X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

از شوخیها

-می خوام برم پاسپورت بگیرم.
-نمی خواد بگیری.تو اعتبار نداری.فردا بی خبر می ذاری می ری.
- نه بابا.دیگه اون طوری ام نیستم.قبل پرواز یه زنگ می زنم خداحافظی بگیرم. 
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ مهر ۱۳۹۰ساعت ۱۴:۵۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

برنامه ریزی

قرار گذاشته بودم در این تعطیلی خودقراردادی هر روز دو فیلم ببینم و برنامۀ جاری شده است هر فیلم در دو روز و شاید بیشتر.شش کتاب باقی ماندۀ آتش بدون دود را بخوانم که تا به حال یک کتاب از آن شش تا را خوانده ام و کلی کار دیگر .حتی وقت نکرده ام مثل همیشه یکی دو روز شبکه ها را رصد کنم ببینم چه خبر است و کی چه میگوید وچه طورمی گوید و از چه تکنیکی استفاده می کند و ... . اصلا معلوم نیست دارم چه کار می کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۴ مهر ۱۳۹۰ساعت ۰۱:۴۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

از مرضهای قدیمی

این یک مرض قدیمی خودم است که خودم کشفش کرده ام.مرض خیلی بدی نیست.معمولاً درد زیادی هم ندارد و کسی هم آن را نمی بیند.اما وقتی عود می کند دیگر هیچ کس نمی تواند آن را کنترل کند تا وقتی که مدتش تمام شود.این مرض را «چندباره خوانی متون نوشته شده» نام گذاری کرده ام.برای اینکه مرض بودن آن برای شما محرز شود می توانید کلمۀ «سندرم» را که دقیقاً نمی دانم به چه معنی است به اول آن اضافه کنید تا خیالتان راحت بشود.نمی خواستم بگویم ولی به تازگی این مرض دارد پیشرفت می کند.به این صورت که در گذشته من فقط نوشته های قدیمی خودم را حتی با طول عمر ٥ ثانیه چندبار می خواندم ان قدر که کلمات را کاملاً حفظ می شدم ولی گاهی وقتها که خیلی بدتر است نوشته های قدیمی دیگران را هم چندبار می خوانم.این هم از معایب اینترنت است.آدم می تواند هر طور و هر موقع که دوست دارد دست کند توی کمد آرشیو یک وبلاگ،نوشته های آن آدمها را بیرون بکشد و هر چه دلش می خواهد و هر چندبار که دوست دارد بخواند.عیب این مرض چیست؟گذشته از اینکه درگیر کلمه های قدیمی می شوید و خاطره های قدیمی توی سرتان چرخ می خورد که البته همیشه هم بد نیست از کار و زندگی می مانید.مثلاً من قرار است یک یادداشت بنویسم و بعد از روشن کردن کامپیوتر به محض اینکه چشمم می خورد به فایل مربوط به نوشته های قدیمی تر نزدیک به دو ساعت و شاید گاهی بیشتر مشغول خواندن می شوم و بعد از استرس تحویل ندادن کار دیگر نمی توانم بنویسم.البته گاهی هم برای شروع کردن به من کمک می کند ولی معمولاً باعث می شود کارم را نتوانم انجام بدهم.حالا چرا این مرض را اینجا نوشتم؟ به یک دلیل مشخص امروز کلاً درگیر همین مرض بودم و کارهایی را که قرار بود انجام بدهم عقب افتاد.

+ نوشته شده در جمعه ۱ مهر ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

وقاحتهای بی اندازه

-«... او آشکارا به من تهمت زد.و چنان زد که زبانم بند آمد.خودش می دانست که تهمت می زند.من می دانستم.دیگران هم می دانستند.فقط در چنین حالتی است که انسان از مقابله با وقاحت در می ماند.دروغ خیلی بزرگ را نمی شود ثابت کرد که دروغ است.تهمت خیلی بزرگ را نمی شود به سادگی رد کرد...»*
و برای همین دیگر نتوانستم اعتراض کنم.وقتی آدمی که دو برابر سن من تجربۀ کار دارد تا این اندازه با این دروغ بزرگ خودش را حقیر می کند نمی توانستم حرفی بزنم و یا واکنش تندی نشان بدهم و فکر نکنم حرمت خودت را نگه دار دختر! حرمت خودت را... .
* آتش بدون دود-نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۰۸:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

