X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

2- آبان

موهای دم‌اسبی دختری که پا ندارد

دستهای مرده‌ی دوستی که به تو لبخند می‌زند

گلدانی که نمی‌تواند برگهایش را جمع کند

زمینی که نمی‌تواند تشنجش را قطع کند

ساعتی که خسته است

خسته است

خسته است

خسته است

و عقربه‌هایش فکر می‌کنند که فکر می‌کنند

فکر می‌کنند که آواز می‌خوانند

و نمی‌دانند عقربه‌ی دیگر برای چه می‌دود دنبال او

و ثانیه‌شمار که دیوانه‌ی محله‌ی آنهاست

چرا نمی‌ایستد هیچ وقت

و فکر نمی‌کند که فکر کند

فکر نمی‌کند که آواز بخواند

و خرمگس‌ها

آه

پاسخ تمام اینها را می‌دانند

آبان 91

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۲۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(4)

ارتباطات شکست‌خورده

جایی هست که تمام نظریه‌های ارتباطی شکست می‌خورد. نظریه‌هایی که توی کتابهای ارتباطات وجود ندارد. در قلب و مغز تو شکل گرفته است و البته پایه‌اش تجربه‌های خودت و بحثهای روان‌شناسی و ارتباطات انسانی است که خوانده‌ای. جایی که به خودت می‌گویی پس چرا این مسئله حل نمی‌شود؟ این آدمیزاده چه جور موجودی است که دلش می‌خواهد رنج بکشد اما نفهمد چرا رنج می‌کشد؟ بداند همیشه پیش‌فرضهایی وجود دارد که روابط آدمها بر اساس آن شکل می‌گیرد اما در عمل نتواند پیش‌فرضهای خودش را بشناسد. فکر کند پیش‌فرضها فقط برای دیگران است؛ او بدون کلیشه زاده شده است اصلاً. بداند وقتی پیام از فرستنده به گیرنده می‌رسد هزار بلای عجیب و غریب سرش آمده است و از یک انسان با پایگاه اجتماعی اقتصادی بالای جامعه به یک سوسک فاضلاب تبدیل می‌شود و دیگر پیامی نیست که فرستنده می‌خواسته به گیرنده برساند. بداند همان قدر که در یک ارتباط خوب گیرنده مهم است فرستنده هم مهم است. فرستنده‌ای که برایش اهمیت ندارد چه بلایی سر پیام می‌آید برایش اهمیتی ندارد که چه بلایی سر خودش هم می‌آید.
وقتی برایش از پیش‌فرضهای دیگران حرف می‌زنی وقتی می‌گویی فلانی که این حرف را زده است و این طور رفتار کرده است این پیش‌فرض را دارد لذت می‌برد چون دیگری است شاید. اما وقتی خودش را می‌خواهد بگذارد زیر میکروسکوپ و برانداز کند و پیش‌فرضهایش را بشناسد به هم می‌ریزد. گمان می‌کند به ساحت مقدسش توهین شده است. گمان می‌برد که همه اشتباه می کنند به جز او. گمان می‌کند آنچه او فکر و رفتار می‌کند نشان عقلانیت است بی‌آنکه فکر کند هر عقلانیتی روزی ممکن است به حماقت تبدیل بشود اگر جریان پیدا نکند.
یادش می‌رود زمانی هست که وقتی آدمیزاد از خودش حرف می‌زند و می‌گوید:«من» منی وجود ندارد. خانواده است که به جای او حرف می‌زند. آنچه پدرش فکر می‌کند؛ آنچه مادرش فکر می‌کند فکر اوست. یادش می‌رود زمانی هست که وقتی آدمیزاد از خودش حرف می‌زند و می‌گوید:«من» منی وجود ندارد. دوستان مدرسه‌اش هستند که حرف می‌زنند. پدر و مادر که عقل کل بوده‌اند همیشه و تا ابد نقش عقل کل را حفظ می‌کنند در ذهن خودشان به حماقت گذشته تبدیل می‌شوند. یادش می‌رود زمانی هست که دوستی به دوستی دیگر، نویسنده‌ای، کارگردانی و یا بازیکن فوتبالی می‌شوند او. یادش می‌رود تمام اینها در دایره‌ی مذهب به جای او حرف می‌زنند. یادش می‌رود «من» سرگردان و خسته روزی به جایی می‌رسد که تمام اینها در او ته نشین شده است و وقتی از خودش حرف می‌زند و می‌گوید: «من» یک من پخته و درد کشیده است که می‌داند این «من» ، «من» فردا نخواهد بود. چون فهمیده است شدن یعنی چه. چون فهمیده است شدن بر آنچه درون او ته‌نشین شده است قرار می گیرد.
فکر نمی کند وقتی اینها درون او دارند ته نشین می‌شوند و می‌شوند پیش‌فرضهای زندگی‌اش باید حواسش باشد. فکر نمی‌کند وقتی چیزی را می‌فهمی مسئولیت پیدا می‌کنی به آن. فکر نمی کند فهمیدن برای پُز دادن خوب نیست فقط. برای گرفتن تریبون و نوشتن کتابهای آشی خوب نیست فقط. فکر نمی‌کند فهمیدن درد است؛ فهمیدن آغاز درک چرایی درد است؛ فهمیدن آغاز درک چگونگی درمان درد است. فکر نمی‌کند «شدن» سخت‌ترین و شیرین‌ترین قسمت زندگی است. فکر نمی‌کند که یادش می‌رود «شدن» را و فقط دلش می‌خواهد باشد. «بودن» از «شدن» راحت تر است.
+ نوشته شده در یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۱ساعت ۰۸:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(2)

