X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

خانه بینی

آدرس یک خانه را می گیریم.خانم املاکی زنگ می زند به صاحبخانه.همان طور که به ما نگاه می کند و لبخند می زند برایش توضیح می دهد که ما آدمهای قابل قبولی هستیم  و حتما باید ما را ببیند.اگر ببیند حتما نظرش عوض می شود.مشتری قبلی دو تا پسر مجرد بوده اند که قیمت را بالاتر گفته بوده است تا بروند.
می گوید: شما چه قدر خوش شانسین! بعد زنگ می زند برای یک مورد دیگر.ما حدس می زنیم که این یکی هم اجاره رفته باشد.و وقتی مرد املاکی تایید می کند: می زنیم زیر خنده! آن قدر که کلماتمان خورده خورده می شود.اما اصرار داریم حرفمان را به هم بزنیم که شده ایم مشکل گشا.هر خانه ای به گوشمان می خورد اجاره رفته است.بعد همان طور خندان و گریان از خنده به دوستم می گویم می توانیم آگهی به همشهری بدهیم:" آیا از خانه ی خود رنج می برید؟آیا کسی آن را اجاره نمی کند؟کافی است با ما تماس بگیرید."
خانم صاحبخانه خانم خوبی به نظر می رسد.از همسایه ها و قدمتشان در ساختمان می گوید و اینکه برایشان مهم است چه کسی اینجا می نشیند! چون خودشان هم در همان ساختمان زندگی می کنند.بعد با لبخند به ما نگاه می کند:" مشتری قبلی دو تا پسر بودن! خوب نبود توی این ساختمون.ولی خب شما دخترین! فرق می کنه."
خانم املاکی بعد از اینکه با صاحبخانه حرف می زند تا اجازه بگیرد ما برویم خانه را ببینیم می گوید: خانواده هاتون می آن برای تنظیم قرارداد! فکر کنم قبول کنه. چون شک کرد به اینکه اجاره بده یا نه.اگر میان بهش بگین.
من حیرانم:"خانواده برای چی؟ خب.خودمون هستیم دیگه." دوستم می گوید:"آره..آره حتما میان." بعد می زند به پهلوی من:" تو نمی دونی من و تو الآن هویت نداریم.باید شوهر داشته باشیم." من می خندم: "یعنی چی؟ ما 18 ساله مون تموم شده." بعد این حرف می ماند روی دلم.و تا مسیر دیدن خانه چند دقیقه یک بار تکرار می کنم:"یعنی چی؟ اگر کسی نخواد ازدواج کنه باید تا آخر عمر پدر و مادرش از یه شهر دیگه بیان براش قرار داد امضا کنن."
برمی گردیم.بعد از نماز اول نقشه تهران را از روی تخت برمی دارم.مسیر خانه ی مورد پسند گران را دوباره بررسی می کنم:" ببین از اینجا هم 5 دقیقه راهه."
+ نوشته شده در یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۱ساعت ۰۸:۴۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

1- خرداد

زخم خنجر من است
بر پهلوی من
راه که می افتم
درد
امانم را می برد
از راه که می مانم
شوق رفتن
زخم خنجری است
به دست خودم
بر پهلوی خودم
لبخند به لبم می آورد
و
اندوهی به چشمم می نشاند
که گویند اشک شوق است

خرداد 91
+ نوشته شده در شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۱ساعت ۰۱:۳۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

