X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

نامجوی جدید رو شنیدید...نامجوهای الکی...

"تو نسبت به دیگران موفق تری"..."نسبتهای الکی"
"باید سعی کنی از قافله عقب نمونی"..."سبقتهای الکی"....

+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : خوانده ها و شنیده ها نظر(2)

ناظر بیرونی

در تاکسی تحلیلهای جالبی می شود شنید وقتی در شکل یک ناظر بیرونی به گفتگوها گوش می کنی و به جز سه بار برای تغییر مسیر بحث به آنجا که فکر می کنی مسیر اصلی است صحبتی نمی کنی و می گذاری آدمها بدون دخالت لحظه به لحظه ی تو به عنوان یک پایۀ بحث  روند عادی زندگی و حرف زدنشان را پی بگیرند... .
+ نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۲۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

1

یک کولی است در درون من
که راه می رود
فال می گیرد
روزهای نیامده را
و بر بخت بد نیامده لعنت می فرستد
یک کولی بی تاب
که شهر به شهر
زمین را متر می کند
و دردها را پیش از رسیدن گریه می کند
یک کولی است در درون من
که مرا می برد
تا آستانۀ مرگ
هر شب
و تشنه باز می گرداند
هر صبح
یک کولی است در درون من
که خیال باز ایستادن ندارد
و مرا تاب دوری اش نیست
مرا تاب جدایی اش نیست
بهمن ٩٠
+ نوشته شده در شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۴۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

بی تابم...بییییییییییییییییییییی تااااااااااااااااااااااااااااااااااب!
+ نوشته شده در شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از حسها

١
حال تب زده ها را دارم...
٢
هیچ مزه ای را نمی فهمم...
+ نوشته شده در جمعه ۳۰ دی ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

"خود"فراموشی

خود به منزلۀ هویت مستقل ،حساس و توانا در ابراز حساسیتها فراموش می شود.و این آگاه شدن به فراموشی هراس آور است.اگر این فراموشی با انفجار آتشفشانِ خود بروز یابد چه آسیبهایی به خود و دیگران خواهد رساند؟چه اتفاقی می افتد که خود فراموش می شود؟ تو راه می روی،می خندی،می گریی،می دوی،کار می کنی و ... بی آنکه بر فاعل این افعال آگاه باشی هر کدام از آنها را شروع می کنی و به پایان می رسانی.آنچه در این فرایند گم می شود لذتی است که از آگاهی فاعل بر افعال پدید می آید و در زمانهای خودفراموشی این لذت به همراه خود گم می شود.
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ دی ۱۳۹۰ساعت ۰۳:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

پدیدۀ پشت پنجره نشینی وبلاگی

آدمها بدعادت شده اند.آدمها از آن نوعی که اینجا را می خوانند ولی نظری نمی نویسند و من گاهی فکر می کنم آدرس اینجا هم یادشان رفته است.بدعادت شده اند به اینکه بیایند اینجا را بخوانند،کم و بیش احوالاتم را بفهمند و بعد در سکوت از اینجا بروند.در این سکوت که مثل دنیای واقعی با حرف نزدن معنا پیدا می کند.این بدعادت شدن نتیجۀ خط مشی من در این وبلاگ است؟شخصی نویسیهای روزانه؟ این اطلاعات به چه اندازه می تواند احوالات شخصی من را منتقل کند؟ آیا هر آنچه در اینجا می خوانند  به آن اندازه کافی است که در یک دیدار حضوری،تلفنی و یا پیامکی اطلاعات منتقل می شود؟ آیا در اینجا به تمام عناصر خبری(که؟کجا؟کی؟چه؟چرا؟چگونه؟) پاسخ داده می شود و این پاسخ به قدری کافی و لازم است که دوستان را از ارتباطات گفته شده و پرسیدن (خوبی؟چه طوری ؟چه کار می کنی؟)بی نیاز می کند؟ آیا خواندن این مطالب هیچ پرسشی را در ذهن مخاطب برنمی انگیزد؟آیا در اینجا آن قدر حکم کلی و یقینی مطرح می شود که خواننده فکر می کند این مشارکت تأثیر چندانی بر تغییر نظر و حتی رویارویی نویسنده با نظر مخالف یا کمتر موافق نخواهد داشت؟ آیا اصولاً دوستان من که اغلب از این دسته آدمهای گفته شده هستند تمایلی به مشارکت دارند؟ آیا اصولاً خواندن وبلاگ باید با مشارکت همراه باشد و الزامی برای نشان دادن مشارکت وجود دارد؟آیا این پاسخ با توجه به قرار گرفتن ما در نقشها ممکن است متفاوت باشد؟ یعنی اگر شما به این سؤال به عنوان مخاطب پاسخ بدهید با زمانی که به عنوان نویسنده جواب می دهید متفاوت است؟نظر گذاشتن نیاز به حس و حال خاص،دانش،ذکاوت،توانایی و ... دارد که شما در زمان اراده کردن برای نظر گذاشتن علی رغم داشتن توانایی ویژه به وجود یکی از این موارد در خود شک می کنید و نظر خود را ابراز نمی کنید؟گاهی حس می کنم بعضی از دوستان پشت پنجرۀ وبلاگ نشسته اند و در سکوت تماشا می کنند که من از این خیابان رد می شوم.اما حتی دستی تکان نمی دهند... .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۰ساعت ۰۱:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

