X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

تأمل 4

گفت: این قدر که تو تلاش می کنی و پشتکار داری اگر دکتر شده بودی جون آدمها رو نجات می دادی.ولی حالا چی؟این همه تلاش می کنی... هیچی!

+ نوشته شده در شنبه ۷ آبان ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

من مسئول درد هیچ کس نیستم

من مسئول درد هیچ کس نیستم.من مسئول مشکلات آدمهای اطرافم نیستم.من مسئول نیستم اگر کسی به چیزی حساسیت دارد و این حساسیت را ته مغزش نگه می دارد ولی انتظار دارد من آن طور که حساسیت او را برمی انگیزاند رفتار نکنم.من مسئول نیستم وقتی کسی دردش را با من قسمت نمی کند و اعلام آمادگی من را برای شنیدن و شریک شدن در غم هایش نادیده می گیرد.من مسئول درد هیچ کس نیستم.من نمی توانم به همه ی آدمها به یک اندازه توجه کنم یا مواظب باشم که هیچ آدمی احساس تنهایی نکند.من مسئول تنهایی هیچ کس نیستم.من در تنها شدن آدمها مقصر نیستم.من نمی توانم خواسته ی قلبی آدمها را برای توجه بیشتر و دوستی عمیق تر از ته قلب و مغزشان بخوانم.من علم غیب ندارم.من یک آدم معمولی هستم که تنها انتظار زندگی ام این است که کسی انتظاراتش را از من توی دلش مرور نکند.و این انتظار را بارها و بارها برای همۀ دوستان و آشنایان و ... گفته ام.ولی باز نمی دانم چرا همۀ آدمها از من انتظار دارند.چون من بزرگتر یا کوچکتر از آنها هستم؟چون من را قبول دارند یا دوست دارند قبولشان داشته باشم؟چون دیوار کوتاه تر از من پیدا نکرده اند؟چون خودشان در قبال مشکلاتشان بی مسئولیت هستند و منتظرند یک نفر را با لقب قهرمان به وادی بدنامی بفرستند ولی مستقیما کاری انجام ندهند؟چون همیشه فقط بلدند غر بزنند در خفا و در روبه رو شدن با موضوع غر زدن لبخندهای احمقانه ی واقعی تحویل بدهند؟به هر دلیلی من مسئول درد و تنهایی آدمها نیستم.هر کسی  مسئول مشکلات خودش است.من حوصله ندارم شبانه روزم صرف این بشود که چه کسی ، چرا و چگونه از من ناراحت است؟ای آدمها لطف کنید از زبانی که در دهانتان می چرخد استفاده ی بهینه و مطلوب کنید.به جای زخم زدن ،هیاهو کردن و ... فقط کافی است کمی بالا و پایینش کنید و آرام بگویی:فلانی!من دوست ندارم این طوری رفتار کنی!من ناراحتم که این حرف رو زدی!فلانی ! بیا بریم بیرون!فلانی وقت داری با هم بیشتر حرف بزنیم!یا اصلا چرا این قدر بپیچانی اش:فلانی امروز می دونی چی شد؟ بعد حرفهایت را بزنی و ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۶:۴۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

بی حرمتی به آدمیزادگی

بعضی آدمها حرمت نان و نمکی را که با کسی خورده اند نمی شناسند.صدا می اندازند توی سرشان و حرمت خودشان را هم نگه نمی دارند.و من این آدمها را خیلی سخت می بخشم. خیلی سخت.
پ.ن.من می توانم نوسان صدا را ببخشم،عصبی بودن از بیرونی که به تو ارتباطی ندارد را هم قبول می کنم،درک می کنم ادمها گاهی رفتارشان دست مغرشان نیست.اما بی حرمتی ... .از آن شکستنهایی که با هیچ چسبی بند نمی شود.