خودکشی نامحسوس-3

جلسۀ آخر گفت:« توی همشهری داستان شمارۀ فلان یک مصاحبه با آلیس مونرو داشت که حالا چون شما اینجا 8 تا زن هستید به نظرم به دردتان بخورد قسمتی از آن را بگویم. مونرو می گوید همیشه آن چیزی که نمی گذارد زنها بنویسند وضعیت رابطه شان با یک مرد است.حالا این مرد می خواهد شوهر باشد، نامزد باشد، دوست پسر باشد، برادر باشد، پدر باشد. فرق نمی کند این مردها هستند که همیشه شرایط را فراهم نمی کنند.مشغولیت ذهنی و وظایفی که در این روابط فراهم می شود نمی گذارد زن با خیال  راحت داستانش را بنویسد.باید داستان نویسی برای زن مهمترین مسئله ی زندگی اش بشود.مهمتر از هر چیزی؛شوهر، بچه و هر چیز دیگری. وقتی این اتفاق بیفتد زن می تواند در داستان نویسی به جایی برسد.»
یاد کتاب « اتاقی از آن خود» ویرجیینا وولف افتادم.چند سال پیش خوانده بودم؟ گفتم درد این چند سالۀ من چیزی شبیه به همین باید باشد.این شخصیتهای کج و کوله ای که هر روز توی سرم راه می روند، حرف می زنند و نعره می کشند گاهی. برای همین است.همین است که دیگر داستان نوشتن برایم شده است یک کار وقت بیکاری که هیچ وقت این وقت بیکاری فراهم نمی شود. چند سال است که چیزی ننوشته ام؟ چند سال است جایی نرفته ام  حرف از داستان و داستان نوشتن باشد؟ چند سال است خودم را حبس کرده ام توی کارهای روزمره ام؟این تحقیق و آن گزارش و ... . چند وقت است که یک روز از صبح تا شب را ننشسته ام پای کیبورد و این شخصیتهای کج و کوله را نتراشیده ام تا بشود یک شخصیت داستانی خوش تراش که خودم خوشم بیاید حداقل. گفتم با خودت چه کردی دختر؟ کی بود که توی شرجی مرداد از خواب ظهر می زد و توی گرما و پخته شده خودش را می رساند سر کوچۀ نشاط تا داستان بشنود و داستان بخواند. چی شد؟ اگر این وبلاگ و نوشتنهای گاه گاهی نبود که حروف الفبا یادت می رفت! گفتم به اندازۀ تمام سالهایی که وبلاگ نوشته ای داستان ننوشته ای! این وبلاگ چند روز دیگر شش سالش تمام می شود. باید بفرستی اش مدرسه. باید آموخته های این چند ساله را جایی امتحان بدهی. گفتم همین روزها وقتش هست.همین روزها که این دخترک توی سرت راه می رود و دارد جانی می گیرد باید این کار را بکنی. همین روزها، پیش از آنکه مثل قبلیها پرپر بشود و بی جان بیفتد لبۀ پرتگاه ذهنت و از دست برود.همین روزها باید بنویسی... .
+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۵:۲۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

تحمیلی...

 می رود زیر پتو.و از تکانهایی که می خورد می فهمم بیدار است.هر از گاهی سرش را می آورد بیرون با موبایلش کار می کند و بعد دوباره می رود زیر پتو.به جز سلام بعد از آمدنش به اتاق، هیچ حرف دیگری رد و بدل نشده است.همچین آدم پستی شدم من...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۸:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)

8-اردیبهشت

تاب خودم را ندارم
انگار کن
دلم گردابی است
که می پیچد
می پیچد
می پیچد درخود
و تاب خودش را ندارد

اردیبهشت 91
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۴۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

برای استاد-2

می خندد:"خوبه ...خوبه...تا امید هست همه چیز هست..."
دلتنگ همین جمله هایت بودم استاد...همین امیدهای آبکی نمکین ات...
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۰۲:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

7- اردیبهشت

کنده کنده می شود

شعر

مثل خون مانده ای که بر دیواره ی تنم جا خوش کرده است

و درد

زیر ناخنهای کبودم

بی رنگ می شود

اردبیهشت 91

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۰۱:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(1)

6-اردیبهشت

خودم را
پس زده ام
به پستویی که از آن بیرون جهیده بودم
گودالی معطر
لباسی زرین
و گردنبند تحسینی که به گردنم آویخته بودند
خودم را پس زده ام
کتابی در دستم سوزانده می شود
و
روسری ابریشمی بر سرم شعله می کشد
طنابی نیست
نجاتی نیست
دستان عرق کرده ام
خاکستری را به تن گرفته است
که دیگر به جوی آب باز نمی گردد

اردیبهشت 91
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۳۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

5-اردیبهشت

زمان ایستاده است
خورشید را به زنجیر کشیده است
جادوگری
که جادویش را از دست داده است
شب
روز
فقط جادویی است
که جادوگری پیر راز باطل شدنش را فراموش کرده است

اردیبهشت 91
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۱۸:۳۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

4-اردیبهشت

به هیئت مرده ای که شب پیش از گور برآمده است
از جا برمی خیزم
نه روحانی
نه پاکیزه
نه آن گونه که از مردن خویش آگاه باشم
به وقت برخاستن
به هیئت مرده ای برمی خیزم
که نان از کف داده است
از جا برون انداخته شده است
و اتصالش به دنیای زندگان به هیچی دوخته شده باشد
این گونه است در میان جمع زیستنم
این روزها
اردیبهشت 91
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۱۹:۳۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

لحظه های آبی من

یکم-
زیر لب می گویمش. شیفته می شوم.پی چیزی می گردم تا ثبتش کنم. پیش از آنکه مدادی یا خودکاری پیدا کنم فراموشش می کنم.

