X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

بی‌قراریها-32

گفتم به نظرم هر آدمی کلمه‌هایی دارد که برای خودش است. کلمه‌هایی که در حرف زدن دیده نمی‌شود و توی نوشته‌هایش می‌توانی پیدا کنی. بعد خودم را مثال زدم. کلمه‌هایم را پرسید و من گفتم. بعد از آن هر چه می‌گردم توی نوشته‌هایم می‌بینم دیگر آن کلمه‌ها آن قدر در نوشته‌هایم نیستند. می‌بینم چه‌قدر عوض شده‌ام، چه‌قدر کلماتم و ریتم نوشتنم تغییر کرده است و خودم نمی دانم. نمی‌دانم که تغییر کرده‌ام و دیگر مثل گذشته نیستم. نمی‌دانم که کلماتم متفاوت شده‌اند. نمی‌دانم که خودم نیستم و از خودی که در گذشته می‌شناختمش صحبت می‌کنم. باید برنامه‌ای داشته‌ باشم در این سال جدید تا خودم را بشناسم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۲ساعت ۱۴:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

بی‌قراری‌ها-31

از همه بدتر بداخلاقی قبلش هست که آدمها را در ذهنت به دو قسمت مساوی تقسیم می‌کنی و ... .
+ نوشته شده در جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

بی‌قراری‌ها-30

از جزء به کل می‌رسی همیشه. از موسیقی کلمه‌ها و جمله‌ها در متن، به نتیجه‌گیری درباره‌ی نویسنده‌ می‌رسی که چه جور شخصیتی دارد. یادت می‌رود نویسنده‌ی آرام یک متن ممکن است به این آرامی نباشد. باز هم می‌پرسی چه‌طور ممکن است؟ یادت می‌رود آدم‌هایی هستند که کلمات را به خودشان می‌دوزند و کلمات زاییده‌ی ذهن آنها نیست. باز هم می‌پرسی چه‌طور ممکن است نخ این اتصال پیدا نباشد؟ یادت می‌رود نویسنده‌ی یک متن خوب به همان خوبی نیست. باز هم می‌پرسی چه‌طور ممکن است؟ یادت می‌رود باید شیفتگی به متن و نویسنده را از هم جدا کنی به دلایل گفته شده. یادت می‌رود در چه دنیایی زندگی می‌کنی وقتی گم می‌شوی لابه‌لای کلمات، یادت می‌رود و فکر می‌کنی همه جا دنیای داستان است. یادت می‌رود آدمها در دنیای واقعی به صیقل‌یافتگی متن نیستند و این موسیقی متن که تو را به بازی با کلمات می‌برد در دنیای واقعی نیست. یادت می‌رود گاهی حرفهای آدمها را با ذهن خودت موزون و آهنگین نکنی. یادت می‌رود کلمه به هر صورتی که ادا شود می‌تواند نقش بازی کند، موسیقی داشته باشد در چینشش با دیگر کلمات و می‌تواند گُم کند تو را لابه‌لای رویاهایی که ساخته است. یادت می‌رود قدرت کلمه را و گاهی ایستاده در موسیقی کلمات غرق می‌شوی حتی اگر کلمات ادا شود به یک صدای معمولی و از گذشته‌ای باشد که فقط تو می‌شناسی‌اش.
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت ۰۲:۵۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(2)