+ نوشته شده در سه شنبه ۳ آبان ۱۳۹۰ساعت ۱۳:۵۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

دنیای وارونه2

گاهی آدمها معنی هر چیزی را از آن می گیرند،کوچک می کنند و فکر نمی کنند چه تحریفی اتفاق افتاده است.وقتی عزیزی به خاطر سفرهای جبری مکرر* من به تهران و اهواز لقب مارکوپولو را به من داد حس کردم دقیقا این اتفاق افتاده است.سفر،مارکوپولو بودن و هر چیز دیگری معنی خودش را از دست داده است.این روزها مدام به همین فکر می کنم.به اینکه همه چیزی معنای خودش را از دست داده است و با آنکه در معنا کوچکتر و تحریف شده تر است اما هنوز به معنای بزرگتر و درست تر آن را به کار می برند. مثلاً؟ مثلاً رشد،توسعه،قانون،اخلاق،کلاس درس،نظم،همکاری و ... .این مفاهیم کلی را با معیارهای تقریباً پذیرفته شده در میان اغلب افراد فعال در این حوزه در نظر گرفته ام.
*البته اگر سالی چهار تا شش بار را مکرر بدانیم.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱ آبان ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۳۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

سرشارم از کلمات اما مرا توان سخن گفتن نیست؛ توان شنوندۀ خوب یافتن هم نیست.مرا تنها سر آن است که خواب را دریابم و یا خواب مرا در یابد و آنجا باد مرا با خود ببرد مثل پَر و هوووووووم در آن لذتی است سرشار که توان سخن گفتن از آن نیست. 
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۳۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

خواب دیدم باد مرا با خود برد ... .
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۳۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

خودت را به خاطر دیگران محدود نکن!

ماجرا همیشه همین است.همین است که آدم یک روز حوصله اش سر می رود.حوصله اش سر می رود که انجام هر کاری با تنش همراه باشد و برای انجام هر کاری به دنبال بهانه ای باشد برای آنکه دیگری را راضی کند.راضی کند تا با تنش کمتری به خواسته هایش تن بدهد.تن بدهد تا آدم بتواند آن جور که خودش دوست دارد زندگی کند.برای همین است که آدم یک روز خموده می شود و دلش می خواهد توی یک رختخواب گرم و نرم بخوابد.بخوابد و مثل مرده ها به یک گوشۀ نامعلوم خیره بماند.ولی دیگر بر سر چیزهای بیهوده و اولیه جدل نکند،بهانه نتراشد یا راه و روش پیدا نکند.
ماجرا گاهی این طور است.این طور است که درست وقتی داری پتو را می کشی روی خودت تا زیر چانه و می خواهی مثل یک مرده به یک گوشۀ نامعلوم خیره بشوی یک چیزی که نمی دانی دقیقاً چیست از اعماق قلبت جایی که نمی بینی اش ولی حس می کنی به تو می گوید اگر زندگی همین جوریه که مثل مردنه و زندگی اون جوری هم که تو را از آن دور کره اند مثل مردنه پس بهتره اون طوری که دوست داری بمیری و برای این روش زندگی بجنگی حتی اگر خسته ات کنه ، گاهی به زانو درت بیاره و اشک تموم صورتت رو بپوشونه.باید براش بجنگی چون وقتی زندگی کردن یه جور مردنه پس بهتره اون جوری که دوست داری و فکر می کنی درسته بمیری.بعد پتو را کنار می زنی و فکر می کنی من این کاری را که دوست دارم انجام می دم.این کاری را که از حقوق اولیۀ من است به عنوان یک  آدم و من نباید از سختی هاش بترسم و اون حق رو از دست بدم.من نباید خودم را به خاطر دیگران محدود کنم.دیگرانی که هیچ وقت معنی زندگی رو نفهمیدن چون همیشه به فکر دیگران بوده اند که دیگران چه طور فکر می کنند و چه طور نگاه می کنند.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