ما می توانیم

خوشحالم که با تلاش بچه ها تونستیم برای دخترا هم کلاس استاد خوب را برداریم.این یعنی می شه بعضی جاها تغییر ایجاد کرد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

در ستایش خودآزاریهای مدرن

جاتون خالی دیشب یه دل سیر تو شهربازی جیغ زدم.الآن هم صدام در نمیاد.
+ نوشته شده در جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۴۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

از عوارض مهمانی

مهمونی رفتن و مهمونی دادن بد نیست.بدی اش وقتیه که آدما می شینن دربارۀ سوختن خود و دیگران و چگونگی سوزاندن و سوختنشان با صدای بلند و با هیجان حرف می زنند.و آدم هی یاد شعر فروغ می افتد و مثل آن شکلک یاهو می شود که موهایش را می کشد. بعد باید ثابت کنی که تو منزوی،افسرده،غیراجتماعی،خل،خرخون،آداب نادان اجتماعی،غیرمعاشرتی و ... نیستی...
پ.ن.خوشبختانه این بچه ای که نشسته کنارم سواد نداره...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۱۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

چه کسی چشمانش را بست؟

زندگی با چشمان بسته از رسول صدرعاملی را دیدم.بعضی از قسمتها خوب درنیامده بود و موسیقی و فضا از کنترل خارج شده بود جایی که خیلی این موضوع به چشم و گوشم آمد سکانسی بود که«علی»(حامد بهداد) تازه فهمیده است پشت سر«پرستو» (ترانه علیدوستی) چه حرفهایی است.توی حیاط نشسته است و کسی از اهل محل سنگ به شیشه می زند و علی بی تاب می شود و گریه می کند و به زمین می افتد و توی باغ خانۀ «امید»(فولاد کیمیایی) روی برگهای زرد مشت به زمین می کوید و امید آرامش می کند و بااااااد همه جا را برداشته است و صدای باد آن قدر زیاد است که صدای امید و علی خوب شنیده نمی شود و این ناهماهنگی قدرت تصویر را کم می کند و دیالوگ را:(امید:چرا ازش نمی پرسی؟ علی: نمی تونم ...نمی تونم...) بعد علی از در بیرون می زند و امید صدا می کند:(علی!توی زندگی پرستو هیچ سؤالی نیست که بخوای دنبال جوابش بگردی.) و من فکر می کنم اگر آن صدا آن طور ناموزون تصویر را به هم نمی ریخت شاید این استیصال بهتر نشان داده می شد.
سکانسهایی هم بود که درد داشت.وقتی پرستو ترشی زیتون را می گیرد جلوی مادر و مادر او را نمی بیند، او را نمی شنود و پرستو منتظر می ماند و صدا می زند و مادر جواب نمی دهد و بعد مادر عصبی می شود کمی صدای نفس کشیدن سخت مادر شنیده می شود و هول دارد برای بالا بردن قاشق و بلعیدن غذا و ترشی را پس می زند مثل اینکه پشه ای را دور کرده باشد و زیتونها پخش می شود توی سفره و پرستو بغض می کندو گریه نمی کند وبلند می شود می رود.
یا سکانسی که پرستو بعد از نیمه شب برمی گردد خانه و می خوابد و پدر و مادر توی آشپزخانه با کاردی لبۀ ظرفشویی منتظرند و مادر نفس کم می آورد و پرستو برای خریدن قرص می رود به داروخانه و در راه ...
بعضی تصویرها خیلی خوب و قوی بود و جای گفتن چندتا دیالوگ توضیح را پر می کرد و بعضی تصویرها ضعیف و نارس.
اما به نظرم سکانس خوب و طلایی فیلم جایی بود که پرستو با آرام بخش توی بیمارستان خواب است.علی از سفر برمی گردد،از بیمارستان زنگ می زنند و بعد جواب آزمایشهای پرستو را به او تحویل می دهند و پرستار می گوید می تواند صدایش کند و به خانه ببرد.و پرستو ترکیبی از رنگ پریدگی و کبودی دور چشمها ، چشم باز می کند و باور نمی کند که داداشی از سفر برگشته است.بغض می کند و رو برمی گرداند و اشک سُر می خورد روی گونه اش و صدای موج دریا می آید و پلک می زند و به داداشی نگاه می کند که از سفر دریا آمده است و می خندد.مثل کسی که بعد از مدت زمان طولانی شناور بودن در دریا به صخره ای می رسد و چنگ می زند و می خندد.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۳۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

