X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

1- مهر

سلول
زندانی
زندانبان
مأمور
قاضی
خانواده
اینها همه منم
در تبعید به خودم
بیگانه‌ترین سرزمینی که کاشفان یافته‌اند
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۳۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

همراه کیست؟

همراه بودن به این معنی نیست که کسی مثل مجسمه کنارت باشد. همراه بودن یعنی بتوانی خیلی وقتها روی فرد همراه حساب کنی. حداقل بتوانی آنچه را که فکر می‌کنی با صداقت به زبان بیاوری نه این که حرفت را بخوری و رویش سرپوش بگذاری. همراه کسی است که وقت مناسب برای گفتن حرفها همیشه هست و یا همیشه زود می‌رسد. همراه کسی است که همیشه فضایی برای حرفهایت دارد و حرفهایت چرک نمی‌کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۱ساعت ۲۰:۵۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

آه... از این روزگار...

یکم-
خسته شده‌ام. و باید این انررژی بد و منفی را اینجا بگذارم تا هفته‌ام را و روز بعدم را خوب شروع کنم. وقتی خسته می‌شوم نمی‌فهمم اولش چه اتفاقی در من افتاده است؟ نمی‌فهمم بدخلقی‌هایم را؟ نمی‌فهمم کاسه صبرم چه طور لبریز خشونت می‌شود؟ بعد می‌بینم عادی نیستم. می‌گردم توی تقویم دلیلش را بفهمم. می‌بینم ربطی ندارد. می‌گویم چه‌طور شده‌ام که حالم این قدر بد است؛ این‌قدر دگرگون شده‌ام؟ این بی‌تابی‌ام برای چیست؟ بند نمی‌شوم روی صندلی وقتی مطلب می‌خوانم و به دلم می‌نشیند هم. باید بعد از چند صفحه بلند شوم و تاب بخورم. باید راه بروم. باید بگویم من این راه را به چه کسی قرض دارم که این طور بی‌تاب می‌شوم؟ چند بار باید این اتاق و هال را به آخر برسانم و برگردم تا تب بی‌تابی‌ام فروکش کند؟ بعد می‌بینم که خسته‌ام. خسته‌ام از این روزهایی که می گذرد و من تمام شدن فصل دو را به یکی از آنها محول کرده‌ام و این روز را به پاییز کشانده‌ام. می‌بینم خسته‌ام از جواب دادن به دیگران و به خودم. به اینکه آن ماه را چه طور خوب پیش نرفتم و این ماه را چه طور و آن ماه بعد را چه طور. خسته‌ام و خستگی حق من است. بی‌تابی حق من است. حق من است گاهی خسته شوم. و گاهی برای خودم باشم. حق من است گاهی بی خیال عقربه‌ها بشوم. بی‌خیال بیکار بودنم. بی‌خیال سوژه‌هایی که دوستان کار می‌کنند و من دلم بی‌تاب پیگیری یک سوژه‌ی جدید است. بی‌خیال همه چیز. حق من است گاهی به خودم بگویم خسته‌ای سمیرا! خسته! بیا اینجا بنشین و کمی فضایت را عوض کن. بیا شعر بخوان. ماندلا را دوباره از سر بگیر. بیا کمی به خودت برگرد. به خودت و از این پوسته‌ی پایان نامه نویس خوشحال که موضوعش را دوست دارد بیا بیرون. بیا در پوسته‌ی یک دانشجوی تمام شده. یک فارغ از هر گونه تحصیل. بیا بی‌دغدغه‌ باش. بیا خوش باش!
دوم-
می دانم این بدخلقی این روزها برای پایان نامه نیست. از آن روز عصر که گشت آن‌قدر گشت تا مرا با گشت برد به گشت حالم بد است. یاد خانم فلان می‌افتم که به جز صفت« وحشی » نتوانسته‌ ام برایش صفت دیگری پیدا کنم. یاد آن شب که مرا خِفت کردند و بردند و حال خوشم را خراب کردند به خاطر قد مانتو اذیتم می‌کند. یاد اینکه نشاندنم و نشاندنمان با آن پلاکار احمقانه و من نزدم توی صورت «وحشی» حالم را بد می‌کند. اگر مثل خانم فلان و آقای اسلحه به کمر فلان و خانم همکارش می چزاندمش و حرفها و منطق مضحکشان را بازیِ دوستانِ همراه می‌کردم دلم نمی‌سوخت. از این ناراحتم که زودتر گفتم به دوستِ جان که بیاید تا نزنم توی صورتش و بگویم: « وحشی روانی ! دلت می خواهد یک روز زیر پای این آدمهایی که این طور تحقیرشان می‌کنی لگدمال بشوی! من این روز را برایت می‌بینم!» کاش این را گفته بودم و این قدر حالم بد نبود!
+ نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

دوست که باشد جز آن‌که هر دم به نظر آید...

