X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

آسیمه سر

من این آهنگ را دوست دارم.شاید بیشتر از تمام آهنگهایی که تا به حال شنیده ام و دوست داشته ام.از آن اهنگهایی که آرامش دارد نه یک روز نه یک ماه برای همیشه.حداقل از سالها پیش تا به حال. 
+ نوشته شده در یکشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۱۶:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

در جستجوی آن یافتنی...

گفتم نمی توانم رفتار الف را بفهمم.گفت:چرا؟ و بعد شروع کرد خوانش خودش را از الف گفت و اینکه چرا دارد این رفتار را انجام می دهد.از قطاری که باید جلویش گرفته شود با سنگریزه هایی مثل الف که زمینه ساز سنگهای بزرگتر هستند.گفتم که چی؟ بعدش چی؟ و او جواب داد.و بعد من نمی فهمیدم که چی؟بعدش چی؟ و انگار قرص این دو سؤال را خورده بودم.بعدش چی؟ میانۀ حرفش گفت ببین اونها تموم آرمانهاشون رو فراموش کردند. و چند بار تکرار کرد.پرسیدم:آرمانهاشون چیه؟ بی فکر جواب داد: چه می دونم.مثلاً وایرلس.من انگار که باورم نشود گفتم:چی؟ وایرلس؟ یعنی وایرلس آرمانشونه؟ گفت چرا نباشه.آرمان تو نیست.گفتم نه.نه نیست.آرمان که نباید وایرلس باشه.گفت چرا وقتی هیچ امکاناتی نداری وقتی باید با تمام دنیا ارتباط داشته باشی و اطلاعاتت روبه روز کنی چرا آرمانت این نباشه. نه نباید این باشه.این هدف هم نیست حتی. این فقط می تواند وسیله ای برای هدف باشد یک چیزی باشد در همین حد و نه بیشتر.اینها را منی گفتم که زندگی درسی ام لنگ منابع است برای یک مقاله از ترم قبل.من که دانشگاه پسورد سایتهای علمی مشترکش را به من  نمی دهد چون برای بچه های دکتراست و استادان.گفت مگه نمی گی عوام هم حق دارندنظر بدهند.برای خیلیها این آرمان است.گفت حرف تهمینه میلانی در برنامه ی هفت را قبول دارد.ایرانیها همه یک جور عقده دارند برای اینکه امکاناتش را ندارند.بعد آرمانشان می شود این و نمی شود گفت نه.
گفت آرمان تو چیه؟ گفتم نمی دونم ولی هرچی هست این نیست.آرمان باید چیزی باشد فراتر از اینها.باید چیزی باشد که هر لحظه ای که زندگی ات قطع شد حس نکنی چیزی را از دست داده ای. گفت به این آرمان نمی رسی؟ نباید برسم.باید یک مسیر باشد که بودن در مسیر ،از زندگی راضی ات کند.این داشتن و نداشتن امکانات نیست.این رسیدن به دکترا و سفر خارجی و ... نیست.این ماشین و پول و شغل ثابت نیست.اینها می تواند هدف باشد خوب هم باشد ولی آرمان نیست.نباید باشد. گفت پیدا نمی کنی همچین چیزی را؟برای اینکه همیشه در حال از دست دادنی.
حرفش را قبول نکردم ولی به هم ریخت مرا.هر چه فکر می کنم نمی توانم بفهمم چه طور می شود وایرلس بشود آرمان.اگر شد آرمان چرا باید بشود؟یعنی این دنیا این قدر باید بسته بشود که آرمان کسی مثلاً وایرلس بشود.من حتی اگر جواب این سوالها را پیدا نکنم اگر هیچ وقت نفهمم بعدش چی؟ که چی ؟ هیچ وقت این قدر دنیای خودم را کوچک نمی کنم که آرمانم این بشود. او هم بی فکر گفت و مثال زد این آرمان را.اوخوانش خودش را گفت از رفتار الف. از باور الف.وگرنه چه دنیای مضحکی داریم اگر آرمانمان بشود این... 

+ نوشته شده در یکشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۱۵:۱۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

یادآوری

باشد که یادم بماند همۀ این دلتنگیهای از یاد رفته و رنگ باخته در اعماق ِ اعماق ِ دلم که با هیچ کس نمی شود گفت و با هیچ کلمه ای نمی شود فهماند.