سندرم زبان تصوری

من یک سندرم دیگر دارم که حدود دو سال است به آن دچار شده ام.به این صورت که وقتی کسی به جز زبان فارسی، زبان دیگری دارد که زبان مادری اش محسوب می شود هر حرفی که می زند تصور می کنم به آن زبان مادری چگونه آن را بیان می کند.البته اگر با فرد مورد نظر آشنایی و یا صمیمیتی باشد بعد از هر جمله می پرسم:"به ترکی چی می شه؟"،" اون وقت این جمله به زبون خودتون چه طوری می شه؟" و ... .این مدتی که "آتش بدون دود"نادر ابراهیمی را می خوانم از آنجا که هیچ آشنایی با ترکمنها ندارم مدام ذهنم مشغول است:«یعنی این شعری که اینجا نوشته شده به ترکمنی چه طور خونده می شه؟»،«این جمله که اینجا این قدر ادبی است و آرایه دارد در زبان ترکمن چه طور است؟»،« این سازی که می گوید چه طور صدایی دارد؟» و ... .می ترسم این سندرم عود کند از این به بعد رمانهای خارجی را هم که می خوانم بخواهم تصور کنم مثلاً الآن به آلمانی این چه طور لحن و کلمه ای دارد؟امروز از دست خودم کلافه شدم.پنج تا کتاب را تمام کرده ام هر جمله و پاراگرافی را که می خوانم ذهنم درگیر همین سؤآلات است:«اگر یک ترکمن بخواهد این شعر را بخواند چه طور آوایی دارد؟»شما می دانید چه طوری است؟
                       گل می کند شقایق،دانۀ اسفند می رسد ، مارال!
                       می چرخد چرخ چاه،دلو خالی پر می شود، مارال! 
                       هرگز باور نکن که زمان ایستاده یا به عقب می رود،مارال!
                       گندم خوب کاشته ای،فصل درو می رسد مارال!

+ نوشته شده در شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۳۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

سؤال-تأمل1

چرا بعضی آدمها با اینکه بارها و بارها دربارۀ اهمیت گاه گاهی حفظ خلوت برایشان سخنرانی کرده ای باز تا داری فکر می کنی همه بافته هایت رامی شکافند:چی شده؟ چرا ناراحتی؟و در آن موقعیت تو نمی دانی از این مهربانی باید گریه کنی یا بخندی:هیچی...به خدا...ناراحت نیستم.داشتم فکر می کردم.

+ نوشته شده در جمعه ۲۲ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

نتایج یک تربیت درست دانشگاهی

یکم-
گفت:« قول داده ام.ولی واقعا
ً نمی تونم.وقت زیادی برای مطالعه ندارم.حالا هم به خاطر قولم آمده ام.نظر شما چیه؟تعدادتون هم که خیلی کمه.»ما چهار نفر بودیم.از چهار نفر حاضر در کلاس یک نفر هم آن روز آزاد آمده بود.ما نمی دانستیم چه باید یگوییم:ما که نمی توانیم خودمان درس را حذف کنیم.حتی اگر نظر جمعی امروز این بشود که کلاس حذف شود ما نمی توانیم به مدیر گروه بگوییم.شما باید بگویید.برای بچه های ترمهای بعد بد است اگر بخواهند کلاسی را اضافه کنند.دانشکده برای انجام ندادن این کارها بهانه پیدا می کند.خودش را روی صندلی جابه جا کرد:«باشه..من چون قرارداد نبستم می توانم بگویم که دیگر این کلاس را نمی خواهم.هیچ تعهدی هم ندارم.»ما مرددیم.استاد باسواد است و آن روز مهربان.به نظرهای ما اهمیت می دهد و اگر به نظرش نشدنی است خوب توضیح می دهد که چرا نمی شود.و ما قبول می کنیم.استاد!ما این کلاس را دوست داریم،می توانیم کمک کنیم و کمی از کار را هم پیش ببریم.استاد!کلاس تحصیلات تکمیلی است،مهم نیست چند نفر باشد.تقسیم کار می کنیم و وقتی دربارۀ کنفرانسها پیشنهاد می دهیم لابه لای توضیحاتش سری به سینمای ایتالیا می زند و احاطه اش بر بحث دیگر نمی گذارد فکر کنم که اگر خواست کلاس را حذف کند چه درسی را می شود برداشت.بعد فکر می کنم کاش تا آخر ترم آن روی مکتب خانه ای استاد دوباره رو نشود!
دوم-
از در کلاس رد می شوم،بچه ها مشغول نوشتن کار عملی کلاسی هستند.استاد تا می بیند از فزصت سرگرم بودن بچه ها استفاده می کند.می آید دم در و حال و احوال می پرسد.در همان فاصله می گویم که موضوع گزارش به موضوع پایان نامه ام تبدیل شده است که استاد در جریان آن گزارش است.سفارش می کند حتماً بعد از تمام شدن کارم یک کپی برایش ببرم .بعد خداحافظی می کنیم و او به کلاس برمی گردد.
سوم-
از آن روز(موقعیت دوم) فکر می کنم ما آن قدر استاد خوب داشته ایم و طوری تربیت شده ایم که اصلاً نمی توانیم درک کنیم استادی که برای دانشجو ارزش قائل نباشد چه جور استادی است؟اصلاً اگر دانشجو نباشد استاد به چه معنی است؟استادی که خود را ارباب و دانشجو را رعیت می داند چه جوری می تواند استاد خطاب شود؟در برابر دوستان در دانشگاههاو حتی دانشکده های دیگر که فکر می کنند استاد ارباب است و آنها رعیت.برای همین است وقتی یک نفر از این حرفهای مکتب خانه ای می زند زود بی تاب می شویم و دادمان می رود هوا که این چه طور دانشگاهی است.مایی که استاد بابت کاری که قرار بوده برایمان انجام بدهد و تلاشش به نتیجه نرسیده است عذرخواهی می کند و می گوید:«واقعاً ببخشید خانم س!نتونستم کاری انجام بدهم.»