یکم- دوستانِ جان
 دوستانی که وقتی حرف می‌زنی با جمع شدن لبهایشان هم می‌فهمی و حس می‌کنی که حرفت را می‌فهمند. بیشتر وقتها فضای مشترکی با آنها وجود دارد؛ حرفهای مشترک؛ پایگاه‌ احتماعی مشترک و همه‌ی اینها به تو  و دیگری کمک می‌کند با استفاده از کمترین کلمات احساس کنی ارتباط برقرار شده است.
پ.ن. من از آن دسته آدمهای معتقد به جمله‌هایی شبیه« کسایی هستن که از سکوت آدم همه چیز رو می‌فهمن »و خزعبلاتی شبیه به این نیستم. چون فکر می‌کنم حتی بعد از یک زندگی سی ساله هم باز آدم نمی‌تواند بفهمد دیگری در سکوتش حتما به چه چیزی فکر می‌کند. احتمال دارد زودتر بفهمد اما قطعیتی وجود ندارد. این تصورات فانتزی هم هیچ کجای زندگی قابل اجرا نیستند.
 
دوم- دوستانِ نیمْ‌جان
دوستانی که بعضی زمینه‌های مشترک، خاطره‌های مشترک و دوستان مشترک حلقه‌ی وصل هستند. این احتمال وجود دارد که اگر حرفی درباره‌ی این وقایع زده نشود حرف دیگری هم وجود نداشته باشد.

سوم- دوستان ناجان
دوستانی که وقتی با تو کاری دارند به تو زنگ می‌زنند و سراغی می‌گیرند. همه‌ی سال اگر کاری به کارشان نداشته باشی اتفاقی هم نمی افتد. «تو» دیگری جدا افتاده‌ای هستی که فقط هویت یک اسم و چند رقم را به دوش می‌کشی. « تو » وجود ندارد.

پ.ن. چون از این حرکت بدم می‌آید تا جایی که زمان و مکان به  من اجازه می‌دهد سعی می‌کنم به دوستان زنگ بزنم یا پیامکی که چه طوری ؟ خوبی؟ طبیعی است درباره‌ی آشنایان و کسانی که ادعای دوستی ندارند این حرف صدق نمی‌کند.
چهارم- دوستانِ خاطره
دوستانی که از تو دور هستند و به بخشی دور از زمان و مکان اکنون تو مرتبط می‌شوند. دوستان خاطره دوستانی هستند که در فصلی از زندگی با آنها همراه بوده‌ای. حرف مشترک، پایگاه اجتماعی مشترک و کار مشترک وجود ندارد. دوستت هستند چون بخشی از خاطرات تو را تکمیل می‌کنند؛ بخشی از خاطراتشان را تکمیل می‌کنی. می‌توانی بگویی:« هی فلانی! یادت هست؟ خانم فلانی را؟ اون یکی را؟ این یکی را؟» و ته همه‌ی این حرفها هیچ چیزی نیست. هیچ حس دیگری نیست. پیگیری زندگی دوستانِ خاطره جالب است اما از دور برای دور.« ازدواج کرده یا نه؟ بچه دارد یا نه؟ چه کار می‌کند حالا؟ از زندگی‌اش راضی است؟ عزیزم ...ببین یک بچه‌ی پنج ساله دارد.باورم نمی‌شود. هیچ تغییری نکرده ظاهرت، رفتارت. هیچ. » و دلت می‌خواهد بگویی تو چه می‌دانی از من، دوستِ خاطره؟ من چه می‌دانم از تو؟هیچ.