دوم-
عزیزم...من شش ساله اینجام.گوش کن تا روندش رو برات بگم.
( خطاب به یک ترمک کله داغ)

سوم-
آخ آخ زده رو دست فهیمه رحیمی ... با این داستانهایی که تعریف می کنه...خیلی خندیدم... .
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۲۳:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

مولانا

رو سر بنه به بالین
تنها مرا رها کن
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : خوانده ها و شنیده ها نظر(1)

3- اردیبهشت

غم
آب است
می کوبد دریچه ها را
چشم باز می کنم
سیل می برد مرا
به دور
خیلی دور

اردیبهشت 91
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۲۲:۲۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(0)

تأمل 19

من ایده آل گرا هستم.معلوم است که هستم.من سخت گیرم.در انتخاب مسائل مهم زندگی ام مو را از ماست می کشم.چرا این کار را نکنم؟ هیچ چیزی بدتر از این نیست که آدم برگردد به پشت سرش نگاه کند و بگوید عجب!این چه راهی بود که آمدم؟این چه شغلی بود که انتخاب کردم؟این چه آدمی بود که برای همراهی در زندگی ام انتخاب کردم؟ این جور انتخابها رنگ لباس نیست که پشیمان بشوم بگویم جهنم ضرر!دفعه دیگر آن یکی رنگش را می خرم.این جور انتخابها آرامش زندگی آدم است.آدمی که شغلش را دوست ندارد؟ برای به دست آوردن انتخابهای دلخواهش تلاش نمی کند و برای رسیدن به اینکه چه چیزی دلخواهش است فکر نمی کند به نظرم آدم بی مسئولیتی است.انگار خودش را دوست ندارد.انگار حوصلۀ خودش را هم ندارد.حالا یک تصمیمی بگیرم ببینم چه می شود؟ حالا این رشته را انتخاب کنم ،حالا بروم اینجا سر کار ،حالا این آدم که به نظر آدم بدی نمی آید، حالا ... .
مگر آدم چند بار در این شکل و هویت زندگی می کند که این قدر برای انتخابهای مهم زندگی اش سهل انگاری می کند؟*
برای خودم این ایده آل گرایی عین واقع بینی است.پذیرش مشکلات و محدودیتها و انتخاب راهی که به ایده آل زندگی ات نزدیکتر است.من به تلاش نکردن نمی گویم واقع بینی،به سهل انگاری، به خمودگی  و به کوچک کردن مسائل بزرگ هم.
* فرض بر اینکه کسی به تناسخ اعتقاد داشته باشد که من البته چنین اعتقادی ندارم.
پ.ن. دغدغۀ این روزهایم این است که من به عنوان یک دوست چه قدر می توانم در روند زندگی دوستانم تاثیر خوب داشته باشم؟ این تاثیر خوب به معنی مداخلۀ مستقیم و غیر مستقیم است؟ چه قدر می توانم موانعی که قکر می کنم رشد شحصیتی شان را مختل می کند از سر راه بردارم؟ در تمام این روزها سخت خودم را  سرکوب کرده ام: کار چی؟ سرکار هم می ری؟ و به خودم نهیب می زنم فکرت را تحمیل نکن. چرا ؟چرا نمیای؟ بابا بی خیال! تو بیست و چند سالته! و به خودم نهیب می زنم مداخله نکن.هر کسی خودش برای استقلال خودش می جنگد.و .... این ماجرا همچنان ادامه دارد... .
پ.ن.1. یکی از دوستان معتقد است همه ی آدمها توان و ظرفیت این را ندارند که راهشان را خودشان پیدا کنند، و تصمیمهای مهم زندگی شان را بگیرند و من توی کتم نمی رود چه طور آدمی که واقف به این مسئله است تلاشی برای حل آن نمی کند؟این بی مسئولیتی است به نظرم.بی حوصلگی آدمیزاد از حضور خودش.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۰۳:۰۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(2)