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تأمل 3

مهم نیست مخالف من باشی،فکر کنی یا رفتار کنی.مهم اینه که بتونی با من حرف بزنی،دلایلم رو بشنوی،به دلایل خودت فکر کنی و در تمام این مدت گفتگو فقط دنبال این نباشی که چیزی را به من اثبات کنی.فقط به این فکر نکنی که من عاقل نیستم چون مثل تو فکر و رفتار نمی کنم.ببینی من چه طور و چرا این طور فکر می کنم؟مرا با انگ زدن قضاوت نکنی و اگر قضاوتی هست مرا خاکستری ببینی.و باور داشته انسانها خاکستری هستند نه سیاه تمام یا سفید تمام.خاکستری ممکن است به سفید یا سیاه متمایل باشد ولی هیچ کدام نیست.
مهم نیست مخالف من باشی ولی مهم است حرفهای مخالفت را بشنوی!خیلی مهم است.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۰۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

صمیمیت تراپی

«برو توی کابین یک.آماده شو تا من بیام.»باشه.آماده می شوم تا بیاید.کتاب آتش بدون دود را شروع می کنم به خواندن.پرده را کنار می زند و من مثل بچه ای که کار خلافی کرده است کتاب را می گذارم روی یک گوشۀ تخت و لبخند می زنم.مایع سفید رنگ خنک را می مالد روی شانۀ چپم.بعد با دستگاه که مثل یک برس بدون دانه است روی شانۀ چپ می کشد.الان داره چه اتفاقی می افته؟«امواج فراصوتیه.تا حالا نیومدی فیزیوتراپی ؟»نه.«باشه.پس دستگاه بعدی را برات توضیح می دم که شوکه نشی.»باشه.کمی حرف می زنیم تا کارش را انجام می دهد.می رود و برمی گردد.دو تکه ابر سبز رنگ نمدار را می گذارد دو طرف شانه ام و می بندد.من یاد سکانس اعدام در فیلم مسیر سبز می افتم.وقتی برای اعدام ابر خیس را روی سر مرد می گذاشتند تا جریان برق سرش را آتش نزند.بعد روی آن یک حوله که خودش توضیح می دهد برای گرم کردن عضله است.میزان موجی که وارد می شود را کم و زیاد می کند تا من بگویم اذیتم می کند یا نه.می رود و تذکر می دهد اگر دستت بی حس شد بگو تا بیام زیادترش کنم.من همان طور که دراز کشیده ام کتاب را با دست راستم باز می کنم و شروع می کنم به خواندن.می رود کابینهای دیگر و من پایم را روی پا می اندازم و کتاب می خوانم.صدای بوق دستگاه درمی آید.صدا می زند:«خانم س الآن میام.»باشه.می آید و من تا می بینمش خودم را جمع می کنم.کتاب را می گذارم زمین.می خندد.ابرهای نمدار را کمی پایین تر می آورد.تا جایی که همیشه درد بیشتر می شود.می رود سراغ بقیه.بعد همان طور که حرفهای آلنی و مارال را می خوانم صدایش را می شنوم:«سمیرا!»حتما با کسی است که همنام من است.«سمیرا!»بله.«امروز چندمه؟» بیستمه فکر کنم.«دختر انگار خیلی بهت خوش می گذره.امروز هجدهمه.»جدی.من فکر کردم بیستمه.کارم که تمام می شود برگه را می گذارد جلوی دستم:«عوض کردی تاریخ رو؟ »نه.مطمئنی امروز هجدهمه؟ خانم دیگری آنجا ایستاده است.زیر لب چیزی می گوید و با لبخند.خوب نمی شنوم.به تک دانه های سفید موهایش که از زیر مقنعه بیرون زده است نگاه می کنم.به نظر نمی آید اختلاف سنی مان بیشتر از پنج سال باشد.شاید دوستهای خوبی بشویم برای هم اگر از آن تند تبها نباشد.فکر می کنم یعنی گفت:زهرمار؟

