X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

تابستانی در راه است...

روزهای شلوغ و سخت که تمام می شود آدم دلش می خواهد این لحظه های خالی تر زندگی اش را بیشتر قدر بداند.به جای 6 صبح و چشم قرمز و سوزناک ساعت 8 از خواب بیداربشود.بیشتر تفریح کند.بیشتر برود سینما اگر فیلم خوبی باشد.دلش می خواهد برود پیاده رویهای طولانی بی دغدغه.برود پی کارهایی که دوست دارد انجام بدهد ولی همیشه فکر می کرده است فرصتش نیست یا ... .این روزهای نیمه خلوت با کنفرانس های پشت سر هم پر نمی شود با مصاحبه های مجله هم.دلم می خواهد ... .

+ نوشته شده در یکشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

فواره، از دوست داشتنیهای آفرینش




این همان فواره ای است که گفته بودم برایتان می نویسم:
چیزی که برایم جالب بود فواره های کوچکی بود که دور تا دور فواره اصلی هستند.همه به طرف یک فواره اصلی گرایش دارند.شبیه این فواره را کمتر دیده ام.بعضی از آنها به این صورت است که فواره های کناری کاملاً مستقل هستند اگر چه همه درنهایت به یک آب سقوط می کنند.همیشه با دیدن فواره های دیگه این حس رو داشتم که همه ی کناریها تلاش می کنند رشد کنند و فواره اصلی از خودش کم می کنه ولی هیچ وقت به طور کامل سقوط نمی کنه.اما این فواره حل شدن بقیه در فواره اصلی است.استقلال برای کوچکترها جدا از فواره ی اصلی معنا ندارد.فواه یه جور نماد تلاش برای به تعالی رسیدن بود ولی این یکی ... . خیلی خوشم نیومد.

+ نوشته شده در یکشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۴۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

....گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی.

سر سفره ی شام تازه نشسته ام.
زنگ می زند: یه خبر بد شنیدم امروز.گفتم شاید شما تا حالا نشنیدین.نوشته بود که استادا...
- آره شنیدم...نه ...نه ...شایعه است عزیز من...نه...انشاءالله که فقط شایعه است.
-آخه علامه ثابت کرده که این جور شایعه ها ...
- نمی دونم.چی بگم.انشاءالله که درست نیست.
بچه ها آن طرف بال بال می زنند.
-دیگه کی رو نوشته بود؟
او فقط چهار نفر را می داند ومن بیشتر شنیده ام خیلی بیشتر. باورم نشده است.اصلا باورم نمی شود.دوباره آن حس از دست دادن می آید سراغم.ان حسی که اول سال مثل نفس کشیدن شده بود برایم.آن حس از دست دادن که این کتاب، کتاب اخر است و این جلسه ، جلسه ی آخر.
- فکر کن!من پایان نامه با کی بردارم؟ بهترین حالت این است که با ن بردارم و ج.فکر کن.بهترین حالت.
-- بچه ها فقط به فکر خودتون نباشین.
---بهتر این بچه ها حقشونه.فکر کن .امروز سر کلاس پ فقط یک نفر رفته.بهتر.بمونه که چی؟
 --باشه یه نفر هم یه نفره!
- فکر کن.الف استاد راهنما باشد.ک مشاور.وای خدایا...من فقط یه پایان نامه ی خوب می خوام.
- ---چرا می خوان اخراجشون کنند؟ 
- نمی دونم.واقعا نمی دونم.اگر جواب پیدا کردی به من هم بگو.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۰۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(5)

آواز ققنوسی دلم می خواهد در این صحرای محشر...