پنجم- دوستان فضای مجازی
دوستانی هستند در دو دسته‌ی قابل تقسیم خوانندگان وبلاگ و پیج کتاب چهر‌ه‌ها (FB ).
اغلب تلاشی برای ارتباط بیشتر نیست. بیشتر به آشنا می‌مانند تا دوست. قدیمی‌ترها و پی‌گیرترها بیشتر به دامنه‌ی دوستان نزدیک می‌شوند. گاهی حرف مشترکی پیدا می‌شود و خاطره‌ای. تأیید که به فشردن «Like» است و نظری که نیاز به «بالا گرفتن دست» و گفتن «تو کلامِتْ شکر» ندارد. اصلاً جنس روابط اینترنتی یک جور عجیب و غریبی است که هیچ نسلی قبل از ما تجربه نکرده است که بتوانی از تجربه‌اش استفاده کنی و پدر و مادر و خاله و عمه و همسایه و دوستان همه با هم تجربه می‌کنند کم و زیاد و همیشه متحیر درباره‌اش حرف می‌زنند. تناقض‌های رفتاری‌ مردم جامعه در این مناسبات جدید نشان داده می‌شود. تناقضاتی که با کسب تجربه در فضای واقعی پوشانده می‌شوند. ماجرا از این عجیب غریب‌تر است وقتی دوستی از فضای مجازی به فضای واقعی نزدیک می‌شود. انگار حصاری را به هم می‌ریزد. مثل آمدن آدمی است از زمانی دیگر به زمان تو، با همان اعجاب.
ششم- دوستانِ آشنا
- سلام
- سلام
پ.ن. -سلام / - سلام / و من به جفت‌گیری گلها می‌اندیشم... خودم هم به یاد این شعر «فروغ» افتادم ولی ربطی به این مورد ششم ندارد.


پ.ن.. حالا از من نپرسید من جزء کدام دسته هستم؟ تو رو خدا راستش رو بگو؟ این نوشته حاصل کنکاش ذهن من است برای بررسی روابطم با آدمها. و آدمهایی هستند که در تمام این دسته‌ها در جریان‌اند. 
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۱۳:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

22- شهریور

قیچی است
دهان دروغ‌گو
باز و بسته می‌شود
واقعیتی را تکه تکه می‌کند
حذف می‌کند
دور می‌ریزد
سرود نمی‌خواند قیچی
تار و پودها ضجه می‌زنند
او به ریششان می خندد

شهریور 91
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۰۱:۲۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

21- شهریور

مو
مو
مو
جهانی است در او
به دام می‌اندازد
 تو را
به چاه می‌اندازد دیگری را
می‌پیچد
می‌رقصد
مو
مو
مو
بر تو راه می روند آدمها
هر روز
و پرتگاه به تو سنجیده می‌شود
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۱۴:۰۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

بازی با کلمات

گشت
آن قدر گشت
تا مرا
با گشت
برد به گشت

پ.ن.26 شهریور 91
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۱۳:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

اندوه ِ نوشتن و ننوشتن

آنچه نمی‌توانی بنویسی؛ آنچه نمی‌دانی چه‌طور بنویسی؛ آنچه می خواهی‌ بنویسی اما وقتش را نداری بنویسی؛ آنچه هنوز وقتش نرسیده است بنویسی؛ آنچه می‌نویسی اما دیگران نمی‌دانند که تو می‌نویسی؛ آنچه می‌نویسی اما دیگران نمی‌دانند چه‌طور باید بگویند بهتر بنویسی؛ آنچه زیر لب زمزمه می‌کنی اما نمی‌نویسی؛ آنچه توی خواب می‌بینی اما نمی‌نویسی؛ آنچه رویای آن را داری اما نمی‌نویسی، اندوهِ همه‌ی همه‌ی اینها روزی مرا می‌کشد. باور کنید!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۳۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

20 - شهریور

دیار مردگان است
فراموشی
کسی که در یاد نیست
دیگر نیست
کسی که به یاد ندارد
دیگر نیست

شهریور 91
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۱۹:۳۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

19- شهریور

اشک است
عطر پیاز
که لایه‌های درد را به خود پیچیده است
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۴۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(2)

18- شهریور

اینجا
سرزمین انزوا
نام دیگر انتهای جهنم است
اینجا
بهشت رویایی است
که پدرانمان در خواب دیده‌اند
و تعبیرش را به ما سپرده‌اند
ما زنجیریان سرزمین انزوا
که نام دیگرش انتهای جهنم است

شهریور 91
+ نوشته شده در شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۱۵:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