ساده اما سخت-N7

می‌گه «چرا این قدر اذیت می‌کنی؟ خب زودتر تمومش کن.»
این جمله‌ی دلسوزانه‌ مرا به چه چیزهایی متهم می‌کند؟ 1- کم‌کاری 2-آزار رساندن به دیگران 3- بی‌اهمیت دانستن پایان‌نامه 4- سهل‌انگاری 5- یک نوع مشکل روانی حاد که اسمش را چون روان‌شناسی زیاد نمی‌دانم نمی توانم بگویم ولی این مشکل باعث می‌شود علی‌رغم آسانی زیاد کار، کار را خیلی طول بدهید و یک کار دو روزه را در دو هفته تمام کنید.
این چه نوع دلسوزی است؟ من به این حرفها و رفتارهای شبیه به آن می‌گویم:«نگرانی ناآگاهانه». یعنی من می‌فهمم او نگران من است، می‌فهمم دلسوز من است، می‌فهمم کاری از دستش برنمی‌آید که برای کم شدن کار انجام بدهد اما او نمی داند چه‌طور باید رفتار کند، چه‌طور نگرانی‌اش را بروز بدهد؟ نمی‌داند وقتی راه‌حل ندارد نباید نگرانی‌اش را این طور به جان آدم بیندازد و با حرفهایش مرا متهم به کم‌کاری نکند. او که می‌داند من اهل کم‌کاری نیستم. پس چرا آگاهی‌اش را زیاد نمی‌کند تا بداند با یک آدمی که هر روز دارد استرسهایش را سرکوب می‌کند، هر روز به خودش آرامش می دهد که دیگر پشت میز نخواهد نشست برای کار پایان‌نامه و باز شدن چشمهایش با روشن شدن لپ‌تاپش همزمان است نباید این حرف را بزند؟ گاهی آرزوی خوب داشتن بزرگترین همدردی است. من این را به همه‌ی آدمها باید آموزش بدهم آیا؟
+ نوشته شده در جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۶:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

ساده اما سخت-N6

آن که همیشه و همه چیز را در تقابل با خود قرار می‌دهد حواسش هست آرامش را از خود دریغ می‌کند؟ آن که همیشه به دنبال توجه بیشتر و اثبات برتری خود به دیگری است حواسش هست عزت نفس به معنی درک ویژگیهای مثبت و منفی خودش را زیر سؤال می‌برد؟ آن که اولین بار گفت اعتماد به نفس مهم است حواسش بود که آن را برتر از عزت نفس نداند؟ آن‌جا که ارتباطات شکست می‌خورد شاید باید مقابله به مثل کرد برای مدتی کوتاه. نه آن طور که زندگی ات و روش اخلاقی‌ات از دستت در برود و بشوی اویی که نباید. ولی شاید گاهی بهتر باشد به آدمها نشان بدهیم که در جایگاه خودشان قرار بگیرند و این جنگ ابلهانه‌ی اثبات برتری را کنار بگذارند، با ضعف‌هایشان روبه‌رو بشوند شاید بتوانند حلش کنند و به آن برتری که می‌‌خواهند نزدیک شوند. اگر چه فکر نمی‌کنم کسی تا به حال بر قله ایستاده باشد بی‌ آن که گاهی غلتیده باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۸:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

...

 و فکر کنی: بی‌خیال! باز هم به اینجا می‌رسی که: تو هم با ما نبودی! آن که می‌پنداشتم باید حوا باشد... پس چه فکر کردنی واقعاً!
+ نوشته شده در شنبه ۹ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۴۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

+ نوشته شده در سه شنبه ۵ دی ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۳۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

یلدای آخر است آیا؟

چرا باید دنیا آخر پاییز تمام شود؟«جوجه‌ها رو آخر پاییز می‌شمارن» یعنی همین؟ یعنی این آخرین پستی است که من می‌نویسم؟ ممکن است دوره‌ی ما تمام شده باشد؟ ممکن است بخشی از زمین از بین برود و فقط آسیا بماند؟ ممکن است ما از بین برویم و بخش دیگر باقی بماند؟ آخرین کسی که زنده می‌ماند چه کسی است؟
دنیا مثل آدم است آیا؟ ناگهان از هم می‌پاشد؟ و مرگ ناگهان می‌رسد آیا؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۷:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

چشم بصیرت

این جمله‌ی جواب که می‌گوید: « ما این طوری بودیم شما چشم بصیرت نداشتید» چه به حقیقت نزدیک است. خیلی وقتها آن که گمان می‌برد در دیگری تحولی اتفاق افتاده است از تحول فکری خود و از تغییر دید خود نسبت به یک موضوع غافل است. دیگری همان است که بود. گوینده است که تغییر کرده است و جهل خود را به دیگری نسبت می‌دهد. این جمله به حقیقت نزدیک است چرا که به گوینده یادآوری می‌کند: « جهل خودت را به من نسبت نده! دوست من!»
+ نوشته شده در جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱ساعت ۲۰:۲۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

