X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

روز اسکاری من!

یکم-

در روز ٨ اسفند پروپوزالم تصویب شد و من هم برای خودم اسکار گرفتم.

دوم-

موضوع: وضعیت عکاسی خبری در مطبوعات و خبرگزاریهای ایران
پ.ن. البته یک زیر تیتر طولانی هم دارد که نمی نویسمش.

سوم-

مدیر گروهمان دقیقاً در همین روز اسکاری ما عوض شد و این موضوع را برای دوستان "ساکتِ نظر نگذار"م می نویسم که می دانم از اخبار دانشکده بی اطلاعند."کاف" رفت و "سین" آمد.مگه چندتا "سین" داریم که باورتون نمی شه؟"سین" دیگه!سین مهربان،شاعر ، آرام ،تخته محور و مسلط به مباحث تمام دروس.حتی اگر چندتا "سین" داشتیم باز بر همگان مبرهن است که این"سین "متفاوت است. پس فک پایینی خود را به آرامی بالا ببرید و مواظب زبان خود باشید.
+ نوشته شده در سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۰۲:۳۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)

ممنون بابت آنکه ما را یادت بود به وقت شادی ات!

+ نوشته شده در سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۰۲:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

تأمل 14

یکم-
این چند روز می خواستم بیایم توی این خانه ام بنشینم و کمی حرف بزنم.اگر چه وقتش هم نبود تا همین دیروز که سرم کمی خلوت تر شد و آن احساس آسودگی پسا امتحانی دوباره به من برگشت.اما دیدم خانه ام در حال انتقال است.آن هم بدون خبر قبلی.مثل اینکه آدم خسته و کوفته از سر کار برگردد بعد ببیند یک نفر تمام وسایل خانه را برداشته و دارد می برد خانۀ جدید.البته دستش درد نکند چون این مرحلۀ جمع کردن و بسته بندی کردن و گذاشتن توی وانت و کامیون خودش مرحله ای است ولی خب آدم خسته و کوفته که خیلی این حرفها را نمی فهمد.بعد دلم آرام نداشت که نکند این پستهای یک سال اخیر را که جمع نکرده ام وسط این جابه جایی بیفتد یک جایی و گم بشود.آن وقت من این تکه تکه های روحم را کجا بگردم پیدا کنم آخه!
دوم-
گفت تو به عنوان یک غریبه فکر می کنی من چه قدر موفقم؟ گفتم حالا من دیگه غریبه نیستم.اگر پارسال می پرسیدی بهتر بود.گفت حالا پارسال نظرت چی بود؟فکر می کردی چه قدر موفقم؟ خندیدم گفتم پارسال که چیزی ازت نمی دونستم.مکث کرد.گفت به نظرت خودت چه قدر موفقی؟ خندیدم.بخواب تو رو خدا.الان فکر من رو مشغول می کنی دیگه خوابم نمی بره.و چه طور می توانستم بگویم دیگر معیاری ندارم یا بهترش را که معیارهایم گم شده اند یا شاید هم در هم و برهم شده اند.چه طور می شود این مسئله را عمیقا توضیح داد تا عمیقا دریافت بشود.وقتی همسفرهایم می پرسند:دکترا چی؟امسال شرکت نکردی؟چه طور می توانم آن احساس عمیقی که در من وجود دارد و آن تلاش برای تغییر معیارها را برای آنها توضیح بدهم؟فعلا نمی خوام بخونم.نه این جملۀ خوبی نبود.ادامه اش هم چنگی به دل نمی زد:می خوام چند سالی کار کنم،تجربه کنم بعد دکترا بخونم.این حرف،حرف من بود.اما نتیجه اش آنچه را در ذهن من بود به ذهن آنها نرساند.چون ادامه دادند:نه اشتباه نکن!و خاطره ی دوستانی را که بعد از چند سال نتوانسته اند دیگر دکترا قبول بشوند.سعی می کنم پیام دریافت شده را اصلاح کنم اما دیگر فایده ای ندارد:خیلی خوندن و نخوندش برام مهم نیست دیگه.