بال بال می زنم
مثل پرنده ها
پرواز می کنم
یا ضجه می زنم
نمی دانم
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۲۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تکه نامه

یکم-
همیشه حرفی برای گفتن هست!
این شعار جوان بلاگ است.انگار این جمله را نوشته اند که هر وقت حوصلۀ نوشتن هم نداشتی توی رودربایستی بیفتی یک چیزی بنویسی.
دوم-
امروز "شهلا یک" رو دیدم به همراه بچه اش که از نوع بچه های همیشه متعجب بود.بعد هم متوجه شدم من و بچه ی "شهلا یک" نقطۀ اشتراکی داریم و آن خوش آمدن از فواره است.
سوم-
عکس فواره را می گذارم و بعد تعابیری که بعد از دیدنش به ذهنم رسید برایتان می نویسم.همه چیز البته به این مسئله  بستگی دارد که من تا چهارشنبۀ‌ دیگر زنده باشم.چون احتمالاً از بی خوابیهای در راه دار فانی را تخته می کنم می روم.
چهارم-
کاسه آب دستتونه بذارید زمین و برای من دعا کنید که این هفتۀ سخت به خیر وخوشی تمام شود.از ماجرای مهربانو ی سال گذشته بحرانی تر است.
پ.ن.شهلا یک خانم حجاب قبلی دانشکده است.ورژن جدید شهلا با عنوان افتخاری شهلا ٢ امکانات ویژه ای دارد که انشاءالله بعدها برایتان می گویم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

----

دیگر تمام شد

باید تمام راه های رفته و نرفته را برگردم

باید

تمام گل های خشک باغچه را

از ریشه  درآورم

هر چه غروب هست

در جیبم بگذارم

و به انتظارت

روی تمام خورشید ها

مثل مشق بچه های دبستانی

خط قرمز بکشم

شاید هم سیاه

فردا که بیاید

تمام روزهای رفته و نرفته را

برای بار هزارم

شماره می کنم

تا کم شود نبودنت

فروردین 86

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دیالوگ بعضی از دانشجویان کشور جیبوتی و ...

-چیزی نیست.نگران نباش.فقط برای شنیدن موعظه است.
چشمهایش گرد می شود: نری حرف بزنیها.با بعضی آدمها نمی شه طرف شد.
-چرا اتفاقا با همۀ آدمها می شه طرف شد.بستگی داره چه قدر بخوای هزینه کنی.
-باشه.نمی شه با همۀ آدمها حرف زد.منطق نمی فهمن چیه.
-چرا می شه.برای اینکه آدمها ،آدمن.خدا نیستند.قرار نیست خدا بشن.
-باشه.ولی نمی شه با همۀ آدمها طرف شد.چیزی نگی.
-باشه.باشه.نگران نباش.فقط برای شنیدن موعظه است.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اتفاق

توی اتوبوس نشسته بودیم.راننده توی پمپ بنزین نگه داشت و بچه ها رفتند پایین.سمیرا نمیای؟ نه.باشه ما رفتیم. هدفن را از توی کیفم درآوردم و به گوشی وصل کردم.هنوز دکمه ی پخش را نزده بودم .
آره می دونستی باباش رئیس دفتر دادگستری یزد بوده؟ جدی.کجا نوشته بود.ته جزوه یه گزارش بود در مورد خودش.یکی از بچه های دانشکده رفته با خودش، زن و بچه هاش و همکاراش حرف زده .چند تا بچه داره ؟ سه تا پسر. بعد پسرش گفته بود که ... .
از آنجا که نویسندۀ گزارش خودم بودم دکمۀ پخش را فشار ندادم.متوجه شدم بعضی از قسمتهای نوشته را درست متوجه نشده است.اسم نوۀ استادی که من گزارش از شخص او را نوشته بودم اشتباه گفت.ولی تقریبا بیشتر گزارش را برای دوستانش که ردیف جلوی من نشسته بودند تعریف کرد و نمی دانست من دقیقا ردیف پشت سر او نشسته ام.

+ نوشته شده در شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۱۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

و من...