عکاسی مطبوعاتی ابزاری برای جامعه ی نمایش

در سده‌ی بیست و یکم مناسبات کالایی چنان در زندگی ما حاکم شده‌اند که ما غالباً نسبت به آنها آگاهی نداریم و توجه نمی‌کنیم که آدمی این‌ها را به شکل مناسبات خاص تاریخی، اجتماعی و اقتصادی برساخته است.
در چُنین جامعه‌ای که دُبور آن را جامعه‌ی نمایش می‌نامد عکس و حتی عکس مطبوعاتی که نوعی عکس مستند است به عنوان ابزار به کار می‌رود. وقتی عکس مطبوعاتی تلاش می‌کند به دنبال مطالب و داستان‌هایی برود که جنجالی باشد و توجه مخاطب را برانگیزد؛ وقتی مطلبی غیرجنجالی و مهم به بهانه‌ی اینکه مصرف کننده دوست ندارد بخواند و ببیند از دایره‌ی توجه روزنامه‌نگار کنار می‌رود مطالب و عکسهای مطبوعاتی ابزاری برای جامعه‌ی نمایش می‌شود. به همین دلیل در جنگها و درگیریها برخی از عکاسان خبری تلاش می‌کنند با دخالت در چینش صحنه همه چیز را نمایشی‌تر کنند و مخاطب نیز با دیدن مرتب تصاویر نمایشی به دیدن عکسهای نمایشی علاقه‌مند می‌شود.
جامعه‌ی نمایش به رشد قارچ‌گونه‌ی روزنامه‌نگاری جنجالی کمک کرده است و روزنامه‌های جنجالی از قبیل سان، دیلی استار، دیلی میرر، نیوز آو د ورلد در بریتانیا، و گلوب، استار، انکوایرر در ایالات متحد آمریکا کاملاً تمرکز خود را بر نوعی نمایشی روزنامه‌نگاری نمایشی می‌گذارند که در پی تبلیغ و تخریب ستاره‌ها و مشاهیر است تا به این وسیله انبوه ملال‌آوری از ماجراهای جنسی و رسوایی‌ها را فراهم کنند. در این مقوله دو نوع عکس وجود دارد: 1- عکس رسمی که ستاره‌ها در چگونگی نمایش آن دخالت دارند، نظر می‌دهند و عکسی بدون عیب و نقص که در حالت‌‌ها و شمایلی رویاگونه ستاره را نمایش می‌دهند و 2- عکس عکاسان پاپاراتزی که ستاره‌ها از این حالت رویایی خارج کرده است و آنها را با لباس‌های معمولی، رفتار معمولی و در مکانهای عمومی و مردمی نشان می‌دهند. با این که این عکسها ستاره‌ها را از فضای باشکوه و تجملی دور می‌کنند و سعی می‌کنند واقعیت‌ها را نشان بدهند اما برخی معتقدند عکاسان پاپاراتزی روزنامه‌های جنجالی را به سوی حقایقی درباره‌ی ستاره‌ها هدایت می‌کنند و نه به جانب حقایقی درباره‌ی چگونگی عملکرد جامعه.

چکیده‌ای از :
ولز، لیز. عکاسی: درآمدی انتقادی. مترجمان: محمد نبوی (و) دیگران. تهران: مینوی خرد، 1390، صص270-250
+ نوشته شده در جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۱۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : خوانده ها و شنیده ها نظر(0)

برای برادرم...

هیچ وقت برای هیچ کس این طور دلتنگ نمی‌شوم. می‌دانم اینجا نیست. می‌دانم ممکن نیست اینجا باشد بعد هر پسری را می‌بینم در قد و قواره‌ی او فکر می‌کنم اوست. مکث می‌کنم چند لحظه‌ای بعد به خودم می‌آیم و می‌فهمم که او نیست. توی فیلمها و عکسها آدمهایی کمی شبیه را کاملاً شبیه می‌بینم. بعد تلفن را برمی‌دارم و زنگ می‌زنم : دلم برایت تنگ شده بود ...
+ نوشته شده در جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۴۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

17 - شهریور

خیابانهای طولانی
پیر و خسته‌اند
آدمهایی را به خون به تن گرفته‌اند
آدمهایی را به خستگی راه برده‌اند
آدمهایی را به پایکوبی همراه بوده‌اند
گاهی خمیازه‌ای می‌کشند
و کسی صدای فریاد مرگ بر کسی می‌شنود
خیابانهای پیر
به حجم گامهایی که خورده‌اند
فروتن شده‌اند
راه که باشی
می‌فهمی
رفتن چه سخت است
 راه که باشی
می‌فهمی
رسیدن از تو می‌گذرد
اما به تو ختم نمی‌شود

