X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

بهار ِ بی‌قرار

یکم-
 اینجا به تمام شدن سال هفتم نزدیک می‌شود. حدود هفت سال اینجا قرار ِ بی‌قراریهایم بوده است، تمرین نوشتنم، شمارش بی‌قرار لحظه‌های نا‌معلومی که انتظارش را کشیده‌ام. اینجا همیشه من است که میان پیچ و خم زندگی راه می‌رود و سعی می‌کند آگاهانه صادق باشد، خودش باشد و رنگ و لعاب فکرش سطح براقی باشد که با سوهان زدن خودش ایجاد شده است. اینجا یافتن کلمات جدید و خوش آهنگ بوده است از کیسه‌ی کلماتی که به گوش ‌شنیده و به چشم دیده. اینجا تمرین ساده نوشتن بوده است و این متن شاید نشان بدهد چه‌قدر ناموفق بوده‌ام در این هفت سال که ساده و روان بنویسم و مدهوش آهنگ و چینش کلمات نشوم. اینحا با تمام نقصهایش، با تمام متنهای کاملش، با تمام شعرهای سوهان نخورده‌اش، با تمام لحظه‌های اشک‌بار و شادی‌آورش بخش مهمی از زندگی‌ام بوده است که البته نتوانسته‌ام بخش مهمی از لحظه‌ها و حسها را در آن ثبت کنم. اینجا سهم لحظه‌های آبی من بوده است، لحظه‌های خلوت من با من.
 دوم-
کاری که شروع کرده‌ام در محتوا تجربه‌ی بسیار خوبی است و من را با آدمهای مهربان و فهمیده ای آشنا کرده است اما در ظاهر ماجرا شبیه ورود یک آدم فضایی به سیاره زمین است بین آدمهای فضایی که شبیه زمینی‌ها رفتار می‌کند.
سوم-
دلم تنگ اینجا بود اما کسی هم منتظر نبود.
چهارم-

بهار خسته
بر نیمکت پارکها نشسته
پاهایش را تاب می دهد
وقتی که تو نیستی


شمس لنگرودی-نتهایی برای بلبل چوبی
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۲۰:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(4)

دریچه-4

آغاز کاری که مثل یک کارآموزی فشرده‌ی خوب است برای کسی مثل من که مدتهاست از کار دور مانده‌است.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۰۰:۲۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

سالهای بی‌قراری-31

 چرا هیچ جا خوب نیستم. چرا ادای آدمهای حالِ خوب را درمی‌آورم. انگار که لبخندم عمیق نیست، واقعی نیست. انگار چیزی ته ذهنم مثل یک موریانه‌ی پیر -اگر موریانه‌ها هم پیر بشوند البته- دارد مغزم را می خورد. انگار چیزی در من تغییر می‌کند این روزها که نمی دانم چیست. یک دلشوره‌ی عجیب و غریب نمی گذارد حال‌ِ خوب در من دوام داشته باشد. امروز که بدخواب شده‌ام این روی غم‌انگیز وجودم خودش را تحمیل کرده است و گاه بیگاه سرک می‌کشد و می‌گوید: ببین! خوب نیستی. چیزی این بیرون تو را اذیت می‌کند. چیزی که به زبان نمی‌آید، به چشم دیده نمی‌شود، به دست لمس نمی‌شود، به بینی فهمیده نمی‌شود، تلخی اش را زبانت حس نمی‌کند و صدای شکستنش را گوشی نمی‌شنود. قلبم مثل یک کهنه‌ی خیس که توی مشتت فشار بدهی فشرده می‌شود و کسی نیست. کسی که کهنه‌ی خیس را از مشت بسته‌ات بردارد، به آفتاب برساند، خشکش کند و تا شده و اتو کرده به تو برگرداند. 
+ نوشته شده در جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۱۴:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

