X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

بی‌قراری‌ها-29

سخت‌ترین کاری که در این سالها انجام داده‌ام و هیچ وقت به اندازه‌ی کافی از انجام آن و نتیجه‌ی آن راضی نبوده‌ام انتخاب کتاب برای بردن به خانه و پیش بینی این که چه تعداد و مقدار کتاب می‌توانم بخوانم برای روزهای آینده است. جمعه می‌روم اهواز تا بعد از تعطیلات عید. و دو روز است به کتابهای زیاد نخوانده‌ام نگاه می‌کنم و تصور می کنم چندتا از آنها را می‌توانم بخوانم؟ کم و زیاد می‌کنم و دلم می‌خواهد همان وسیله‌ی معروف تخیلی خودم اختراع شده بود که تمام کتابها به یک فلش سبک منتقل می‌شد بعد در زمان نیاز با فشار دادن یک کلید کتابی که می‌خواهی به صورت واقعی در اختیارت باشد. دلم می‌خواهد یکی از مخترعین اینجا را بخواند و به جای این همه وسیله‌ی بی‌خود و بی‌معنی که هیچ دردی را هم دوا نمی‌کند این وسیله را اختراع کند. دلم چنین وسیله‌ای را می‌خواهد بیش از آن چه فکرش را بکنید.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۳۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)

بی‌قراری‌ها-28

از آرایشگاه خلوت، کافه‌ی خلوت، سینمای خلوت، استخر خلوت و از هر مکان خلوت دیگری به شرط احساس امنیت و آرامش خوشم می‌آید. این خلوت بودن احساس تعلق به آن مکان را دارد و گاهی حتی تملک آن مکان. بعد در پایان یک روز بد عصبی‌کننده‌ی کِسِل با لبخندهای زورکی احمقانه بروی دیدن دوباره‌ی فیلم «پله‌ی آخر» علی مصفا در یک ساعت خلوت  و بعد سوار یک اتوبوس خلوت بشوی و بعد در یک خیابان خلوت از جایی نزدیک به وسط خیابان راه بروی -چون پیاده‌روی خلوت تنها جایی است شاید که مرا اذیت می‌کند- تا برسی به خانه و در یک خانه‌ی خلوت بنویسی، بنویسی و بخوانی تا حس آرامشت ته‌نشین نشود و در ظرف وجودت مثل خاکشیر خنک تابستان هم بخورد و لذتش سرشارت کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت ۰۱:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

فارغ از تحصیلی-1

یکم-
حس خوبی داشت که از شعرهایت کلمه‌هایی را حذف کند و بگوید چه‌طور بیشتر به سمت ایجاز بروی و بگوید این خوب است ولی این کلمه زیادی است و ... . حس خوبی داشت که بگوبد با این نگاه شعرهایت را اصلاح کن بعد سؤالهات را بنویس و بیا بپرس. حس خوبی دارد این بازگشت به ادبیات.

دوم-
دکترا نمی‌خوانم. این تصمیم، یک تصمیم هیجانی و احساسی نیست. دو سال است که فکر کرده‌ام و به نتیجه رسیده‌ام. این را می‌نویسم برای خودم که اگر روزی پشیمان شدم بدانم در این لحظه تا چه‌ اندازه احساس عاقل بودن دارم و احساس این که کار درست را انجام می‌دهم. در این لحظه هیچ تصمیمی برایم درست و عاقلانه‌تر از تأخیر در دکترای ارتباطات نیست. این خط بسته‌ی ذهنی آدمها را برای این نمی‌شکنم که متفاوت باشم، این خط بسته را می‌شکنم برای این که به خودم و فقط به خودم ثابت کنم که نظریه‌پردازی از این خط بسته‌ی ابتدایی تا دکترا نمی‌گذرد. برای صاحب‌نظر شدن در یک مرحله از زندگی باید خط را شکست به حوزه‌های دیگر رفت و بعد با دید متفاوت برگشت. شاید در این شکستن حرف تازه‌ای پیدا شود.
 
سوم-
دفاع رضایت بخش هفته‌ی قبل، اگر چه نمره‌ی خوبی هم به همراه داشت اما مهمترین نکته‌اش برای خودم، امیدوارتر شدن به روش زندگی‌ام بود و این که در لحظه‌ی پیروزی امیدواری، ناامیدی هم از ناامید شدن ناامید می‌شود.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

بعد از دفاع پایان‌نامه

آخیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۵۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(4)