دل‌تنگی برای شخصیتهای داستانی

این حال فقط برای وقتی نیست که فیلمی می‌بینی؛ این حال برای وقت خواندن یک داستان هم هست. این حال غریب که می‌روی در گوشه‌ای از فضای داستان یا فیلم می‌نشینی و وقتی تمام می‌شود دل‌تنگ آدمهای قصه می‌شوی. به شوخی می‌گویی آخی فلانی مُرد اما در پشت این حرف یک دل‌تنگی عظیم است برای کسی که رفته است و ساعتها او را دیده‌ای، حرفهایش را شنیده‌ای و فکر کرده‌ای چه‌قدر به تو نزدیک است یا دور است. دلتنگ آدمی می‌شوی که پیش از دیدن و خواندن نمی‌شناختی‌اش اما حالا فکر می‌کنی دوستی، همسایه‌ای یا همکاری است که خیلی خوب می‌شناختی‌اش و نبودنش تو را غمگین می‌کند. توی فیلم این تصور انتزاعی نیست. یک قالب شکل یافته است.کارگردان این آدم را انتخاب کرده است با این مشخصاتی که می‌بینی. مثل داستان نیست که یک آدم سایه‌روشن را بگذاری توی ذهنت و بگویی تو فلان شخصیت داستان هستی و با هر خطی از داستان این تصور تیره‌تر یا روشن‌تر شود. شخصیت توی فیلم تصور شکل‌یافته‌ی دیگری است که به تو نشان‌داده می‌شود. این حال عجیب را کسی می‌فهمد که تجربه کرده باشد؛ دیگری تجربه نکرده نمی‌تواند بفهمد چرا از غصه‌ی مرگ فلان شخصیت فیلم باید این‌قدر ناراحت باشی؟ چرا از تمام شدن قصه‌ای دلت می‌گیرد؟ چرا اشک می ریزی برای آن که رفته است؟ دیوانگی است شاید به نظرش. دیگری تجربه نکرده نمی‌فهمد چه لذتی دارد این هم‌ذات‌پنداری.نمی‌فهمد چه غمی دارد این رفتن‌ها و تمام‌شدنها. این حال عجیب را فقط کسی می‌فهمد که تجربه کرده و در غم شخصیتی داستانی گریه کرده است.
پ.ن. تقدیم به روح مایکل وان در سریال ALIAS :)
پ.ن.1. قطعاً این نوشته برای متون و فیلمهایی است که شخصیت پردازی خوبی داشته باشد. وگرنه چرا دلم برای «یوسف پیامبر» سلحشور یا «مختار» و زنهایش تنگ نمی‌شود اصلاً! والا!
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۱ساعت ۰۹:۲۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

نوشته، بازنمایی هویت یک آدم؟

احساس می‌کنم این نوشته‌ها هر چه قدر هم با صداقت نوشته شوند باز هم فاصله‌ای می‌اندازد میان منِ نویسنده اش و شمای مخاطب. احساس می‌کنم این نوشته‌ها بازنمایی من است از من. تصویری که در بهترین حالت هم مثل من نیست. تصویری اضافه بر آن چند تصویری که کولی گفته بود. انگار نوشته‌های هر آدمی یک آدم دیگر است. کمی شبیه به اصل؛ کمی دور از اصل. احساس می‌کنم منِ این نوشته‌ها چه قدر صیقل یافته است؛ چه قدر بی‌غل و غش است. مثل تصوری که یک مجسمه‌ساز از مجسمه‌ی نساخته‌اش دارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۱۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

آدمها-2

آدمهایی هستند که همیشه حق هستند. همیشه‌ی همیشه‌ی همیشه. و آدمهایی هستند که همیشه وظیفه هستند. همیشه‌ی همیشه‌ی همیشه. و هیچ وقت نمی‌توان بین این دو گروه گفتگو برقرار کرد. هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۵۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