شهریور 91
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

درگیریهای ذهنی

آنچه بی‌قرار است و بی‌قراری می‌کند ذهن من است. جسمم صاف می‌نشیند کارش را می‌کند. گاه‌گاهی نه آن طور که برنجاندم درد می‌گیرد و هشدار می‌دهد سمیرا خسته شده‌ام. دستت را جابه‌جا کن. چرا همه‌ی فشار تنت روی من باشد که دست راست هستم. حداقل طوری بشین که فشار تنت مرا رنج ندهد. در همین حد. جسم خوبی دارم. آن‌قدر بی‌تابی نمی‌کند. کار می‌کند، خسته می‌شود ولی حواسش هست که ریزه ریزه درد را به من بگوید.
 آنچه بی‌قرار است و بی‌قراری می‌کند ذهن من است. همیشه‌ی خدا آشفته است. باید زیاد با او حرف بزنم. کمی بدقلق است. وقتی آرام است خوب کار می‌کند. دسته‌بندی می‌کند؛ ایده‌های جدید می‌دهد؛ خوب تحلیل می‌کند؛ تحلیل‌های قابل شنیدنی است اگر درست و غلط برایش نتراشم. اما زود آشفته می‌شود.
گوش‌ات رو بیاور جلو. بله؛ داشتم می‌گفتم. راستش گاه‌گاهی می‌بینم که آدمهای غریبه اینجا رفت و آمد می‌کنند. کلمه‌ای،جمله‌ای یا حتی گاهی خطابه‌ای می‌خوانند و رد می‌شوند. ذهنم می‌گوید اینها شخصیتهای داستانی هستند. چه حرفها؟ کدام داستان؟ اگر دیده باشم دست به قلم برده باشد. هر چه باشد ذهن من است. بهتر از من کسی هم هست آیا که او را خوبِ خوب بشناسد؟ گمان نمی‌کنم. اصلاً من نمی‌گذارم چیزی به ذهن وارد شود از ادبیات و داستان. بهش می‌گویم تو فقط کار پایان‌نامه را انجام بده. همان هم برایمان زیاد است. حرف گوش نمی‌کند. ذهن کله‌شقی است. می‌گوید: هی! فکر کردی می‌توانی مرا اسیر کنی. فکرش را هم نکن. هیچ وقت تا به حال نتوانسته‌ای بعد هم نمی‌توانی. کله شق است. اصلاً لجبازی توی تمام سلولهایش رشد کرده است. ذهن آزاد؟ چه حرفها! می‌گوید هیچ ذهنی نمی‌تواند اسیر دست آدم شود. ذهن آزادتر از آن است که فکرش را بکنی. می‌گوید ذهن خوب ذهنی است که بتواند همیشه ایده‌ای جدید داشته باشد. می‌گویم: ذهن عزیز من! من این همه ذهن دیده‌ام که هیچ کاری نمی‌کنند. این همه آشفته نیستند. زندگی‌شان را می‌کنند. دو دو تا چهارتا را بلدند و به قاعده‌ی همان رفتار می‌کنند. می‌گوید من کی آشفته‌ام.ببین چه طور اطلاعات را برایت دسته‌بندی کرده‌ام. پوشه‌بندی شده و آماده. فقط کافی است اراده کنی تا بتوانی از آنها استفاده کنی. می‌گویم:ذهن عزیز چه فایده که هر روز این اطلاعات در پوشه‌های جدید قرار بگیرد.گاهی به هفته نکشیده تمام اطلاعات را جابه‌جا می‌کنی. دیگر به این حرف اعتقاد ندارم. زمانی اعتقاد نداشتم ولی حالا فکر می‌کنم ممکن است بشود. بعد صدایم را بیشتر برایش کلفت می کنم: اُه همه چیز نسبی است. ذهنم می‌خندد: کوچکی عزیز من...اگر من اطلاعات را برایت دسته‌بندی نمی‌کردم آیا می‌توانستی بفهمی چه بوده‌ای و چه شده‌ای و می‌خواهی چه بشوی؟ جسمم به کمکم می‌آید. لپ سمت چپ را باد می‌کند و بعد سمت راست. بعد دستم را می‌برد طرف چانه. بعد دستم را می‌آورد پایین. ذهنم می‌خندد: باز نیروی کمکی گرفته‌ای؟ چرا با خودت کلنجار می‌روی؟ چرا نمی‌توانی خودت را بفهمی؟ من ذهنت نیستم. من، تو هستم. این هم از آن حرفهای ذهنم هست:« من، تو هستم.» ذهن آشفته‌ای دارم. مرا هم آشفته می‌کند. دیگر نمی‌دانم چه باید بکنم؟
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۳۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