دریچه-3

روزنامه‌نگاری بهترین و مهمترین تصمیمی است که در زندگی‌ام گرفته‌ام. شغلی که در تمام لحظه‌های غم‌بار و دردناک کار می توانم به خودم بگویم: چه خوب که روزنامه‌نگارم. چه خوب که می‌توانم برای به دست آوردن جواب سؤالهای زندگی‌‌ام تلاش کنم، گیرم جواب، تلخ‌ترین و آزاردهنده‌ترین جواب شنیده شده باشد.
پ.ن. امروز بعد از یک سال و چند ماه اولین مصاحبه‌ی کاری را گرفتم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۲۱:۲۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)

بی‌قراریها-33

چند روز این خانه را نتوانی ببینی و بی‌تابی‌ات را کسی نفهمد. من اینجا را نداشته باشم کجا دردِ دل بگویم که آرامش به من برگردد. کجا بگویم این حال عجیب برگشتن و غریب بودن توی این شهر. کجا بگویم روزهای اول چرا لُته می‌شدم و احساس بچه‌های پنج ساله را داشتم در غریبی با دیگران؟ کجا بگویم این حس عجیب را. کجا بگویم این خشکی دستها را چه باید بکنم که همپای تخیلم راه نمی‌آید. چند روز این خانه را نبینی و بی‌تابی‌ات را نفهمی. من چرا در خانه ی خودم هم این قدر غریبم که نمی‌توانم بگویم... .
+ نوشته شده در جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۲ساعت ۰۰:۳۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

سال دوست داشتنی-1

فکر می‌کردم تحویل سال پنج شنبه است و بعد ساعت 7 بعد از ظهر سه شنبه می‌فهمم که چهارشنبه تحویل سال است.  سفره هفت سین ندارم هنوز. یک سبزه نیم سوخته در آفتاب دارم که رشد نمی کند و من گاهی از کنارش رد می‌شوم و سعی می کنم تشویقش کنم با قربان صدقه رفتن الکی زورکی که رشد کند و همین. عجیب شده است برای همه که من با این همه ذوق و شوق همیشگی برای چیدن سفره‌ی هفت سین چرا بی‌کار نشسته‌ام؟ برای خودم هم. کاش می‌شد تحویل سال هم یک مسئله‌ی نسبی بود تا آدم هر وقت دلش خواست مراسم را انجام بدهد. بهار امسال مثل کسی است که آمده است تا در خانه‌ات و نمی‌بینی‌اش. همه به هم نشانش می‌دهند، توصیفش می‌کنند ولی نمی‌بینی کجاست. فکر می کنی شوخی می‌کنند. نمی‌دانم چرا امسال این قدر تنبل شده ام در فراهم کردن سفره ولی فکر می کنم وقت چیدنش دوباره ذوقم برمی گردد. دل خوش می شوم به این سفره ای که سرکه‌اش تا قبل از هفته دوم می رود باد هوا و آب سکه‌هایش تمام می‌شود. دل خوش می‌شوم به کاسه‌ی سنجدی که اگر سنجدهایش تا آخر همان روز اول در کاسه بمانند شاخ درمی‌اورم چون داداش کوچیکه همیشه آویزان کاسه سنجد است و اگر سنجد کیلویی هم داشته باشد ذوق آویزانی به کاسه از دست نمی‌رود. اصلاً سبزه‌ی سفره‌ی هفت سین حسابش جداست. سال دیگر از اول سال آن قدر سبزه می‌کارم تا یاد بگیرم سبزه‌ی عید چند روزه و چه‌طور خوب رشد می‌کند. هر چه باشد کار نیکو کردن از پُر کردن است. سماق سفره را از سمنو بیشتر دوست دارم. سمنو خور نیستم و شاید سمنو نماد آن چیزی است که آدم دوست ندارد برایش پیش بیاید ولی می آید دیگر و نمی‌شود کاری کرد و هر سال سهمی از این ناخواستنی برایت وجود دارد (البته من جای سمنو را با سیر عوض می‌کنم :)‌). و سیب زرد که بیشتر از سیب قرمز دوست دارم توی سفره حتما شوق‌ آور است و حتما امسال سال خوبی است آن طور که ما خوب را تعریف کنیم و برای به دست آوردنش تلاش کنیم. سال نود و دو را دوست دارم چون سالی است که من می‌توانم تلاش کنم برای ایستادن روی پای خودم و به خودم رسیدن. بهار 92 مبارک باشه با آرزوهای خوب زیاد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