شما که جوونی دیگه چرا؟

فیزیوتراپی وحشتناک است برای خیلی‌ها. کلیشه‌ی ذهنی‌شان این است که برای پیرهاست. درست هم هست. اغلب آدمهایی که می‌آیند سنشان رو به میانسالی است؛ دیسک کمر دارند، زخمهای بد بعد از یک تصادف روی تنشان است، از درد زانو می‌نالند و از خوبی و بدی عروس و داماد می‌گویند.
من جوان‌ترین مراجع فیزیوتراپی هستم و سال قبل هم بودم. نشان افتخار نیست البته. می‌خواهم تعجب آدمها را بگویم وقتی مرا می‌بینند. اول خیره می‌شوند، بعد سرشان را می‌اندازند پایین. بعد دوباره سرشان را می‌آورند بالا و می‌گویند: «شما که جوونی دیگه چرا؟» این جمله خیلی حرف پشت سر دارد. من زنم و گوینده هم. من سابقه‌ی 30 سال کار مداوم خانگی، پرستاری از شوهر، بچه، اقوام شوهر و اقوام خودم را در کارنامه‌ام ندارم. این حرف به من یادآوری می‌کند من جوان‌تر از این هستم که به فیزوتراپی محکوم بشوم. من نه پیرم و نه زن خانه دار و نه زن خانه‌دار- شاغل. من جوانی هستم که جای بچه‌های تک‌تک این زنهایی که هر روز می‌بینم می‌توانم باشم. زنهایی که محکوم شده‌اند به کار فرساینده‌ی خانگی. زنهایی که یاد می‌گیرند خودشان را دوست نداشته باشند و آخرین نفر برای هر کاری و هر تفریحی باشند. این حرف که هر روز می‌شنوم:« شما که جوونی دیگه چرا؟» به یادم می‌آورد من هم دارم در این سرازیری می‌روم. به یادم می‌آورد من هم گاهی خودم را دوست ندارم. همه‌ی اولویتها برای دیگران است. به یادم می‌آورد موقعیت است که زن خانه‌دار ، هویت یک زن خانه دار پیدا می‌کند. جبر شرایط زمان و مکان آدمهاست وقتی دست از مبارزه برای خود بودن و خود دوست داشتن می‌کشد. به یادم می‌آورد جسمم به عنوان یک انسان برایم نعمت است. این قدرنشناسی من است که در آستانه‌ی 25 سالگی باید بروم برای قلقلک لذت بخش الکترودهای پوشیده در ابرهای نمدار. این از یاد بردن خودم هست لابه لای کتابها و فیشها. به یادم می‌آورد چه‌قدر درد پشت این حرف است، چه قدر خودنادیده‌گرفتنهای غیر لازم. به یادم می‌اورد «خودآگاهی» شرط نجات است و هیچ کس از اشتباه مصون نیست. یه یادم می‌اورد خودم را دوست داشته باشم.
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

روشنفکر شدن، بودن و ماندن

روشنفکر شدن، بودن و ماندن کار سختی است. فکر کن لحظه‌ای نباشد که مچ خودت را نگیری و مو را از ماست حرفت بیرون نکشی. فکر کن به خودت سخت‌گیرتر از همه‌ی آدمها باشی و هر لحظه کارنامه‌ی اعمالت جلوی دستت باشد تا تغییر رفتارت را ببینی چه طور است؟ ببینی به همان اندازه که حرفش را می‌زنی می‌توانی عمل کنی و به همان اندازه که فکر می‌کنی به چیزی اعتقاد داری می‌توانی عمل کنی یا نه؟
روشنفکر شدن، بودن و ماندن کار سختی است. آنچه دوست داری بشوی با آنچه ادعا می‌کنی که هستی با آنچه واقعاً هستی متفاوت است. روشنفکر بودن یک نقاب نیست؛ شل کردن روسری نیست به نظرم فقط. آن که روسری شل می‌کند بعد می‌گذارد طرف مقابل مثل یک شیء تزئینی با او رفتار کند؛ آن که وقتی حرف از جایگاه زن در جامعه می‌شود یقه چاک می‌‌دهد در دفاع از زنان بعد توی خانه می‌نشیند مادرش، زنش و خواهرش برایش کارهایش را انجام بدهد و او بر تخت شاهنشاهی می‌نشیند؛ آن که وقت ظرف شستن یاد حقوق زنان می‌افتد و وقت آشغال ساعت 9 از ضعیف بودن زن و عدم امنیت او در جامعه حرف می‌زند؛ آن که می‌گوید زن خانه‌دار فلان است و فلان و نمی‌داند کلیشه‌ها زن خانه‌دار و شاغل نمی‌شناسد؛ آن که می‌گوید زن می‌تواند توی خانه بنشیند و خانه‌داری کند اما فعال جامعه باشد، بچه‌ را خوب بزرگ کند و پله‌های ترقی را با آسانسور برود بالا ؛ آن که فکر می‌کند اختیار تن به حراج گذاشتن تن است؛ آن که فکر می‌کند اگر حرف بزند با فلانی یعنی خیلی روشنفکر است بعد بگذارد فلانی هر طور می‌خواهد تحقیرش کند و برای اینکه برچسب نخورد سکوت کند؛ آن که فکر می‌کند زن تحصیلکرده خوب است که قابش کنی به دیوار و دوست دارد زنش شاغل باشد یا نباشد و فکر نمی‌کند این مسئله مسئله‌ی زن است نه او؛ آن که فکر می‌کند نمی‌رود سر کار چون محیط را نمی‌پسندد؛ آن که فکر می‌کند اگر نرود سر کار مادر خوبی می‌شود که بچه را سر وقت معین می‌گذارد جلوی تلویزیون تا تربیت بشود و نه همیشه؛ آن که فکر می‌کند شوهر خوب، عابر بانک خوب و باربر مجانی است و وظیفه‌ی او خوردن و خوابیدن است؛ آن که خودش را عروسک سر طاقچه می‌بیند؛ آن که نماینده‌ی مجلس است و در شأن زن نمی‌داند که وزیر بشود؛ به چه فکر می‌کنند واقعاً وقتی دم از روشنفکری می‌زنند؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

