران و از دوستان دیده بودم.تفاوتی نبود و این تفاوت نداشتن شاید کمتر از «رژین» همه می میرند غم داشت.در انتهای غم به این فکر کردم که دقیقاً روز تولد چه روزی باید باشد؟ مگر نه اینکه خاص بودن در نگاه توست ، نه در آنچه می بینی پس چرا این خاص بودگی باید تحمیل شود به این روز حتی وقتی در نگاه هم چندان اثری از خاص بودن نیست.قرار است در روز تولد چه اتفاق محیرالعقولی بیفتد که در روز تولد دیگران و یا دیگر روزها نمی افتد؟مگر روز تولد چه تفاوتی با روزهای دیگر دارد؟روز تولد روزی است که می روی سر کلاس جبرانی دانشگاه و بحث آزادی اطلاعات و قانون آزادی اطلاعات است.روزی که مدام حس می کنی باید کاری بکنی ولی به جز پیاده روی یک ربع ساعتی هیچ کار دیگری نمی کنی.دوستان و خانواده در حداقل دسترسی است.وسایل هیجان انگیز بازی در دورترین زمان و مکان نسبت به آنجا که تو ایستاده ای یعنی راهروی اساتید برای پیدا کردن یک کتاب روش که پروپوزال نویسی لنگ آن به نظر می رسد.بعد کسالتی دو ساعته که در زیر پتو پر رنگ می شود.در انتهای کسالت به این فکر می کنی که این حالت و این انتظار برای رسیدن زادروز ریشه ای تاریخی دارد؟ تلاشی ناخودآگاه برای مقدس بودن؟ ایا قرار است در روز تولد شق القمر اتفاق بیفتد؟ آیا قرار است دریای خزر به دو نیم تبدیل شود و نیمی از آن به خلیج فارس اضافه شود؟آیا قرار است بیماران دو کوچه پایین تر و دو کوچه بالاتر شفا یابند؟ به این دلیل که «تو» متولد شده ای؟ پس قرار است در روز تولد چه اتفاقی بیفتد؟ قرار است شادترین روز در هر سال باشد؟یعنی تمام 364 روز دیگر به دلیل آنکه قرار است این روز شادترین باشد غمناک شود و یا هر چه شادی در روزهای دیگر داشته ای با هم جمع شوند و در کاسۀ این روز بریزند؟ مگر نه اینکه شاد بودن در نگاه توست نه در آنچه می بینی پس این تلاش بیهوده برای تحمیل شادی، خاص بودن و عجیب بودن برای چیست؟ برای آنکه ما عادت داریم از چیزهای معمولی،شگفتی بسازیم تا دنیای تکراری و آنچه ملال آور است را به هیجان تبدیل کنیم؟ برای اینکه ما وقتی از آدمهایی که فوت شده اند صحبت می کنیم آنها را به قدیس تبدیل می کنیم تا بگوییم فردی محبوب،تأثیر گذار و متفاوت از میان ما رفته است و ممکن است برای روز تولدش ماجرایی هم بیان کنیم که حتی آن روز در چندین سال پیش چه قدر متفاوت بوده است. این خاص بودن را تحمیل کنیم برای اینکه دلمان می خواهد دلیلی داشته باشیم برای روزهایی که در این سیاره زندگی کرده ایم و حتی برای روزهایی که نیامده است.اگر چه می دانیم روز تولد فقط یک روز است شبیه روزهای دیگر! یک روز که خورشید از شرق طلوع می کند و در غرب غروب.یک روز که صبح خموده از خواب بیدار می شوی همان کارهای روزمره را انجام می دهی و با همان روشهای همیشگی زندگی ات را ادامه می دهی.یک روز خیلی معمولی که اگر به یاد نداشته باشی اش حتی متوجه زیستن در ان لحظات نمی شوی. یک روز که تلاش می کنی شاد بودن را به آن تحمیل کنی چون دلت می خواهد فکر کنی حضورت در این دنیا معنایی دارد و اگر معنایی نداشته باشد سپری کردن روزهای معمولی دیگر برایت سخت تر خواهد شد!

