X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

دختري در باد

مي رود نزديك آينه.كسي حواسش به او نيست.همه ي كساني كه ايستاده اند به رو به رو نگاه مي كنند.بالاي لبش را پر مي كند.دست مي كشد روي پوستش و بعد از آينه جدا مي شود. يك طرف مقتعه اش را كه آزاد است باد تكان مي دهد.نزديك تونل ايستاده است.دستش را مي برد توي كيف و گوشي و هندزفري متصل به آن را توي دست مي گيرد.هنوز لبه ي آزاد مقنعه اش توي هوا تاب مي خورد.بعد من فكر مي كنم اگر الآن خودش را بسپارد به باد چه اتفاقي مي افتد؟يكي يكي پاهايش را از روي زمين بر مي دارد.بعد طوري كه انگار روي هوا دراز كشيده است از درون تونل كشيده مي شود.دست راستش گوشي و هندزفري  متصلش و دست چپش كه آزادتر است توي هوا معلق مي ماند.باد مي زند زير مقنعه ي سورمه اي اش و ديگر صورت دختر ديده نمي شود.فقط پاهايي كه در تاريكي تونل گم مي شود.مترو مي رسد و مثل خطي كه بر نوشته اي مي كشي همه چيز را پاك م يكند.

+ نوشته شده در یکشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۶:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

هر راست نشايد گفت

صداقت و صراحتم از زمانی که تصمیم گرفته ام تا می توانم این گونه باشم مرا حفظ کرده است.حتی زمانی که فکر می کردم دارد اذیتم می کند و مشکلاتم را پیچیده تر کرده است.با این حال وقتی گفت باید کمی بیشتر مواظب جا و مکانش بود و نقد هم روش خودش را دارد در هر جا نتوانستم حرفش را رد کنم.به هر حال آدم اشتباه می کند.نمی دانم.

+ نوشته شده در یکشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۶:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

خرده نوشته های دیگران

تاریخ را تنها خرده دروغهای خنده آور تاریخی قابل تحمل می کند ؛ وگرنه چیزی به جز خون مظلومان ، مرکب تاریخ نبوده است...
آتش بدون دود - نادر ابراهیمی
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۰ساعت ۱۹:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

سمیرا گامپ

بعد از دیدن فیلم "فارست گامپ"و اینکه شخصیت اصلی این فیلم با همین نام یک روز شروع کرد به دویدن و تا سه سال و چندماه و چند روز و چند ساعت بعد نایستاد فکر می کنم یکی از همین روزها شاید من هم شروع کنم به پیاده روی کردن و دیگر حوصله ام نشود که بایستم و تا سالها همین طور راه بروم و راه بروم و راه بروم  و ... .

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۰۱:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

سوالهاي بي جواب

روزنامه نگاری آموزش بردباری و خویشتنداری است،آگاهی، تعقل ، میانه روی و نگه داشتن حق زمانی که بر آتشی نشسته ای.
مگر اسلام به جز اینها حرفی زده است که برخی می خواهند روزنامه نگاری را اسلامی کنند؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۴:۰۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

