X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

فراموشی

هیچ وقت.فکر می کردم این موضوع شامل حال هیچ وقت می شود اما اتفاق افتاد.امسال آن روز مهم را یادم رفت و آنچه در نظر من ایجاد اهمیت می کرد فراموش شد و یک روز مهم را به یک روز معمولی بدل کرد.این یادآوری تنها پنج سال دوام داشت.امسال تولد وبلاگم را هم یادم رفت که بنویسم.می ترسم تولد خودم را هم یادم برود.آنچه همیشه فکر می کنم عجیب ترین اتفاق در زندگی ام خواهم بود...

+ نوشته شده در دوشنبه ۷ آذر ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۲۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

آدمها

یعنی یه وقتایی واقعا کلمه کم میارم برای تحلیل اون چیزایی که در اطرافم می گذره.این تنها چیزیه که الان می تونم دربارۀ اعجابم از شگفت انگیزی آدمها بگم... .

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۱۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

تأمل9

بعضی آدمها فکر می کنند برای اینکه همراه کسی باشند باید او را از دویدن بازدارند؛آنها فکر نمی کنند باید بدوند تا بتوانند با او همراه باشند؛آنها فکر نمی کنند بهتر است همراه کسی باشند که سرعت راه رفتن یکسانی دارند و این جور فکر نکردن مسئله های بزرگ نادیده می آفریند. 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از کار

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۸:۱۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

اينجا اشك هم ماتم مي‌گيرد*

یکم-
یادداشت علی اکبر قاضی زاده درباره بیماری حسین قندی استاد روزنامه نگاری

دوم-
می گویند اعتماد توقیف شده است.گریه می کنم.اما چون هنوز ناباوری ام غلبه دارد زنگ می زنم و از دوستی می پرسم و مطمئن می شوم.متأسفانه مطمئن می شوم.بعد که کمی آرام تر می شوم به گزارش چاپ نشده ام فکر می کنم و به مصاحبه ای که نمی توانم پیگیری کنم.چون نمی شود برای روزنامه ای که وجود ندارد مصاحبه گرفت... .
*تیتر یکی از گزارشهای حسین قندی

پ.ن.قسمت دوم با فاصله ی زمانی ازقسمت اول نوشته شده است

+ نوشته شده در شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

تأمل 8

در بعضی از مجالس عقد و عروسی آدم تموم سؤالای دینی و فلسفی اش بروز می کنه.بعد یکهو به همراهش می گه:راستی می دونی ون گوگ خودکشی کرده؟ و همراه با چشمهای گشاد شده می گه:آره.چه طوری؟ به خودش تیراندازی کرده.می دونی قبل از مرگش به برادرش چی می گه؟ نه! بهش می گه :غمها هیچ وقت از بین نمی رن.حالا چی شد یاد ون گوگ افتادی؟ نمی دونم.داشتم فکر می کردم به دفعه یادش افتادم.بعد فکر کردم راست گفته:غمها هیچ وقت از بین نمی رن بلکه از قلبی به قلب دیگه منتقل می شن.برای همینه بعد از درددل گوینده سبک و شنونده سنگین می شه.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

تأمل 7

- فیلمهای کیارستمی را دوست داری؟
قیافه اش را مچاله می کند:نه،ازش خوشم نمیاد.
- چرا؟ کدوم فیلمش رو دیدی؟
جواب می دهد:هیچ کدام!
می خندم:هیچ کدوم رو ندیدی؟پس چه طوری بدت میاد؟
-همین طوری.
-یعنی چی همین طوری؟یه جوری قیافه ات رو مچاله کردی فکر کردم همۀ فیلمهاش رو دیدی؟
-خب دیگه.تو چند تا از فیلمهاش رو دیدی؟
- ده پانزده تایی دیدم.به نظر من فیلمهای خوبی داره.
بعد شروع می کنم یکی یکی فیلمهایش را تعریف می کنم.آنهاکه در ذهنم ماندگارتر شده است.
تصورش از کیارستمی بد است چون در برنامۀ به اصطلاح طنز «خنده بازار» کیارستمی را دیده بود.در آنجا به نظر من کیارستمی را مسخره کرده بود و بدون اینکه مخاطب شناختی از او داشته باشد انگارۀ یک آدم روشنفکر جدا از مردم را ساخته بود. 
پ.ن.تا حالا چند بار دربارۀ آدمهای نزدیک و دور بدون شناخت کافی قضاوت کرده اید؟
پاسخ خودم:تا دلتان بخواهد؛به اندازۀ موهای تن یک شامپانزه.

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۶:۰۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

از حسها...

چشم باز می کنم.آفتاب نرم و سبک نشسته است کنار من.شانه ام را گرفته است و دست می کشد روی صورتم.این آفتاب پاییزی است که با روزهای برفی اش به زمستان می نُماید.این آفتاب با شفافیت هوای بعد از برف زیباست و من دوستش دارم.چشم می بندم و فقط حسش می کنم... 