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۰ساعت ۱۳:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تجربه ها

داشت خاطره تعریف می کرد و من فکر می کردم تو چرا هیچ وقت این چیزها را از او نپرسیدی؟این خاطره عالی بود.شاید اصلی ترین تصویری که می شد توی گزارش روی آن کار کرد.و بعد خودم را امیدواری می دادم:می دانی آن وقت چه قدر بچه بودی؟سه سال پیش بود دختر؟بعد تأسفم بیشتر می شد.می دانی چه تاریخی را می توانستی ثبت کنی و ثبت نکردی؟چرا آن وقتها به این خاطرات فکر نکرده بودی؟ و خودم جواب می دادم برای اینکه هیچ چیز از او نمی دانستم.هیچ چیز.یادت نیست خودت موقع پرسیدن سؤالها خنده ات می گرفت.سؤآلهای ریزی که می پرسیدی تا بتوانی فضای زندگی اش را بفهمی و وقت نوشتن بهتر بنویسی.یادم هست.خوب هم یادم هست.ولی انگار همۀ آن چیزها که نوشته بودی فقط یک رویه بود.پوستۀ رویی خاطرات.ولی همین پوستۀ رویی خاطرات حالا شده است بخشی از جزوۀ گزارش نویسی.بله.بله ولی وقتی نمونه ای نباشد یک کار متوسط تا سطح عالی پیش می رود.معمولی ،بزرگ به نظر می آید.نوک تپه ، قلۀ اورست می شود.حالا آن قدرها هم نبود.شاید آن وقت دیگر گزارش نمی شد.می شد کتاب.شاید.نمی دانم.ولی حیف شد.استاد ! سر کلاس که آن خاطره را تعریف کردید ناراحت شدم.انگار من یک پوسته ای از خاطرات را نوشته بودم.می خندد.آن طور که همیشه می خندد.ریز ریز طوری که دندانهایش زیر لبها پنهان می شود ولی با صدایی بلند:تازه کجاش رو دیدی ؟!

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۰ساعت ۱۵:۴۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

تأمل 2

برای زخم زدن و بازگشت به میدان جنگی مهیا شده که ترک گفته ای به اندیشۀ حفظ حرمت خود،شاید همیشه فرصت باشد اما برای مداوای زخم هم همین طور است؟ جدال سختی است میان من و اندیشۀ بازگشت به میدان جنگ.

+ نوشته شده در شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۵۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

جنگی که شما نمی بینید*

می دانید،زخم زدن کار ساده ای است.می شود زخم زد.می شود با چرخش زبان در آن فضای کوچک دهان زخمی زد که تا سالها جای آن بسوزد.این زخم نزدن است که سخت است.زخم نزدن به کسی که گاهی به وقت خشم فکر می کنی تنها شایستۀ این است که زخم بخورد و بعد می بینی او به تو زخم می زند.آن وقت است که فکر می کنی چرا تا به حال از دورویی و بدرنگی طینتی که به تو نشان داده است هیچ به او نگفته ای.آن قدر رک که روحش لایه لایه زخم بردارد و بداند شمشیرش را حداقل برای تو باید غلاف کند و سکوت کند.

