X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

تغییر دکوراسیون کارنامه

همکلاسی ام ناراحت بود.گفت:واقعاً که.معلوم نیست بر چه اساسی نمره داده.گفتم: اون که معلومه.براساس میزان حرصی که بهش دادیم. و دقیقاً اینطوری بود.من و یکی از بچه ها نمره ی قبولی را گرفتیم و از کلاسمان فقط دو نفر نمرۀ 17 گرفته اند و بقیه بین ما چهار نفر نمره هایشان در جریان است.امتحان همان امتحانی بود که استاد نام روزنامه نگاری را پرسیده بود که در کشتی تایتانیک مرد.و من برایش نوشته بودم جک اندرو و منظورم جک اند رز بود.حالا این همه ماجرا را برایتان تعریف کردم که بگویم در بعضی چیزها و شاید خیلی چیزها   سیری وجود دارد.سیر نمره های من از این استاد نزولی است.ترم اول که استاد در کلاس چپ می رفت و راست می آمد از من تعریف می کرد موفق به کسب نمرۀ 17 شدم.در آن ترم استاد یک استاد معمولی به نظر می آمد.ترم بعد چشم دیدن استاد را نداشتم و استاد خیلی نظری  نداشت و البته گاهی از دست من عصبانی می شد اما عصبانیتش پنهان بود.در آن ترم نمرۀ 15 را به دست آوردم.ترم بعد استاد از 5 متری سایۀ من را هم با تیر می زد و من هم.ضمن اینکه ترم آخر بودیم و هر طوری بود نگذاشتیم دو کلاس با ما داشته باشد و نمرۀ درس کلاس باقی مانده اگرچه پیش بینی می شد 13بشود اما 12 شد.به هر حال بر همگان واضح و مبرهن است که 12 شکیل تر و زیبا تر از 13 هست.در ترم آخر که با اصرار و خواهش رئیس دانشکده و معاونان سر کلاس رفتیم موفق به کسب نمرۀ 12 از استاد شدم اما این نمره هم در جریان سیر نزولی قرار دارد.چون نمرۀ 12 برای من حکم 10 دورۀ کارشناسی دارد و استاد اگر دست خودش بود حتماً نیم نمره هم کم می کرد تا بر آتش درونش آبی ریخته باشد.حدس می زنم استاد با حرص در حالی که لبهایش را به هم می فشرده است یاد روزهایی می افتاده است که سر کلاس می گفتم:"استاد می شه بگین این حرفتون از کدوم منبعه؟ این مقاله ی تشریحی با تحلیلی که گفتید فرقشون چیه؟ ببخشید می شه آدرس منابع را بنویسید؟ ببخشید..." با اینکه معدل برایم مهم نبود ولی خب دیدن نمره ی 20 و 12 در یک کارنامه خیلی هم جلوۀ خوشی ندارد.برای همین با بچه ها تصمیم گرفته ایم دکوراسیون کارنامه مان را عوض کنیم  و قول رئیس دانشکده را برای رضایت ما در پایان ترم اجرایی کنیم.دارم تمرین می کنم وسط فیلم بازی کردنم خنده ام نگیرد: در طی 17 سال تحصیل با افتخار چنین نمره ای سابقه نداشته آقا...(با صدای بلند)خوبه؟ نه؟

+ نوشته شده در جمعه ۷ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۵:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

سؤال هفته 6

آیا هر جبری واقعاً جبر است؟

+ نوشته شده در جمعه ۷ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۳۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

میزگرد

میزگرد نشریه برگزار شد.در وقت اضافه ترکیب تقریباً آن طوری شد که دلم می خواست.از همۀ دوستانی که این چند روز به زحمت افتادند تشکر می کنم و انشاءالله بتوانم زحمتهایشان را جبران کنم. 

+ نوشته شده در یکشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۵۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

علت یک مرگ زودرس چه می تواند باشد؟

هماهنگی برای برگزاری یک میزگرد
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۰ساعت ۱۷:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