این وجه اصلاحی پیام انگار دریافت نمی شود اصلاً.و من سعی می کنم دیگر توضیحی در این زمینه ندهم.به نظر می آید آنها بهترین همسفرهای من هستند.یک گروه دانشجویی.هنر و علوم انسانی.به نظر می اید که باید حرفهای همدیگر را بفهمیم اما این طور نمی شود.و من به نتیجه می رسم در همۀ آدمها عمق و سطح وجود دارد و تمام اینها نسبت به آدمهای دیگر نسبی است.فکر می کنم من چه قدر موفق هستم؟آیا موفق هستم؟ شاید باشم،شاید هم نباشم.بسته به آنکه به کدام معیار سنجیده شوم ممکن است بود و نبود این موفقیت و یا میزان آن متفاوت شود.خانواده ام؟دوستان نزدیکم؟دوستان نزدیکترم؟دوستانم؟آشنایانم؟همسفرانم؟هم اتاقیهایم؟استادانم؟همشهریها؟ و ... .مهم است که از نظر تمام این گروهها و تک تک این گروهها آدم موفقی باشم؟مهم است راهی را بروم که آنها از رفتن من به آن راه احساس رضایت می کنند و فکر می کنند موفقیت من در آن است؟مهم است؟
چه طور می شود آن احساس خیانت را برایشان تشریح کنم تا دقیقا منظورم را به آنها برسانم؟خیانت آماده نبودن ولی ادامه دادن در یک محیط علمی.خیانت فقط ادامه دادن.شاید خیانت واژۀ مناسبی نباشد.شاید این واژه شدیدتر از آن چیزی است که وضعیت را توصیف می کند.ولی نمی توانم کلمۀ مناسب تری پیدا کنم.وقتی می بینم همه به سیستم اموزشی بد و بیراه می گویند و بر بد و بیراه شدنش می افزایند.به این اعتبار که همه همین طورند؟به این اعتبار که اگر نروی از قافله عقب مانده ای؟به این اعتبار که کی به کیه؟به این اعتبار که واقع بینی در این بی سواد بالا رفتن است؟به چه اعتباری؟ به این اعتبار که بی خیال!پس واقعا معتقدیم یک سیستم را اجانب به هم می ریزند؟معتقدیم همه چیز توطئه است؟مقاله و مدرک تقلبی توطئه است؟پایان نامه دزدی وارداتی است؟مربوط به اشخاص خاص است؟چرا هیچ کس سهم خودش را در ویرانی یک سیستم نمی بیند یا کوچکتر می داند؟چرا به ارزش یک قطره کمتر واقف نیستیم؟یک قطره کمتر درد،یک قطره کمتر دروغ،یک قطره کمتر از هر چیز بدی که ما در دریا شدنش سهم خودمان را به حداقل رسانده ایم.آیا ما مردمان موفقی هستیم؟آیا من موفق هستم؟
+ نوشته شده در جمعه ۵ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۵۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(3)

از حال و احوالات من2

اندازۀ نصف صفحه A4  ایمیل نوشتم و گزارش کامل کارهایی را که برای انجام آخرین کار کلاسی دوران تحصیلم انجام دادم برای استاد نوشتم، بعد که ایمیلم ارسال نشد به این خاطر که قکر می کردم کپی مطلب آمادۀ پیست شدنه تموم صفحه های نافرجام رو بستم و دقیقا بعدش متوجه شدم نه توی درافت ایمیل ذخیره شده و نه آمادۀ پیست شدنه  و نه هیچ جای دیگه...یعنی قیافه ام شده شبیه شکلک یاهو )×~ ...کی حوصله داره دوباره اون همه توضیح کار رو بنویسه آخه!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۱۷:۵۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(6)

تأمل 13

هنگامۀ غریبی است،تنهایی،تنهایی و احساس درد آور ناتوانی وقتی همه حجم ناتوانی شان را بر تو آوار می کنند.ابلهانه است در هر وجهش!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۱۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