1- آبان

خو کرده به انزوا
با پوستی کنده کنده از درد
درختی تناور
بر لبه‌ی پرتگاهی
ریشه در خاکِ بر باد رفته
جدی نگرفتند موریانه‌ها را!

+ نوشته شده در شنبه ۶ آبان ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۵۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

تنهایی

آاااااااااااااااااااااااااااااااااااااخ نیما*! چه قدر تنها بودی!

*. نیما یوشیج
+ نوشته شده در شنبه ۶ آبان ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۲۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : خوانده ها و شنیده ها نظر(1)

بی‌قراری‌ها-4

صدایم می‌رود بالا. دستم می‌لرزد از عصبانیت:« چه فکری کردی واقعا؟ یک هفته است کار من رو عقب انداختی. هی امروز و فردا می‌کنی؟ به دوستم چه ربطی دارد؟ طرف حسابت من هستم....» بعد از انصاف می‌گوید که کجا این کار را به این قیمت حساب می‌کنند. با متن پرغلط حساب‌ کرده‌ای به من چه؟ حرام نیست این پول آیا؟ بعد طوری با من رفتار می‌کند که انگار نخواسته‌ام پول بدهم. حساب می‌کند به همان متن پر اشتباه. بعد می‌گوید حالا آن قسمت پول رو من تخفیف می‌دم ولی از بیست کمتر نمی‌گیرم. تخفیف چی؟ مگر می‌شود بیشتر از پول کار بگیری؟ اصلا می‌فهمی توافق یعنی چه؟ عجب موجوداتی هستیم ما. پول را می‌ریزم بعد از این همه اعصاب خراب شده و بعد ، و بعد ، و بعد چه بگویم که کار را فقط کمی اصلاح کرده است و کار پر از غلط است. چه بگویم از این حرام خوریها؟ اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووف...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۴:۰۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)

بی‌قراری‌ها-3

دیشب که پست قبل را نوشتم و بعد تا ساعت چهار خوابم نبرد فهیمدم چه‌قدر حالم بد است. از آن بدی که فکر می‌کردم هم بدتر است. یاد کنکور ارشد افتادم و یک ماه آخر که حالت تهوع داشتم نسبت به صندلی‌های سالن مطالعه و وقتی می‌خواستم بروم با زجر می‌رفتم و فیلم خونم روزانه می‌امد پایین. باز حواسم نبوده است که حالم چه قدر بد است. دو روز است حالت تهوع دارم وقتی به کارهای پایان‌نامه فکر می‌کنم. حواسم نبوده است این ماه مهر هر روز از 7 صبح تا 12 شب یکریز کار کرده‌ام و اگر نبود دو کلاسی که در هفته می‌روم و شعر خواندنهای مداوم خیلی زودتر پس می‌زدم همه چیز را و خیلی زودتر می‌بریدم از خستگی. بعد همان دیشب به سرم می‌زند بروم خانه‌ی خاله که مرکز فراغت است و آرامش. بدون لپ‌تاپ بروم و دو سه روزی بروم دور از خانه‌ام، کتابخانه‌ام، دسته‌های فیش، لپ‌تاپ پر از اطلاعات پایان‌نامه و ... . باید بروم امشب و بی‌خیال تئاتری بشوم حتی که گفته بودم به دوستان فردا برویم. حالم بد است و جاده‌ی شب را دوست دارم و رسیدن وقت طلوع را. اینها خوب است... .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