زندگی نامشترک-1

آن که با کسی ازدواج می‌کند بعد توی جمع برای شوخی تحقیرش می‌کند، بیش از حد یک شوخی می‌خندد و مرتباً با فحش دادن ارادتش را به او ابراز می‌کند، آیا فکر می‌کند که خود را در توانایی انتخاب، میزان شعور و توانایی عقلی در همان جمع زیر سؤال می‌برد؟ آیا فکر می‌کند برای چه با همسرش، او که قرار است بخشی از شخصیت و هویت او را کامل کند، ازدواج کرده است اگر تا این اندازه بی‌مایه است و قابل افتخار نیست؟ آیا فکر می‌کند همه‌چیز بازی است؟ آیا فکر می‌کند زندگی یعنی همین جنگها و جدلهای بیهوده برای اثبات برتری او به همسر ؟ آیا می‌فهمد آرامش در کنار دیگری انتخاب شده و نه تحمیل شده یعنی چه؟ آیا اصولاً درکی از مفهوم انتخاب دارد؟ آیا می‌فهمد زندگی مشترک خوب در گرو انتخاب خوب با شناخت خوب از فرد مقابل است؟ آیا می‌فهمد این مسیر، «شدنی» دارد و در جا زدن در یک رابطه‌ی جدلی با اظهار عشق(؟) فراوان نیست؟
+ نوشته شده در جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۱ساعت ۱۳:۰۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(5)

من چه می‌شدم؟

جد پدری‌ام که نام خانوادگی‌ام از اسم کوچک او گرفته شده است گویا، سرنوشت مرا عوض کرده است. من باید دختری می‌شدم در رفت و آمد ییلاق و قشلاق. باید دختری می‌شدم با تجربه‌ی کوه و نفس کشیدن در دشت. یا نمی دانم چیزی شبیه به این تجربه‌هایی که ندارم الآن. نباید وقت نوشتن یک Tennis & Golf Elbow WRAP را که بلد نیستم ترجمه‌اش هم بکنم ببندم به دستم تا بتوانم کار بکنم. هزار و یک باید و نباید دیگر می‌آید توی ذهنم که وقتی هر کدامشان را می‌خواهم بنویسم فکر می‌کنم یک کلیشه‌ای است از زندگی عشایر و ممکن است اصلاً هم این جوری نباشد. ممکن است فقط بخشی از زندگی‌مان با هم فرق کند. اصلاً آدم تجربه‌ای را که ندارد چه طور می‌تواند مقایسه کند با تجربه‌ای که داشته است؟ خیلی وقتها دوست دارم بدانم دویست سال پیش  کسی بوده است شبیه من باشد ظاهرش یا رفتارش؟ کسی بوده است آیا که بتوانم بگویم اگر من در آن زمان زندگی می‌کردم شبیه او می‌شدم حتماً. خیلی وقتها چشمهایم را می‌بندم و خودم را دختری تصور می‌کنم با آن لباسهای بلند رنگی و تا می‌آیم با آن لباسها کاری بکنم دامنش می‌گیرد زیر پایم و رویاهایم به هم می‌ریزد. اگر من در این زمان و مکانی که به دنیا آمدم متولد نمی‌شدم همین آدمی می‌شدم که هستم آیا؟ اگر جد پدری‌ام در یک روز معمولی با خان محل یا رئیس ایل* دعوا نمی کرد و کار به خون و خونریزی کشیده نمی‌شد و آن وصیت را نمی‌کرد من اینجا بودم؟ جد پدری‌ام وقت مرگ و وصیت برای رفتن از ایل به خواهرش آیا فکر می‌کرد دویست سال بعد ( چه قدر بُعد دارد این سالها؛ چه قدر دور است؛ چه قدر هولناک است دویست سال بعد از او، دویست سال بعد از من ) دختری با یک  Tennis & Golf Elbow WRAP که به دستش پیچیده است بنشیند و توی وبلاگش این حرفها را بنویسد. بیچاره جد پدری‌ام. حس هولناکی است که جد پدری‌ات را گاهی این قدر نزدیک احساس کنی به خودت. آن قدر که پدربزرگ ندیده‌ام را هم نمی‌توانم احساس کنم.

