X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

...

 و فکر کنی: بی‌خیال! باز هم به اینجا می‌رسی که: تو هم با ما نبودی! آن که می‌پنداشتم باید حوا باشد... پس چه فکر کردنی واقعاً!
+ نوشته شده در شنبه ۹ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۴۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

+ نوشته شده در سه شنبه ۵ دی ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۳۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

بیست و پنج‌سالگی تمام شده

هی باید به خودت یادآوری کنی آن که سنش بالا می‌رود تو هستی و نه دیگری. آن که بیست و پنج سالگی را می‌گذراند، تمام می‌کند و از پوسته‌اش با درد می‌اید بیرون تو هستی و نه دیگری. باید به خودت بگویی این بیست و پنج سالگی همین شکلی است. آن تصور عصا قورت داده‌ای که از آدمها داری در هجده سالگی و فکر می‌کنی بزرگ شدن یعنی این، همه‌اش می رود بادِ هوا و می‌بینی بیست و پنج سالگی یعنی همین که هنوز بتوانی بلند بلند بخندی و لی لی کنی توی خیابان.
هیچ وقت دلم نخواسته است برگردم به گذشته‌ام و از آن حرفهای کلیشه‌ای بزنم که قدیما یه چیز دیگه بود. اگر برگشت به گذشته‌ای بوده است در ذهنم برای بهتر کار کردن بوده است، برای ان چیزهایی که در گذشته از دست داده‌ام و گاهی فقط گاهی فکر می‌کنم می‌توانستم بهتر از این باشم و کتاب بیشتر خوانده باشم و ... که می‌دانم دانش الآن من به گذشته، به گذشته‌ی من نمی‌آید هیچ وقت.
هی باید به خودت یادآوری کنی که این بیست و پنج سالگی چارچوب نشود برای بعد از این. که این رفتار مناسب نیست، این حرف خوب نیست  و هی بخواهم خودم را محدود کنم در چارچوب دیگران از بیست و پنج سالگی و سانت بگیرم که قد و قواره‌ام را با آن اندازه کنم. آن که دارد بیست و پنج سالگی را تمام می‌کند و از پوسته‌اش با درد می‌اید بیرون من هستم و آرزوهای من قد و قواره‌ی این چارچوب را تعیین می‌کند که با آن آرزوها بتوانم هروقت دلم خواست چارچوب را بزرگتر کنم و چشمم به سانت دیگران نباشد. 
من این بیست و پنج سالگی تمام شده را دوست دارم که بعد از اینش به دست خودم هست و هیچ برنامه‌ای هنوز برایش نیست و هر چه باشد بعد از این خوب است برایم و خوش. این خوشی نقض نمی‌کند سالهای بی‌قراری‌ام را که این سالها همه فصل بی‌قراری‌است تا دل جایی آرام گیرد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ دی ۱۳۹۱ساعت ۰۹:۲۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(6)

یلدای آخر است آیا؟

چرا باید دنیا آخر پاییز تمام شود؟«جوجه‌ها رو آخر پاییز می‌شمارن» یعنی همین؟ یعنی این آخرین پستی است که من می‌نویسم؟ ممکن است دوره‌ی ما تمام شده باشد؟ ممکن است بخشی از زمین از بین برود و فقط آسیا بماند؟ ممکن است ما از بین برویم و بخش دیگر باقی بماند؟ آخرین کسی که زنده می‌ماند چه کسی است؟
دنیا مثل آدم است آیا؟ ناگهان از هم می‌پاشد؟ و مرگ ناگهان می‌رسد آیا؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۷:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

بی‌قراری‌ها-10

با همان حالِ بد بعد از مصاحبه بشینی کف مترو. سؤالها را چک کنی که ببینی کجای کار اشتباه بوده است؟ دلت  بخواهد کلاه را بکشی روی چشمها و بخوابی. بی‌خیال عوض کردن خط بشوی، بی‌خیال بیرون رفتن از مترو، بی‌خیال خانه. دلت بخواهد همانجا بشینی فرهاد گوش کنی که بلند بخواند: فصل جون سختی ما...
پ.ن. بنویسم این روزها را که یک روزی یادم بیاید این لحظه‌های تلخ را و بخندم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۶:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

بی‌قراری‌ها-9

با صدای گرفته بروی مصاحبه و فکر کنی: اُه... بدتر از این ممکن است پیش بیاید. این که چیزی نیست.Smile
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

بی‌قراری‌ها-8

یک روزهای حالْ بدی هم در زندگی هست که غم مثل خون توی رگهایت جریان دارد. یک حالْ بدی‌هایی که حال کسی را نداری، حال خودت را هم و پایان‌نامه‌ی دوست‌داشتنی‌ات مثل یک کوه نشسته است روی قلبت.
یک روزهای حالْ بدی هم هست که تمام اتفاقات بد زندگی می‌آید جلوی چشمت چون دلخور شده‌ای از آدمی شاید و نتوانسته‌ای بگویی دلخوری‌ات را. بعد غم این دلخوری کوچک مثل یک غده‌ی سرطانی توی بدنت پخش شده است و زده‌ است به خونت. بعد هر بار که قلبت تپیده است غم با شدت بیشتری جسمت را اسیر کرده است و در هر بازدم غم پس داده‌ای و هوا را غمگین کرده‌ای.
یک روزهای حالْ بدی هم هست که می‌پذیری عذرحواهی کسی را اما تهِ تهِ تهِ قلبت می‌دانی این عذرخواهی پذیرفته شده با این دلیل معقول مشکلی از تو حل نمی‌کند.
یک روزهایی هست که حال‌ْبدی‌‌ات از دستت در می‌رود و نمی‌شود به کسی گفت.و کسی نیست که به او گفت و گفتنش هیچ سودی به کسی نمی‌رساند و شاید برای همین سخت پیدا می‌شود کسی که به او گفت دردی را که شنیدنش به کسی سودی نمی‌رساند و کدام درد شنیدنش سود آور است. 
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۵:۴۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(3)

گاهی سرخوشی از نمی‌دانم چی به تنت رخنه می‌کند و یک لبخند خوب واقعی روی صورتت می‌نشیند.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۱ساعت ۰۸:۵۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

چشم بصیرت

این جمله‌ی جواب که می‌گوید: « ما این طوری بودیم شما چشم بصیرت نداشتید» چه به حقیقت نزدیک است. خیلی وقتها آن که گمان می‌برد در دیگری تحولی اتفاق افتاده است از تحول فکری خود و از تغییر دید خود نسبت به یک موضوع غافل است. دیگری همان است که بود. گوینده است که تغییر کرده است و جهل خود را به دیگری نسبت می‌دهد. این جمله به حقیقت نزدیک است چرا که به گوینده یادآوری می‌کند: « جهل خودت را به من نسبت نده! دوست من!»
+ نوشته شده در جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱ساعت ۲۰:۲۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)