یه ذره ترشی کرفس خوردم فقط کم مونده بود از چشمم در بیاد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ساعت ۱۶:۵۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

بی‌قراری‌ها-29

سخت‌ترین کاری که در این سالها انجام داده‌ام و هیچ وقت به اندازه‌ی کافی از انجام آن و نتیجه‌ی آن راضی نبوده‌ام انتخاب کتاب برای بردن به خانه و پیش بینی این که چه تعداد و مقدار کتاب می‌توانم بخوانم برای روزهای آینده است. جمعه می‌روم اهواز تا بعد از تعطیلات عید. و دو روز است به کتابهای زیاد نخوانده‌ام نگاه می‌کنم و تصور می کنم چندتا از آنها را می‌توانم بخوانم؟ کم و زیاد می‌کنم و دلم می‌خواهد همان وسیله‌ی معروف تخیلی خودم اختراع شده بود که تمام کتابها به یک فلش سبک منتقل می‌شد بعد در زمان نیاز با فشار دادن یک کلید کتابی که می‌خواهی به صورت واقعی در اختیارت باشد. دلم می‌خواهد یکی از مخترعین اینجا را بخواند و به جای این همه وسیله‌ی بی‌خود و بی‌معنی که هیچ دردی را هم دوا نمی‌کند این وسیله را اختراع کند. دلم چنین وسیله‌ای را می‌خواهد بیش از آن چه فکرش را بکنید.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۳۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)

بی‌قراری‌ها-28

از آرایشگاه خلوت، کافه‌ی خلوت، سینمای خلوت، استخر خلوت و از هر مکان خلوت دیگری به شرط احساس امنیت و آرامش خوشم می‌آید. این خلوت بودن احساس تعلق به آن مکان را دارد و گاهی حتی تملک آن مکان. بعد در پایان یک روز بد عصبی‌کننده‌ی کِسِل با لبخندهای زورکی احمقانه بروی دیدن دوباره‌ی فیلم «پله‌ی آخر» علی مصفا در یک ساعت خلوت  و بعد سوار یک اتوبوس خلوت بشوی و بعد در یک خیابان خلوت از جایی نزدیک به وسط خیابان راه بروی -چون پیاده‌روی خلوت تنها جایی است شاید که مرا اذیت می‌کند- تا برسی به خانه و در یک خانه‌ی خلوت بنویسی، بنویسی و بخوانی تا حس آرامشت ته‌نشین نشود و در ظرف وجودت مثل خاکشیر خنک تابستان هم بخورد و لذتش سرشارت کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت ۰۱:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

فارغ از تحصیلی-1

یکم-
حس خوبی داشت که از شعرهایت کلمه‌هایی را حذف کند و بگوید چه‌طور بیشتر به سمت ایجاز بروی و بگوید این خوب است ولی این کلمه زیادی است و ... . حس خوبی داشت که بگوبد با این نگاه شعرهایت را اصلاح کن بعد سؤالهات را بنویس و بیا بپرس. حس خوبی دارد این بازگشت به ادبیات.