* روایات مختلف درباره‌ی طرف دعوای جد پدری‌ام وجود دارد و مسئله‌ی اختلاف.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۱ساعت ۱۵:۱۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(3)

ارتباطات شکست‌خورده

جایی هست که تمام نظریه‌های ارتباطی شکست می‌خورد. نظریه‌هایی که توی کتابهای ارتباطات وجود ندارد. در قلب و مغز تو شکل گرفته است و البته پایه‌اش تجربه‌های خودت و بحثهای روان‌شناسی و ارتباطات انسانی است که خوانده‌ای. جایی که به خودت می‌گویی پس چرا این مسئله حل نمی‌شود؟ این آدمیزاده چه جور موجودی است که دلش می‌خواهد رنج بکشد اما نفهمد چرا رنج می‌کشد؟ بداند همیشه پیش‌فرضهایی وجود دارد که روابط آدمها بر اساس آن شکل می‌گیرد اما در عمل نتواند پیش‌فرضهای خودش را بشناسد. فکر کند پیش‌فرضها فقط برای دیگران است؛ او بدون کلیشه زاده شده است اصلاً. بداند وقتی پیام از فرستنده به گیرنده می‌رسد هزار بلای عجیب و غریب سرش آمده است و از یک انسان با پایگاه اجتماعی اقتصادی بالای جامعه به یک سوسک فاضلاب تبدیل می‌شود و دیگر پیامی نیست که فرستنده می‌خواسته به گیرنده برساند. بداند همان قدر که در یک ارتباط خوب گیرنده مهم است فرستنده هم مهم است. فرستنده‌ای که برایش اهمیت ندارد چه بلایی سر پیام می‌آید برایش اهمیتی ندارد که چه بلایی سر خودش هم می‌آید.
وقتی برایش از پیش‌فرضهای دیگران حرف می‌زنی وقتی می‌گویی فلانی که این حرف را زده است و این طور رفتار کرده است این پیش‌فرض را دارد لذت می‌برد چون دیگری است شاید. اما وقتی خودش را می‌خواهد بگذارد زیر میکروسکوپ و برانداز کند و پیش‌فرضهایش را بشناسد به هم می‌ریزد. گمان می‌کند به ساحت مقدسش توهین شده است. گمان می‌برد که همه اشتباه می کنند به جز او. گمان می‌کند آنچه او فکر و رفتار می‌کند نشان عقلانیت است بی‌آنکه فکر کند هر عقلانیتی روزی ممکن است به حماقت تبدیل بشود اگر جریان پیدا نکند.
یادش می‌رود زمانی هست که وقتی آدمیزاد از خودش حرف می‌زند و می‌گوید:«من» منی وجود ندارد. خانواده است که به جای او حرف می‌زند. آنچه پدرش فکر می‌کند؛ آنچه مادرش فکر می‌کند فکر اوست. یادش می‌رود زمانی هست که وقتی آدمیزاد از خودش حرف می‌زند و می‌گوید:«من» منی وجود ندارد. دوستان مدرسه‌اش هستند که حرف می‌زنند. پدر و مادر که عقل کل بوده‌اند همیشه و تا ابد نقش عقل کل را حفظ می‌کنند در ذهن خودشان به حماقت گذشته تبدیل می‌شوند. یادش می‌رود زمانی هست که دوستی به دوستی دیگر، نویسنده‌ای، کارگردانی و یا بازیکن فوتبالی می‌شوند او. یادش می‌رود تمام اینها در دایره‌ی مذهب به جای او حرف می‌زنند. یادش می‌رود «من» سرگردان و خسته روزی به جایی می‌رسد که تمام اینها در او ته نشین شده است و وقتی از خودش حرف می‌زند و می‌گوید: «من» یک من پخته و درد کشیده است که می‌داند این «من» ، «من» فردا نخواهد بود. چون فهمیده است شدن یعنی چه. چون فهمیده است شدن بر آنچه درون او ته‌نشین شده است قرار می گیرد.
فکر نمی کند وقتی اینها درون او دارند ته نشین می‌شوند و می‌شوند پیش‌فرضهای زندگی‌اش باید حواسش باشد. فکر نمی‌کند وقتی چیزی را می‌فهمی مسئولیت پیدا می‌کنی به آن. فکر نمی کند فهمیدن برای پُز دادن خوب نیست فقط. برای گرفتن تریبون و نوشتن کتابهای آشی خوب نیست فقط. فکر نمی‌کند فهمیدن درد است؛ فهمیدن آغاز درک چرایی درد است؛ فهمیدن آغاز درک چگونگی درمان درد است. فکر نمی‌کند «شدن» سخت‌ترین و شیرین‌ترین قسمت زندگی است. فکر نمی‌کند که یادش می‌رود «شدن» را و فقط دلش می‌خواهد باشد. «بودن» از «شدن» راحت تر است.
+ نوشته شده در یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۱ساعت ۰۸:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(2)

