X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

راه دشوار آزادی*

این روزها که خانه نشین شده ام و کارم دوباره به تمام وقت کار خانگی تبدیل شده است تمام عشقم این است فرصت پیش بیاید که بروم دانشکده تا کتاب ماندلا را بخوانم. نیم ساعت راه با اتوبوس که نیاز به پیاده شدن و سوار شدن و جمعی حواس برای حساب کردن کرایه قبل از رسیدن به مقصد ندارد.شاید یک روزی گفتم چه شد که بین این کتابهای رمان حاضر و آماده هیچ کدام را انتخاب نکردم و گشتم توی کارتن های پر از وسیله کتاب ماندلا را درآوردم و شروع کردم به خواندن.آن هم کتابی به آن قطوری که جلب توجه می کند حتی وقتی ته اتوبوس می نشینم.هر جمله اش درس تازه ای است.می دانید یک چیزهایی هست که روح آدم آن را می طلبد و این گریز و انحراف ربطی به جذابیت موضوع پایان نامه ندارد.
" برای قضاوت در مورد یک ملت نباید دید که چگونه با شهروندان مهم خود رفتار می کند بلکه باید رفتار آن با پایین ترین افراد جامعه را مشاهده کرد و رژیم آفریقای جنوبی با شهروندان آفریقایی زندان خود مانند حیوانات رفتار می کرد."
* نام کتاب زندگی نامه نلسون ماندلا از رهبران جنبش ضد آپارتاید آفریقای جنوبی
+ نوشته شده در شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۳۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : خوانده ها و شنیده ها نظر(0)

2- اردیبهشت

کابوس
دیار مردگان است
غریب
ناشناخته
هول آور
بیدار که می شوی
از گوری خودخواسته برمی خیزی
گوری به دست خود،برای خود
چه باک از این کوتاه مردگی!

اردیبهشت ٩١
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۲۰:۳۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

از حال و احوالات من-6

مشاورم قبل از تصویب پروپوزال می گفت:« این وسواست خوبه ولی بذارش برای پایان نامه ات.»و از فرهنگ دانشجویی گفت که برای تصویب پروپوزال تلاش می کنند و بعد از تصویب دیگه یادشون می ره و دوباره می رن تا نزدیک دفاع ،که استرس پیدا می کنن برای تموم کردن کار.بعد من گفتم:نه ه ه ه ه.استاد.من کار رو گذاشتم کنار. فقط به خاطر پایان نامه.خلاصه اینکه امروز رفتم فقط حال و احوالپرسی و مطمئن بودم پیرو حرفهای قبلی می گوید:کارا خوب پیش می ره؟چه قدر پیش می ره؟ و در جواب تکذیبیه حرکت پایان نامه من می گه:چراااا؟ شما که خیلی عجله داشتی؟ و من روضۀ رضوان فروردین را باید بخوانم و اضافه کنم البته کار روزنامه نگاری که نمی کنم استاد.یه کار دیگه است.ولی دیگه از امروز شروع کردم.بعد هم خداحافظ و این حرفها.
پ.ن.قطعا مجبور بودم برم که این گفتگوی پیش بینی شده انجام بشه.خب سلام کردن به استاد خوب واجبه.
+ نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۱۶:۵۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)

1- اردیبهشت

به خوابم بیا
حضورت
در آنجا
چرا و چگونه ندارد


اردی بهشت ٩١
+ نوشته شده در جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۲۱:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

2- فروردین

چاهی است
خشک
که کارگری بعد از کار کلنگش را به یادگار بر کناره اش باقی گذاشته است
گلو نیست
دیوار مرگ است
و موتور سواری ناشی است
صدایم
تماشاگران پی کار رفته اند
کسی نیست تا کفی بزند
و سوتی
بیچاره!
هنوز نمی داند
گلوی گرفته
یعنی کسی در انزوا
برای خودش
در دلش
سرودی غم انگیز خوانده است
فروردین 91
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱ساعت ۰۲:۲۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

از حال و احوالات من-5

انگار که پایان نامه ام دود شده و رفته هوا این طوری که من چسبیدم به کار و مریضی.فکر می کردم بعد از عید درست می شه ولی هووووووووووووووووم شکلش عوض شده ماهیتش اینه که من به جز کمی از کتاب بوردیو هنوز هیچی نخوندم.ولی خب استرس هم ندارم زیاد.فقط روم نمی شه برم دانشکده به استاد راهنما یه سری بزنم.برنامه ریزی برای سفرهای یکی دو روزه و خریدای  خونه ی بعد از این و کلاس تابستونه و ...این چیزا مهمه .می دونید که... Laughing
پ.ن.دلم هوای محسن دارد این روزها...آااااای هم اتاقیها ... .
+ نوشته شده در جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۱ساعت ۱۷:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)

از حال و احوالات من-4

نفسم بالا نمی آید...این چند روز که قرصها را کم کرده ام و قرصها به روزهای تمام شدنشان نزدیک می شوند التهاب باز هم برگشته است...باز همان حال و احوال شبه سرماخوردگی،عطسه های شبانه، صبحانه، ظهرانه و همه وقت که تلاش بدن من است برای رسیدن به اکسیژن بیشتر  بدون مشورت با من.
نفسم بالا نمی آید باز هم...این چند روز بدون التهاب و حساسیت حداقل خوابم خوش بود هر چند باز هم دهانم باز بود...تلاش بدن من برای رسیدن به اکسیژن بیشتر بدون مشورت با من.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)