دوم-
دکترا نمی‌خوانم. این تصمیم، یک تصمیم هیجانی و احساسی نیست. دو سال است که فکر کرده‌ام و به نتیجه رسیده‌ام. این را می‌نویسم برای خودم که اگر روزی پشیمان شدم بدانم در این لحظه تا چه‌ اندازه احساس عاقل بودن دارم و احساس این که کار درست را انجام می‌دهم. در این لحظه هیچ تصمیمی برایم درست و عاقلانه‌تر از تأخیر در دکترای ارتباطات نیست. این خط بسته‌ی ذهنی آدمها را برای این نمی‌شکنم که متفاوت باشم، این خط بسته را می‌شکنم برای این که به خودم و فقط به خودم ثابت کنم که نظریه‌پردازی از این خط بسته‌ی ابتدایی تا دکترا نمی‌گذرد. برای صاحب‌نظر شدن در یک مرحله از زندگی باید خط را شکست به حوزه‌های دیگر رفت و بعد با دید متفاوت برگشت. شاید در این شکستن حرف تازه‌ای پیدا شود.
 
سوم-
دفاع رضایت بخش هفته‌ی قبل، اگر چه نمره‌ی خوبی هم به همراه داشت اما مهمترین نکته‌اش برای خودم، امیدوارتر شدن به روش زندگی‌ام بود و این که در لحظه‌ی پیروزی امیدواری، ناامیدی هم از ناامید شدن ناامید می‌شود.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

بعد از دفاع پایان‌نامه

آخیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۵۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(4)

بی‌قراری‌ها-27

 می‌گوید نگران بودم ولی نمی‌تونستم نگرانی‌ام رو منتقل کنم. حالا که گفتی تموم شد خیالم راحت شد. ایشالا دفاع هم به خوبی و خوشی تموم می‌شه. بعد از این مکالمه فکر می‌کنم این روزهای سخت که با دلخوری من از خودم، از دانشکده، از دانشگاه، از در و دیوار خانه و از هر چه هست در این جهان که به میل من نیست تمام شد چه‌قدر دیگران را نگران خودم کرده‌ام. چه‌قدر با هر بار گفتن« من به فارغ‌التحصیل نشدن هم فکر کرده‌ام استاد!» راهنما را نگران کرده‌ام از این که بزنم به بی‌خیالی و چه‌قدر خودم هم نگران بودم بابت این بی‌خیالی که هر لحظه نزدیک به خودم حس می‌کردم. چه‌قدر در این تمام شدن ناخوشایند خوشی بود امروز برایم. امروز که می‌گویم یعنی همین چهارپنج ساعت پیش که از صبح تنم به قد و قواره‌ی صندلی درآمده بود. و حس این که به فارغ از تحصیل شدن نزدیک می‌شوم و حس این که کارم را می‌توانم با حوصله بعد از دفاع مرتب کنم اگر خدا بخواهد و بشود آن طور که دلم می‌خواهد و آن تحلیلهای ننوشته را اضافه کنم خوب است. چه قدر حس خوبی است.
پ.ن. دفاعم هفته‌ی دیگه است ولی روزش مشخص نیست. راه دوری‌ها بساط رو جمع کنند که بعداً نگن نشد و این حرفها. نه این که خیلی کارم شاهکار  و باب میلمه دوستم دارم همه باشن حداقل دور همی بخندیم یه خرده. :)
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)