+ نوشته شده در شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۵۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ساده اما سخت 4

گاهی بعضی جمله ها توی ذهن آدم جا می ماند و نمی دانی که باید چه کارش بکنی:
- هیچ کس کار بدی را به دلخواه انجام نمی دهد (سقراط)
-همه چیز در ذهن اتفاق می افتد.(ازکتاب روش تحلیل سانه ها )
-چه چیزی باعث رضایت آدم از زندگی اش می شود؟
- چرا من ، چرا حالا؟
- حالا که  چی ؟
- بعدش ؟
- ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۵:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

چهل تکۀ حرفهای من

یکم-
بعضی روزها خبرهای بد و گزارشهای خبرهای بد قبلی انگار که پشت سد اتفاقات مانده باشد
آوار می شود.انگار هیچ کس نبوده که این خبرهای بد را به گوش تو برساند بعد در آن روز مشخص هر کسی از راه می رسد خبری برایت دارد.خبری که ممکن است بداند یا نداند مثل چرخ گوشت دلت را چرخ می کند.حالا امروز من دارم با تمام این حسهای بد مبارزه می کنم.نمی خواهم حس خوب این روزها خراب شود.
دوم-
نیمچه سرماخوردگی قبل از عید، دیشب نذاشت خوب بخوابم .مجبورم کرد امروز بروم دکتر تا چند نوع قرص و شربت خواب آور و رنگارنگ برایم بنویسد.خدایی اش دکتر خوبی بود.هیچی به من نگفت که یک ماه بیشتر است سرما خورده ام و حالا خوشحال و خندان می گم:"دیگه وقت نکردم بیام دکتر . آخه سینوزیت هم دارم... ."فقط یه نگاه کرد و گفت:"شما انحراف بینی هم داری..." من هم خندیدم:"آره می دونم..."خب البته نگاهش خیلی گویا بود.
سوم-
این ترم استاد خوب زیاد داریم.خدا قسمت تموم دانشجوها کنه و ترم بعد من هم در نظر بگیره.
چهارم-
اصلا هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که تصمیم  خوبی دارم می گیرم برای بعد از این.
پنجم-
پیشنهاد نویسنده: نادر ابراهیمی ( چهارتا کتابی که من از او خوانده ام + بقیه کتابهایی هنوز نخوانده ام.)
ششم-
بعضی آدمها وقتی خیلی حرف می زنن یعنی یه حرف دیگه می خوان بزنن یا یه حرفی رو نمی خوان بزنن می خوان رد گم کنن طرف متوجه نشه حرف اصلی چیه.شما هم از این دسته اید؟ 
هفتم-
شما بنویسید.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ستایش

-می خوام دینم رو به تو و خدای خودم ادا کنم.می خوام یه چیزهایی رو بهت بگم که هر مادری قبل از عقد به دخترش می گه.
- مامان باز هم می خوای نصیحتم کنی؟ 
- می خوام یه چیزایی رو بهت بگم که اون وقت نشد بهت بگم.
دختر با نگاهی ملتمسانه به  مادرخیره می شود:- باشه مامان.نصیحتم کن.
-مهم نیست که غذات شور باشه یا کم نمک.اینا درست می شه.مهم اینه که بدونی چه کار کنی که شوهرت رو از خونه فراری ندی.
-یعنی چه کار کنم مامان؟
بعد مادر دست می کشد روی دستهای دخترش:بهت می گم.یه چیزایی رو بهت می گم که باید قبل از عقد بهت می گفتم.
حالا فکر می کنید مادر به دختر چی گفت؟
- دخترم سرخاب سفیداب بد نیست.مشکل ما اینه که ....(تا ٥ دقیقه بعد دربارۀ معایب آرایش زنان در بیرون از خانه صحبت می کند) راستش امروز که تو رو با این سر و وضع شلخته و لباسهای بدقواره دیدم گفتم یعنی طاهر (شوهر دختر) هم تو رو این طوری می بینه ؟
دخترم سعی کن همیشه برای شوهرت بی جایگزین باشی؟
- بی جایگزین ؟ یعنی چی؟
- یعنی یه طوری باشی کهیه لحظههمنتونه بدونتو دووم بیاره.
-پس بگو همین کارا رو کردی که آقام هنوز  عاشقته.
مادر لبخند پیروزمندانه ای می زند:دخترم...
 و هزاران جمله ی در و گوهر دیگر که من دقیقا به یاد ندارم.البته این جمله را هم بگویم که مبادا دوستان در زندگی بدبخت شوند: زن باد همیشهچند دقیقه زودتر از خواب پاشه.دست و صورتش رو بشوره تا وقتی شوهرش بیدارمی شه با یه هیولا روبه رو نشه و ببینه یه فرشته جلوشه.