همه می خواهند استاد بشوند؛ شما چه طور؟

شماره را نمی شناختم.اما صاحب پیامک انگار خوب می شناخت.شما؟ هم خوابگاهی ترم اول.و کنار اسمش یک علامت تعجب گذاشته بود.شوخی می کنی. خوبی؟شماره ات رو گم کرده بودم.شنیدم موفق شدی ارشد و خبرنگاری.تبریک می گم.ایستاده بودم.خندیدم و او خنده ام را نمی دید.آمدم جواب بنویسم دیدم ایستاده نمی شود.خنده ام از روی لب نمی رفت.گوشی را توی دستم جابه جا کردم.موفق؟موفق؟ بعد ادامه پیداکرد تا آنجا که پرسیدم کار می کند یا نه و او گفت به تدریس در دانشگاه فکر می کند.می خواست امسال برای ارشد بخواند.فکر کردم انگار توی این دنیا نیست.خواستم یک موفق باشی خشک و خالی برایش بنویسم باز طاقتم نشد.گفتم خوبه ولی کار هم بکن که تجربه هم داشته باشی وقت تدریس و فکر کردم این تب استاد دانشگاه شدن به هر قیمتی چه بد همه را داغ کرده است حتی گاهی خودم را به فکر انداخته است.یک عنوان بزرگ برای آنچه تهی است، خالی و پوک.البته مطمئناً همۀ آنها که این قصد و انگیزه را دارند به این تهی یودنی که گفتم نیستند اما.
خیلی از دوستان بدون آنکه حتی کمی شک کنند هدفشان را همین می گویند و من فکر می کنم خب بعدش چی؟ همین مهم است که بهشان بگویند استاد و یک کتاب بزنند زیر بغلشان واگر ان قدر مدرن باشند اسلایدهای توی لپ تاپهایشان را جلو و عقب کنند تا دیگران متوجه سوادشان شوند.شاید بعد از استاد شدنشان دغدغه های دانشگاهی شان بیشتر شود و یا به تحصیلات علاقه مند شوند و یا رشته ای را که دارند تدریس می کنند دوست داشته باشند و یا بفهمند از زندگی شان چه می خواهند و یا بفهمند تدریس همه اش به خواندن کتاب درسی نیست و به تجربه است به خواندن کتاب اضافه،مطالعه دو سه برابر ساعت تدریس و ... .نمی دانم شاید وقتی مدرک دکترایشان را گرفتند شاید اگر تا آن روز که مدرک دکترایشان را گرفتند دانشگاهی هم بود که بخواهند تدریس کنند خیلی چیزها تغییر کند.شاید این اشتباه من است که امروز آدمها را پیش زمینه ای می کنم برای حدس این مسئله که وقتی استاد شدند چه می کنند.اما نمی دانم چرا بعضی آدمها حدسهای من را قوی تر می کنند.آدمهایی با همان منطقهای عجیب و غریب که امروزه البته معقول به نظر می رسد.از همان مکالمۀ‌ مکتوب امروز حس کردم این دوست قدیمی در همان قدیم الایام مانده است.همان دانشجوی ترم اولی که به پز دادن به رشته اش فکر می کرد و فکر دیگران دربارۀ‌ رشته اش و اینکه کلاس کدام دانشگاه بالاتر است و اینکه چه چیزی شیک تر است و چه چیزی شیک تر نیست و آهنگ بیدار شدن صبحهایش " اونی که مدعی بود عاشقته " با صدای داد زدن علی لهراسبی بود که جیغ همۀ هم اتاقیهارا می برد هوا:" تو رو خدا اون آهنگش رو عوض کن.ساعت ٦ صبح سکته می کنیم این داد می زنه."

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

جوان پیر یا پیر جوان؟

احساس می کنم پیر شده ام.منظورم  موهای سفید، درد پا ، فراموشی های زیاد و کند شدن در بعضی کارها نیست.یک جور حس پیر شدن که آدم وقتی جوان است به آدمهای پیر دارد.یعنی فکر می کند آدمهای پیر که سن و سالی خیلی بیشتر از تو دارند آن طور به خودشان فکر می کنند و تگاه می کنند.حالا احساس می کنم که آن طور پیر شده ام.آن طوری که می توانم ساعتها نه ولی حداقل یک ساعت به یک گوشه زل بزنم و در تخیلات خودم غرق بشوم.و فکر کنم هیچ چیز در این دنیا نیست که تغییر داده باشم و دلم خوش باشد که خوب تغییر کرده است و هیچ چیز در این دنیا نیست که تغییر نداده باشم و دلم خوش باشد که تغییر کردنی نیست و یا هیچ چیز نیست که خواسته باشم تغییرش بدهم و تغییر کرده باشد.از این جور حس پیر شدنها دارم.از این جورها که نامجو بخواند از این زندگی که طی شد و ترجمه اش معنی بدهد از این وقتی که تلف کردیم و فکر کنی یعنی واقعاً همه اش تلف شده است؟ هیچ جای آن نبوده است که پازلش را درست چیده باشی و مشخص باشد که چه چیزی را چیده ای؟ یعنی حتی یاد نگرفته ای که گوشۀ پازل چه قطعه ای می خواهد؟ یعنی شناختن اینکه کدام پازل به کدام پازل بیشتر می خورد این قدر سخت است؟و با خودت می گویی اگر سخت نیست پس چرا هیچی با هیچی جور نیست... .