بی‌قراری‌ها-2

از آن روزهاست که دلم پُر است. از آن روزها که جسمم پس می‌زند هر کار سنگینی را و با درد می‌گوید: بی‌خیال سمیرا. حتی دیگر نمی‌توانم گول بزنم دست چپم را و یواشکی ببرمش سراغ فایلهای پایان‌نامه. زود جیغ جیغ می‌کند: «من دیگه نمیام. دیگه تایپ نمی‌کنم. دیگه... » می‌گویم فیلم ببینم حداقل. از شانس خوب یا بد گزینه‌ها آن قدر زیاد است که نمی‌دانم کدام به حال و هوایم بیشتر می‌خورد. آخرش یک فیلم کارآگاهی می‌خورد به تور. حدود نیم ساعت را نگاه می‌کنم و بعد می‌گویم نه این درد با نوشتن خوب می‌شود فقط.
یکم-
می‌روم کلاس «جامعه‌شناسی نهادهای مدنی» . بچه‌های ترم 7 کارشناسی هستند مثلاً. 20 دقیقه مانده کلاس تمام شود. استاد می‌گوید: « اگر بخوام بحث بعدی را بگم وقت نمی‌شه از ته کلاس هم نشانه‌هایی هست که یعنی حوصله کلاس را ندارند. ما که ارتباطاتی هستیم از این روشهای سنتی استفاده نمی‌کنیم دیگه. چون استاد از این بالا می‌بینه که برگه از این میز رو اون یکی میز و پیام نوشته می‌شه. در حالی که می‌شه از موبایل استفاده کرد و همون‌طوری که گوشی‌ات رو پا هست پیام بدی.» بعد یکی از بچه‌ها سؤال می‌پرسد: « استاد برای امتحان همین مباحث کلاسی میاد؟» با همان لحن مهربان همیشگی درباره‌ی ایده‌آل یک کلاس دانشگاهی حرف می‌زند که جزوه‌اش می‌تواند بشود مثل کتاب فلان. از انگیزه دانشجو و بحثهایی که دانشجو می‌تواند داشته باشد تا کلاس بهتر بشود که هم دانشجو مطلب جدید یاد بگیرد و هم استاد. بعد شعر و حکایت به همان شیرینی که دوستان می‌داند تعریف می‌کند و نتیجه‌گیری می‌کند که «به نظر من یادگیری یک مفهوم عاشقانه است» و اگر اجبار فرهنگ دانشجویی نبود هیچ وقت هیچ جزوه‌ای به انتشارات نمی‌داد. و این جمله چه‌قدر قشنگ بود برایم:« یادگیری یک مفهوم عاشقانه است.»

دوم-
وقتی می‌خواهم خودم را آرام کنم می‌گویم پس می‌خواهی چه کار کنی مثلا؟ می‌خواهی آن قدر بخوابی که زخم بستر بگیری ؟ خب باید کار کنی باید بنویسی. اگر ننویسی چه کار بکنی. بعد می‌روم نوبت دکتر برایش می‌گیرم. می‌گویم ببین من چه قدر به فکر تو هستم؟ نوبت دکتر دست می‌گیرم برایت. مثلا نرفتم دکتر ارتوپد زانو که بگوید به من چه دستت. دستم البته باهوش است ولی خیلی هم به رویم نمی‌آورد که استدلالم خیلی مسخره است. استاد راهنما هم مثل همیشه هشدار می‌دهد که در کار غرق نشوی؟! بعد به دوره‌ی رساله‌نویسی خودش اشاره می‌کند که نصف فیش‌هایش را می‌گذارد کنار و هنوز هم نتوانسته است از آنها استفاده کند و دست راستش آسیب می‌بیند به خاطر کار زیاد. بعد می‌گوید آدم یک وقتی آن قدر غرق کار می‌شود که خودش را فراموش می‌کند. دچار از خود بیگانگی می‌شود. و البته همه‌ی تمدنها و فرهنگها در چنین مواقعی رشد می‌کنند. بعد مثل همیشه توصیه می‌کند که غرق کار نشو و فلان.