از آنجا که می زنم بیرون هنوز فکرم مشغول است.می خواهم مسیر همیشگی رابروم.کمی پایین تر از چراغ قرمز و بعد کنار خیابان بایستم بگویم :سیدخندان.بعد همان طور که می روم پایین نمی فهمم از کجا فقط یکدفعه ذهنم زنگ می زند:سمیرا نرو.مصاحبه .یادت نره مصاحبه داری. تو چه قدر حواس پرت شدی دختر.حواست کجاست؟ همین جاست.حواسم همین جاست.پیش همین نوشته هایی که می خوانم.پیش این فکرهایی که زیادی اش اذیتم می کند.حواسم همین جاست پیش این درختهای سبز، این نور خورشید قشنگی که از لابه لای برگها می نشیند روی صورتم و حالت ابروهایم را به یک اخم خیلی بزرگ تبدیل می کند.حواسم همین جاست.پیش تو.پیش فکرهایت.پیش خودم.پیش فکرهایم.حواسم همین جاست.فقط کمی جابه جا شده بود.کمی خودش را تکان داده بود و فکر مصاحبه از سرش افتاده بود.به ویروس فکری فکر می کرد و واژه های جدیدی که تازه شنیده بود.من همین جا هستم.حتی اگر میان مصاحبه های پیاده نشده، مقاله ی ننوشته ی تازه منابع تمام شده و کنفرانس دوم خرداد گم شده باشد.من همین جا هستم و حواسم پرت نیست.چی شده؟اِ...کی چراغ سبز شد...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۱۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

ناشناخته ی آشغالی

کتاب را باز کرده ام تا قبل از آمدن معلم زبان چند صفحه بیشتر بخوانم.سمت راست من است و یک صندلی با من فاصله دارد.دستش را دراز می کند.جلد کتاب را بالا می گیرد:"ببینم چی می خونی؟"هنوز کامل روی جلد را ندیده است:"چه کتابهای آشغالی می خونی؟" من یکدفعه از آن فضای کتاب کنده می شوم :چشه؟ چشمهایش را تاب می دهد:"من فقط از انتشارات خوب کتاب می خرم.این رو اصلا تا حالا نشنیده ام." چه ربطی داره ؟بعد هم هرکسی یه سلیقه ای داره.از این نویسنده چیزی خوندی؟"کی هست؟" دوباره جلد را بالا می گیرم که بخواند:"چی نوشته؟نادر ابراهیمی؟" آره.خوندی؟ " نه." کتاب می خونی؟ "آره .من نویسنده های معروف رو فقط می خونم.نمایشنامه هم خیلی دوست دارم.احمد محمود رو می خونم.کتابهای دولت آبادی رو هم شروع کردم.اون که زنه شوهرش می ذاره می ره خیلی بچه داره چیه اسمش؟مسافر بلوچ؟چی بود؟" نمی دونم.من کم خوندم از دولت آبادی.هر چه فکر می کنم اسم کتاب را یادم نمی آید که سفر دولت ابادی بود به سیستان و بلوچستان.نمی دونم.چشمهایش را ریز و درشت می کند.یادش نمی آید:"حالا ولش کن...ولی من رمانهای معروف می خونم." معلم می آید توی کلاس.کتاب را جمع می کنم و فکر می کنم خوب است که دانشجوی تئاتر است و این طور می خواند و فکر می کند...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

دغدغه های پسا نمایشگاهی

تا همین مهر گذشته فکر می کردم یکی از مشکلات من این است که نمی توانم بین خواندن کتاب در زمینۀ جامعه شناسی( بویژه زنان و خانواده)، ادبیات،روزنامه نگاری و ارتباطات حد تعادل را رعایت کنم و هر کدام را که بیشتر می خوانم حس می کنم از بقیه وامانده ام اما در حال حاضر باید به اطلاع برسانم به جز چهار زمینۀ گفته شده زمینه های عکاسی ، فلسفه و سینما هم به آن اضافه شده است.مبحث نشانه شناسی را هم البته مانده ام به کدام دسته اضافه کنم و فعلا به عنوان زیر مجموعه در نظر می گیرم که خیلی ناراحتم نکند.
یکی از دوستان می گفت فلسفه را بی خیال شو! چون فکر می کرد فلسفه است که من را دچار این سوالها کرده است ولی واقعا این طور نبود.سوالهایم بودند که مرا بیشتر به این سمت سوق دادند.در زندگی ام این قدر مثل این روزها احساس نیاز به فلسفه نداشته ام...
تازه به تمام اینها خریدن کتابهای نادر ابراهیمی را هم اضافه کنید.چه قدر این دانشجو جماعت طفل معصومن و کسی خبر ندارد.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۴۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

