X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

فرصت سازی

او دو سال و چندماه از من بزرگتر است و یک دختر 5 ساله دارد.با این حال مدتی است می رود دانشگاه علمی کاربردی.چه رشته ای می خواند؟یادم نیست.بیشتر برایم مهم بود که درس می خواند و از فرصتی که برایش فراهم شده است استفاده می کند.
او یک سال و چند ماه از من بزرگتر است.یک بچۀ سه ساله دارد.یک سال است که به خانۀ پدرش برگشته است برای طلاق.دفترچه گرفته است برای "دانشگاه دولتی" و می گفت از اولش اشتباه بود.می گویند شوهرش اهل کتک زدن تا دم مرگ بوده است.
او چهار سال از من بزرگتر است.یک پسر شش ساله دارد.حسابداری می خواند.می گویند خوب می خواند و درسش خوب است.
او همکلاسم بود.بعد از دیپلم ازدواج کرد و حتی پیش دانشگاهی نرفت.پارسال منتظر بود پسرش سه سال را تمام کند تا بتواند به مهد بفرستش و درس بخواند.می گفت: واقعاً پشیمونم که درس نخوندم.اگرچه از زندگی اش راضی بود.
حس خوبی است که می بینی کم و بیش بعد از خوابیدن تب و تاب وجه دیگری از زندگی شان می روند دنبال درس.و لابه لای این درس خواندن به دنبال هویتی برای خودشان می گردند.هویتی جدا از مردان.نه در یک سطح و در عالی ترین و ایده آل ترین شکل ولی این حضور حداقلی می تواند منشاء اتفاقات دیگری در زندگی شان باشد.شاید آنها اهمیت این فرصت را بیشتر از بعضی از دختران هجده سالۀ این روزها بدانند که فقط کسالتشان را به کلاس درس می برند.
پ.ن.1.سال نو مبارک
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۱ساعت ۰۳:۵۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(4)

1

گناهی ندارم
سازی می زنم
آوازی می خوانم
رقصی می کنم
کسی دوستش ندارد
گویند دهلی است
که آوازش از دور خوش است
هیچ کس این یگانه ساز و آواز و رقص را دوست نمی دارد
تنها به جرم یگانگی اش!
اسفند ٩٠
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۲۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : شعر نظر(2)

تأمل16

اعصاب خرد کن است وقتی فکر می کنی آدمها چه قدر درگیر رعایت کردن اصولی هستند که خودشان ایجاد کرده اند و هیچ حواسشان نیست.این فراموشی بیشتر از آن قواعد اعصاب خردکن است...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۰۲:۱۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(3)

یادآوری1

شاید باید به خودم یادآوری کنم:عزیزم تو نمی تونی همۀ جهان رو نجات بدی...تو می تونی تلاش کنی ولی معلوم نیست نتیجه داشته باشه...اون هم نتیجه ای که تو دلت می خواد...پس آرووم باش و درست فکر کن تا بتونی خوب عمل کنی.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۰۲:۳۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

تأمل15

حتی آدمهایی که فکر می کنند بسیار عمیق هستند گاهی چنان سطحی و سخیف می شوند که حال آدم را به هم می زنند و زندگی همین است... .
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۳۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : تأمل نظر(1)

زندگی با آدمهای ریسک نکننده...

یکی از رنجهای زندگی نداشتن پایه است برای کارهایی که دوست داری... .
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۱۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(3)

از حال و احوالات من-3

یک-
وبلاگ مثل آدم است.وقتی دیر به دیر به روز می شود مثل نفسی است که خسته و بی رمق بالا می آید.
دوم-
حال عجیبی است.مثل رها شدن از زندانی است که دوست داری!این به انتظار فارغ التحصیل شدن نشستن!
+ نوشته شده در شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۱۳:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(1)

از حسها

فراغ بال...
+ نوشته شده در جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۵۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)

دیالوگهای دلنشین-2

- "...به زنم گفتم اگر قراره معجزه ای باشه پس چرا نمیاد.معجزه باید الان بیاد دیگه.بعد خوابم برد.خواب دیدم جواب همه چی رو می دونم.همۀ سؤالا رو.مرتب توی خواب به خودم می گفتم هستی چیزی نیست جز ... .هستی چیزی نیست جز... . یه کلمۀ خیلی ساده هم بود.ولی وقتی بیدار شدم یادم نیومد چه کلمه ایه..."
پ.ن. "چیزهایی هست که نمی دانی" از فردین صاحب زمانی
+ نوشته شده در جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : خوانده ها و شنیده ها نظر(0)