طیف رفتاری

می خندد: شما چه قدر بچه های خوبی هستید!هیچ سؤالی ندارید.
بعد از امتحان دوستم می گوید جلسۀ امتحان را باید با جلسه ی اول مقایسه می کردیم.چه قدر اخلاقش عوض شده بود!دوست دیگری می گوید:هر چه به جلسات آخر نزدیک می شدیم اخلاقش بهتر می شد و من یادم می آید جلسۀ آخر را که امد توی کلاس.کیفش را گذاشت و گفت:سلام سینماییها!
این طیف رفتاری آدمها عجیب است وقتی با تغییر شرایط رفتار تغییر می کند، تغییر می کنی، تغییر می کنم... .
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۰ساعت ۱۸:۴۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

شعلۀ غم

یکم-
نوشتم:«انسان گرگ انسان است.» و زیرش نام «هابز» را اضافه کردم.همه غر زدند که :« آخه این چیه نوشتی؟ الان که وقت امتحاناست که نباید این چیزها رو بنویسی! باید بنویسی انسان خوب است.جهان زیباست.» و خندیدیم.گفتم اگر شما این فیلم«روزی روزگاری امریکا » را می دیدید به همین نتیجه گیری من  می رسیدید و به نظرتان این جمله با معنی ترین جمله می شد.حالم بد شد وقتی فیلم را تا نیمه دیدم و بیش از نیمی اش کشت و کشتار و تجاوز بود.و ذهنم درگیر روابط آدمها بود.این روابط که انسان گرگ انسان بود.اگر چه بعضی از این انسانها را دوست می داشت و برایشان جان می داد... .راستش در این دوست داشتن هم شک کردم.دوست داشتنی دیگری هم نوعی کنجکاوی به نظر می آمد و اگر این کنجکاوی به مقصود می رسید آیا باز هم دوست داشتنی در کار بود؟
دوم-
این جمله را از استاد فلسفۀ ترم اول کارشناسی یاد گرفتم و امروز که داشتم خطبۀ شقشقیه را می خواندم بیشتر از دیروز به یاد  استاد افتادم.
«به خدایی که دانه را کفید و جان را آفرید، اگر این بیعت کنندگان نبودند، و یاران، حجت بر من تمام نمی نمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستمکار شکمباره را برنتابند و به یاری گرسنگان ستم دیده بشتابند، رشتۀ این کار را از دست می گذاشتم و پایانش را چون آغازش می انگاشتم و چون گذشته خود را به کناری می داشتم،و می دیدید که دنیای شما را به چیزی  نمی شمارم و حکومت را پشیزی ارزش نمی گذارم.»
دو خط آخر خطبه بیش از بقیه اش درد داشت وقتی مردی از عراق در میانۀ سخن نامه ای به علی (ع) می دهد و او شروع به خواندن نامه می کند و پسر عباس می خواهد که به حرفش ادامه بدهد و او می گوید:« هرگز! آنچه شنیدی شعلۀ غم بود که سرکشید، و تفت بازگشت و در جای آرمید.» و این «شعلۀ غم» بدجور مرا سوزاند.
سوم-
درس هم می خوانم.زندگی تمام آن چیزهایی که من می نویسم نیست.می دانم که می دانید.
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰ساعت ۱۵:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

هااااااااااااااااه...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۳۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)