امروز سالهای سگی یوسا را تمام کردم.خیلی خوب بود و اولش فکر می کردم:"آخی...چه خوب تمام شد...چه خوب..."ولی حالا بعد از دو سه ساعت با اینکه می خواهم دیگر فکر نکنم اما نمی شود.حالا فکر می کنم هر چه قدر که پایان بندی خوبی داشت ولی یک نفر آن وسط های داستان قربانی شد.بد جور هم قربانی شد.بعد سعی می کنم داستانی را تصور کنم که قربانی در آن نباشد که بخواهد قربانی بشود اما می بینم بدون این قربانی، شخصیتهای دیگر این راههایی را که طی کرده اند طی نمی کنند.بعد با خودم فکر می کنم یعنی چی؟یعنی آدمها تا کی باید دیگران را قربانی کنند تا یاد بگیرند چه طور باید زندگی کنند؟یعنی چه طور می شود آرانا را کشت و فراموش کرد؟ چه طور می شود به آرانا خیانت کرد و بر مردنش سرپوش گذاشت؟چه طور می شود رفیق کسی بود و نبود؟چه طور می شود آدمها تا این اندازه خودخواه می شوند؟چه طور می شود فکر کرد باید مقررات را با واقعیت منطبق کرد نه واقعیت را مقررات؟چه طور می شود؟چه طور می شود ؟ بعد یک حس بدی پیدا می کنم که نمی شود گفت.یک جور رخوت و کسالت که نمی شود گفت یعنی چی؟اما می شود گفت از کی؟ از وقتی ستوان گامبوا نامه را پاره می کند و به جاگوار می گوید مرخصی نیم ساعته ات تمام شده برگرد مدرسه و خودش می رود.از وقتی آلبرتو به دوست دختر جدیدش می گوید که بعد از مدرسه ی نظام فکر کردم که او  دیگر برایم اهمیتی ندارد.از وقتی جاگوار برای دوست برادرش ماجرای دیدن دوباره ی تره سا را تعریف می کند و کمتر کسی یادش می ماند که اگر آرانا نبود شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد.آرانا که همه بی بهانه طردش کرده بودند و چون طرد شده بود کشته شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دیروز چهار روز زندگی شیری ام را تمام کردم.بعد از چهار روز شیر و آب پرتغال خوردن غذایی که شبیه غذاهای معمولی است خیلی بیشتر می چسبد.انگار در دم جذب می شود... 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۳۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

چه كارستان

از آن روز صبح که شبیه گوجه شدم و بعدش  شبیه دون دون السون و ولسون تا امروز که شبیه ابر و باد کمرنگ بدون اینکه بدانم چرا؟ گاهی به این فکر می کنم که ممکن است آدمیزاد هیچ وقت به جوابهای اصلی زندگی اش نرسد و اگر همین طور باشد که این چند روز به فکر من خطور کرده است خیلی بد می شود.شما فکر می کنید آدم باید با سوالهای زندگی اش چه کار کند؟باید برای خودش نگه دارد؟باید برای کسانی که خوب نمی شناسد اما ممکن است خوب بفهند بگوید؟باید برای کسانی که خوب می شناسد-اگر همچین چیزی امکان داشته باشد- حالا خوب ماجرا را بفهمند یا نه مسئلۀ دیگری است بگوید؟ 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۰۰:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)