حاشیه ای برای دلم از "سیزده 59" سامان سالور

سر جایم بند نمی شدم.گاهی به جلو خم می شدم و دست زیر چانه.گاهی به سمت چپ تکیه می دادم گاهی به سمت راست.این پا روی آن پا می انداختم و گاهی آن پا روی این پا.بعد پلکهای مرد را دیدم که دارد کمی تکان می خورد و انگشتهایش را که نشانه ی حیات و معجزه در فیلمهاست.
نفسم حبس شده بود.یعنی بعد از بیست و چند سال چه طورمی شود این پلکها باز شود به دنیایی که سالهاست ندیده است و راست می گفت که مثل یک تولد است.یک تولد به همان ناآگاهی انسان اگر در آن لحظه ناآگاه باشد و گریان.بعد از بیست وچند سال چه باید بگوید.چه باید بکند.آن لبها وقتی از هم باز می شود وقتی خشکی اش تر می شود چه کلمه ای را همراهی می کند برای موج دادن به خلاء  بیرون از خود و مرد گفت:یا حسین. و من فکر کردم نشان دادن آنچه او به عنوان یک شخصیت فیلم گفت محصور کردن مرد است در دنیایی که در آن به کما رفته است و قالب شدن در همان چارچوب.و اگر مرد آن مرد نبود و باز در این موقعیت قرار می گرفت چه می گفت.در این موقعیت که بی آنکه بداند چند سالی را در خواب باشد و بعد از بیدار شدنش بدون شناخت آن موقعیت کلمه ای را بگوید و آن برای یک آدم دیگر چه می توانست باشد:"آخ"،"خدا"،"بهار"،"من کجام" و... . و چه سنگین است این پلک باز کردن بعد از بیست و چند سال.فکر کن... .


پ.ن. این نوشته برای دل خودم است تا آن اعجاب سکانس به هوش آمدن مرد را از یادش نبرد.قشنگ ترین سکانسی که ایده اصلی ماجرا رادر برداشت اگر چه بقیه ی فیلم هرز رفته بود. 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۵۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

پیشنهاد فیلم

فیلم the experiment  از آن دسته فیلمهایی است که به قدری خوب و زیبا ساخته و پرداخته شده است که حالت تهوع به شما دست می دهد و در  عین حال نمی توانید از جلوی تلویزیون بلند شوید.

پ.ن.البته من چند دقیقه ای به خودم استراحت دادم.چون دیگه طاقت نداشتم ببینمش.
پ.ن.1.بازیگر نقش اول پیانیست در این فیلم خیلی خوب یازی کرده است.

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۴۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

سؤال روز

چه طور می توانند فیلم کشتن کسی را بگیرند و بعد آپلود کنند تادیگران هم ببینند؟چه طور می توانند آنچه را می تواند برای خودشان اتفاق بیفتد دور از خود و تنها برای دیگری متصور شوند؟ چه طور می شود یک واقعیت تلخ به یک بهانه ی ساده برای گفتگو تبدیل می شود؟مثل اینکه از سریال شب قبل حرف می زنند و کشته شدن خان در سریال پس از باران.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۳۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

سوغاتی جدید

به تازگی همه برای من روزنامه سوغاتی می آورند.
پ.ن.روزنامه های چینی را خودم سفارش داده بودم ولی فکر نکرده بودم چه طور باید بخوانم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۰ساعت ۰۱:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

مُثُل افلاطونی سمیرا

انگار که نشسته ام روی یک صندلی توی سینما.دست زیر چانه دارم و به خودم از دورترین صندلی سینما نگاه می کنم.یک نفر آپاراتچی که من  نمی بینمش دارد این فیلم را پخش می کند و یک نفر دیگر که من نمی بینمش دارد از یک جای دیگر به من که نشسته ام روی صندلی توی سینما و فیلم خودم را می بینم نگاه می کند و گاهی حس می کنم نیم نگاهی به فیلم می اندازد.البته من چون شرایط این نوع سینما خاص است نمی توانم اطرافم را نگاه کنم و فقط رو به رو را با وضوح کامل می بینم.بنابراین نمی توانم تشخیص بدهم نفر دومی دقیقا کجا نشسته است و چرا سنگینی نگاهش را روی خودم احساس می کنم.چون ممکن است افراد دیگری هم در این سالن باشند که من نمی بینم و او به یکی از آنها نگاه کند.ممکن است روی سر من جیرجیرکی نشسته باشد و او بخواهد آن را بکشدو به آن جیرجیرک خیره شده است.می شود تصورات این چنین هم داشت اما من فعلا درگیر دیدن آن فیلم روی پرده هستم و ترجیح می دهم نفر دوم هم کمی بیشتر به فیلم  نگاه کندو با من دربارۀ آن حرف بزند.سنگینی نگاه خیلی اذیتم می کند...   

+ نوشته شده در شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۰ساعت ۰۲:۱۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

سؤالات هفته 5

الف-
برجسته بودن بهتر است یا مشهور بودن؟

برجسته بودن مهم تر است یا مشهور یودن؟

ب-
انسان بزرگ چه کسی است؟
1-برجسته  2-مشهور 3- گزینه اول و دوم 4-هیچ کدام
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۰ساعت ۱۷:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

سفر به خانه

معلوم نبود که کی برمی گردم.این چند سال گذشته هر وقت که مثل این روزها جای خالی پیدا نمی شد و بعد که پیدا می شد با گرفتن بلیط قطعی می شد زود زنگ می زدم و خبر می دادم که چه ساعتی حرکت است.این بار به سرم زد که بی خبر بروم.گفته بودم این چند روزه می آیم ولی هنوز معلوم نبود کی. بلیط گرفتم و حتی به توصیۀ دوستان که حداقل به یک نفر بگو هم گوش نکردم.بدجور وسوسه شده بودم که متعجبشان کنم.تمام مدتی که توی راه بودم حس می کردم ذوق خودم از تعجب احتمالی آنها بیشتر است و همین طور هم بود.رسیدم در خانه ، زنگ زدم...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۰ساعت ۱۷:۱۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