بی‌قراری‌ها-26

دلم گرفته است این روزها؛ دلم گرفته است این روزها؛ دلم گرفته است این روزها؛ دلم گرفته است این روزها؛ دلم گرفته است این روزها؛ دلم گرفته است این روزها؛ دلم گرفته است این روزها؛ دلم گرفته است این روزها؛ دلم گرفته است این روزها و دلم می‌خواهد یک ساعت برنارد داشته باشم که زمان را نگه دارم و بروم حداقل یک روز بیرون از این شهر و از این فضای مسموم مضطرب پر استرس و این آدمهایی که می‌پرسند پس کی تمام می‌شود ما بیاییم دفاع؟ پس چرا تمام نمی‌شود این کار که بیاییم دفاع؟ پس نمی‌خواهی کارت را تمام کنی که ما بیاییم دفاع؟ خلاص شوم. امیدم دارد ته می‌کشد، نه هیچ تخیلی می‌تواند آرامم کند و نه هیچ حرفی آرامشی به من می‌دهد. این چند روز گذشته نگرانی‌های غیرپایان‌نامه‌ای‌ام اضافه شده که کم نشده است. یاد دوستانی که با هم کار کرده‌ایم و همیشه مثال همکار خوب بوده‌اند برایم در جمع دوستان و حالا نه اثری هست از آنها و نه خبری، می‌پیچید لای برگه‌های پایان‌نامه. آرام می‌خزد لابه‌لای نوشته‌ها و به من می‌گوید که چی؟ این هم آخر این ماجرایی است که تو می‌روی. بعد بخش صبور ذهنم توی سایه‌روشنی از خاطره‌ها لیوان چایی به دست می‌خندد و می‌گوید قرار نبود این قدر زود ناامید بشوی. گفتگو از صبر می‌آید، از آرامش. با این تنش که نمی‌شود راه گفتگو را پیدا کرد. بخش صبور ذهنم می‌گوید به راحتی نمی‌توان یک زندگی خوب و آرام داشت باید کمی از خودت از آرامشت، از زندگی‌ات را در یک تنش دائمی از دست بدهی تا بتوانی آن طور که می‌خواهی زندگی کنی. هیچ خوبی بی سختی به دست نمی‌آید. حالا فرض بگیر که در چارچوب زمان و مکان خاصی سختی بیشتر شود آن قدر مهم نیست.خلاقیت مهم است. خلاقیت. آدم باید همیشه بخش خلاق ذهنش را فعال نگه دارد. بخش عجول ذهنم می‌پرد وسط حرفش: خلاقیت در وقت بحران می‌شود راه رسیدن به منافع فردی، راه گذراندن امروز برای فردای خودت. این خلاقیت را شرایط به وجود می‌آورد. خسته کننده است که بخواهی خودت را اثبات کنی هر روز، هر روز، هر روز، هر روز، هر روز و ببینی باز هم جای دیگری وجود دارد که باید خودت را اثبات کنی. بخش عجول ذهنم آااااااااااااااااااااااااااااااهِ بلند می‌کشد: خسته‌ام! بخش صبور ذهنم لبخند می‌زند: تمام می‌شود این روزها و بعد در سایه‌روشن خاطره‌ها برایم از تمام لحظه‌های شبیه به این حرف می‌زند و این که در هر تغییری از وضعیتی به وضعیت دیگر این سختی وجود دارد و باید صبور بود و آرام و خوب و دقیق کار کرد. بخش عجول ذهنم نشسته است روی قلبم، برگه‌های پایان‌نامه را برگ می‌زند، با اخم به بخش صبور نگاه می‌کند، سرش را می‌اندازد پایین، بعد با اخم دوباره نگاهی می‌کند به بخش صبور که به او لبخند می‌زند. پایان‌نامه را می‌بندد، روی قلبم یک‌طرفه می‌نشیند پاها را تکان می‌دهد، لبش را جمع می‌کند و بعد با پا یک ضربه‌ی محکم به قلبم می زند: باااااااااااشه، این چند روز هم تحمل می‌کنم، ببینم چی می‌شه. 
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۶:۵۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

بی‌قراری‌ها-25

خسته‌کننده است. تاریخی تعیین کنی برای اتمام کار و تمام نشود. خسته‌کننده است. چشمهایم بی‌سو شده‌اند باز. باید فیلمی ببینم که از یادم ببرد صندلی و کار مداوم این روزها را و آرزوم کنم این روزهای خسته‌کننده زود تمام شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۸:۴۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