-چی می گین؟می خندد:«هیچی .گفتی خوشحالم استادمون خوبه.گفتم:وقتی دومین 12 رو از این استاد گرفتی می بینی چه قدر خوبه؟» زیر زبانم می آید بگویم 12 بهتره از اینه که آدم چاپلوسی کنه و بره به مدیر گروه بگه که آن استاد هوایش را داشته باشد.و من با اینایی که اعتراض کردم نبودم.آن هم کی؟کسی که به مدیر گروه از عدم تعادل اخلاقی استاد گفته بود.و من دهانم باز مانده بود به وقت گفتن آن حرفها که چه طور فراموش کرده است سفارشهای من را که کاری به اخلاق استاد نداشته باشید و ماجرای سواد و سطح علمی را بگویید.این برداشت شخصی است و حق نیست این حرفها گفتنش برای رسیدن به هدف.ذهنم نهیب می زند:نه،نگو.خوب نیست.دلیلهای بهتری را بگو که به آن هم معتقد باشی «مهم نیست .نمره ی من کم بشه ولی استاد خوب باشه.» دستش را آویزان شانه ام کرده است آن طور که آدم بخواهد صمیمیتش را به کسی نشان بدهد:«خیلی خوبه! تو اصلاً اسوۀ یک دانشجوی نمونه هستی.» لبخند می زنم و خودم را از زیر بار دستش پس می کشم:«آره ،سعی کن تو هم یاد بگیری.» دستهایش را در امتداد بدنش می گیرد،می خندد:«نه ، می دونی من فقط از این اخلاقا خوشم میاد.عمل نمی کنم.»عجله دارم که بروم:«آره،راست می گی.این یه ساله خوب شناختمت.خداحافظ.» و فکر می کنم کاش نمی پرسیدی و خودت را در این شمشیربازی احمقانه اسیر نمی کردی.می دانید زخم زدن کار ساده ای است.می شود زخم زد.اما همیشه تو هم بعد از شلیک هر تیری و یا خوردن شمشیر به تن کسی آسیب می بینی.آسیب خاطره ای بد از رویارویی با شمشیربازی که تو را به ناگاه غافل کرده است و تو از خودت دفاع کرده ای.می دانید زخم زدن کار ساده ای است.و زخمهای  یک آدم دورو مثل سوزش زخم کوچک کاغذی تازه بر کنار ناخن انگشت اشاره است.

* نام فیلم مستند جان پلیجر روزنامه نگار انگلیسی

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۱۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

تأمل1

همیشه مشکل این نیست که آنچه برای خود می پسندیم برای دیگران نمی پسندیم.خیلی وقتها مشکل این است که آنچه را برای خود می پسندیم  به زور به دیگران تحمیل می کنیم و نمی گذاریم بفهمند خودشان چه چیزی را برای خودشان می پسندند.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۲۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

یکم-
آلنی را نمی توانم قضاوت کنم،نمی خواهم قضاوت کنم،نمی شود قضاوت کرد.اما وقتی آلنی خودش را در آینۀ محمد اخوند جرجانی نمایندۀحزب کمونیست در گنبد می بیند و اینکه می فهمد این آینه کدرتر از اوست و سیاست کثیف تر از لجن نمی توانم با او همدرد نشوم.این روزهایم شده است پر از آلنی، پر از مارال.و فکر می کنم اگر اتوبوس و سایر وسایل نقلیه نبودند من این نیمچه کتابها را هم نخوانده بودم... 
دوم-
استاد تازه وارد نیست ولی برای ما جدید است.به نظر اول بی سواد نمی آید.اما چون درس جدید است نمی داند چه باید درس بدهد و چه طور.استاد فکر می کند توی کلاس که دموکراسی نیست.او معلم است و من شاگرد.او تعیین می کند که چه کاری انجام بشود یا نشود.خودش گفت بعداز اینکه خودتان را معرفی کردید بگویید چی خوندید؟چه قدر سینما رو می شناسید؟اصلا علاقه دارید یا نه؟ خودش گفت بعد هم بگویید چه نظر و پیشنهادی دارید برای طرح کلاسی که سر کلاس گفته است.خودش همۀ اینها را گفت.فقط کمی  دیر گفت تعریفش از کلاس درس این است که او معلم است و من شاگرد.وگرنه من حرف نمی زدم.حداقل این قدر حرف نمی زدم.نمی گفتم من سینما را دوست دارم و تا جایی که بتوانم فیلمهای روز رامی یینم و نقد ها رادنبال می کنم و این کتاب را خوانده ام و آن یکی هم به نظرم خوب است.بعد به من اشاره می کند و به همکلاسی دیگری که پیشنهاد داده بودیم برای بهبود کلاس.می گوید من تعیین می کنم که چی بشود نه شما یا شما حالا کلا دارم می گم.و من دلم می خواهد بگویم حالا توی دهن ما کی می زنی.خب خودت نظر خواستی.وگرنه همان وسط کلاس که من ازت سؤال پرسیدم روش تحلیل فیلم را چه روشی می خواهید انتخاب کنید و به من گفتی «خانم شما چرا این قدر می دوی؟چرا این قدر عجله داری؟شما دونده هستید؟» کمی حساب کار دستم امده بود که کلاس خوب شما کلاس سکوت من و حرف زدن یک سرۀ شماست.استاد عزیز من چه کار کنم که این تفکر ارباب رعیتی این دانشگاهها از بین برود و شما فکر نکنی اینجا مکتبخانه است و من شاگرد مکتبی که هر وقت دلت خواست فلکم کنی؟من کی اظهار فضل کردم که به من می گویی :«باشه خانم.ما فهمیدیم شما دانشمندید.اصلاً مشکل ما توی ایران اینه که همه فکر می کنیم آدهای مهمی هستیم....»و تا یک ربع بعد دلت می خواست تمام تحلیلهای جامعه شناسی سیاسی ات را روی من امتحان کنی.شما گفتید دربارۀ علاقه مندی تان به سینما بگویید.یعد من دیدم فکر می کنی ما خیلی پرت هستیم گفتم این قدرها هم پرت نیستیم .بالاخره ارتباط تصویری گذراندیم از پشت صحنۀ فیلم یک چیزهایی می دانیم.یعنی چی که نظر مستمع آزاد کلاس مهم است بعد تا من پیشنهاد می دهم می شوم دانشمند.آن هم به آن لحن.شما معلم من شاگرد.به همان تعریفی که شما قبول داری و من قبول ندارم.در شأن این معلم هست که این طور بخواهد ابراز قدرت کند؟ 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۴۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