بند 310

دیالوگ تکراری: باز هم خوابگاه...
پ.ن.ششمین سالی است که از تعطیلات نوروزی برمی گردیم و این جمله را می گوییم و آخرین سال...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۰۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

تأمل18

وقتی بلد نیستی بچه بزرگ کنی برای چی بچه رو بدبخت می کنی آخه...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۱ساعت ۱۷:۱۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(5)

1- فروردین

مثل خاکستر مرده ای است
یادت
عزیز
از دست رفته
سوخته
به دریا می ریزمش
پراکنده می شود و به من برمی گردد
در هر موج
فروردین٩١
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۴۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

تأمل17

آدمهایی هستند که دیگر دوست ندارم تلاش کنم تا حرفم را، دردم را و خواسته هایم را بفهمند.مبارزۀ بیهوده ای است... .
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۱ساعت ۰۱:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

فرصت سازی

او دو سال و چندماه از من بزرگتر است و یک دختر 5 ساله دارد.با این حال مدتی است می رود دانشگاه علمی کاربردی.چه رشته ای می خواند؟یادم نیست.بیشتر برایم مهم بود که درس می خواند و از فرصتی که برایش فراهم شده است استفاده می کند.
او یک سال و چند ماه از من بزرگتر است.یک بچۀ سه ساله دارد.یک سال است که به خانۀ پدرش برگشته است برای طلاق.دفترچه گرفته است برای "دانشگاه دولتی" و می گفت از اولش اشتباه بود.می گویند شوهرش اهل کتک زدن تا دم مرگ بوده است.
او چهار سال از من بزرگتر است.یک پسر شش ساله دارد.حسابداری می خواند.می گویند خوب می خواند و درسش خوب است.
او همکلاسم بود.بعد از دیپلم ازدواج کرد و حتی پیش دانشگاهی نرفت.پارسال منتظر بود پسرش سه سال را تمام کند تا بتواند به مهد بفرستش و درس بخواند.می گفت: واقعاً پشیمونم که درس نخوندم.اگرچه از زندگی اش راضی بود.
حس خوبی است که می بینی کم و بیش بعد از خوابیدن تب و تاب وجه دیگری از زندگی شان می روند دنبال درس.و لابه لای این درس خواندن به دنبال هویتی برای خودشان می گردند.هویتی جدا از مردان.نه در یک سطح و در عالی ترین و ایده آل ترین شکل ولی این حضور حداقلی می تواند منشاء اتفاقات دیگری در زندگی شان باشد.شاید آنها اهمیت این فرصت را بیشتر از بعضی از دختران هجده سالۀ این روزها بدانند که فقط کسالتشان را به کلاس درس می برند.
پ.ن.1.سال نو مبارک
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۱ساعت ۰۳:۵۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(4)

1

گناهی ندارم
سازی می زنم
آوازی می خوانم
رقصی می کنم
کسی دوستش ندارد
گویند دهلی است
که آوازش از دور خوش است
هیچ کس این یگانه ساز و آواز و رقص را دوست نمی دارد
تنها به جرم یگانگی اش!
اسفند ٩٠
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۲۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(2)

تأمل16

اعصاب خرد کن است وقتی فکر می کنی آدمها چه قدر درگیر رعایت کردن اصولی هستند که خودشان ایجاد کرده اند و هیچ حواسشان نیست.این فراموشی بیشتر از آن قواعد اعصاب خردکن است...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۰۲:۱۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(3)

یادآوری1

شاید باید به خودم یادآوری کنم:عزیزم تو نمی تونی همۀ جهان رو نجات بدی...تو می تونی تلاش کنی ولی معلوم نیست نتیجه داشته باشه...اون هم نتیجه ای که تو دلت می خواد...پس آرووم باش و درست فکر کن تا بتونی خوب عمل کنی.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۰۲:۳۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

تأمل15

حتی آدمهایی که فکر می کنند بسیار عمیق هستند گاهی چنان سطحی و سخیف می شوند که حال آدم را به هم می زنند و زندگی همین است... .
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۳۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

زندگی با آدمهای ریسک نکننده...

یکی از رنجهای زندگی نداشتن پایه است برای کارهایی که دوست داری... .
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۱۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(3)

از حال و احوالات من-3

یک-
وبلاگ مثل آدم است.وقتی دیر به دیر به روز می شود مثل نفسی است که خسته و بی رمق بالا می آید.
دوم-
حال عجیبی است.مثل رها شدن از زندانی است که دوست داری!این به انتظار فارغ التحصیل شدن نشستن!
+ نوشته شده در شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۱۳:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

از حسها

فراغ بال...
+ نوشته شده در جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۵۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

دیالوگهای دلنشین-2

- "...به زنم گفتم اگر قراره معجزه ای باشه پس چرا نمیاد.معجزه باید الان بیاد دیگه.بعد خوابم برد.خواب دیدم جواب همه چی رو می دونم.همۀ سؤالا رو.مرتب توی خواب به خودم می گفتم هستی چیزی نیست جز ... .هستی چیزی نیست جز... . یه کلمۀ خیلی ساده هم بود.ولی وقتی بیدار شدم یادم نیومد چه کلمه ایه..."
پ.ن. "چیزهایی هست که نمی دانی" از فردین صاحب زمانی
+ نوشته شده در جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : خوانده ها و شنیده ها نظر(0)