X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

بی‌قراریها-32

گفتم به نظرم هر آدمی کلمه‌هایی دارد که برای خودش است. کلمه‌هایی که در حرف زدن دیده نمی‌شود و توی نوشته‌هایش می‌توانی پیدا کنی. بعد خودم را مثال زدم. کلمه‌هایم را پرسید و من گفتم. بعد از آن هر چه می‌گردم توی نوشته‌هایم می‌بینم دیگر آن کلمه‌ها آن قدر در نوشته‌هایم نیستند. می‌بینم چه‌قدر عوض شده‌ام، چه‌قدر کلماتم و ریتم نوشتنم تغییر کرده است و خودم نمی دانم. نمی‌دانم که تغییر کرده‌ام و دیگر مثل گذشته نیستم. نمی‌دانم که کلماتم متفاوت شده‌اند. نمی‌دانم که خودم نیستم و از خودی که در گذشته می‌شناختمش صحبت می‌کنم. باید برنامه‌ای داشته‌ باشم در این سال جدید تا خودم را بشناسم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۲ساعت ۱۴:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

سال دوست داشتنی-1

فکر می‌کردم تحویل سال پنج شنبه است و بعد ساعت 7 بعد از ظهر سه شنبه می‌فهمم که چهارشنبه تحویل سال است.  سفره هفت سین ندارم هنوز. یک سبزه نیم سوخته در آفتاب دارم که رشد نمی کند و من گاهی از کنارش رد می‌شوم و سعی می کنم تشویقش کنم با قربان صدقه رفتن الکی زورکی که رشد کند و همین. عجیب شده است برای همه که من با این همه ذوق و شوق همیشگی برای چیدن سفره‌ی هفت سین چرا بی‌کار نشسته‌ام؟ برای خودم هم. کاش می‌شد تحویل سال هم یک مسئله‌ی نسبی بود تا آدم هر وقت دلش خواست مراسم را انجام بدهد. بهار امسال مثل کسی است که آمده است تا در خانه‌ات و نمی‌بینی‌اش. همه به هم نشانش می‌دهند، توصیفش می‌کنند ولی نمی‌بینی کجاست. فکر می کنی شوخی می‌کنند. نمی‌دانم چرا امسال این قدر تنبل شده ام در فراهم کردن سفره ولی فکر می کنم وقت چیدنش دوباره ذوقم برمی گردد. دل خوش می شوم به این سفره ای که سرکه‌اش تا قبل از هفته دوم می رود باد هوا و آب سکه‌هایش تمام می‌شود. دل خوش می‌شوم به کاسه‌ی سنجدی که اگر سنجدهایش تا آخر همان روز اول در کاسه بمانند شاخ درمی‌اورم چون داداش کوچیکه همیشه آویزان کاسه سنجد است و اگر سنجد کیلویی هم داشته باشد ذوق آویزانی به کاسه از دست نمی‌رود. اصلاً سبزه‌ی سفره‌ی هفت سین حسابش جداست. سال دیگر از اول سال آن قدر سبزه می‌کارم تا یاد بگیرم سبزه‌ی عید چند روزه و چه‌طور خوب رشد می‌کند. هر چه باشد کار نیکو کردن از پُر کردن است. سماق سفره را از سمنو بیشتر دوست دارم. سمنو خور نیستم و شاید سمنو نماد آن چیزی است که آدم دوست ندارد برایش پیش بیاید ولی می آید دیگر و نمی‌شود کاری کرد و هر سال سهمی از این ناخواستنی برایت وجود دارد (البته من جای سمنو را با سیر عوض می‌کنم :)‌). و سیب زرد که بیشتر از سیب قرمز دوست دارم توی سفره حتما شوق‌ آور است و حتما امسال سال خوبی است آن طور که ما خوب را تعریف کنیم و برای به دست آوردنش تلاش کنیم. سال نود و دو را دوست دارم چون سالی است که من می‌توانم تلاش کنم برای ایستادن روی پای خودم و به خودم رسیدن. بهار 92 مبارک باشه با آرزوهای خوب زیاد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

یه ذره ترشی کرفس خوردم فقط کم مونده بود از چشمم در بیاد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ساعت ۱۶:۵۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

بی‌قراری‌ها-31

از همه بدتر بداخلاقی قبلش هست که آدمها را در ذهنت به دو قسمت مساوی تقسیم می‌کنی و ... .
+ نوشته شده در جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

بی‌قراری‌ها-30

از جزء به کل می‌رسی همیشه. از موسیقی کلمه‌ها و جمله‌ها در متن، به نتیجه‌گیری درباره‌ی نویسنده‌ می‌رسی که چه جور شخصیتی دارد. یادت می‌رود نویسنده‌ی آرام یک متن ممکن است به این آرامی نباشد. باز هم می‌پرسی چه‌طور ممکن است؟ یادت می‌رود آدم‌هایی هستند که کلمات را به خودشان می‌دوزند و کلمات زاییده‌ی ذهن آنها نیست. باز هم می‌پرسی چه‌طور ممکن است نخ این اتصال پیدا نباشد؟ یادت می‌رود نویسنده‌ی یک متن خوب به همان خوبی نیست. باز هم می‌پرسی چه‌طور ممکن است؟ یادت می‌رود باید شیفتگی به متن و نویسنده را از هم جدا کنی به دلایل گفته شده. یادت می‌رود در چه دنیایی زندگی می‌کنی وقتی گم می‌شوی لابه‌لای کلمات، یادت می‌رود و فکر می‌کنی همه جا دنیای داستان است. یادت می‌رود آدمها در دنیای واقعی به صیقل‌یافتگی متن نیستند و این موسیقی متن که تو را به بازی با کلمات می‌برد در دنیای واقعی نیست. یادت می‌رود گاهی حرفهای آدمها را با ذهن خودت موزون و آهنگین نکنی. یادت می‌رود کلمه به هر صورتی که ادا شود می‌تواند نقش بازی کند، موسیقی داشته باشد در چینشش با دیگر کلمات و می‌تواند گُم کند تو را لابه‌لای رویاهایی که ساخته است. یادت می‌رود قدرت کلمه را و گاهی ایستاده در موسیقی کلمات غرق می‌شوی حتی اگر کلمات ادا شود به یک صدای معمولی و از گذشته‌ای باشد که فقط تو می‌شناسی‌اش.
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت ۰۲:۵۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(2)