X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

تأمل24

هر بار که ناامید شده‌ام؛ هر بار که فکر کرده‌ام دانش من درباره‌ی جهان بیش از این گسترش نمی‌یابد؛ هر بار که درهای بسیاری را بسته دیده‌ام؛ هر بار که از درد گریسته‌ام؛ هر بار در پس تمام این ناامیدیها و دردها دیده‌ام که چه‌قدر جهان بزرگتر است از من. دیده‌ام که چه کوچکم. دیده‌ام که همیشه راهی بوده‌است و این احساس ناتوانی، ناامیدی و درد چه طور مرا از دیدن و کشف کردن بخشهای دیگری از جهان بازداشته است. آنچه رضایت فردی چون من را از زندگی بالا می‌برد کشف جهان است و پیدا کردن راههای بیشتری برای حل مشکلات. همیشه راهی هست و این چیزی است که این روزها با ایمان از آن سخن می‌گویم. هر بار که حرفی، راهی، کتابی و انسانی را کشف کرده‌ام که پیش از این حتی برای دیگران کشف شده بود به لذتی دست یافتم که تمام مولکولهای تنم را به هیاهو واداشت؛ هر ایده و راهی که به فکرم رسیده‌است انقلابی در من به پا کرده‌است که حتی برای خود چند دقیقه قبل من قابل هضم نیست. هر بار دیده‌ام چه طور حرف و اندیشه‌ای که به تازگی کشف کرده‌ام مرا دگرگون می‌کند و چه طور جنگ میان اندیشه‌های جدید و قدیم اندیشه‌های مرا صیقل می‌دهد فارغ از آنکه کدام اندیشه پیروز است و کدام بخش از اندیشه می‌تواند بخش دیگری را تسلیم کند و حتی با بخشی از اندیشه دیگر متحد شود.پس مرا چه باک از تلاش گلبولهای سفید مغزی‌ام برای حفظ آرامش مغزم و در امان نگه داشتن آن از اندیشه‌های جدید.بیمار به وقت تقلا و تلاش برای سلامتی متعالی می‌شود و مغز به وقت روبه‌رو شدن با اندیشه‌هایی که ذهن را مشوش می‌کند. همیشه راهی هست و همیشه دریچه‌ای که فکر می‌کنی بسته است. انگار کن به راهرویی وارد شده‌ای که درهای آن بسته است.درها را یکی یکی بکوب.همیشه دری پیدا می‌شود که کسی پشت آن منتظر است تا در را باز کند.آنچه باعث رضایت من از زندگی می‌شود این است که تمامی درهای بسته را بکوبم تا دری باز کنم که به آن فکر نکرده بودم. چه غمی از این که روزی اندیشه ای جدید مرا به سمت و سوی زندگی دیگری و رضایت از نوع دیگری براند. چه غم وقتی جهان این همه بزرگ است و من این همه کوچکم!
پ.ن. این پست پاسخی است به پرسشی که پیش از این در آذر 89 پرسیده بودم. اینجا را بخوانید.
+ نوشته شده در جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۳۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(3)

ساده اما سخت-N4

باید حس مچ گیری را در خودمان بکشیم تا بتوانیم تغییر خود و دیگری را بپذیریم.
و لزومی ندارد با کشتن حس مچ گیری، گذشته آدمها را از یاد ببریم. مبادا کسی به نیرنگ ادعای تغییر داشته باشد. مبادا نتوانیم درس بگیریم از گذشته خود و دیگری.
مچ گیری ریشه در مطلق گرایی دارد.و مطلق گرایی قاتل انسانهای بسیاری در تاریخ بوده است.
باشد که انسانهای بهتری باشیم.هر روز.

آمین
+ نوشته شده در جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

تأمل 23

آنچه گویی خوانده نمی‌شود برای چه نوشته می‌شود؟

پ.ن.نمونه‌اش همین وبلاگ!
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۰۹:۲۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(3)

1 -امرداد

بالم را پنهان کرده ام در سرم
مرا اسیر نکن
تا ببینی پروازم را

مرداد 91
+ نوشته شده در یکشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۴:۱۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

32- تیر

من دردم
از آغاز تا اکنون
برای چه زایید مرا
مادرم

تیر 91
+ نوشته شده در یکشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(2)

تأمل22

فرزند خوب چه ویژگیهایی دارد؟

پ.ن.آیا من فرزند خوبی بوده‌ام؟
+ نوشته شده در شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۳:۵۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(4)

تأمل21

مادرم...
+ نوشته شده در جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۵۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

31 - تیر

تکثیر درد است زندگی
درد را به ارث بردم
و اندوه درد را به ارث گذاشتم

تیر91
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۱ساعت ۰۱:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

30- تیر

تب دارم
و باران به پاشویه‌ی من نشسته است
باید ببارم
تا جهنم به بهشت خدا نیاید

تیر91
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۰۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

ساده اما سخت-N3

آیا ریشه هر ناراحتی جسمی در روح انسان است؟ برای چه جسمم این قدر به هم ریخته است؟ و تلاش من آن را به‌هم‌ریخته‌تر می‌کند؟
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۴۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

29 - تیر

جارو می‌کند
تنهایی‌اش را
وقتی به من سلام می‌کند
و شب بخیر می‌گوید
انسان
همین است
رفتگری تنها
که با جمع کردن زباله‌های زمان
به شوق می‌آید