+ نوشته شده در شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۶:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

سرگردان

اینجا

مسیر باد است

از هم گسیخته

به هوا رفته

معلق

از مرز زمین با نیستی

تا مرز آسمان با نیستی

اینجا

مسیر باد است

و ما تخته پاره های سقفی

که به میخی متصل است

مرداد٩٠

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۰۱:۰۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

بازگشت رشته ها

خوشحالم.رشته های علامه برگشتند.باکمی تغییر.رشته های روابط عمومی و روزنامه نگاری هم همین طور.به همۀ بچه ها تبریک می گم.دوباره هویتمان را گرفتیم.این قلب مریض باید همچنان بزند.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۴۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

*و مایی که سوپرمن هستیم...

یکم-
روز خبرنگار روزی است که سه روز قبلش و سه روز بعدش تمام خبرنگاران باید آماده و هشیار باشند تا ببینند چه بلای ویژه ای قرار است از آسمان روی سرشان بیفتد.یه سال رشتۀ آموزشی رو حذف می کنن، یه سال روزنامه توقیف می کنن و... .
دوم-
این چند روزه دارم فکر می کنم وقتی پدر (دکتر کاظم معتمدنژاد) این خبر را فهمیده چه حالی شده است؟ و اگر دکتر عبداللهی زنده بود چه قدر ناراحت می شد از حذف رشته های علوم اجتماعی از دانشگاه علامه.کسی که همیشه با افتخار می گفت چه طور به کمک دوستان توانستیم این دانشکده را سرپا نگه داریم و من وقتی این حرف را می زد او را روی یک قله تصور می کردم و پرچمی توی دستش که به همۀ بچه ها می گفت اوضاع خیلی هم بد نیست.روحش شاد.خوب که نیست این روزهای بدتر را ببیند.
سوم-
نقاب سوپرمن نوشتۀ توکا نیستانی

* با اشاره به همین یادداشت توکا نیستانی

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۳۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

الفاتحه ...

من شوکه ام؛ناراحتم؛عصبانی ام؛خوشحالم؛در حال سکته ام؛ دارم خُل می شوم ؛...
نمی توانم حالتی را که بعد از دیدن دفترچه کنکور و اینکه دیگر در رشتۀ مورد علاقه ام پذیرش دورۀ کارشناسی وجود ندارد از بین حالتهای بالا تشخیص بدهم.رشته ام منحل شد.متأسفم.خیلی متأسفم.

+ نوشته شده در جمعه ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۶:۱۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

اندر خم کوچۀ شناخت...

وقتی 18 ساله ای دنیا برایت قابل کشف، تغییر و حتی دگرگونی است.آدمها برایت جالبند.شناختن آدمها یک کار خیلی ساده به نظر می آید اگر چه می دانی همه جور آدم وجود دارد و باید دقت کنی.ولی دقت کردن که خیلی کار ساده ای است.

وقتی 20 را رد می کنی می فهمی خیلی چیزها را هم تو نمی توانی تغییر بدهی و یا کشف و دگرگون کنی. خیلی هنر داشته باشی بدانی با زندگی خودت داری چه کار می کنی و راه و رسم روزمرۀ زندگی را پیدا کنی.شناختن آدمها خیلی هم ساده نیست.پیچ و خمها و ظریف کاریهایی دارد که هر کسی نمی تواند از پس آن برآید.اینها را که می گویم در حوزۀ زندگی خصوصی اگر بشود گفت بیشتر معنا پیدا می کند.حداقل تجربۀ پنج سال خوابگاهی بودن من می گوید ممکن است یک آدمی بعد از دوسه سال یک جوری برایت رو بشود که تا ده سال بعد هم نتوانی از شوک آن در بیایی.