سوم-
آن که کار تایپ قبول می‌کند بعد فکر می‌کند می‌تواند توی هر صفحه یک کلمه بنویسد مثلا و پول بیشتری بگیرد چه فکر می‌کند واقعا. بعد می‌رود  به آن که واسطه است می گوید کمتر از فلان مبلغ پول نمی‌گیرم. این آدمها آیا مشکل خاصی دارند؟ آیا فکر می‌کند من کارخانه‌دار هستم و او کارگر من و واسطه نقش مارکس را دارد مثلا که می‌رود پیش او گله و شکایت که به من بگوید اینها را اذیت نکن گناه دارند. چرا همه‌اش دوست دارند خود را بدبخت و بیچاره جلوه بدهند تا بتوانند پول بیشتر بگیرند؟ غرور و عزت نفس ندارند آیا؟ این پول بیشتر خوردن دارد آیا؟ بعد هم متن پر غلط تحویل بدهی و بگویی:« حالا یه غلط دو غلط بیشتر نیست که. همه چیز به نفع شما؟ زرنگی؟ دیگه چی؟» و آن قدر بگوید «دیگه چی؟» که دلت نخواهد از عصبانیت صدایش را هم بشنوی.
پ.ن. می‌دانم که مارکس هیچ وقت همچین نقشی نداشته است در زندگی‌اش. ولی این آدمها طوری رفتار می‌کنند حس می‌کنم با طبقه کارگر اون دوره‌ها که مارکس نظریه گفته روبرو هستم. باور کن!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

نهال انارِ من

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)

آدمها

بعضی آدمها وقتی با تو حرف می‌زنند فکر می‌کنی ارث بابایش را تو خورده‌ای که این طور با حرص می‌گوید: نمی‌شه که همه چیز به نفع شما؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

شعرخوانی

باید بگذارم فروغ در من بنشیند؛ حل شود. باید به حرف فروغ عمل کنم. بگذارم حوادث از من بگذرند و بعد با کلمات من تصویر شوند. اما این روزها که فروغ کنار رختخوابم، کنار کتابهای فیش برداری نشده، کنار لحظه‌های خستگی‌ام، کنار دیوان نیما و کتابهای شعر شمس و ناظم حکمت و حافظ و... حضور دارد نمی‌توانم خودم باشم. زمان لازم است تا فروغ در من بنشیند و این حس عطش تمام شود. زمان لازم است.
+ نوشته شده در شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۱ساعت ۲۱:۴۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

ساده اما سخت-N5

شاعر، نویسنده، کارگردان، دکتر، مهندس، استاد، مدیر، بازیگر، عکاس و ... اگر اینها را بگیریم از آدمها و آنها را به دو اسم تبدیل کنیم نام و نام خانوادگی؛ آن وقت چه چیزی از آنها باقی می‌ماند. آن وقت آنچه ویژگی آنها می‌شود چه صفتی از انسان بودن همراه دارد. آن که فکر می کند اینها همه نشان انسان بودن است و فهم آدمها را از اطراف بالا می‌برد فارغ از ان که چه زمینه‌هایی در زندگی داشته باشد و این زمینه‌ها به درک او از زندگی چه شکلی ببخشد چه فکر می‌کند؟ آن که می‌گوید فلانی استاد است؟ فلانی نویسنده است مثلاً؟ آیا حواسش هست به کلیشه‌ای که در آن ذهنش را قاب کرده است؟ آیا حواسش هست داشتن این عنوانها را برابر با انسان بودن، مهربان بودن، فهمیده‌ بودن، بی‌اشتباه بودن و حتی معصوم بودن قرار داده است؟ 
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