دانشکدۀ نظارتی

اگر آنتونی گیدنز جامعه شناس انگلیسی آن دوربینهایی را که من امروز در دانشکده دیدم می دید قطعاً به بحث جامعۀ نظارتی اش یک فصل اضافه می کرد.اصلاً شک نکنید.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

هرگز باور نکن که زمان ایستاده است...

آلنی می خواهد از صحرا برود به گنبد و آنجا مریضها را درمان کند.دوست حکیمش در گنبد گفته بود ماندنت در صحرا برای مریضهایی که پیش تو نمی آیند چه سودی دارد؟ و آلنی در باطن قبول کرده ود.قبول کرده بود مدتی به گنبد برود و آنجا طبابت کند تا مردم قبیلۀ یموت خود بخواهند آلنی بیاید و آنها را درمان کند.آلنی بار می بندد تا برود و هیچ کس حرفش را باور نمی کند که برای مدتی کوتاه می رود.همه به شور می آیند و راه بر او  می بندند.نزدیکترین دوستها راه بر او می بندند،تفنگ می کشند و او را نوید کشته شدن می دهند.آلنی اهمیت نمی دهد حتی به صدای مارال که چهارسال دور از او  با او همراه بوده است.مارال که چهارسال شب خوب نخوابیده است تا از توطئه های شبانۀ یاشولی آیدین ملای ده و اجیرکرده هایش پیش از وقوع باخبر شود.آنچه آلنی را باز می گرداند از نیمۀ راه، بچه ها هستند.بچه ها که آلنی به شوق بهبود آنها حکیم شده است؛بچه ها که آلنی برای مردن آنها زار زده است و ملتمسانه و گاه فریاد کنان راه بر پدران و مادرانشان بسته است تا علاوه بر نذر پای درخت بچه های بیمارشان را به او نشان بدهند.آلنی به خاطر بچه ها برمی گردد، به خاطر نسلی که جهالت گذشتگان آنها را به معرض نابودی کشانده است و او تنها به آنها و به فردا ایمان دارد.آنچه او می گوید که آرمانش است و او فقط به ارمانش اعتقاد دارد نه هیچ چیز دیگر... .
                       گل می کند شقایق،دانۀ اسفند می رسد ، مارال!
                       می چرخد چرخ چاه،دلو خالی پر می شود، مارال! 
                       هرگز باور نکن که زمان ایستاده است یا به عقب می رود،مارال!
                       گندم خوب کاشته ای،فصل درو می رسد مارال!
آتش بدون دود-کتاب 3- نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در شنبه ۹ مهر ۱۳۹۰ساعت ۱۴:۰۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)