+ نوشته شده در سه شنبه ۶ دی ۱۳۹۰ساعت ۰۹:۱۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

جهان این چنین است؟


این قافلۀ عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
«خیام»
پ.ن.به دنیا آمدم و هیچ اتفاقی نیفتاد...
+ نوشته شده در دوشنبه ۵ دی ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۳۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

گردو...شکستم...گردو...شکستم...گردو...شکستم...شبیه این پیش بازی بچگیهاست این روزها که قدم زنان نزدیک می شوم به آغاز سال بیست و پنجم زندگی ام.با همان دلخوشیها،با همان استرس،با همان احساس پیش از بازی.بازی در این سالِ آغاز نشده آغاز می شود انگار.سال سرنوشت ساز زندگی من.
+ نوشته شده در جمعه ۲ دی ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۰۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

همه می میرند

 

«همه می میرند» سیمون دوبوار  با آن قیافۀ نسبتاً قطورش تقریباً هر روز با من همراه است بی آنکه بخوانمش.نه اینکه دوستش نداشته باشم نه اینکه دلم بخواهد فقط وزن کیفم را زیاد کنم نه اینکه داستان جذابیت  لازم را نداشته باشد نه! هیچ کدام اینها نیست.حس عجیبی است در دانستن ماجرای زندگی «فوسکا» و راز جاودانگی اش و تمایل به در آرامش خواندن و دانستن.این روزها حس می کنم کتاب لابه لای یادداشتهای ذهنی ام گم می شود و یا مجبور است خودش را به زور جا کند.دلم می خواهد وقتی دوباره کتاب را باز می کنم تلاش چندانی نخواهد برای یادآوری.نه اینکه از شلوغی ذهنی ندانم فوسکا کجای ذهن من نشسته است و رژین کجاست؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۰ساعت ۰۱:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(6)

حتی حوصلۀ داد زدن هم ندارم.اگر چه دارم دیالوگهای عصبانی را توی ذهنم آماده می کنم برای فردا... 

+ نوشته شده در شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۳۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

...--

روزها را خط می زنم
هر روز
بر دیوار 
اگر چه این دیوار ، پیدا نیست
دست می کشم
خون چکه می کند
زمین سرخ می شود
اگرچه خون ماسیده به دستم پیدا نیست
آذر 90

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۲۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

...-

خاک نیست
آنچه بر سرم می ریزد
شن است
هشداری برای تمام شدن وقت
که از میانۀ ساعت شنی
بر روزهایم می بارد
آذر 90 

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۲۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

...

زمان 
از لابه لای انگشتهایم
چکه می کند 
پای درختی که
پیش از زمستان
خواب رفته است
آذر90 
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(7)

آدمها

مثل یک شخصیت داستانی خوب است که می شود ریز ریز توصیفش کرد و خواننده را از این توصیف در حد مرگ حرص داد اما حوصله اش را ندارم که بنویسم،وقتش را هم.فقط در ذهنم ثبتش می کنم برای روز مبادا.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۹:۱۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

تأمل 11

هیچ چیزی تا ابد مهم نمی ماند،اگر مهم بودن در نگاه تو از بین برود.مهم بودن در نگاه توست نه در آنچه می بینی.
پ.ن.با احترام به آندره ژید : زیبایی در نگاه توست نه در آنچه می بینی. 

+ نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۴:۳۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

تأمل 10- برف

برف زمین را پوشانده است.سفیدِ سفید.به نظر زیباست ولی دلهره به راه می دهد این زیبایی.دلهرۀ آسیب دیدن کسانی که بخواهند در این برف راه بروند.دلهرۀ شکستن درختانی که طاقت این همه سنگینی نشستن برف روی شاخه هایشان را ندارند و ممکن است مثل بار قبل زیر برف کمر خم کنند.این برف زیباست ولی اگر آسیب بزند باز هم زیباست؟اگر سرما،سفیدی و سنگینی اش را تحمیل کند باز هم زیبا به نظر می رسد؟اگر اراده ای داشته باشد و از این آسیب رسانی آگاه باشد چه طور؟ اینکه این طور بی اراده شخص برف ببارد باریدنش زیباست و سخت باریدنش قابل توجیه است؟
برف زمین را پوشانده است.سفیدِ سفید.ولی دلهره به راه می دهد این زیبایی.تنها تا وقتی که تازه از راه رسیده است و نرم و سبک نشسته است.وقتی یخ بزند و راه رفتن به مبارزه ای طاقت فرسا میان کفش و سطح لیز زمین تبدیل بشود باز هم زیباست؟وقتی به توده ای گل آلود و تیره رنگ تبدیل می شود باز هم زیباست؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

فراموشی

هیچ وقت.فکر می کردم این موضوع شامل حال هیچ وقت می شود اما اتفاق افتاد.امسال آن روز مهم را یادم رفت و آنچه در نظر من ایجاد اهمیت می کرد فراموش شد و یک روز مهم را به یک روز معمولی بدل کرد.این یادآوری تنها پنج سال دوام داشت.امسال تولد وبلاگم را هم یادم رفت که بنویسم.می ترسم تولد خودم را هم یادم برود.آنچه همیشه فکر می کنم عجیب ترین اتفاق در زندگی ام خواهم بود...