برای استاد

دارد می رود.او که همیشه برای به هم ریختن نظم قکری ات حرفی دارد،جمله ای،کلمه ای،پوزخندی.برای یک ترم تحصیلی مرخصی می رود.همیشه قکر می کردم مایۀ امید بچه های دانشکده است وقتی خوش دلانه و حتی گاهی تلخ می خندد و می گوید چیزی نیست.مثالی می زند ، شرایط را توضیح می دهد و سعی می کند بچه ها را آرام کند با همان روش طنز و "روضه خوانی" خودش.چه وقتی مدیر گروه بود چه وقتی نبود.در این سالهای دانشجویی همیشه راهنمایم بود و اولین کسی که در دانشکده شناختم برای گلایه های علمی و دانشگاهی و کلیدگرفتن برای بازکردن درهایی که هر دانشجویی ممکن است با آن روبه رو بشود.حالا می رود و برای یک ترم صدای خنده هایش دریغ می شود از دانشکده ، از دیوارها ، از گوشهای ما و از اتاق همیشه شلوغش.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۰۱:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(3)

دیالوگهای دلنشین-1

١
رژین:توانستید دوباره،از سر شروع کنید؟
فوسکا گفت:مگر می شود صبحها جلو شروع جریان زندگی را گرفت؟یادتان هست یک شب به هم چه می گفتیم:هر قدر هم که بدانیم ،باز دل می تپد و دست حرکت می کند.
رژین دنبال حرف او را گرفت:...و متوجه می شویم که نشسته ایم و داریم موهایمان را شانه می کنیم.
پ.ن.١."همه می میرند"سیمون دوبوار

٢
خسرو:احساس خوبی داشتم. یه عمر افسرده بودم و نمی دونستم اون چیزی که خوشحالم می کنه خبر مرگمه.خبر مرگم کاش زودتر فهمیده بودم.
پ.ن.٢."پلۀ آخر" علی مصفا
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : خوانده ها و شنیده ها نظر(2)

4

دلواپسی 
غذای شب مانده ای بود
نخوردمش
و به خوردم دادند
هر روز
بر اجاقی تازه گرمش کردند
و قاشق قاشق مثل نوشداروی تاریخ گذشته در حلقم ریختند
 بر اجاقم نشاندند
در دیگ چرخاندنم
تا باور کنم غذایی دیگر است
روزی دیگر
مزه ای دیگر
یادشان نبود
مزۀ هر غذایی به دهانم می نشیند
تا سالها
بهمن 90
+ نوشته شده در شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

3

پی سنگری می گردم
در سنگرم نشسته ام
و پی سنگری می گردم
اندیشه ای که در آن زندگی می کنم
این است
نمی فهمم یعنی چه؟
سرب،گلوله،نارنجک
پرتاب شده ام
به جنگی بی اسلحه
بی صدای تیر
با ترسی همیشگی
پی سنگری می گردم
آرامشی
لقمه نانی
سجاده ای آبی
بهمن ٩٠
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۵۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

از حال و احوالات بد من...

...
غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم
از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامۀ من
...
پ.ن.ترانه ای که فرهاد مهراد خوانده است...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

2

کسالتم را تقسیم می کنم
دستی که به مهمانی بشقابم آمده است
کسالتم را زیر و رو می کند
می جود
می جود
و من دندانهای سیاهش را می بینم
وقتی دوستانه به من لبخند می زند
بهمن ٩٠
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(3)

نامجوی جدید رو شنیدید...نامجوهای الکی...

"تو نسبت به دیگران موفق تری"..."نسبتهای الکی"
"باید سعی کنی از قافله عقب نمونی"..."سبقتهای الکی"....