بی‌قراری‌ها-27

 می‌گوید نگران بودم ولی نمی‌تونستم نگرانی‌ام رو منتقل کنم. حالا که گفتی تموم شد خیالم راحت شد. ایشالا دفاع هم به خوبی و خوشی تموم می‌شه. بعد از این مکالمه فکر می‌کنم این روزهای سخت که با دلخوری من از خودم، از دانشکده، از دانشگاه، از در و دیوار خانه و از هر چه هست در این جهان که به میل من نیست تمام شد چه‌قدر دیگران را نگران خودم کرده‌ام. چه‌قدر با هر بار گفتن« من به فارغ‌التحصیل نشدن هم فکر کرده‌ام استاد!» راهنما را نگران کرده‌ام از این که بزنم به بی‌خیالی و چه‌قدر خودم هم نگران بودم بابت این بی‌خیالی که هر لحظه نزدیک به خودم حس می‌کردم. چه‌قدر در این تمام شدن ناخوشایند خوشی بود امروز برایم. امروز که می‌گویم یعنی همین چهارپنج ساعت پیش که از صبح تنم به قد و قواره‌ی صندلی درآمده بود. و حس این که به فارغ از تحصیل شدن نزدیک می‌شوم و حس این که کارم را می‌توانم با حوصله بعد از دفاع مرتب کنم اگر خدا بخواهد و بشود آن طور که دلم می‌خواهد و آن تحلیلهای ننوشته را اضافه کنم خوب است. چه قدر حس خوبی است.
پ.ن. دفاعم هفته‌ی دیگه است ولی روزش مشخص نیست. راه دوری‌ها بساط رو جمع کنند که بعداً نگن نشد و این حرفها. نه این که خیلی کارم شاهکار  و باب میلمه دوستم دارم همه باشن حداقل دور همی بخندیم یه خرده. :)
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)

بی‌قراری‌ها-26

دلم گرفته است این روزها؛ دلم گرفته است این روزها؛ دلم گرفته است این روزها؛ دلم گرفته است این روزها؛ دلم گرفته است این روزها؛ دلم گرفته است این روزها؛ دلم گرفته است این روزها؛ دلم گرفته است این روزها؛ دلم گرفته است این روزها و دلم می‌خواهد یک ساعت برنارد داشته باشم که زمان را نگه دارم و بروم حداقل یک روز بیرون از این شهر و از این فضای مسموم مضطرب پر استرس و این آدمهایی که می‌پرسند پس کی تمام می‌شود ما بیاییم دفاع؟ پس چرا تمام نمی‌شود این کار که بیاییم دفاع؟ پس نمی‌خواهی کارت را تمام کنی که ما بیاییم دفاع؟ خلاص شوم. امیدم دارد ته می‌کشد، نه هیچ تخیلی می‌تواند آرامم کند و نه هیچ حرفی آرامشی به من می‌دهد. این چند روز گذشته نگرانی‌های غیرپایان‌نامه‌ای‌ام اضافه شده که کم نشده است. یاد دوستانی که با هم کار کرده‌ایم و همیشه مثال همکار خوب بوده‌اند برایم در جمع دوستان و حالا نه اثری هست از آنها و نه خبری، می‌پیچید لای برگه‌های پایان‌نامه. آرام می‌خزد لابه‌لای نوشته‌ها و به من می‌گوید که چی؟ این هم آخر این ماجرایی است که تو می‌روی. بعد بخش صبور ذهنم توی سایه‌روشنی از خاطره‌ها لیوان چایی به دست می‌خندد و می‌گوید قرار نبود این قدر زود ناامید بشوی. گفتگو از صبر می‌آید، از آرامش. با این تنش که نمی‌شود راه گفتگو را پیدا کرد. بخش صبور ذهنم می‌گوید به راحتی نمی‌توان یک زندگی خوب و آرام داشت باید کمی از خودت از آرامشت، از زندگی‌ات را در یک تنش دائمی از دست بدهی تا بتوانی آن طور که می‌خواهی زندگی کنی. هیچ خوبی بی سختی به دست نمی‌آید. حالا فرض بگیر که در چارچوب زمان و مکان خاصی سختی بیشتر شود آن قدر مهم نیست.خلاقیت مهم است. خلاقیت. آدم باید همیشه بخش خلاق ذهنش را فعال نگه دارد. بخش عجول ذهنم می‌پرد وسط حرفش: خلاقیت در وقت بحران می‌شود راه رسیدن به منافع فردی، راه گذراندن امروز برای فردای خودت. این خلاقیت را شرایط به وجود می‌آورد. خسته کننده است که بخواهی خودت را اثبات کنی هر روز، هر روز، هر روز، هر روز، هر روز و ببینی باز هم جای دیگری وجود دارد که باید خودت را اثبات کنی. بخش عجول ذهنم آااااااااااااااااااااااااااااااهِ بلند می‌کشد: خسته‌ام! بخش صبور ذهنم لبخند می‌زند: تمام می‌شود این روزها و بعد در سایه‌روشن خاطره‌ها برایم از تمام لحظه‌های شبیه به این حرف می‌زند و این که در هر تغییری از وضعیتی به وضعیت دیگر این سختی وجود دارد و باید صبور بود و آرام و خوب و دقیق کار کرد. بخش عجول ذهنم نشسته است روی قلبم، برگه‌های پایان‌نامه را برگ می‌زند، با اخم به بخش صبور نگاه می‌کند، سرش را می‌اندازد پایین، بعد با اخم دوباره نگاهی می‌کند به بخش صبور که به او لبخند می‌زند. پایان‌نامه را می‌بندد، روی قلبم یک‌طرفه می‌نشیند پاها را تکان می‌دهد، لبش را جمع می‌کند و بعد با پا یک ضربه‌ی محکم به قلبم می زند: باااااااااااشه، این چند روز هم تحمل می‌کنم، ببینم چی می‌شه. 
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۶:۵۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)