پدرم می گفت:

من فکر می کنم،
                     پس
                      نخواهم بود
             
و تنها

مگر که شعبده بازی

از کلاه این شبِ طولانی

خورشید را بیرون بیاورد

"گروس عبدالملکیان"
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۰ساعت ۰۲:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خوشحالیهای بی حد و اندازه

من الآن هم موضوع پایان نامه دارم هم استاد راهنما هم استاد مشاور.نمی دانید چه قدر این اتفاق امروز باعث خوشحالی ام شد.کلاً حس می کنم 90 درصد مشکلات پایان نامه ام حل شده با اینکه هنوز پروپوزالم رو ننوشته ام که بخواد بره تصویب بشه و هزاران ماجرایی که تا زمان دفاع خواهم داشت.با این حال خیلی خیلی خوشحالم...
آینده نگاشت: پس از هر شادی بزرگی غمی است شبیه دریایی که از یک دریچه کوچک بخواهد سر ریز کند.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۵۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

این تقدیری که ما می سازیم...

گفته بود: حتماً قسمت بوده که یادم رفته برم آزمون.
آن هم کسی که اصلاً به قسمت اعتقاد ندارد.بعد من حرصم در آمده بود:آخه وقتی هیچ تلاشی نکرده که یادش بمونه چه طوری قسمت بوده.اگر همۀ تلاشش رو می کرد بعد نمی شد خب آره اون وقت یه جوری آدم قبول می کرد.بعد کی؟ تویی که اصلاً قبول نداری قسمت وجود داشته باشه.
پ.ن.کلا خیلی خوبه هر کسی اشتباهات و کم کاریهای خودش رو می اندازه گردن قسمت. 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۰ساعت ۱۴:۱۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دنیای چیزهای کوچک

چيزهاي كوچكي به نظر مي آيند.چه اهميتي دارد مسواكت را توي ليوان توي دستشويي بگذاري يا توي اتاق يا توي كيف.چه اهميتي دارد لباست را كجا پهن كني؟توي حياط،روي بندكس توي بالكن يا روي شوفا‍‍‍ژ.چه اهميتي دارد اول ظرفها را آب بكشي و اشغالهايش را بريزي دور بعد كف كني يا دوبار كف كني .چه اهميتي دارد دستكش بپوشي يا نه.چه اهميتي دارد بعد از حمام كف را آب بكشي يا نه و هزار چيز كوچك ديگر كه روزانه انجام مي دهي ولي به چشمت نمي آيند.اينها يك دستورالعمل فرضي است كه براساس آن عمل مي كني.براي همين وقتي مهمان داري يا مهماني مي روي به دنبال اين دستورالعمل مي گردي و يا آموزش مي دهي: اين دستكشها را كجا بذارم؟آشغالها رو كجا بريزم؟ مسواكت رو بذار همونجا.لباست رو روي اون طناب پهن كن.اين چيزهاي كوچك مي توانند كوچك بمانند به شرطي كه انعطاف پذيري افراد درگير ماجرا بالا باشد.هر دو طرف.
اين روشهاي ريز زندگي هر چند وقت يك بار ممكن است تغيير كند و تا تغيير كني تا جاي جديد مسواكت ،لباست و هزار چيز كوچك ديگر را ياد بگيري چه قدر طور طول مي كشد.بویژه وقتی فاصلۀ این تغییرات کم می شود.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۰ساعت ۱۳:۵۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

يعني الان وقتشه كه در موردت قضاوت كنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۰ساعت ۱۷:۱۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

ديالوگهاي دلسوزانه ي يك درد هفت روزه

-وای!خیلی درد دارم.
-غصه نخور.فقط ٧ روز اولش سخته.
-جدی؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۰ساعت ۱۷:۱۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

غیر فارغ التحصیل

می خندد:داری می ری؟
می مانم چه بگویم.نمی شود برای او هم برنامه ی پرماجرای تابستان را بگویم: ای...آره...نصفه نیمه.
-فارغ التحصیل شدی؟
-نه .هنوز که یه سال دیگه دارم.
حتما با خودش فکر می کند اگر فارغ التحصیل نمی شوم ، اگر نمی روم این همه کارتن را با خودم  کجا دارم می برم.خودش دارد فارغ التحصیل می شود.آخرین امتحانش تنظیم خانواده است.از ما خداحافظی می کند: وای هیچی درس نخوندم.
+ نوشته شده در جمعه ۱۰ تیر ۱۳۹۰ساعت ۱۵:۵۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)