بعضی آدمها قلق دارند باید بدانی چه وقتی سر حال هستند و چه وقتی نه.روز بداخلاقی شان قبل از امتحان است یا بعد از گرفتن نمره یا یک روز شلوغ یا یک لحظۀ دلتنگی برای خانواده که ممکن است تا چند ساعت دوام داشته باشد.باید بدانی چه جور با این آدمها تا کنی که روز خودت را خراب و روز آنها خرابتر نکنی.باید بدانی ظرفیت حرف زدن و بحثهای گروهی این آدمها تا کجاست.تمیز و کثیفی شان در چه حد است.در حدی که زندگی دیگران را مختل می کنند یا نه به بهتر شدن یک زندگی جمعی کمک می کنند. تا عصبانی می شوند داد و بیداد راه می اندازند یا می روند توی لاک خودشان.باید خیلی چیزها را بدانی.چه قدر حاضرند به عقاید دیگران احترام بگذارند.چه قدر به کلیشه های ذهنی شان بها می دهند وقتی دارند بحث می کنند و نظرشان را دربارۀ یک موضوع می گویند. چه قدر حاضرند شنوندۀ خوبی باشند و به همان اندازه که حرف می زنند به حرفهای تو هم گوش بدهند و قبول کنند یا قبول نکنند.

همه چیز هم همیشه از اول درست و بر وفق مراد نیست.بعد از یک مدت زندگی و به دست آمدن تمام این قلقهای رفتاری آدمها یک جوری که خودشان هم نمی فهمند صیقل می خورند.بعد راحت تر از کنار هم رد می شوند.راحت تر حرف می زنند و بعد زاویۀ نگاههایشان اگر چه کاملاً در یک راستا نیست ولی همسو می شود.بعد از یک مدت می توانی همه جا را ببینی بیشتر از آنچه خودت می بینی.چون کسانی که با آنها زندگی می کنی هر کدام یک سمتی را می بینند که تو نمی بینی و برایت می گویند.برایت می گویند چون می توانی با آنها حرف بزنی.می توانند با تو حرف بزنند.

بعضی آدمها قلق ندارند.اصلا نمی فهمی بر چه مبنایی رفتار می کنند.از خودشان حرف نمی زنند تا بفهمی چه طور فکر می کنند.می ایستند یک گوشه و انتظار دارند بفهمی چی توی سرشان می گذرد.بعد ناراحتشان می کنی.برای اینکه نمی توانی حرف بزنی و او هم حرف نمی زند.اگر هم حرفی زده می شود آن قدر اشتباه برداشت می شود که کلاً دلت می خواهد یک جوری زودتر حرفتان تمام شود بروی دنبال کارت.چون همه اش باعث ناراحتی است.بعد تمام مدت سکوت می کنی.آن قدر سکوت می کنی که فضا برای خودت هم سنگین می شود.با ترس و لرز حرف می زنی.چون فکر می کنی الآن باز هم ممکن است بد برداشت کند و اوضاع وخیم تر شود.بعد اگر ماجرایی پیش بیاید و آن آدم بی قلق شروع کند با بغض حرف زدن می فهمی چه قدر از سکوتت عصبانی است.درحالی که تو در تمام آن مدت می خواستی تنش محیط را کمتر کنی.حالا این تنش را در یک جمع شش هفت نفری ضرب کنید به این صورت که هیچ کدام از نفرات دیگر هم نتوانند با آن آدم بی قلق حرف بزنند و مدام ناراحتی و تنش تولید بشود که کنترل شدنی هم نیست و حتی جلسات گفتگوی جمعی هم نمی تواند حلش کند.برای اینکه تلنباری است از حرفهای نگفته و نشنیده .