بی‌قراری‌ها-24

مثل روزهای قبل از کنکور ارشد شده‌ام. با همان خستگی، با همان حس بد به صندلی و با همان حال بد نیاز بدن به فیلم. بله، به فیلم. چشمهایم بی‌سو می‌شوند وقتی فیلم نمی‌بینم. درد تمام بدنم بی‌تابم می‌کند، بند نمی‌شوم روی صندلی. یک سؤال را می‌خوانم، توصیف می‌کنم، چند دقیقه راه می‌روم در قسمت طولی خانه و بعد سؤال دیگر. بعد همان حال بی‌تابی، اشتباه کردن عددها، پا کوبیدن مداوم به سطح زمین؛ بعد همان حال بد و احساس روی میخ نشستن وقت کار. مثل همان روزها شده‌ام، با همان امید و امیدواری و ناامیدی. فقط نباید بروم سالن مطالعه، فقط احساس تنهایی می‌کنم در این درد که هیچ کس وضعیتش شبیه الآن من نیست از دوستان و آشنایان. آن وقتها گاهی آن قدر غرق آرام کردن دیگران می‌شدم که یادم می‌رفت پس این ذهن خسته‌ی خودم چه می‌شود؟ حالا هم انگار باید از خودم دیگری بسازم تا این چهارشنبه برسد، تا تاب بیاورم، کم نیاورم، و کار را برسانم؛ باید از خودم دیگری بسازم، راه‌حل بدهم، امیدواری بدهم، باید خودم نباشم تا قدرت پیدا کنم و بتوانم به خودم امید بدهم که همین روزها، روز موعود می‌رسد و باز هم مثل همیشه آن لحظه‌ی خیلی تاریخی به یک لحظه‌ی احمقانه تبدیل می‌شود. پس این چه رنجی است که به خودم می‌دهم؟ وقتی می‌دانم لحظه‌ها را ما خاص می‌کنیم، ارزش می‌دهیم، بزرگ و کوچک می‌کنیم، این چه رنجی است که به خودم می دهم؟ همیشه زندگی ساده‌تر و مضحک‌تر از آن است که یک ذهن تصور می‌کند. نیاز بدنم به فیلم برای آن است که بتوانم فراموش کنم این فکر را که همه چیز در نهایت خیلی ساده و مضحک می‌شود، نیاز بدنم به فیلم حس تخیلم را تقویت می‌کند تا از یک اتفاق ساده یک دنیای بزرگ بسازم. و از یادم برود که همه‌ی اینها را من ساخته‌ام، همه‌ی این آرزوها را من بزرگ کرده‌ام. در تمام این سالها همیشه خودم را در چنین لحظه‌ای دیده‌ام که چه حرفهایی می‌زنم، چه طور از خودم دفاع می‌کنم و بعد در سایه‌روشن زندگی‌ام آدمهایی را در مراسم دفاع کم و زیاد کرده‌ام. در تمام این سالها شبیه این لحظه‌ها را برای خودم ساخته‌ام. این افتخار احمقانه برای چه می‌اید؟ برای محک زدن داوری که هیچ وقت قبولش نداشته‌ای بعد آن قدر شرایط مضحک و کمدی است که باید از شنیدن اسمش به عنوان داور خوشحال بشوی، آیا این افتخار برای چنین داوری است؟ این افتخار احمقانه از چه می‌آید؟ از این که دوستانی منتظرند ببینند بعد از یک سال که خودم را حبس خانه کرده‌ام چه می خواهم تحویل بدهم به این جامعه‌ی دانشگاهی؟ این ترکیب چه‌قدر خنده دار است. این افتخار احمقانه از چه می‌آید؟ از تصور خودم به عنوان کسی که در لحظه‌های شکست آدمها، امیدوار بوده است به پیروزی؟ این افتخار از چه می‌آید؟ این توهم و تصور از چیزی که یک سال و نیم زندگی ات را گذاشته‌ای برایش قرار است کدام خشت را بالا ببرد، دیواری بسازد یا حصار ایمنی باشد یا آلاچیقی برای حرف زدن آدمها؟  این افتخار از چه می‌آید و من برای چه این طور خودم را رنج می‌دهم که چرا هیچ وقت در حصار هیچ زمان و مکانی من نمی توانم کار باب میل بلندپروازم تحویل بدهم؟ این افتخار احمقانه مرا به کجا می‌برد وقتی می‌دانم همه چیز تخیلی است؟ مرا به کجا می‌برد؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۷:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)