+ نوشته شده در دوشنبه ۷ آذر ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۲۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

آدمها

یعنی یه وقتایی واقعا کلمه کم میارم برای تحلیل اون چیزایی که در اطرافم می گذره.این تنها چیزیه که الان می تونم دربارۀ اعجابم از شگفت انگیزی آدمها بگم... .

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۱۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

تأمل9

بعضی آدمها فکر می کنند برای اینکه همراه کسی باشند باید او را از دویدن بازدارند؛آنها فکر نمی کنند باید بدوند تا بتوانند با او همراه باشند؛آنها فکر نمی کنند بهتر است همراه کسی باشند که سرعت راه رفتن یکسانی دارند و این جور فکر نکردن مسئله های بزرگ نادیده می آفریند. 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از کار

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۸:۱۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

اينجا اشك هم ماتم مي‌گيرد*

یکم-
یادداشت علی اکبر قاضی زاده درباره بیماری حسین قندی استاد روزنامه نگاری

دوم-
می گویند اعتماد توقیف شده است.گریه می کنم.اما چون هنوز ناباوری ام غلبه دارد زنگ می زنم و از دوستی می پرسم و مطمئن می شوم.متأسفانه مطمئن می شوم.بعد که کمی آرام تر می شوم به گزارش چاپ نشده ام فکر می کنم و به مصاحبه ای که نمی توانم پیگیری کنم.چون نمی شود برای روزنامه ای که وجود ندارد مصاحبه گرفت... .
*تیتر یکی از گزارشهای حسین قندی

پ.ن.قسمت دوم با فاصله ی زمانی ازقسمت اول نوشته شده است

+ نوشته شده در شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

تأمل 8

در بعضی از مجالس عقد و عروسی آدم تموم سؤالای دینی و فلسفی اش بروز می کنه.بعد یکهو به همراهش می گه:راستی می دونی ون گوگ خودکشی کرده؟ و همراه با چشمهای گشاد شده می گه:آره.چه طوری؟ به خودش تیراندازی کرده.می دونی قبل از مرگش به برادرش چی می گه؟ نه! بهش می گه :غمها هیچ وقت از بین نمی رن.حالا چی شد یاد ون گوگ افتادی؟ نمی دونم.داشتم فکر می کردم به دفعه یادش افتادم.بعد فکر کردم راست گفته:غمها هیچ وقت از بین نمی رن بلکه از قلبی به قلب دیگه منتقل می شن.برای همینه بعد از درددل گوینده سبک و شنونده سنگین می شه.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

تأمل 7

- فیلمهای کیارستمی را دوست داری؟
قیافه اش را مچاله می کند:نه،ازش خوشم نمیاد.
- چرا؟ کدوم فیلمش رو دیدی؟
جواب می دهد:هیچ کدام!
می خندم:هیچ کدوم رو ندیدی؟پس چه طوری بدت میاد؟
-همین طوری.
-یعنی چی همین طوری؟یه جوری قیافه ات رو مچاله کردی فکر کردم همۀ فیلمهاش رو دیدی؟
-خب دیگه.تو چند تا از فیلمهاش رو دیدی؟
- ده پانزده تایی دیدم.به نظر من فیلمهای خوبی داره.
بعد شروع می کنم یکی یکی فیلمهایش را تعریف می کنم.آنهاکه در ذهنم ماندگارتر شده است.
تصورش از کیارستمی بد است چون در برنامۀ به اصطلاح طنز «خنده بازار» کیارستمی را دیده بود.در آنجا به نظر من کیارستمی را مسخره کرده بود و بدون اینکه مخاطب شناختی از او داشته باشد انگارۀ یک آدم روشنفکر جدا از مردم را ساخته بود. 
پ.ن.تا حالا چند بار دربارۀ آدمهای نزدیک و دور بدون شناخت کافی قضاوت کرده اید؟
پاسخ خودم:تا دلتان بخواهد؛به اندازۀ موهای تن یک شامپانزه.

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۶:۰۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)