تیر91
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۸:۲۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

تأمل 20

چه کسی به چه کسی متعهد است؟
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن. فکر می‌کنم سوالم را خوب نپرسیده‌ام. چه کسی به چه کسی متعهد است؟ و منظورم از این تعهد در یک رابطه‌ی عام است. چه کسی متعهد است در زمانی که نیاز داریم به ما کمک کند؟ اگر کسی متعهد نیست و انتظاری وجود ندارد و هر چه انجام می‌شود لطف طرف مقابل( دوست، مادر، پدر، همسر، خواهر، برادر، معلم، همسایه، همشهری،هم‌بشر و ...) است پس چه ارزشهایی انسانها را به هم پیوند می‌دهد؟
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۸:۴۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

28- تیر

بر آتشی نشسته‌ام
در میانه‌ی ساعت شنی
سیر و سرکه می‌جوشانند در دلم

تیر91
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۶:۲۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

ساده اما سخت-N2

  چرا این تنش درونی‌ام کمی آسوده‌ام نمی‌گذارد تا به زندگی‌ام برسم و به آن‌چیزها که دوست دارم بپردازم در آرامش؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۶:۲۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(0)

27 - تیر

شکاف افسانه بود
کنار هم بودیم
من
و مادرم
خواب دیدم
پله ای پایین یا بالا بروم
نزدیک می‌ شوم
همسو می‌شوم
و می‌خندیم

تیر 91
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

26 - تیر

در من حلول می‌کند
مادرم
وقتی لبخند می‌زنم
خسته می‌شوم
و آه می‌کشم
در من حلول می‌کند
مادرم
که روبه‌روی من در آئینه نشسته است
موهایش را شانه می‌زند
و آوازهای رنگی می‌خواند

تیر 91
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

25- تیر

چرا مرا باد برد؟
اگر دستهایت جاذبه داشت

تیر91
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۴:۳۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

تأمل بر نظر یک دوست ناآشنا

"مجرد نمون"
چه کسی و چه عواملی تعیین می‌کند که باید دوره‌ای از زندگی را ادامه داد و یا باید در آن تغییر و تحول ایجاد کرد؟

"مجرد نمون خوب نیست"
مجرد بودن خوب است یا بد؟
چه کسی تعیین می کند دوره‌ای از زندگی به طور مطلق خوب است یا بد؟

"هزار تا بند هست که نمی بینیشون"
کدام بندها؟
این بندها را چه کسی به انسان می‌بندد و چه طور می‌بندد که انسان بسته شده خود نمی‌تواند ببیند؟ حتی وقتی با دقت نگاه می‌کند؟ آیا این بندها قابل اشاره هستند؟ آیا این بندها همان لباس پادشاه را تداعی نمی‌کنند؟

"اما فقط به خاطر همین تجرد به دست و پات پیچیده"
چرا اما؟
آیا تأهل هیچ بندی به همراه ندارد؟
آیا تأهل عین آزادی است؟ آن‌قدر که بتوان گفت استقلال، تأهل، جم....

"البته نمی دونم مال تأهل هستی یا نه"
اوج جملات در این جمله نهفته است. مال تأهل هستی به چه معنی است؟ کسی که ازدواج می کند به دسته‌ی مال‌ها می‌پیوندد؟ مال بودن بند بیشتری به همراه ندارد؟

"قبلا که نبودی"
این چه گذشته‌ی مشترکی است بین نگارنده نظر و نگارنده‌ی وبلاگ که چنین قضاوتهایی را در دو جمله بیان کرده است؟ این چه گذشته‌ی مشترکی است که نگارنده‌ی متن حتی جرأت ندارد و دوست ندارد نامش را بیان کند؟

"خیلی وقتها به خاطر اینکه نمی تونیم از خودمون بگذریم "
چه کسی گفته است من نمی توانم از خودم بگذرم؟ چه کسی گفته است من در یک رابطه دلم می‌خواهد مسلط باشم؟ آیا این حرفهای کسی نیست که خودش نتوانسته است از خودش بگذرد و این را به دیگران نسبت می دهد؟

"طاقچه بالا میذاریم"
آیا تا به حال من برای کسی طاقچه بالا گذاشته‌ام.آیا به کسی فخر فروخته‌ام؟ اگر چنین برداشتی از رفتار من بوده است چرا فرد ضربه خورده از این به اصطلاح طاقچه بالا گذاشتن در همان زمان اعلام ناراحتی نکرده است؟ از چه می‌ترسد و چرا؟

"و فک میکنیم نمی خواهیم شوهر کنیم"
آیا من تا به حال به کسی گفته ام نمی خواهم ازدواج کنم؟ لطفا مصداق برای من بیاورد؟ اگر نگفته ام چه طور این سه جمله‌ی گذشته را برای من نوشته است؟

"و از این حرفهای صد من یک غاز... "
بدون شرح

"قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود.... "

آیا باید سوار هر قطاری شد و در هر ایستگاهی پیاده شد؟ این چه منطقی است؟



+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۳:۴۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(5)

24- تیر

آن‌که در آینه می‌خندد
من نیستم
جوانی مادر ِ من است
که بر پله‌ی دیگری از زندگی ایستاده است
و شال گردن جدید می‌بافد

تیر91
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۴۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

ساده اما سخت-N1

چرا هیچ کاری نمی‌کنم؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(2)