 "آدم سنش که بالاتر می ره این طوری می شه.شناختن آدمها براش سخت تر می شه." فاطمه اینها را می گوید و من فکر می کنم گاهی آدم حتی حوصلۀ شناختن آدمها را هم ندارد.یک جایی می رسی که اگرچه دوستان زیادی داری ولی حوصلۀ این را هم نداری که خودت را درگیر تنشهای شناخت یک آدم بکنی.یک دوستی عمیق تر.چی ناراحتش می کنه؟چی خوشحالش می کنه؟به چی فکر می کنه؟چرا این طوری فکر می کنه؟چه وقتی فقط باید شنونده باشی؟چه وقتی باید مشارکت کنی؟ و ... .اطرافت پر می شود از آشنا.آشناهایی که دوست خطابشان می کنی و می دانی همه چیز در سطح است.هیچ چیز آن طور که باید و شاید عمیق نیست.آن طور که دوست داری عمیق باشد.

عمیق شدن یک ترسهایی هم دارد.ترس از دست دادن و دور شدن.گاهی این ترسها آن قدر زیاد می شود که زندگی ات را مختل می کند و در نهایت اطرافت پر می شود از آشنا.آشناهایی که دوست خطابشان می کنی و می دانی همه چیز در سطح است.چند دوست خوب قدیمی داری که به تعداد انگشتهای هر دو دست هستند و همه شان را با دور شدنشان از دست داده ای.آدمهایی که اگرچه همچنان عزیزند ولی از تو دورند.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۳:۵۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

آیا هنجار شکنی جرم است؟

بخش خبری "بیست و سی" سیما ، در برنامه چهارشنبه شب خود ، تعدادی از دختران و پسرانی که در ماجرای آب بازی پارک آب و آتش توسط پلیس دستگیر شده بودند را نشان داد در حالی که رویشان به دیوار بود و چهره هایشان دیده نمی شد.

این افراد در جملات کوتاهی مانند این که در فیس بوک با هم قرار گذاشته بودند به این پارک بیایند یا شادی کارشان زیاد بود در این باره حرف زدند.

همچنین سردار روزبهانی ، فرمانده پلیس امنیت اخلاقی نیز در گفت و گو با خبرنگار صدا و سیما ، این افراد را هنجار شکن دانست و گفت که با هماهنگی به عمل آمده با قوه قضاییه ، با این افراد برخورد شدیدی خواهد شد.

منبع:  عصرایران
مطالب مرتبط :
تصاویر: آبپاشی دخترها و پسرها +توضیحات شهرداری
علت اصلی ماجرای پارک آب و آتش را می‌دانید؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

جبر اول

آدمها از چه وقتی می فهمند پدر و مادرشان چه اسمی دارند؟
                                                 چه شغلی دارند؟
                                                 کی هستند؟ 
                                                 چی خوندند؟
                                                 چرا خوندند؟ 
                                                 چه طور با هم آشنا شدند؟
                                                 چه طور ازدواج کردند؟ 
                                                 چرا تصمیم گرفتند بچه دار بشوند؟
                                                  و ...   
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ماه رمضون امسال هم اومد.تهران که هوا خوبه نسبت به اهواز.می گن اونجا خیلی هوا داغه.
من فقط نگرانم یادم بره روزه ام.روزه ام را بخورم یه آب هم روش.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۰۱:۴۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

بی نام و بی نشان

یه وقتایی هست که آدم از کار خودش سر در نمی آره.نمی دونه برای چی داره بعضی کارا رو انجام می ده.کارایی که اگر چه از چارچوب رفتاری اش خیلی هم دور نیست ولی خیلی هم به آن قد و قواره نمی خوره.کارایی که حتی دلیلش رو نمی فهمه.نمی دونه برای چی منتظره برای چی منتظر نیست.برای چی حال و احوال می پرسه.مثل اینکه وسط چهار راه ایستاده باشی و میون حیرونی و بوق ماشینا وگیج و ویجی خودت که حالا باید چه کار کنی یهو  هوس بستنی خوردن کنی.بستنی اون هم طالبی و توت فرنگی با هم.بعد آدم فکر می کنه خب حالا بذار از این ماجراهای چهارراه در بیام بعد یه فکری به حال بستنی خوردن هم می کنم.ولی ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۰۱:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)