خودکشی نامحسوس*

انگار زمان مثل خونی است که از رگ تازه بریده شدۀ من می چکد و از دست می رود.و من آن طورکه توی فیلمها نشان می دهند توی یک وان سفید با لک پررنگ و کمی کدر خون نیستم و یا آن طور که توی داستانها تجسم می کنند روی یک تخت با شعاع آفتاب دم غروب بر نیمۀ تخت و روتختی چندرنگی که با لکه های خون ماسیده رنگ عوض کرده است نیستم .من نشسته ام پشت این سیستم عزیز که لحظه هایم را می خورد و با همکلاسیها در این بی رنگی غروب آسمان که از پنجره پیداست دربارۀ  انتخاب واحدهایی که ندارم حرف می زنم و استادی که هنوز جابه جا نشده است .بعد به ساعت گوشه مانیتور نگاه می کنم و با خودم می گویم این خودکشی است. این هرز رفتن ساعتهای من و خورده شدن خون با صدای ملتهبم :"یعنی چی؟ چرا؟چرا تفکیک کرده اند مارا ؟چرا این نامه نوشتن برای استاد جدید سبب خیر برای پسرها شد و سبب درد برای ما دختران؟ " و از این همکلاسی به دیگری سلام می کنم:"آره الآن داشتم با....حرف می زدم...نمی دونم...صبر کنید...صبر..."و حس می کنم صدایم به هیچ کس نمی رسد.صدایم را برده ام بالا.نه، خودش بالا رفته است.من حواسم نیست که این خشم،این هیجان،این درد چه طور صدایم را می لرزاند و اعصاب دیگران را خط خطی می کند که اشاره می کنند به فاصلۀ دهان من با گوشی موبایل . و من سر تکان می دهم و توی ذهنم مرور می کنم:"تنها فاصله ارتفاع صدا را مشخص می کند."** و این فاصله بسیار است لابد، از انتهای قلب من تا مرز بی نهایت هستی.
انگار زمان مثل خونی است که از رگ تازه بریده شدۀ من  می چکد و از دست می رود و من هیچ حواسم  نیست خون من همه جا ریخته است...

* شهریور 87 یادداشتی با همین عنوان داشتم.
**نادر ابراهیمی-یک عاشقانۀ آرام

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۷:۲۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

در آرزوی سقراط بودن...

صبر ، جام شوکرانی است که ما بر باد داده ایم...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۲۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

در بااااااااااد

این
هوهوی باد است
که مرا می برد
مثل یک برگ خشک
و تو
سکوت می کنی
مثل گلدانی
که پشت پنجره نشسته است
شهریور ٩٠
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۹:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

گر صبر کنی این غوره هم می گندد

و چه جان سختیم ما که درد می کشیم ریزه ریزه و ناله هایمان گاهی به گوش خودمان هم نمی رسد.چه جان سختیم ما...
بیش ار این نمی شود نوشت از درد ، از توهین هر روزه ، از صبر بی اندازه،از هزار هزار سردرگمی آینده و هر چه فکر می کنم نمی فهمم چرا تا این اندازه می توانیم جان سخت و  روح سخت باشیم....

+ نوشته شده در شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

.

بابا لنگ دراز اینجایی؟

+ نوشته شده در جمعه ۱۱ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۴۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دانشگاه علامه همان آواز دهلی است که از دور خوش بود...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)