+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : خوانده ها و شنیده ها نظر(2)

ناظر بیرونی

در تاکسی تحلیلهای جالبی می شود شنید وقتی در شکل یک ناظر بیرونی به گفتگوها گوش می کنی و به جز سه بار برای تغییر مسیر بحث به آنجا که فکر می کنی مسیر اصلی است صحبتی نمی کنی و می گذاری آدمها بدون دخالت لحظه به لحظه ی تو به عنوان یک پایۀ بحث  روند عادی زندگی و حرف زدنشان را پی بگیرند... .
+ نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۲۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

1

یک کولی است در درون من
که راه می رود
فال می گیرد
روزهای نیامده را
و بر بخت بد نیامده لعنت می فرستد
یک کولی بی تاب
که شهر به شهر
زمین را متر می کند
و دردها را پیش از رسیدن گریه می کند
یک کولی است در درون من
که مرا می برد
تا آستانۀ مرگ
هر شب
و تشنه باز می گرداند
هر صبح
یک کولی است در درون من
که خیال باز ایستادن ندارد
و مرا تاب دوری اش نیست
مرا تاب جدایی اش نیست
بهمن ٩٠
+ نوشته شده در شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۴۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

بی تابم...بییییییییییییییییییییی تااااااااااااااااااااااااااااااااااب!
+ نوشته شده در شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از حسها

١
حال تب زده ها را دارم...
٢
هیچ مزه ای را نمی فهمم...
+ نوشته شده در جمعه ۳۰ دی ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

"خود"فراموشی

خود به منزلۀ هویت مستقل ،حساس و توانا در ابراز حساسیتها فراموش می شود.و این آگاه شدن به فراموشی هراس آور است.اگر این فراموشی با انفجار آتشفشانِ خود بروز یابد چه آسیبهایی به خود و دیگران خواهد رساند؟چه اتفاقی می افتد که خود فراموش می شود؟ تو راه می روی،می خندی،می گریی،می دوی،کار می کنی و ... بی آنکه بر فاعل این افعال آگاه باشی هر کدام از آنها را شروع می کنی و به پایان می رسانی.آنچه در این فرایند گم می شود لذتی است که از آگاهی فاعل بر افعال پدید می آید و در زمانهای خودفراموشی این لذت به همراه خود گم می شود.
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ دی ۱۳۹۰ساعت ۰۳:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

پدیدۀ پشت پنجره نشینی وبلاگی

آدمها بدعادت شده اند.آدمها از آن نوعی که اینجا را می خوانند ولی نظری نمی نویسند و من گاهی فکر می کنم آدرس اینجا هم یادشان رفته است.بدعادت شده اند به اینکه بیایند اینجا را بخوانند،کم و بیش احوالاتم را بفهمند و بعد در سکوت از اینجا بروند.در این سکوت که مثل دنیای واقعی با حرف نزدن معنا پیدا می کند.این بدعادت شدن نتیجۀ خط مشی من در این وبلاگ است؟شخصی نویسیهای روزانه؟ این اطلاعات به چه اندازه می تواند احوالات شخصی من را منتقل کند؟ آیا هر آنچه در اینجا می خوانند  به آن اندازه کافی است که در یک دیدار حضوری،تلفنی و یا پیامکی اطلاعات منتقل می شود؟ آیا در اینجا به تمام عناصر خبری(که؟کجا؟کی؟چه؟چرا؟چگونه؟) پاسخ داده می شود و این پاسخ به قدری کافی و لازم است که دوستان را از ارتباطات گفته شده و پرسیدن (خوبی؟چه طوری ؟چه کار می کنی؟)بی نیاز می کند؟ آیا خواندن این مطالب هیچ پرسشی را در ذهن مخاطب برنمی انگیزد؟آیا در اینجا آن قدر حکم کلی و یقینی مطرح می شود که خواننده فکر می کند این مشارکت تأثیر چندانی بر تغییر نظر و حتی رویارویی نویسنده با نظر مخالف یا کمتر موافق نخواهد داشت؟ آیا اصولاً دوستان من که اغلب از این دسته آدمهای گفته شده هستند تمایلی به مشارکت دارند؟ آیا اصولاً خواندن وبلاگ باید با مشارکت همراه باشد و الزامی برای نشان دادن مشارکت وجود دارد؟آیا این پاسخ با توجه به قرار گرفتن ما در نقشها ممکن است متفاوت باشد؟ یعنی اگر شما به این سؤال به عنوان مخاطب پاسخ بدهید با زمانی که به عنوان نویسنده جواب می دهید متفاوت است؟نظر گذاشتن نیاز به حس و حال خاص،دانش،ذکاوت،توانایی و ... دارد که شما در زمان اراده کردن برای نظر گذاشتن علی رغم داشتن توانایی ویژه به وجود یکی از این موارد در خود شک می کنید و نظر خود را ابراز نمی کنید؟گاهی حس می کنم بعضی از دوستان پشت پنجرۀ وبلاگ نشسته اند و در سکوت تماشا می کنند که من از این خیابان رد می شوم.اما حتی دستی تکان نمی دهند... .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۰ساعت ۰۱:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