ساده اما سخت-N5

شاعر، نویسنده، کارگردان، دکتر، مهندس، استاد، مدیر، بازیگر، عکاس و ... اگر اینها را بگیریم از آدمها و آنها را به دو اسم تبدیل کنیم نام و نام خانوادگی؛ آن وقت چه چیزی از آنها باقی می‌ماند. آن وقت آنچه ویژگی آنها می‌شود چه صفتی از انسان بودن همراه دارد. آن که فکر می کند اینها همه نشان انسان بودن است و فهم آدمها را از اطراف بالا می‌برد فارغ از ان که چه زمینه‌هایی در زندگی داشته باشد و این زمینه‌ها به درک او از زندگی چه شکلی ببخشد چه فکر می‌کند؟ آن که می‌گوید فلانی استاد است؟ فلانی نویسنده است مثلاً؟ آیا حواسش هست به کلیشه‌ای که در آن ذهنش را قاب کرده است؟ آیا حواسش هست داشتن این عنوانها را برابر با انسان بودن، مهربان بودن، فهمیده‌ بودن، بی‌اشتباه بودن و حتی معصوم بودن قرار داده است؟ 
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

حضور

وقتی همیشه باشی «بودن»ات وظیفه می‌شود؛ باید می‌شود. «باید» بودن‌ات را تکه تکه می‌کند. «باید» بودن‌ات را به سه وعده قرص در وقت مقرر تبدیل می‌کند. «باید» له‌ات می‌کند زیر پاهای اجبارش. برای همین شاید گاهی باید خود را دریغ کرد تا حضورت مغتنم باشد؛ تا حضورت خوب باشد؛ تا بودن‌ات وظیفه نشود؛ باید نشود. بودن‌ات تکه تکه نشود؛ له نشود. باید گاهی خود را دریغ کرد...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(2)

همراه کیست؟

همراه بودن به این معنی نیست که کسی مثل مجسمه کنارت باشد. همراه بودن یعنی بتوانی خیلی وقتها روی فرد همراه حساب کنی. حداقل بتوانی آنچه را که فکر می‌کنی با صداقت به زبان بیاوری نه این که حرفت را بخوری و رویش سرپوش بگذاری. همراه کسی است که وقت مناسب برای گفتن حرفها همیشه هست و یا همیشه زود می‌رسد. همراه کسی است که همیشه فضایی برای حرفهایت دارد و حرفهایت چرک نمی‌کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۱ساعت ۲۰:۵۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)