16- شهریور

رازها
خود افشاگرند
خیس‌اند
آغشته به اشک و خون
پشت ابر نمی‌مانند

شهریور 91
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۱۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

15 - شهریور

کسی نیست
در باز می‌شود
بسته می‌شود
تا نبودن را نفهمد خانه

شهریور 91
+ نوشته شده در شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

14-شهریور

آدمی که دیگر نیست
راهی که دیگر نیست
آدرسی که دیگر نیست
زمانی که دیگر نیست
تاریخ این‌ همه "نیست" را چه طور بخوانم؟
تاریخی که دیگر نیست
+ نوشته شده در شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۰۹:۴۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

چه اهمیتی دارند دغدغه‌های خارج از گودنشینان؟

چه اهمیتی دارد که کار پایان‌نامه کی تمام شود؟ وقتی دارم مرتب و خوب پیش می‌روم.منابع را دسته‌بندی می‌کنم و تمام منابع قابل دسترس و کمتر در دسترس را به دست می آورم و مطالب مناسب را جمع می‌کنم. چه اهمیتی دارد دیگران کارشان را ماست می‌مالند و من که نمی‌خواهم این کار را بکنم از تمام شدن کار آنها دلم شور بیفتد؟ چه اهمیتی دارد دانشگاه کی بگوید پایان‌نامه باید تمام شود وقتی می‌دانم کاری که می‌خواهم انجام بدهم حالا حالاها تمام نمی‌شود؟ چه اهمیتی دارد وقت تعیین کنم برای تمام شدن فصل 2 پایان‌نامه وقتی می‌دانم خوب خواندن و خوب دسته‌بندی کردن در دایره‌ی این زمان‌بندی‌ها نمی‌گنجد. این کاری است که طی ماههای گذشته بارها انجام داده‌ام و دیده‌ام این تعیین وقت بیشتر وقتم را پرت کرده است تا نتیجه‌ی بهتری داشته باشد. چه اهمیتی دارد که من دلشوره داشته باشم و روزی دو بار به دوستان و آشنایان توضیح بدهم که هنوز تمام نشده است؟ چه اهمیتی دارد تمام اینها وقتی می‌دانم آرامشِ من ارزش بیشتری دارد تا تمام شدن سرسری پایان‌نامه. تمام دلخوشی من به ارشد به خاطر پایان‌نامه بوده است. اگر قرار باشد بعد از این همه ماجرای دو سال گذشته نتیجه‌ی کار بشود تحقیق کلاسی پس چه ارزشی داشته است گذراندن این دو سال؟ چه اهمیتی دارد سمیرا؟ چه اهمیتی دارد؟ چه اهمیتی دارد؟ چه اهمیتی دارد؟ چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که من هر صفحه از این کتابها را که می خوانم از لذت نمی‌دانم باید چه کسی را پیدا کنم و برایش این همه حرف را بگویم که بفهمد جامعه‌ی نمایش چیست و چه طور عکاسی مطبوعاتی می‌تواند گاهی به ابزاری برای جامعه‌ی نمایش در بیاید ؟ چه اهمیتی دارد دلشوره داشته باشی وقتی این پست مدرنها این همه خوب حرف زده‌اند که دلت می‌خواهد تا ابد نوشته‌هایشان را بخوانی و فکر کنی و عمیق شوی به اطرافت، به آدمها و ... . اهمیتی ندارد. اهمیتی ندارد وقتی روزهایم به لذت بردن از خواندن کتابهایی می‌گذرد که می دانم حتی یک درصد احتمال ندارد زندگی بعد از پایان‌نامه‌ی من با این آسودگی به خواندن کتاب بگذرد. اهمیتی ندارد دفاع وقتی محصول قابل دفاعی نباشد. اهمیتی ندارد این دلشوره‌های الکی وقتی می‌توانم آرام باشم و زندگی‌ام را بکنم.
چه اهمیتی دارد که دیگران نمی‌دانند پایان‌نامه نوشتن کیک پختن نیست و هر روز بپرسند کی تمام می‌شود و سخت باشد توضیح بدهی که نمی‌شود این همه منابع را در یک روز خواند و فیش برداشت و تایپ کرد و دسته بندی کرد و تمام کرد. اهمیتی ندارد.
+ نوشته شده در شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۰۹:۰۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(5)