+ نوشته شده در جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

کنفرانس سه راه ضرابخانه ای چیست؟

این نوع کنفرانس خاص است و توسط بچه های دانشکدۀ ما واقع در سه راه ضرابخانه اجرا می شود.این نوع کنفرانس ، تعاریف جهانی از کنفرانس را دگرگون ساخته است و دیگر کمتر کسی به یاد می آورد که کنفرانس در گذشته برای بالا بردن مهارت صحبت کردن در جمع استفاده و طراحی می شد.این سبک کنفرانس خلاقانه معمولاً یک روش اصلی دارد که بسته به میزان خلاقیت کنفرانس دهنده می تواند تغییر کند.روش اصلی به این صورت است که فرد برگه های حاوی خلاصۀ خط به خط تنها کتاب منبع را جلوی چشمهای خود قرار می دهد و شروع به خواندن از روی متون کپی شده می کند.در واقع تلاشهای زیاد بچه های دانشکده منجر به بالا بردن مهارت روخوانی در جمع شده است.البته متأسفانه هنوز هم نوادری وجود دارند که گاهی از روشهای سنتی کنفرانس استفاده می کنند که البته با حرف زدن بچه ها در کلاس بر این عمل قبیح و متحجرانه سرپوش گذاشته می شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۰۱:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

از اتفاقات خوب روزمره:
آخرین نفر باشم که سوار تاکسی می شود و بعد تاکسی بلافاصله راه می افتد.

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۲۳:۵۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

مسافر

دارد می رود چین.همین روزها.و مسافت بین ما خیلی بیشتر می شود.خیلی بیشتر.انگار که دلتنگی با مسافت بیشتر، بُعد پیدا می کند و عمیق تر می شود.بحث دیدن و ندیدن نیست.بحث فضایی است که در ذهن من مربوط به اوست و حالا هنوز نرفته حس می کنم دارد بُعد پیدا می کند.اگرچه این سالها کم و با فاصله همدیگر را می دیدیم اما می دانستم همین نزدیکیهاست.کاش نرفته برمی گشتی داداشی!

+ نوشته شده در شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۵:۱۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

یادداشت دوم من در بخش رسانۀ ویژه نامه امروز روزنامه شرق  :
                          نگاهی به اهداف راه اندازی شبکۀ مستند ؛
                                   با من بمان!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۵:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

ساده اما سخت3

يعني چي ؟
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۶:۴۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

هزار راه

چراغ قرمز جایی است که تمام تناقضات تاریخی می آید جلوی چشمت.چون هر کاری بکنی یه نوعی محکوم یا مصدوم می شوی.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۲۲:۲۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

جشن فارغ التحصیلی بچه های روزنامه نگاری ورودی 85علامه - طالقان



دوستان ورودی 85 به عنوان هماهنگ کنندۀ ابدی اعلام می کنم که 8 اردیبهشت دومین پنجشنبه می شود لطفا ساعت 4 بعدازظهر میدون کتابی باشید.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۲۱:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

که چی؟

این دیوانگی بزرگی است که من دچارش شده ام.یک "که چی؟" بزرگ خودش را تنیده است دورم و من دلم می خواهد مدتها با این "که چی؟" کلنجار بروم.گریه کنم.ناله کنم و بعد آرام آرام این تارها را از خودم دور کنم.دلم می خواهد کمی از این ماراتُن تحصیلی که ایرانیها برای خودشان راه انداخته اند فاصله بگیرم تا علاقه ام به یادگرفتن لجن مال این ماراتُن نشود.دلم می خواهد برای خودم بخوانم.چرا هیچ کس نمی تواند این درد بزرگی را که من دچارش هستم آن طور که من می فهمم بفهمد.چرا این قدر حرفهای منطقی می زنند که من ته دلم قبولش دارم اما دلم نمی خواهد به این منطق تن بدهم.دلم می خواهد یک نفر بیاید بگوید: چه خوب.چه کار خوبی.و این حرف خودش باشد نه برای دل خوشی من.این قدر دلایلم را برای همه گفته ام که گاهی تصمیم می گیرم بروشورش را درست کنم و همیشه همراه داشته باشم تا مجبور نباشم زبانم را برای تکرار این حرفهای تکراری تکان بدهم.دلم می خواهد اول خودم را پیدا کنم چرا هیچ کس نمی فهمد من گمشده ام.یعنی من این قدر پیدا هستم و خودم نمی دانم... .

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(6)

كتيبه

توی خیابان نادری بساط پهن کرده بود.کاغذهای زیادی که با سنگهای کوچک در گوشه های آنها روی زمین ثابت مانده بودند. طرحهای مختلفی روی آنها بود.با شابلون کشیده نشده بود.نه رنگی بود و نه شابلونی آنجا دیده می شد.بپرس چیه.اینا چیه آقا؟طرحه برای چاپ کردن.یعنی خالکوبی می کنید؟ نه.چاپ میشه.می خواین؟ دستم را می کشد.می خندیم.تصویر خالکوبی شده ی کلمه ی مادر روی بازوی پسرمی آید جلوی چشمم. می خواستم روی بازوم بنویسم:مادر! نه .نه . می خواستم بنویسم:بی تو هرگز!  
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۹:۰۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)