طیف رفتاری

می خندد: شما چه قدر بچه های خوبی هستید!هیچ سؤالی ندارید.
بعد از امتحان دوستم می گوید جلسۀ امتحان را باید با جلسه ی اول مقایسه می کردیم.چه قدر اخلاقش عوض شده بود!دوست دیگری می گوید:هر چه به جلسات آخر نزدیک می شدیم اخلاقش بهتر می شد و من یادم می آید جلسۀ آخر را که امد توی کلاس.کیفش را گذاشت و گفت:سلام سینماییها!
این طیف رفتاری آدمها عجیب است وقتی با تغییر شرایط رفتار تغییر می کند، تغییر می کنی، تغییر می کنم... .
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۰ساعت ۱۸:۴۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

شعلۀ غم

یکم-
نوشتم:«انسان گرگ انسان است.» و زیرش نام «هابز» را اضافه کردم.همه غر زدند که :« آخه این چیه نوشتی؟ الان که وقت امتحاناست که نباید این چیزها رو بنویسی! باید بنویسی انسان خوب است.جهان زیباست.» و خندیدیم.گفتم اگر شما این فیلم«روزی روزگاری امریکا » را می دیدید به همین نتیجه گیری من  می رسیدید و به نظرتان این جمله با معنی ترین جمله می شد.حالم بد شد وقتی فیلم را تا نیمه دیدم و بیش از نیمی اش کشت و کشتار و تجاوز بود.و ذهنم درگیر روابط آدمها بود.این روابط که انسان گرگ انسان بود.اگر چه بعضی از این انسانها را دوست می داشت و برایشان جان می داد... .راستش در این دوست داشتن هم شک کردم.دوست داشتنی دیگری هم نوعی کنجکاوی به نظر می آمد و اگر این کنجکاوی به مقصود می رسید آیا باز هم دوست داشتنی در کار بود؟
دوم-
این جمله را از استاد فلسفۀ ترم اول کارشناسی یاد گرفتم و امروز که داشتم خطبۀ شقشقیه را می خواندم بیشتر از دیروز به یاد  استاد افتادم.
«به خدایی که دانه را کفید و جان را آفرید، اگر این بیعت کنندگان نبودند، و یاران، حجت بر من تمام نمی نمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را برنتابند و به یاری گرسنگان ستم دیده بشتابند، رشتۀ این کار را از دست می گذاشتم و پایانش را چون آغازش می انگاشتم و چون گذشته خود را به کناری می داشتم،و می دیدید که دنیای شما را به چیزی  نمی شمارم و حکومت را پشیزی ارزش نمی گذارم.»
دو خط آخر خطبه بیش از بقیه اش درد داشت وقتی مردی از عراق در میانۀ سخن نامه ای به علی (ع) می دهد و او شروع به خواندن نامه می کند و پسر عباس می خواهد که به حرفش ادامه بدهد و او می گوید:« هرگز! آنچه شنیدی شعلۀ غم بود که سرکشید، و تفت بازگشت و در جای آرمید.» و این «شعلۀ غم» بدجور مرا سوزاند.
سوم-
درس هم می خوانم.زندگی تمام آن چیزهایی که من می نویسم نیست.می دانم که می دانید.
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰ساعت ۱۵:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)