+ نوشته شده در جمعه ۲۰ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تأمل 6

بعضی آدمها برای حل یک مشکل با زخم خورده ها همدردی نمی کنند.نمک روی زخمشان می ریزند و سوت می زنند.فقط وقتی درد را می فهمند که خودشان زخمی بخورند و به روش قدیمشان نمک بریزند به رویای خوب شدن و از اعماق وجودشان ضجه بزنند بر این درد.زمانی که شاید دیر باشد. 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۱۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

تأمل5

فکر کردم به اندازه ای که او حرفهای من را می شنود،فکر می کند و بعد جواب می دهد و یا اگر نمی داند با علم به ندانستنش سکوت می کند من این گونه نیستم.من تصمیمم را دربارۀ حرفهای او گرفته ام.خیلی پیش از این که این گفتگوها انجام شود،فکرکرده ام و به نتیجه رسیده ام.خیلی وقتها با علم به ندانستنم سکوت نمی کنم، طرح مسئله می کنم.نمی شنوم جواب می دهم چون برای به دست آوردن این جواب خون دل خورده ام  و سردرگمی و شک به دوش کشیده ام حالا فکر می کنم دیگر وقت شک کردن نیست.وقت برگشتن نیست.مدام به فکرم حقانیت حرفهایم را برایش اثبات کنم.نه با هیاهو و  یا حتی جدل که با روشهای خودم با قرار دادن منابعی از شناخت که او به آن دسترسی نداشته است یا به دلیل عدم علافه نخواسته است که دسترسی داشته باشد.اگر چه در این روش مشترکیم.او نیز منابعی از شناخت در اختیارم می گذارد که کمتر به سراغش رفته ام.فکر کردم اینها اصلاً فکرهای خوبی نیست که به سرم آمده است اما حق است.همان زنگ هشدار ذهن من است که:" میانه را رها مکن.بی منطق دنباله رو بودن اشتباه است.به هر طرف که می خواهد باشد."

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰ساعت ۰۹:۱۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

نور بپاشان تمام این جهان را!

من طاقت حصار سکوت و تاریکی ندارم.برای همین همیشه روزنی باز می کنم حتی به اندازۀ یک«سلام»سرد روزانه؛فقط نوری بیاید بیفتد روی صورتم و مرا غرق شعف کند در اوج رنجیدگی.
پ.ن.حتی اگر این حصار را خودم کشیده باشم به دلایل و منطق خودم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰ساعت ۰۸:۴۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شباهتها

خبرنگاری مثل آشپزی می مونه.خیلی طول می کشه تا یه غذا رو بپزی ولی در عرض ٥ دقیقه خورده می شه.
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۰ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

سعادت آباد؟

یکی ازدغدغه های اصلی من بعد از دیدن فیلم«سعادت آباد» اینه که چه طوری می شه دو نفر با هم ازدواج می کنند بدون اینکه سر بدیهیات ضروری با هم توافق داشته باشند؟از اونجایی که هر سه زوج فیلم به نظرم مناسب هم نبودند و دقیقاً فیلم براساس همین نامناسب بودن پیش می رفت ولی من باز هم توجیه نشدم چرا این سه زوج با هم ازدواج کرده بودند درحالی که هیچ ربط ظاهری و معنایی با هم نداشتند.منظورم از بدیهیات ضروری هم چیزهایی مثل فهم دو نفر از نحوه روابطشون با سایر آدمها از دوست و آشنا تا غریبه ها ،فهم دو نفر از اهداف آینده، فهم مشترک از شخصیت طرف مقابل و از حدود آزادی عمل فرد است.مثلاً لاله و علی که زوج پردردسرتر ماجرا بودند هیچ ربطی به هم نداشتند.لاله هر کاری که می کرد با تشر علی رو به رو می شد و لاله هر چیزی که براش مهم بود به خاطر ترس از واکنش علی پنهان می کرد و علی برای کشف رفتارهای مشکوک لاله به هر کاری دست می زد و دوست داشتن لاله را بهانه می کرد و لاله بابت هر پنهان کاری از سقط جنین تا سفر کاری به خارج ازکشور ترس از ادامۀ جر و بحث و رفتار بد علی رابهانه می کرد:«شما که نمی شناسینش!» منظورم این نیست که این شخصیتها توی جهان فیلم معنی نداشتند یا توی زندگی واقعی آدمها این طوری تصمیم نمی گیرند بلکه دغدغۀ من از این فیلم این بود.اصولاً من در فهم این نوع ازدواجها مشکل دارم مخصوصاً وقتی انتخاب به شیوۀ سنتی و با محدودیت روش شناخت سنتی هم همراه نبوده است.
«سعادت آباد» مازیار میری به نظرم خیلی فیلم خوبی نبود.چون یه ملغمه ای از حوادث بود که نتوانسته بود خط ربط این حوادث را خوب شکل بدهد.بعد هم متوجه نشدم بازی مهناز افشار چه حسنی نسبت به بقیۀ فیلمهایش داشت که جایزۀ نقش مکمل زن را برد؟ و اینکه حامد بهداد واقعاً نمی خواهد به حال بازی فاجعه اش فکری بکند؟استفاده از سطح طبقاتی و منطقۀ سعادت آباد برای اینکه این شکاف فکری و فرهنگی را نشان بدهد کلیشه ای بود و به نظرم آمد دنباله رو همان ماجرای :« پول خوشبختی نمیاره!» بود.حتی اگر فرض کنیم هدف کارگردان و فیلمنامه نویس این نبوده و هدفی فراتر از این مطلب داشته است من به عنوان یک مخاطب چنین پیامی را دریافت نکردم.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آدمها پیش از قدرت

گاهی از آدمها می ترسم.فرقی نمی کند این آدمها ادعای آزاد اندیشی داشته باشند یا اینکه بخواهند به دور هر چیزی حصاری بکشند.وقتی حرفی می زنند که من فکر می کنم اگر این حرف به عرصۀ عمومی وارد شود نتایج بدی خواهد داشت صدایشان را از دست می دهم و بعد آنها را به شکل هیتلری می بینم که می خواهد آنچه برای خود می پسندد به دیگران تحمیل کند.آن وقت با حالت شوکه می گویم:فلانی!این حرفت خیلی خطرناک است!ازت ترسیدم.
و واقعا گاهی از آدمها می ترسم.از اینکه روزی به قدرت برسند و بشود آنچه نباید...
پ.ن.دیدن فیلم   the experiment را توصیه می کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۰ساعت ۰۸:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)