حضور

وقتی همیشه باشی «بودن»ات وظیفه می‌شود؛ باید می‌شود. «باید» بودن‌ات را تکه تکه می‌کند. «باید» بودن‌ات را به سه وعده قرص در وقت مقرر تبدیل می‌کند. «باید» له‌ات می‌کند زیر پاهای اجبارش. برای همین شاید گاهی باید خود را دریغ کرد تا حضورت مغتنم باشد؛ تا حضورت خوب باشد؛ تا بودن‌ات وظیفه نشود؛ باید نشود. بودن‌ات تکه تکه نشود؛ له نشود. باید گاهی خود را دریغ کرد...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(2)

بار دیگر درباره‌ی مرگ*

...
کدام یک از ما اول خواهد مُرد
چگونه؟
       کجا؟
برای آن که می‌میرد
واپسین صدای پیش از مرگ
                                چه طنینی دارد؟
واپسین رنگ؟
و برای آن که می‌ماند
نخستین تکان
نخستین حرف
نخستین غذایی که می‌چشد؟
شاید دور از هم خواهیم مُرد.
خبر
آسیمه‌سر خواهد رسید
یا کسی به کوتاهی خبر خواهد داد
و بازمانده را ترک خواهد کرد
و بازمانده در میان جمعیت گُم خواهد شد
می‌بینی، زندگی این است...

ناظم حکمت . « تو را دوست دارم/ چون نان و نمک» . ترجمه‌ی احمد پوری. نشر چشمه

* عنوان شعری که در متن آمده است.
پ.ن. برای دختر همسایه‌ای که نه خودش را می‌شناختم و نه خانواده‌اش را. اما صدای جیغ دم صبح مادرش و پارچه‌های سیاه نبودنش ما را یاد همه‌ی از دست رفتگان جوان انداخت...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۳:۴۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : خوانده ها و شنیده ها نظر(1)

4- مهر

چنگال انتقام است
مرگ
از دور
خیلی دور
اسبش را زین می‌کند
و روی هوا می‌قاپد کسی را
که به انتظار فردا نشسته است

مهر 91
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۳:۳۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

بی‌قراری‌ها-1

می‌نشینم داستانهای قدیمی‌ام را می‌خوانم. کی می‌شود که برگردم به آن روزها؟ منظورم تکرار گذشته نیست؛ تکرار آنچه روزی مشغله‌ام بود و حال و هوایش برایم شادی‌آور بود را دوست دارم.
این روزها روزهایی است که خواندن منابع توی لیستم دارد تمام می‌شود و باید فصل دو را بنویسم. روزهای سختی است برایم. روزهای جمع بندی آنچه تا به حال خوانده‌ام و برای به دست آوردن خواندنیهایش تلاش کرده‌ام. جمع‌بندی همیشه برایم سخت‌ترین کار بوده است حتی وقتی با جارو دستی اتاق را تمیز می‌کردم. نمی‌دانم دستم کشش تایپ فیشهای مانده و سختی های این چند روز را دارد یا نه؟ دست چپم باز هم بی‌قراری می‌کند... از نوک انگشتها تا گردن. 
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۷:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

3- مهر

به در می کوبند
پرنده ها
تا به قفسی وارد شوند
زنجیره ی قفس راه می افتد
قطاری است
با آدمهایی آویزان
که به آرامگاه می رود

مهر 91
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ مهر ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

کروکی‌های اشتباه

فکر کن چند خیابان آن طرف تر از جایی که آتشی روشن بوده است و صداهایی شنیده شده است و حرفهایی زده شده است دختری شاد لی لی می‌کند توی خیابان. نه این که کارش به سرانجام رسیده باشد نه اینکه خیلی سرخوش باشد.فقط رفته است جایی و خاطره‌هایی شنیده است شنیدنی و خوب. بعد مثل همیشه‌ی این جور وقتها این‌قدر شاد می‌شود که یادش می‌رود اطرافش را.کوله می‌اندازد روی شانه و دست می‌گذارد تو جیب شلوار؛ لی لی می‌کند توی خیابان و سرش را می‌گیرد بالا وقتی راه می‌رود. یه همچین دخترهایی پیدا می‌شن توی این مملکت که بعد هم میان تو وبلاگشون این حرفها رو می‌نویسن.این طوری‌هاست خلاصه...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۱ساعت ۰۷:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)

2-مهر

سیخ داغ است
انزوا
چشم را چاه می‌کند
چاهِ خون

مهر91
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۱ساعت ۰۹:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)