بی‌قراری‌ها-23

هیچ کدام آرامم نمی کرد. هیچ کدام از آهنگهایی که پیش از این، وقت کار می‌شنیدم و بعد می‌توانستم روی کار تمرکز کنم. حتی secret garden که مرا میخ کار می‌کرد، مستم می‌کرد و یادم می‌رفت چه قدر نشسته‌ام پای کار، حتی آن هم بی‌تابم می‌کرد این روزها تا این که از دیروز دکلمه‌های شاملو نجاتم داده است: اندیشه مکن که شانه‌هایت سنگین شود/اندیشه مکن که از کشیدن بار دیگران ناتوانی/ در شگفت می‌مانی از نیروی خویش/ در شگفت می‌مانی که به رغم ضعف خویش چه مایه توانایی ... . 
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۰۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

بی‌قراری‌ها-22

بدترین قسمتش این است که استاد از دانشجو ناامیدتر باشد و ماجرای کمال‌الملک را بگوید که شاه به او گفته بود مگر صدر اعظم ما بیسمارک است که نقاشمان پیکاسو باشد. بدترین قسمتش برای من این است. برای من که هر بار ناامید شده‌ام دیده‌ام با ناامیدی‌ام چه چیزهایی را از دست داده‌ام. برای من که گوشی را از گوشم جدا می‌کنم وقتی حرف ناامید کننده برایم می‌زنند که هیچ فایده ندارد مبادا تأثیر بگذارد بر من و ناامیدی ته قلبم را رشد بدهد. برای من که امید می‌بندم به حرفهای آدمها و راستش را بگویم رنجیده‌ام از کسی که برایم نماد امیدواری بوده است و حالا برای ان که سطح توقع مرا پایین بیاورد برای این که شاید من از این ایده‌آل گرایی ضربه نخورم دم از ناامیدی می‌زند. بدترین قسمتش این است. نمی دانند من وقت ناامیدی وقتی که هیچ ایده‌الی در ذهنم نباشد نمی‌توانم کار کنم. نمی‌دانند من این ادمها را که هر روز با ناامیدی می‌روند سر کار و به هیچ چیز ایمان ندارند نمی‌فهمم. نمی‌دانند من به امید زنده‌ام و اگر این امید نبود چرا باید این همه سختی را تحمل می‌کردم. بدترین قسمتش این است که خودت را تنها حس کنی و بعد خودت را جمع کنی شده ساعتی یک بار. خودت را توی متن بکشانی با خستگی اما دلت نخواهد ناامید باشی. دلت نخواهد فکر کنی که چی؟ با که چی؟ نمی‌شود راه رفت می‌شود راه را انتخاب کرد. من که‌ چی این کار را پیش از این جواب داده‌ام پیش از این راه را انتخاب کرده‌ام حالا نیاز به امید دارم برای رسیدن به مقصد.برای خوب رسیدن به مقصد.نه این که: یک جوری سر و ته کار را جمع کن. این حرف بدی است... خیلی بد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۱۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

بی‌قراری‌ها-21

یأس مثل مو رشد می‌کند برای رشدش از تو چیزی کم می‌کند چیزی که تو نمی‌بینی بعد حجمی به تنت اضافه می‌کند و دیدن آن همه یأس تو را بی‌سلاح می‌کند اما امیدواری مثل گل توی گلدان است تو باید آگاه باشی برای پرورشش باید بدانی کی آب بدهی کی خاکش را جابه جا کنی. امیدواری مثل نهال انار من است با انارهای کوچک خوردنی‌اش. سخت رشد می‌کند و زود برگهایش می‌ریزند. نهال انار من همدم این روزهای من است. همدم وقتهای خستگی‌ام که برگهای خشک کوچکش را بریزم توی گلدان، آب بدهم با یک لیوان دسته‌دار فرانسوی و برگهای سبز جدیدش را ناز کنم و فکر کنم چه طور توی زمستان هنوز برگ می‌دهد، آن هم برگهای سبز خوش‌رنگ تازه‌ی این جوری که انگار اول بهار است. نهال انار من به من می‌گوید که باید امیدوار باشم وقتی او به این کوچکی می‌تواند دانه‌های انار ترش داشته باشد و برگهای سبز، من با این چندبرابری جسمی نمی‌توانم تا دو هفته‌ی دیگر دفاع کنم؟ خل شده‌ام با در و دیوار حرف می‌زنم اما گاهی این روح اشیاء و گیاهان را حس می‌کنم. یاد حرف شاملو می‌افتم که گفته بود: در و دیوار خانه وقتی در ان نباشی با تو قهر می‌کنند. یا یک چیزی شبیه به این. راست می‌گفت.
پ.ن. این حرف را توی کتابی خواندم که مهدی اخوان لنگرودی از سفر چند روزه‌ی شاملو و آیدا به اتریش نوشته بود. اسم کتاب را دقیقا یادم نیست.
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۴۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

بی‌قراری‌ها-20

برگه‌های فصلهای مختلف پایان‌نامه اطرافم پخش شده است؛بعضی‌هایشان گیره‌های رنگی دارد و یک برگه‌ی کوچکتر را به بقیه‌ی برگه‌ها پیوند زده است و نواقص را برای ویرایش آخر به یاد سپرده است. بعضی‌ها را گذاشته‌ام که تحلیل جدید بنویسم و بعضی‌ها در یک پاکت جدیدتر است. همان‌طور که روی شکم دراز کشیده‌ام و به مجموعه‌ عکس های «بالشت و من» عکسی اضافه می‌کنم چشمم می‌خورد به کتابخانه و روی به سوی فانوس دریایی ویرجینیا وولف ثابت می‌ماند. در آن حال شب‌امتحانی که ذهن خسته است و باز هم کار هست، ثابت شدن روی یک کتاب نتایج خوشایندی دارد. ذهنت را می‌برد به یک فضای دیگر که به مهلت داور و به توصیه‌های پرشور راهنما برای پر انرژی بودن و زود تمام کردن کار فکر نکنی. در کسری از ثانیه کتاب توی دستهایم هست و کمی از پیشگفتار و بعد شروع کتاب که با این جمله‌ی خوشایند شروع می‌شود: «خانم رمزی گفت:"بله، البته اگر فردا هوا خوب باشد." و سپس افزود: "اما باید سحر خیز باشی." و در دو صفحه بعد در برابر موج ناامیدی مرد می‌گوید:" حتماً فردا هوا خوب خواهد بود." » و من فکر می‌کنم در این دورانی که بیش از یک ماه حال شب امتحانی داری به همچین جمله‌ای نیاز است، به آدمی شبیه به این که بتواند برگه‌ها را توی ذهنت مرتب کند و بگوید: «حتماً کار خوبی به داور می‌رسانی... نگران نباش» کتاب را می‌بندم و برگه‌های تحلیل را مرتب می‌کنم.
پ.ن. مجموعه‌عکس «بالشت و من» مجموعه‌ای از عکسهایی است که با موبایل و از فاصله‌ای که دستم اجازه می‌دهد و می‌تواند از آن حال بی‌حالی‌ام عکس می‌گیرم. Smile
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۱۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

نمکیه -1

می‌گه سمیرا فقط یه طوری بذار دفاع رو که یا قبل از دوازدهم باشه یا بعد از دوازدهم. می‌گم چرا؟ می‌گه آخه عروسی پسر فلانیه. می‌گم خب؟ چه ربطی به دفاع من داره؟ می‌گه هیچی گفتم شاید دوست داشته باشی بیای عروسی.
حالا من قبلش دارم می‌گم خیلی کار دارم اصلاً نمی دونم تا کی می‌تونم از داور وقت بگیرم بعدش هم پسره رو من از ده سال پیش ندیدمش. مادرش هم آخرین بار دو سال پیش توی یه عروسی دیدم. یه همچین مامان خوشحالی دارم من... به خداااااا...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۸:۳۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)